تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٦١ - سوره الأنعام(٦) آيات ١ تا ٩
حياة و موت هر دو يكيست چنان كه در كتب كلاميه مذكور است وَ هُوَ اللَّهُ و او است خداوند مطلق و معبود بحق فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ در آسمانها و زمينها و همه را جز وى خدايى نيست ضمير هو راجعست باللّه و اللَّه خبر او است و جار و مجرور متعلق است به اسم اللَّه و كلام مفيد حصر است و حقيقت معنى آنست كه اوست كه مستحق عبادتست در سماوات و ارضين نه غير او كقوله تعالى هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله و يا متعلق است بقوله يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ اين جمله خبر ثانيست يعنى او است خداوند مطلق و او است كه در آسمانها و زمينها ميداند آنچه پنهان شما است يعنى در آنچه در دل مخفى دارند و آنچه آشكاراى شما است يعنى بزبان ميآريد و يا جمله خبر است و بدل اللَّه و يا ظرف مستقر است كه خبر واقع شده بمعنى آنكه حقتعالى بجهت كمال علم خود بآنچه در سماوات و ارض است گوئيا در آنها است و بنا بر اين قوله يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ بيان و تقرير آن باشد نه آنكه ظرف از متعلق مصدر باشد زيرا كه صله مصدر مقدم نميشود بر مصدر و در مجمع گفته كه اشبه آنست كه ضمير هو ضمير قصه باشد و اللَّه مبتدا و يعلم خبر آن يعنى شأن و قصه اينست كه اللَّه سبحان ميداند سر و علانيه شما را وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ و ميداند آنچه ميكنيد از خير و شر و شما را بر آن جزا خواهد داد اين دلالتست بر فساد قول كسى كه قايلست بآنكه حقتعالى در مكانيست دون مكانى و در جهتى دون جهتى (تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا) و نيز دالست بر آنكه او عالم لنفسه است زيرا كه اگر عالم بعلم باشد صحيح نيست كه جميع معلومات را بداند چنانچه در مواضع خود مبرهن گشته و در فتوحات مكيه مذكور است كه سركم اشارتست بنسبت باطنى انسان و جهركم عبارت از نسبت ظاهرى او و صاحب بحر الحقايق آورده كه مراد از سر اخلاقيست كه در انسان بوديعت نهاده و جهر صفات حيوانى و احوال نفسانى او است و حقيقت آنست كه آدمى را صورتيست جسمانى و معنى روحانى بجسم از عالم خلق و بروح از عالم امر سرش از مرتبه امر است و جهرش از مرتبه خلق و در نقد النصوص فى شرح الفصوص مذكور است كه انسان مرآتيست ذات وجهين در يك رويش چون خصايص ربوبيت نگرى از همه موجودات بزرگوارتر است و چون نقايص عبوديت شمارى خوارتر و بيمقدارتر و نعم ما قيل بعض العرفا شعر
|
چون در خود از اوصاف تو يابم اثرى |
حاشا كه بود نكوتر از من دگرى |
|