مقدس اردبيلي دوم در ديار کرمانشاهان؛ زندگاني فاضل توني - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣١
میدید، حیرت می کرد، چگونه مردی به آن جوانی در مدرسه خواجه، مدرّس حکمت شده است.
میرداماد بعداز این که از جوان شیرازی شنید که قصد دارد نزد او حکمت تحصیل کند. پرسید: ای محمد آیا تو برای تحصیل حکمت آماده هستی؟
ملاصدرا گفت: بلی.
میرداماد گفت: آیا میدانی که برای چه میخواهی حکمت را تحصیل کنی؟
جوان شیرازی گفت: برای این که اهل معرفت شوم.
میرداماد پرسید: چرا میخواهی اهل معرفت شوی؟
محمد از سؤال مزبور حیرت نمود و گفت: برای این که انسان اگر معرفت نداشته باشد، ارزش ندارد.
میرداماد گفت: امروز من راجع به فایده حکمت صحبت خواهم کرد. در جلسه درس حاضر شو و آنچه میگویم بشنو و آن گاه فکر کن که آیا میتوانی حکمت بیاموزی یا نه؟ملاصدرا گفت: اطاعت میکنم و در جلسه درس حاضر خواهم شد.بعد از این که درس شروع شد، استاد جوان گفت: من در گذشته گفتم که منظور طالب علم از تحصیل حکمت چه باید باشد و امروز به مناسبت این که دوستی جدید پیدا کردهایم که از تحصیل حکمت، باید عمل کردن به آن باشد و عمل کردن به حکمت مستلزم این است که در درجه اوّل خود را پاک کنیم تا بتوانیم به مقالات بالا برسیم(حکمت عملی).
پس از ادای مقدمهای مستوفی در این باره، میرداماد بحث آن روز را که راجع به نظر افلاطون در باب علم بود مطرح کرد.
بعداز آن که درس خاتمه یافت و طلاب مدرسه خواجه مباحثه را آغاز کردند. میرداماد جوان شیرازی را فراخواند و از طلاب کناره گرفت. او را با خود به