تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١٧٧
امّا به آنها اجازه ملاقات داده نشد. ناگزير بر «ابرش» وارد شدند و به او گفتند:
به امير المؤمنين بگو كه امير ما با لشكرى كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مىرود، چون غنايمى به دست مىآوريم ما را محروم كرده، آن را به لشكر خاص خود اختصاص مىدهد. آنگاه مىگويد: شما در اين حرمان بيشتر ثواب مىبريد، و چون بخواهيم يك شهر و قلعه را فتح كنيم، او ما را بر سايران مقدم مىدارد كه سپر لشكر او شويم. آنگاه مىگويد: اجر و ثواب شما در اين جانفشانى بيشتر است. از اين گذشته، لشكريان شكم گوسفندان را زنده زنده مىشكافند و برهها را از شكم آنها بيرون آورده، پوست مىكنند و مىگويند: از اين پوست براى خليفه پوستين تهيه مىكنيم. براى يك پوست هزار ميش را مىكشند و ما اين كارها را تحمّل مىكنيم. سپس آنان ما را دچار گرفتارى ديگرى كردند و آن، اين كه هر دوشيزه زيبايى را از ميان ما مىربودند. ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم: ما در كتاب خدا و سنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نديدهايم كه چنين امرى جايز باشد. ما هم مسلمان هستيم. اكنون آمدهايم بدانيم آيا اين كارها به دستور امير المؤمنين انجام مىگيرد يا نه.
آنها مدتى در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند، تا اين كه زاد و راحله آنان تمام شد و نااميد شدند. آنگاه صورتى از اسامى خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند: اگر امير المؤمنين راجع به ما پرسيد، خبر دهيد كه ما از افريقا آمديم و نااميد برگشتيم.
آنگاه به سوى افريقا رهسپار شدند. اول كارى كه كردند، عامل هشام را كشتند و پرچم تمرّد و عصيان برافراشتند و بر افريقا مستولى شدند. خبر شورش به هشام رسيد. وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامى را به او دادند، دانست كه اين عده همان كسانى هستند كه بر ضد او قيام كردهاند.»[١]
[١] - كامل ابن اثير، ج ٣، ص ٩٢، ٩٣؛ تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣١٣.