حكمت حكومت فقيه پاسخ به شبهات در مورد حكومت ديني - ممدوحى، حسن - الصفحة ١٧٦
آنها را بشارت و مژده رحمت است».[١] وقتى طاغوتيان دنياپرست و بد عاقبت و كوروكر و بىبصيرت رهبران كفر هستند و اعراض از آنان، تمسك به عروة الوثقى و إنابه به سوى خدا، همراه بشارت است، معلوم است كه اينان به هيچ وجه لياقت رهبرى انسانها را نداشته و حق تعالى هرگز مخلوقات خود را، به چنين اشخاصى واگذارد نفرموده و براى بشر ولىّ و صاحب اختيارى صالح، انتخاب مىفرمايد.
امام معصوم عليه السّلام نيز هر كس را در مقابل آنان يا سفراى آنان (فقيهان) بايستد و حقّ آنان را ضايع كند، «طاغوت» خوانده است؛ يعنى تعيين صغرا براى كبراى كلى كه در آيات آمده است و در مقابل، امر به مراجعه به سفرا و منتخبان خود فرموده و براى شدّت احتراز از طاغوت گرفتن حق را هم از طريق آنها سحت دانسته است.
محور ششم: براى فهم اينكه «در فقه و شرع، به چه كسى حاكم مىگويند؟» ابتدا ماده «ح ك م» را از نظر لغوى بررسى مىكنيم.
«حكم، در لغت، به معناى منع است. در مفردات راغب آمده است: «حكمت الدّابه: منعتها بالحكمة (أي اللجام)».
در مقاييس اللغه گويد: سمّي الحاكم حاكما، لأنه يمنع الظالم». در لسان العرب آمده: «و الحاكم: منفّذ الحكم. و الجمع حكّام».
پس اگر قاضى و سلاطين را حاكم گويند، از باب «اشتراك معنوى» است و در حقيقت، قضا از شئون حكومت است. آيه كريمه ٢٦ سوره ص (يا داود إنّا جعلناك خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس بالحق) قضاوت را مترتب برخلاف دانسته است.
به هيچ وجه، قابل تصور نيست كه در جامعهاى، قاضى مبسوط اليد عادل كه در مورد محجور و مفلس و غريم حكم به سلب اموال در مورد قاتل و مرتد فطرى و ياغى و طاغى حكم به اهراق دم مىكند و حبس و حدّ و تعزيرات را جارى مىسازد، باشد، ولى حكومت از آن كسى ديگرى باشد، و حكومت الهى قائم نباشد. پس قضا، نماد حكومت و حاكميت است.
پس پاسخ اين اشكال كه «چگونه ممكن است فردى به نام فقيه، هم قاضى،
[١] - زمر( ٣٩) آيه ١٧:\i« و الذين اجنتبوا الطاغوت أن يعبدوها و أنابوا إلى اللّه لهم البشرى».\E