تفسير فاتحة الكتاب از امام حسن عسكرى - حسينى شاهمرادى، قدرت الله - الصفحة ٤٦ - در باره«اهدنا الصراط المستقيم»

حساب، او را در موضع و محلّى ديدم (١) كه گروهى از مردم پست! (همچنان) بگردش حلقه زده‌اند. پنهان و مخفى از آنها ايستادم. باو، و ايشان- با پوشش نقاب- نگاه ميكردم.

همواره با مكر و حيله با آنها رفتار مينمود! تا اينكه؛ راهى مخالف راه ديگران، پيش گرفت! و از آنان، جدا شد و براه قبلى برنگشت. و عامّه مردم، بدنبال حوائج خود پراكنده شدند. و من، در پى‌اش راه افتادم. چيزى نگذشت كه بنانوائى، گذر نمود و غافلگيرش كرد! و از دكّانش دو قرص نان، بدزدى برداشت!. از او، در شگفت آمدم! سپس با خود گفتم؛ شايد با همديگر، حساب و معامله‌اى دارند. آنگاه؛ بعد از اين جريان، به صاحب انارى گذر نمود، و پيوسته مراقب بود، تا غافلگيرش كرد! و از پيش او، باندازه حاجتش بدزدى برداشت! سپس؛ دائما! او را دنبال كردم، تا به مريضى گذر نمود، و دو قرص نان و دو انار را پيش او نهاد و رفت، و دنبالش كردم. تا اينكه؛ در بقعه و مكانى از صحرا مستقر شد. باو گفتم: اى بنده خدا! حقيقت اينست كه؛ تعريف و خوبى ترا شنيدم و ديدار ترا مايل شدم! نتيجة؛ ترا ملاقات كردم. امّا؛ از تو چيزى مشاهده كردم كه؛ فكر و ذهنم را مشغول ساخت. آن را از تو ميپرسم تا خاطرم آسوده شود.

گفت چيست؟

گفتم كه؛ ديدم بنانوائى، گذر نمودى! و از او، دو قرص نان دزديدى! آنگاه بصاحب انارى مرور كردى، و از او، دو انار دزديدى!.

إمام فرمود كه؛ او- قبل از هر چيز- بمن گفت: تو كيستى؟

باو گفتم: مردى از أولاد آدم- از امّت محمّد (ص)- بمن گفت: از چه كسانى؟

گفتم: مردى از أهل بيت رسول خدا (ص).

گفت: شهرت كجا است؟

گفتم: مدينه.

گفت: شايد تو، جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب، هستى!؟

گفتم: آرى!