تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١٩٨
- پس او را ببين و با وى گفتگو كن! بنگر كه آيا به اين كار راغب است يا نه؟!
عثمان بيرون شد و على را ملاقات كرد و با او به مذاكره پرداخت، اما على عليه السّلام اين را خوش نداشت و رد كرد. عثمان به نزد عمر آمد و جريان را به اطلاع او رساند.»[١]
بلاذرى نيز اين مسأله را به اختصار بيان كرده است؛ و مىگويد:
«عمر از على عليه السّلام خواست براى فرماندهى سپاه اسلام به قادسيه عزيمت كند؛ على عليه السّلام خواهش عمر را رد كرد؛ از اين رو عمر، سعد بن ابى وقاص را اعزام كرد.»[٢]
در داستان ديگرى مىبينيم: آن هنگام كه ابو بكر در مورد اعزام امير المؤمنين عليه السّلام براى جنگ با اشعث بن قيس، با عمر مشورت كرد و گفت:
«تصميم گرفتهام على بن ابى طالب را فرمانده اين گروه كنم، زيرا وى فرد عادلى است كه به جهت فضل و دانش و شجاعت و نيز قرابتى كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دارد، مورد رضاى اكثريت مردم است.»[٣]
عمر گفت:
«راست گفتى اى خليفه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله! به درستى كه على همانطور است كه گفتى و بلكه بالاتر از آن است كه تو وصف كردى، لكن من از يك خصلت او بر تو خوف دارم.
- آن چه خصلتى است؟
- مىترسم على از جنگ با اين قوم خوددارى كند و با آنان جهاد نكند، كه اگر چنين
[١] - مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٠٩ و ٣١٠.
[٢] - فتوح البلدان، ص ٣١٣.
[٣] - اين شهادت، ادعاى مغرضان را كه مىگويند:« وى بينش سياسى نداشت» رد مىكند.