تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ٩٢
نمايد و فهم كند؟! و آيا غيرت او بر اسلام مىتواند توجيهگر اتهام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هذيانگويى باشد؟ و ديگر پرسشهايى كه فعلا مجال طرح آن نيست.
روايتى را كه عبد الرزاق صنعانى در ذيل نقل مىكند، دالّ بر اين است كه جهتگيرى سياست حاكم در دور ساختن على عليه السّلام از صحنه سياسى جامعه بود، طورى كه مردم كاملا آن را درك مىكردند و اطمينان داشتند كه نظام حاكم مىخواهد على عليه السّلام را از منصب خلافت دور سازد، به گونهاى كه وى را از نامزدهاى خلافت نمىدانستند.
عبد الرزاق چنين روايت مىكند:
«عمر به يكى از انصار گفت: مردم چه كسى را بعد از من خليفه مىدانند؟ او نام چند تن از مهاجرين را برشمرد، اما از على عليه السّلام ذكرى به ميان نياورد. عمر گفت:
چرا ابو الحسن را مطرح نمىكنند؟ به خدا سوگند كه وى بهترين ايشان است و اگر در مقام رهبرى امت قرار گيرد، آنان را به راه حق هدايت مىكند.»[١]
عمر در توجيه عمل خود در مورد تهيه مقدمات روى كار آمدن بنى اميه و ترتيب دادن شورا استدلال مىكند كه قريش در مورد على عليه السّلام متفق الرأى نيستند، يا اين كه قومش از وى روىگردان شده و اطاعتش نمىكنند.[٢]
اما چرا قريش و قوم على عليه السّلام درباره خلافتش اتفاق رأى ندارند؟ چرا و چگونه درباره پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله يك رأى بودند، با اين كه وى علت اول و آخر تمامى چيزهايى بود كه على عليه السّلام بر سرشان آورد؟ اگر اهل ايمان و اسلام باشند، چرا به حكم اسلام گردن ننهند و آن را نپذيرند؟ و اگر پيرو اسلام و قرآن نباشند، مخالفتشان مىتواند چه كار كند و چه ضررى براى على عليه السّلام دارد كه با وى مخالف
[١] - المصنف، ج ٥، ص ٤٤٦.
[٢] - ر. ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١٢، ص ٨٠- ٨٦.