ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٤٤٨ - مجلس سى و سوم، در سبب اسلام سلمان فارسى (ر)
برگشتيم اين نامه را از سقف آويخته ديدم. به آنجا نزديك مشو كه اگر نزديك شوى پدرت ترا خواهد كشت. من با مادر مدارا كردم و چون شب فرا رسيد و پدر و مادرم خوابيدند برخاستم و آن نامه را برداشتم. در آن چنين نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدى از خداوند به آدم است كه از ذريه او پيامبرى به نام محمد ٦ خواهد آفريد كه به مكارم اخلاق فرمان مىدهد و از پرستش بتان باز مىدارد. اى روزبه! پيش وصى عيسى برو و ايمان بياور و آيين مجوسى را رها كن.» گويد: فريادى برآوردم و بر شدت محبت من افزوده شد. پدر و مادرم چون اين موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سياهچالى ژرف زندانى كردند و گفتند: اگر از اين روش خود برنگردى ترا خواهيم كشت. گفتم: هر چه مىخواهيد انجام دهيد كه محبت و مهر محمد از سينه من بيرون نمىرود.
سلمان مىگويد: من پيش از آن زبان عربى نمىدانستم، ولى از آن روز كه آن نامه آويخته را خواندم، خداوند متعال فهم زبان عربى را به من ارزانى فرمود. من همچنان در آن سياهچال بودم و آنان يك گرده نان كوچك براى من فرو مىانداختند.
چون مدت زندانم طول كشيد دست بر آسمان افراشتم و گفتم: پروردگارا! تو مهر محمد و جانشين او را در دل من افكندى. ترا به حق محمد سوگند مىدهم كه در گشايش كار من شتاب فرمايى و مرا از اين وضع آسوده كنى. در اين هنگام كسى كه جامه سپيدى بر تن داشت پيش من آمد و گفت: اى روزبه! برخيز، و دستم را گرفت و مرا به صومعهيى برد و من شروع به گفتن اين كلمات كردم كه گواهى مىدهم خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و محمد حبيب خداست.
راهبى كه در صومعه بود به من نگريست و گفت: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت:
درآى، و من در صومعه رفتم و دو سال كامل خدمت او را بر عهده گرفتم. چون مرگ او فرا رسيد، گفت: من مىميرم. گفتم: مرا به چه كسى وامىگذارى مىگذارى؟ گفت: هيچ كس را كه معتقد به عقيده من باشد نمىشناسم، جز راهبى در انطاكيه. پيش او برو و چون او را ديدى از سوى من سلامش برسان و اين لوح را به او عرضه دار و لوحى را به من سپرد. چون آن راهب درگذشت او را غسل دادم و كفن و دفن كردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاكيه رفتم و همچنان شروع به گفتن آن كلمات كردم. راهب آن صومعه به من نگريست و پرسيد: آيا تو روزبهى؟ گفتم: آرى. گفت: داخل شو، و