ترجمه روضة الواعظين فتال نيشابوري - مهدوي دامغاني، محمود - الصفحة ٣٧٩ - مجلس بيست و پنجم، در امامت و مناقب ابو الحسن على بن موسى الرضا
محمد بن على خود را روى سينه پدر انداخت و شروع به بوسيدن او كرد و سخنانى آهسته با يك ديگر مىگفتند كه من نمىفهميدم و بر گوشه لبهاى على بن موسى ٧ كفى ديدم سپيدتر از برف و محمد بن على ٧ را ديدم كه آن را با زبان خود ليسيد و دست ميان جامه و سينه پدر برد و چيزى شبيه گنجشك از آن بيرون آورد و آن را بلعيد و در همين هنگام على بن موسى الرضا ٧ رحلت فرمود.
ابو جعفر محمد بن على ٧ به من فرمود: اى ابا صلت! برخيز از انبار براى من تخته غسل و آب بياور. گفتم: در خزانه و انبار نه آب است و نه تخته غسل.
فرمود: در پى انجام آنچه به تو مىگويم باش. من وارد انبار شدم و ديدم در آن آب و تخته غسل آماده است. آوردم و شروع به دامن به كمر زدن و بالا زدن آستينهاى خود كردم كه او را در غسل دادن يارى دهم. فرمود: نه، اى ابا صلت! فاصله بگير كه كسى غير از تو مرا در اين كار يارى خواهد داد، و جسد را غسل داد و به من فرمود: به خزانه برو و صندوقچهيى را كه در آن كفن و حنوط ايشان است بياور. رفتم صندوقچهيى (سبدى) را ديدم كه تا آن زمان آن را نديده بودم. آن را بردم. پدر را كفن كرد و نماز گزارد و فرمود: تابوت را بياور. گفتم: پيش درودگرى بروم كه تابوتى آماده سازد؟ فرمود: برخيز كه در خزانه و انبار تابوت هم هست. وارد انبار شدم.
تابوتى در آن ديدم كه مانندش را نديده بودم، آوردم. پس از آنكه بر جنازه نماز گزارد، آن را در تابوت نهاد و پاهاى جنازه را راست و كشيده كرد و دو ركعت نماز گزارد. هنوز از نماز فارغ نشده بود كه تابوت به آسمان بر شد و از نظر ناپديد گرديد.
گفتم: اى پسر رسول خدا! هم اكنون مأمون مىآيد و امام رضا را از من مىخواهد.
چه بايد بكنيم؟ فرمود: اى ابا صلت! ساكت باش و آرام بگير. هم اكنون برمىگردد.
هيچ پيامبرى نيست كه اگر در خاور مرده و مدفون باشد و وصى او در باختر بميرد، مگر اينكه ارواح و اجساد ايشان به يك ديگر ملحق مىشود. هنوز اين گفتگو تمام نشده بود كه تابوت بازگشت و على بن محمد ٧ برخاست و جنازه پدر را از تابوت بيرون آورد و بر بستر نهاد، آنچنان كه گويى اصلا او را غسل نداده و كفن نكرده است، و فرمود: اكنون برخيز و در خانه را براى مأمون بگشاى و چون در خانه را گشودم، ديدم مأمون همراه غلامان خود بر در خانه رسيد. او در حالى كه مىگريست و گريبان چاك زده بود و بر سر خود مىكوبيد، فرياد مىزد: كه اى واى بر سرور من. دريغ كه شاهد مرگ تو گشتم. آنگاه وارد حجره شد و بالا سر جسد نشست و