تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١١٢
اعتقاد قلبى و منافاتى ندارد كه انسان خود را ظاهرا كافر معرفى كند. بدين منظور گفتند:
«ايمان، اعتقاد قلبى است، هر چند كه انسان بدون تقيه اعلان كفر نمايد و بتپرستى پيشه كند، يا در بلاد اسلامى به دين يهوديت و نصرانيت باقى بماند و صليب به گردن آويزد و در بلاد اسلامى اعلان تثليث (عقيده به خدايان سهگانه:
اب، ابن و روح القدس) نمايد و بر همين [سيره] باشد تا از دنيا برود.»[١]
هر چند اين اعتقاد مختص فرقه «مرجئه» بود، اما در ميان مردم آن زمان چنين عقيدهاى رواج داشت، چرا كه هنوز مذهب اعتقادى اهل سنت شايع و غالب نشده بود.
معناى اين عقيده اين بود كه حكام و سلاطين مؤمن هستند، هر چند جنايات و گناهان بزرگى مرتكب شوند.
مىگويند: يزيد بن عبد الملك در صدد برآمد كه به روش و سيره عمر بن عبد العزيز عمل كند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند كه براى خليفه نه حسابى است و نه عذابى؛[٢] و آن موقع كه وليد از حجاج دعوت كرد تا با وى شراب بنوشد، حجّاج گفت: «اى امير مؤمنان! حلال همان است كه تو حلال كردهاى.»[٣]
حجّاج مدعى است كه از طرف حضرت حق تعالى به او وحى مىشود و جز بر اساس وحى الهى كارى انجام نمىدهد؛[٤] همين طور مدعى است كه به خليفه
[١] - الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج ٤، ص ٢٠٤.
[٢] - البداية و النهايه، ج ٩، ص ٢٣٢؛ ر. ك: تاريخ الخلفاء، ص ٢٢٣ و ٢٤٦.
[٣] - تهذيب تاريخ دمشق، ج ٤، ص ٧٠.
[٤] - همان، ص ٧٣؛ ر. ك: الامام الصادق عليه السّلام و المذاهب الاربعه، ج ١، ص ١١٥.