تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤١٧ - سوره الأنعام(٦) آيات ٧٠ تا ٧٩
گرفت بفرمود تا جمعى زنان موثوقه تفحص احوال زنان كنند و هر كدام كه اثر حمل بر او ظاهر باشد بقتل رسانند پس زنان در تفحص احوال قيام نمودند و چون بر مادر ابراهيم اثر حمل ظاهر نبود از او درگذشتند و ديگر كسى باو التفات نكرد و تا وقتى كه وضع حمل نزديك رسيد بترسيد كه اگر پسر زايد خبر بكسان نمرود رسد او را بكشند پس در شب تنها از شهر بيرون رفت و غارى در ميان كوه نشان داشت داخل شد و در آن غار ابراهيم را بزاد و در خرقه پيچيده همانجا بگذاشت و در غار را بسنگ استوار كرد و بازگشت و تارخ را كه از قصه حمل خبر نداشت آگاه گردانيد و گفت اى تارخ از ترس گماشتگان نمرود بصحرا رفتم و پسرى زادم و فى الحال بمرد در خاكش دفن كردم و بازگشتم تارخ باور كرد و ادنى روز ديگر بآن غار آمد ديد كه ابراهيم عليه السّلام انگشتان خود را مىمكيد از يكى شير و از ديگرى عسل و از يكى خرما و از ديگرى روغن ميآمد خوش وقت شد و بشهر مراجعت كرد و هر روز يك بار آمدى و او را ديدى و بازگشتى القصه چون ابراهيم شير تربيت از پستان عنايت الهى مينوشيد بروزى چندان بزرك ميشد كه كودك ديگر در ماهى و در ماهى چندان بزرك ميشد كه ديگرى در سالى چون پانزده ماهه شد با جوانان پانزده ساله برابر گشت و گويند كه روزى مادرش نزد وى آمد گفت اى مادر خداى من كيست گفت منم خداى تو گفت خداى تو كيست گفت پدرت گفت خداى پدرم چه كس است گفت نميدانم پدرت داند پس بشهر آمد و آزر را از اينمعنى خبر داد وى بغار آمد و فرزند را بديد ابراهيم از وى همان سؤال كرد وى گفت خداى تو مادر تست و خداى مادرت منم گفت خداى تو كيست گفت نمرود كه پادشاه مشرق و مغرب است گفت او هم چو ما است گفت آرى گفت پس خداى او چه كس است گفت خاموش باش كه او را خدايى نيست و اينقول اهل خلاف است و خلاف حق است چنان كه گذشت مگر گوئيم كه ممكن است اين گفت و شنيد ميان ابراهيم و عم او شده باشد و يا بجهت امتحان مادر و پدرش اين گفته باشند العلم عند اللَّه القصه بعد از پانزده سال از غار بيرون آمد و گفتهاند كه هفت سال يا سيزده يا هفده سال در غار بود و در روايت مخالفين آمده كه چون ابراهيم بزرك شد ادنى بتارخ گفت كه خبر مرك پسر تو بتو دروغ دادم و حالا بحد جوانى رسيده در غايت خوبرويى و نيكويى تارخ را بغار آورده ابراهيم را بوى نمود بحال پسر بسيار خوشحال شد و بمادرش گفت اين را از غار بخانه آور تا او را نزد نمرود بريم چون تارخ برفت مادر ابراهيم را از غار بيرون آورد و نماز شام بود در پائين غار رمهاى اسب و شتر و گلههاى گوسفند جمع شده بودند ابراهيم از مادر پرسيد كه اينها چه چيزاند مادر وى را خبر داد ابراهيم گفت هر آينه اينها را پروردگارى خواهد بود كه آفريننده اينها باشد و حال روزى بايشان ميدهد پس مادر را گفت كه هيچ مخلوقى را از خالقى چاره نيست كه آفريدگار او باشد و