پاسخهاي استاد به نقدهايي بر کتاب مساله حجاب - المطهري، الشيخ مرتضى - الصفحة ٦٥ -           چهره و دو دست (( وجه و كفين ))
همسر رسول خدا زنى بلند بالا بود يك شب با اجازه رسول خدا از خانه به خاطر كارى بيرون آمد با اينكه شب بود عمر بن الخطاب سوده را به خاطر بلند بالائيش شناخت عمر در اين جهت تعصب شديدى داشت و همواره به پيغمبر توصيه مى كرد اجازه ندهد زنانش بيرون روند عمر با لحن خشنى به سوده گفت : تو خيال كردى كه ما ترا نشناختيم ؟ ! خير شناختيم پس از اين در بيرون آمدن خود دقت بيشترى بكن سوده از همانجا مراجعت كرد و ماجرا را به عرض رسول خدا رساند در حالى كه رسول خدا مشغول شام خوردن بود و استخوانى در دستش بود طولى نكشيد كه حالت وحى بر آنحضرت عارض شد پس از بازگشت به حالت عادى فرمود :
(( انه قد اذن لكن ان تخرجن لحوائجكن )) . يعنى اجازه داده شد به شما كه اگر حاجتى داريد بيرون رويد [١] .
نقل اين داستان بسيار زننده است ... در حالى كه حديث از كتب عامه است و پشيزى ارزش ندارد .
از قضا نقل اين داستان ضرورى و لازم است ... داستان معروف رفتن عمر به سرچشمه براى آب برداشتن و ... را حتما شنيده ايد . همانطور كه خواجه نصيرالدين طوسى گفته است بسيارى از افسانه ها را مردم فرزانه ساخته و پرداخته اند و منظورهاى حكيمانه داشته اند اين افسانه را نيز هر كه پرداخته است در حقيقت ((