فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ١١ - مقدمه چاپ اول

در معنى آنها وجود دارد). مثلا وقتى مى‌گويند ماهيّت انسان، يا حقيقت انسان، يا طبيعت انسان، يا ذات انسان همه به يك معنى است، و حتى گاه جوهر نيز به همين معنى به كار مى‌رود. و همچنين توجه يابد كه ذهن همان قوه مدركه يا درّاكه يا عالمه است. و حدّ وسط و حدّ اوسط و اوسط همه به يك معنى است. و باز از همين قبيل است اوّلى و بديهى و ضرورى و بيّن، و نيز اجزاء قوام و اجزاء مقوّم و اجزاء ماهيت و اجزاء ذاتى و ذاتيات كه همه دلالت بر يك چيز دارد.

و از آنجا كه «تعرف الأشياء بأضدادها»، گاه شناختن مقابل چيزى به شناختن آن چيز كمك مى‌كند، و بقول خواجه بزرگوار «ذهن همچنانكه از شبيه به شبيه انتقال كند، از مقابل به مقابل انتقال كند»، در بيشتر موارد، مقابل هراصطلاح هم آورده شده. از اين قبيل است: «عينى-/ ذهنى»، «حملى-/ شرطى»، «جوهر-/ عرض»، «ذاتى-/ عرضى»، «اعراض ذاتى-/ اعراض غريب»، «متواطى-/ مشكّك»، «فعل-/ انفعال»، «فعل-/ قوه»، «برهان مستقيم-/ برهان خلف»، «حصر-/ اهمال»، «اطلاق-/ توجيه»، «محصّل-/ معدول»، «اجتماع-/ ارتفاع»، «اتفاق-/ لزوم»، «ابطال-/ اثبات»، «بديهى-/ نظرى، مكتسب». ٤- در آخر كتاب اصطلاحات منطقى فرانسه و معادل آنها در منطقهاى اسلامى آمده كه مترجمان علوم انسانى و مخصوصا مترجمان آثار فلسفى را بسيار بكار مى‌آيد. اكثر اين اصطلاحات با تغييرى در نوشتن يا در تلفظ، در انگليسى نيز بكار مى‌رود. اردى‌بهشت‌ماه ١٣٥٦ دكتر محمّد خوانسارى‌