تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ٢١٤
تو، ما چرا [خونخواهى نكنيم]؟ عمرو گفت: زيرا تو او را تنها گذاشتى و با اين كه مردم شام با تو بودند، دست از يارىاش كشيدى، تا اين كه از يزيد بن اسد بجلى كمك خواست و او جواب مثبت داد و به سويش حركت كرد، اما من نيز او را آشكارا رها كردم و به فلسطين گريختم. معاويه گفت: فعلا برايم از اين حرفها نزن.»[١]
چون نامه عثمان- كه در آن از معاويه كمك خواسته بود- به دست وى رسيد، مسور بن مخرمه بدو گفت:
«اى معاويه! عثمان كشته خواهد شد، اكنون بنگر كه به تو چه نوشته است. معاويه گفت: اى مسور! من فاش مىگويم كه عثمان در آغاز بدانچه خدا و رسول دوست داشتند عمل كرد و خدا نيز از وى راضى بود، ولى بعدا روش خود را تغيير داد و خدا نيز نظر خود را از او گرداند. آيا من مىتوانم چيزى را كه خدا تغيير داده برگردانم؟»[٢]
مىبينيد كه معاويه چگونه براى توجيه كوتاهى و سهلانگارى خويش در كمك و يارى عثمان به جبر استدلال مىكند.
[١] - تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٨٦؛ الامامة و السياسة، ج ١، ص ٩٨.
[٢] - فتوح ابن اعثم، ج ٢، ص ٢٢٨.