تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١٨٠
اسلام به ورطه هلاك افتاد.
آرى، مناصب، مقهورشان ساخت و فتوحات به لحاظ غنايم و اسيرانى كه به همراه داشت و موجب گسترش نفوذشان گرديد، دهانشان را آب انداخت. هر يك به خود غرّه شد و ديگران را كوچك شمرد، خود را بزرگ ديد و تكبّر پيشه كرد. چه با واقعيات موجود، بر اساس تفكر جاهليت برخورد مىكردند كه قبيله را اساس هر چيزى مىدانست و به امت بهايى نمىداد. از طرفى فرد را مقياس هر چيز و منشأ تمامى برخوردها و مناسبات و تمامى مواضع و تحركات خود مىدانست، نه گروه را آنان شديدا به تقويت و تثبيت سلطنت و حكومت خود همت گماردند و با پول و رشوه، و وعده پست و مقام، انصار را در اطراف خود جمع كردند؛ سپس با ازدواجهاى قبيلهاى سعى نمودند خود را با سران قبايل و طوايف قدرتمند نزديك كنند. براى نيل به اهداف مورد نظر، سياستهاى ديگرى نيز در پيش گرفتند كه در بسيارى از اوقات، خشونت و ارعاب، و قتل و كشتار، تنها يكى از آنها بود.[١] همچنين به گسترش نفوذ و حكومت خود [در مناطق مختلف] به اين اعتبار كه در درجه اول، ملك شخصى و قبيلهاى آنان است، ادامه دادند.[٢]
اگر ابو بكر و عمر نمىدانستند كه خليفهاند يا پادشاه[٣]، معاويه، پسر ابو سفيان، خود را پادشاه بالفعل ناميد. عده ديگرى نيز خود را پادشاه
[١] - مانند ماجراى ابو ذر، ابن مسعود، عمّار و ديگران ... خصوصا در زمان معاويه و بعد از او.
[٢] - اين داستان نيز معروف است كه« سواد را بوستان قريش» مىدانستند.
[٣] - ر. ك: طبقات، ج ٣، ص ٢٢١؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٢، ص ٦٦؛ منتخب كنز العمال در پاورقى مسند احمد، ج ٤، ص ٣٨٣- ٣٨٩؛ حياة الصحابة، ج ٣، ص ٤٧٦ و نيز ج ٢، ص ٣٦ و ٣٧ و ٢٥٦؛ التراتيب الاداريه، ج ١، ص ١٣؛ كنز العمال، ج ٣، ص ٤٥٤ و نيز ج ٢، ص ٣١٧ و نعيم بن حماد در الفتن؛ تاريخ الخلفاء، ص ١٤٠؛ طبقات، ج ٣، ص ٣٠٦.