درخشان پرتوى از اصول كافى - حسينى همدانى نجفى، محمد - الصفحة ٦ - حديث ثالث
و شخصيت او قائم بخود باشد.
همچنان كه موجودى كه هويت و حقيقت او وابسته بغير باشد هرگز موجود ثابت و قائم و هو بطور اطلاق نخواهد بود يعنى مبدء موجودات بايد موجودى ثابت باشد كه ماهيت و حقيقت او عين هويت و حقيقت او باشد.
بالاخره نه اسم داشته باشد و نه حد و شرح و بيان نداشته باشد جز به لوازم و آثار اضافى و يا سلبى او و بهترين تعريف آنست كه هويت الهيه قائم بذات است كه همه موجودات وابسته باويند و ذات كبريائى او قائم بذات و غير وابسته بغير باشد و معناى اولى اضافى است و ديگرى سلبى است.
و ذكر لفظ جلاله بعد از ضمير هو بيان و تفسير ضمير مكنون و كاشف و شرح آنست و لفظ جلاله اللَّه دلالت مينمايد كه ضمير متعين بالذات و غير قابل تعريف بحد است و بسيط نهايت بساطت و مبدء همه موجودات است.
و اقرب لوازم كبريائى او وجوب وجود او است كه غنى و بىنياز و مبدء همه موجودات و مورد حاجت همه موجودات است.
و از كلمه (هو اللَّه) و مجموع هر دو كلمه بيان انيت و ماهيت و هويت كبريائى است و كلمه احد بعد از آن دو بيان صفات جلال و جمال است بقول احد مبالغه در وحدت حقيقى تامه است كه غير قابل انقسام و غير كثرت است نه در عقل مانند انقسام بجنس و فصل و يا بر حسب عين از انقسام ماده و صورت و نه بر حسب انقسام حسى و نه در وهم انقسام باعضاء و اجزاء و وحدت حقيقى آنست كه بهيچ فرض كثرت و تعدد پذير نباشد و غايت و نهايت وحدت داشته باشد و كلمه (احد) دلالت دارد باينكه كبريائى او واحد بجميع جهات واحد است.
زيرا چنانچه احديت حقيقى نداشت اله و معبود حقيقى نبود و مركب بود و در نتيجه محتاج و معلول بود.
و صفت احديت تامه و خالص از شائبه كثرت سپس تنزه ساحت كبريائى از