مقدس اردبيلي دوم در ديار کرمانشاهان؛ زندگاني فاضل توني - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٩٨
دارد، هویدا شد. کاروانسرا دار گفت : اینجا خانهی آقا شیخ علی است . . . بیرونی منزل، یعنی آنجا که جناب آقا شیخ علی از مهمانهایش پذیرایی میکرد، مانند سربینه و بیرونی حمامهای عمومی قدیم بود، دور تا دور سکّو، دیوارها در سقف به یک طاق مخروطی شکل منتهی میشدند، درست مثل طاق حمام یا گود زورخانه.
در وسط طاق، بادگیر بود و دو سه سوراخ به بیرون که شیشه کار گذاشته بودند تا روشنایی به درون بتابد، آن سالها یا هنوز سیمان به بشرویه راه پیدا نکرده بود و یا آن سردابهی کویری، همچنان که دو صد سال پیش بوده با ساروج ( مخلوطی از آهک، خاک، تراشهی نی و چوپ و پشم بز ) اندود شده بود، صاف، خنک، خاکستری رنگ، وچشم نواز . . . بیش از یک ربع ساعت نگذشت که از گوشهی آن سربینهی حمام، شیخی با قد متوسط، عبای نازک سفید رنگ به دوش، ریش چرخی خوش فرم، صورت سرخ و سفیدش را قاب نقرهای گرفته، با حرکات مطبوع، خنده بر لب، سلام کرد و وارد شد . . . خوش آمدید آقا . . . من شیخ علی احمدی هستم.
او از من نپرسید، که هستم ؟ از کجا آمدهام ؟ برای چه کار آمدهام ؟ نه، چیزی از این بابت نپرسید. فقط گفت : کجا منزل کردهام ؟ گفتم : در کاروانسرای شهر . . . لبخندی زد وگفت : اینجا خانهی شماست و . . . آقا اسدالله [خدمتکار پیرش] را صدا زد که برو اثاثیه آقا را از کاروانسرا بیاور . . .
ایشان میل داشت که من شام را در منزل ایشان بخورم و همان جا هم منزل کنم و از فردا هم کارهایم را انجام دهم . . . اما من با عزیزخان شوفر قرار گذاشته بودم که فردا شب که پُست طبس را گرفته و میآید که بستههای پستی بشرویه را هم بگیرد و برود، مرا هم ببرد . . . و همین گونه هم به جناب آقا شیخ علی گفتم، قبول کرد. ولی گفت: پس تو اینجا نمیمانی تا در منزل یک شیخ غذایی بخوری و کار دست فرشتهی طبّال خدا بدهی . . . !؟
گفتم : یعنی چه ؟ گفت : درسالهای جوانی که طلبه بودیم و درمدرسهی شهر مشهد درس میخواندیم، بین طلبهها یک شوخی رایج بود، میگفتند : وقتی که حضرت به معراج میرفتند، در یکی از طبقات آسمان فرشته ای را دیدند که یک طبل بزرگ بر خود آویخته است. حضرت از فرشته پرسیدند : تو چهکاره هستی ؟ فرشته گفت : من فرشتهی طبّال