تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام - عاملى، جعفر مرتضى؛ مترجم محمد سپهري - الصفحة ١٠٨
پس از آن خداوند فتوحاتى را نصيبشان كرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستى و گرسنگى به مالاندوزى رسيدند. چيزهايى كه از اسلام برايشان خوشايند نبود، در چشمانشان نيك آمد و آنچه كه از دين نزدشان مضطرب و متزلزل بود، در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر اين دين بر حق نبود، چنين وضعى پيش نمىآمد.
سپس اين فتوحات را به آرا و نظر واليان و حسن تدبير فرماندهان خود نسبت دادند؛ از اينرو گروهى بلند آوازه و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شدند. ما از آن گروهى بوديم كه نام و آوازهمان به فراموشى سپرده شد و آتشمان به خاموشى گراييد. نه اسمى از ما باقى ماند و نه شهرتى و به طور كلى از بين رفتيم. روزگار گذشت و ساليان سال با همه فراز و نشيبهايى كه داشت سپرى شد و خيلى از كسانى كه قضايا را مىدانند مردند و بسيارى از كسانى كه چيزى نمىدانستند بزرگ شدند.»
علاوه بر اين، بخشى از سياست نظام حاكم اين بود كه اهل بيت عليهم السّلام را نابود سازد و كارى كند كه ديگر احدى از مردم نامى از آنان نبرد. در جنگ صفين، امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و عبد اللّه بن جعفر اقدام به جنگ كردند. در اين موقع امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه اگر امويان مىتوانستند، از بنى هاشم دمنده آتشى را بر روى زمين باقى نمىگذاشتند.
عمر بن عثمان بن عفان به امام حسن عليه السّلام گفت:
«مثل امروز نشنيدم كه پس از قتل خليفه (عثمان) احدى از فرزندان عبد المطلب بر روى زمين باقى بماند ... ننگ و نفرين بر من كه حسن و ساير فرزندان عبد المطلب كه عثمان را كشتند، زنده باشند و بر روى زمين گام نهند.»
سپس روايت بيان مىكند كه عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه، امير المؤمنين عليه السّلام را متهم كردند كه مىخواست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به قتل رساند و هم او