تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١١٧
خدا به پاى دارد و حال اين كه خداى ما مىدانست ما گناهانى خواهيم داشت؟
وى آنگاه اين آيه را تلاوت كرد:
«إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً؛ اگر از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كردهايم دورى گزينيد، ما از گناهان ديگر شما درمىگذريم و شما را به مقامى بلند و نيكو مىرسانيم.»
آيا مردم مدينه مىدانند كه براى چه آمدهايد؟ گفتند: نه. گفت: اگر مىدانستند كه براى چه آمدهايد، شما را چنان عقوبت مىكردم كه ديگران عبرت بگيرند.
عمر وقتى اين مطلب را به آنان گفت كه از آنان اقرار گرفت كه نه قرآن را حفظ دارند و نه الفاظ آن را و نه رواياتى را كه درباره قرآن وارد شده مىدانند.»[١]
پس از سخنانى كه بين معاويه و عكرشه (دختر اطرش بن رواحه) رد و بدل شد، معاويه بدو گفت:
«هيهات اى مردم عراق! على بن ابى طالب شما را بيدار كرده است. ما قدرت تحمل شما را نداريم.»[٢]
سپس دستور داد تا صدقات آنان را به خودشان برگردانند و با وى به انصاف رفتار كنند.
جاى بسى شگفتى است كه مىبينيم عمر بن خطاب اصرار فراوانى دارد كه همدانىها به شام نروند و مىبايست به عراق عزيمت كنند![٣] همين مطلب درباره قبيله بجيله نيز اتفاق افتاد.[٤]
[١] - حياة الصحابة، ج ٣، ص ٢٦٠، نقل از: كنز العمال، ج ١، ص ٢٢٨،( نقل از: ابن جرير).
[٢] - عقد الفريد، ج ٢، ص ١١٢؛ بلاغات النساء، ص ١٠٤؛ ر. ك: صبح الاعشى.
[٣] - المصنف، ج ١١، ص ٥٠.
[٤] - الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٤٤١.