تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٨٩ - سوره النساء(٤) آيات ٩٠ تا ٩٩
بمدينه نمود وى در مكه نتوانست بود بيامد و ببعضى كوههاى مدينه رفته جاى بساخت و آنجا مقيم شد و چون خبر اسلام و فرار او بمكه رسيد مادرش جزع نموده سوگند خورد كه در زير هيچ سقفى نرود و طعام نخورد مگر بمقدار سد رمق تا آنكه ابو جهل و حارث بن هشام كه پسران او بودند و برادران مادرى عياش او را بياورند ايشان برخواستند و حارث بن زيد نيز با ايشان بود بنزد عياش آمدند و گفتند مادرت سوگند خورده كه طعام و شراب نخورد و در زير سقف نرود تا ترا نبيند و با او سوگند خوردند كه باو مضرتى نرسانند وى بعهد ايشان اعتماد نموده از موضع خود بپائين آمد و دست راست خود را بدست ايشان داد و ايشان او را گرفته دست او را بهم بستند و هر دو برادر او را صد تازيانه زدند و بمكه آوردند مادرش سوگند خورد كه او را از بند رها نكند تا كافر شود پس او را بهم بسته در آفتاب انداختند و چون كار بر او سخت شد آنچه مرضى ايشان بود بگفت حارث بن زيد روزى بر آن بگذشت و گفت اى عياش اين همه محنت چرا ميكنى مفارقت اسلام اختيار كن و آسوده شو القصه عياش از بسيارى ايذا و آزار كلمه كه از او طلبيدند بگفت ديگر باره حارث او را سرزنش كرد كه از آن دين كه برگشتى اگر حق بود پس ترك دين حق كردى و اگر باطل بود تو بر باطل بودى عياش از او در غضب شد و سوگند خورد كه اگر روزى بر تو دست يابم ترا بكشم پس عياش هجرت نموده تجديد اسلام كرد حارث نيز بمدينه آمد و مسلمان شد و عياش در وقت بيعت حارث و اسلام او حاضر نبود روزى حارث را در محله قبا تنها بازيافت بنا بر سوگند او را بقتل رسانيد و اصحاب عياش را ملامت نمودند كه مسلمانى را بناحق بكشتى در قيامت چه جواب خواهى داد عياش بر آن صورت نادم شده بخدمت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد و تمام قصه بعرض رسانيد و گفت من از اسلام او خبر نداشتم و بخطا امرى واقع شد و منتظر جوابم آيه نازل شد وَ ما كانَ و نسزد و روا نباشد لِمُؤْمِنٍ مؤمنى را أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً آنكه بكشد مؤمنى را بغير حق إِلَّا خَطَأً مگر كشتنى بخطا و يا از صفت مؤمن نيست كه بكشد مؤمنى را و بنا بر اين استثنا متصل است و در كنز گفته كه اين استثنا منقطع است چه كلام تمام شده نزد قوله ان يقتل مؤمنا و بعد از آن فرموده فان كان القتل خطاء فحكمه كذا و خطا منصوب است بر آنكه صفت مفعول مطلق محذوف است اى الا قتلا خطا نه آنكه مفعول له يا هم چنان كه زمخشرى گفته زيرا كه خطا نزد قاتل نه سبب فاعلى است و نه سبب غايى پس نه مفعول له باشد و نه صفت فاعل و نه صفت مفعول و حال واجبست كه صفت فاعل يا مفعول باشد و خطا آنست كه در غالب احوال زهوق روح مصاحب آن نباشد و مقصود بآن فعل محذوف باشد چون رمى مسلم در صف كفار يا جهل باسلام او يا آنكه فعل غير مكلف باشد وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً و هر كه