درخشان پرتوى از اصول كافى - حسينى همدانى نجفى، محمد - الصفحة ١٦١ - الحديث الثالث
هشام گفت بمن خبر رسيد كه عمرو بن عبيد مجلس درس و بحثى در مسجد بصره تشكيل داده و گروهى بحضور او حاضر شده سؤالاتى از او مىنمايند بر من اين جريان گران آمد براى ملاقات و بحث با او به بصره رفتم روز جمعهاى بود و انجمن بزرگى تشكيل بود و عمرو بن عبيد در آن مجمع حضور داشت جامه پشمين سياه بكمر بسته بود و جامه ديگرى بدوش خود گرفته بود حاضرين از او سؤالاتى مىنمودند و او پاسخ ميگفت و من در آن مجلس راه باز نموده نزد او در حلقه مردم بدو زانو برابر او نشستم و سپس گفتم اى مرد عالم من شخص غريب هستم اجازه ميدهى سؤالاتى از شما بنمايم پاسخ گفت بگو گفتم بفرمائيد كه شما چشم داريد.
پاسخ گفت پسر جان چه سؤالى است خودت مىبينى چگونه از آن سؤال مىنمائى هشام گفت سؤالات من از اين قبيل است.
پاسخ پسر جان سؤال بنما گر چه احمقانه است.
هشام جواب سؤال مرا بفرمائى.
پاسخ سؤال بنما تا جواب ترا بگويم.
هشام آيا چشم داريد.
پاسخ آرى من چشم دارم.
هشام با چشم چه خواهيد كرد.
پاسخ با چشم خود رنگها و اشياء و افراد خارجى را مىبينم.
هشام بينى دارى.
پاسخ بلى بينى دارم.
هشام با آن چه ميكنى و چه كارى انجام ميدهى.
پاسخ بوها را تميز ميدهم.
هشام آيا دهان دارى.
پاسخ بلى.