تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ٦٧
«أيها النّاس! انا ابن مكّة و منى، انا ابن زمزم و الصّفا، انا ابن من حمل الركن باطراف الرداء ... انا من حمل على البراق و بلغ به جبرئيل سدرة المنتهى ...؛
اى مردم! منم فرزند مكه و منى، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آن كس كه حجر الأسود را در وسط رداى خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خويش بر محل آن گذاشت ... منم فرزند آن كس كه او را بر براق حمل كردند و جبرئيل او را به سدرة المنتهى رساند ....»
نتيجه اين خطبه چنان شد كه مردم فرياد گريه برآوردند و يزيد ترسيد كه فتنه و آشوبى برپا شود؛ پس به مؤذن دستور داد كه براى اقامه نماز اذان بگويد، اما حضرت سجاد عليه السّلام خطبه خود را ادامه داد و احتجاجات دندانشكن خود را عليه يزيد دنبال كرد؛ مردم پراكنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ريخت[١].
عقيله بنى هاشم، زينب عليها السّلام را مىبينيم كه در مقابل يزيد بپا مىخيزد تا بگويد:
«أمن العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك و اماءك و سوقك بنات رسول اللّه سبايا؟ ... و استأصلت الشأفة باراقتك دماء ذريّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ... و لتردنّ على رسول اللّه بما تحمّلت من سفك دماء ذرّيته و انتهكت من حرمته و لحمته[٢]؛
اى پسر آزاد شده! اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پرده بنشينند و تو دختران پيغمبر را به عنوان اسير، اين و و آن سو ببرى؟ تو با ريختن
[١] - ر. ك: مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٩ و ٧٠؛ مقتل مقرم، ص ٤٤٢ و ٤٤٣ از خوارزمى و نفس المهموم، ص ٢٤٢.
[٢] - بلاغات النساء، ص ٣٥ و ٣٦؛ مقتل خوارزمى، ج ٢، ص ٦٤ و ٦٥؛ مقتل مقرم، ح ٢، ص ٤٥٠ و ٤٥١.