تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ٢١٦
به حسن بن على كه در كنارش نشسته بود رو كرد و گفت: برادرزاده! تو را به خدا سوگند، به من بگو كه چرا از اين محل خارج نشدى؟ زيرا من مىدانم كه پدرت چقدر به تو علاقه دارد. پس حسن بيرون رفت و به دنبالش عبد اللّه بن عمر نيز خارج شد.»[١]
٣. «هرگاه مردم از حكومت عثمان به على عليه السّلام شكايت مىبردند، على فرزندش حسن را نزد عثمان مىفرستاد. چون اين كار زياد تكرار شد، به او گفت: پدرت مىپندارد هيچكس نيست كه آنچه را او مىداند بداند، حال آن كه ما بهتر از او مىدانيم كه چه مىكنيم؛ بايد دست از ما بردارد. ديگر على عليه السّلام پسرش را بدين منظور نزد او نفرستاد.»[٢]
ابن قتيبه گويد:
«سپس حسن بن على داخل شد و گفت: مرا به هرچه مىخواهى فرمان ده كه من در اختيار توام. پس عثمان به او گفت: اى برادرزاده! برگرد و در خانهات بنشين تا اين كه فرمانى از جانب خدا برسد.»[٣]
٤. گروهى از مردم، از جمله سعد بن مالك و ابو هريره و زيد بن ثابت و حسن بن على همت كردند و جان بر كف آماده شدند تا از عثمان دفاع كنند. عثمان كس به نزدشان فرستاد و آنان را از تصميم خود آگاه كرد و از آنان خواست كه پراكنده شوند، آنان هم منصرف شدند.[٤]
٥. «عثمان كس به نزد على بن ابى طالب فرستاد كه به نزد من بيا. على پسرش
[١] - همان، ص ٢٣٠.
[٢] - منابع اين مطلب قبلا بيان شد.
[٣] - الامامة و السياسة، ج ١، ص ٣٩؛ حياة الصحابة، ج ٢، ص ١٣٤، نقل از: الرياض النضره، ج ٢، ص ٢٦٩.
[٤] - تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٨٩.