تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٧ - سوره المائدة(٥) آيات ٩٠ تا ٩٩
بحسب احوال اگر ما مصدرية باشد و بحسب اشخاص مصيد اگر موصوله باشد يا موصوفه و شيخ در نهايه و ابن براج در كتاب خود گفتهاند كه عايد را لازم نيست كفاره لقوله وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ و تفصيل قاطع شركت است پس هم چنان كه انتقام نيست در اول جزا نيست در ثانى و جواب از اين آن است كه مبين گردانيديم كه بينهما منافات نيست و كفاره عقوبتست لقوله ليذوق و بال امره و بجهت آنكه تكرار در خطا لازمست قطعا پس در عمد بطريق اولى باشد از باب تنبيه بادنى بر اعلى از ريان بن شبيب روايتست كه چون مأمون امام رضا عليه السّلام را زهر داد و مردمان زبان بمذمت و ملامت او بگشودند و درباره او چيزهاى بد ميگفتند خواست تا تلافى آن كند پسرش امام محمد تقى عليه السّلام را از مدينه بياورد و او را اكرام و اجلال كرد و چون مزيت عقل و فضل و ادب و حكمت او بر مأمون ظاهر شد رغبت كرد كه دختر خود را باو دهد با آنكه در صغر سن بود بنى العباس خبر شده نزد مأمون آمدند و گفتند اى امير چگونه روا باشد كه شرفى كه در خانواده ما واقع شده ضايع كنى و از دست بدهى گفت چگونه گفتند عزم كرده كه با پسر رضا عليه السّلام مواصلت كنى اگر اين كار وقوع يابد حكومت و خلافت و ولايت از ما ببنى على عليه السّلام منتقل شود و ترا معلومست كه ميان ما و ايشان قديما و جديدا معاداتست و هميشه ايشان مطرود و مقهور ما بودهاند و آباى ما هيچكدام از ايشان را تمكين ندادهاند كه در خانه خود بنشينند و تو بر خلاف آباى خود اراده كرده بودى كه رضا عليه السّلام را وليعهد خود گردانى و چون كار او كفايت شد در صدد آن شده كه پسر او را تربيت دهى و با او مواصلت كنى زنهار كه در اينكار تأمل كن و بىانديشه در آن خوض مكن كه عاقبت آن وخيم است مأمون گفت كه اگر تعصب و عناد را بگذاريد و انصاف پيش آريد بر شما ظاهر شود كه ايشان به اين كار اولىاند و آنچه اسلاف ما با ايشان كردهاند عين عصيان و محض طغيان بوده و من پشيمان نبودم بر آنكه رضا (ع) را وليعهد خود گردانم اما او از اينمعنى امتناع نمود اكنون عزم خود را جزم كردهام كه دختر خود را بابى جعفر (ع) كه پسر او است عقد كنم زيرا كه مزيت عقل و فضل و ادب و علم او را شناختهام و اميدوارم كه حقتعالى نوعى كند كه شما نيز بر مزيت فضل و علم او مطلع شويد گفتند حالا توقف كن تا او بر بعضى مسائل فقه اطلاع يابد و علم شريعت را پيروى كند چه در اين سنى كه او دارد معلومست كه وى را چه علمى باشد گفت او از اهل بيتى است كه مؤيداند من عند اللَّه و ايشان را كسب علم نميباشد و در تعلم بكسى احتياج ندارند بلكه همه مردمان در علم فقه محتاج به ايشانند و اگر خواهيد كه او را در فنون علم امتحان كنيد تا صدق دعوى من بر شما ظاهر شود يكى از علما را تعيين كنيد تا از او مسئله پرسد گفتند چنين باشد پس نزد قاضى يحيى اكثم رفتند و او در آن زمان اقضى القضاة بود و همه مردمان در مسائل باو رجوع ميكردند و گفتند ملتمس ما آنست كه در حضور امير و اعيان از