اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٨٨ - اشكال- دوم
كه در احكام موضوعى به جستجو بپردازد- در حالى كه از حقيقت موضوع خبر ندارد- و حتى موضوع را از غير موضوع تميز نمىدهد- و بگفته مستشكل- نام موضوع را كه مىشنود نمىگويد مهيتش چيست- بلكه مىپرسد خواصش كدام است- در حالى كه اين پرسش عينا معرف خواستن است- .
آرى از آنجايى كه دانشمند حسى- بيشتر به آزمايشهاى حسى مىپردازد- و ناچار تماس با حس دارد- و چنانكه گفته شد در جزئيات محسوسات- به همان مشاهده حسى مىتوان قناعت نمود- احتياج زيادى به تعريف و تحديد پيدا نمىكند- چنانكه احتياجات روزانه ما در همچنانكه در مقاله ١ گفته شد- پاسخ اين سؤال را فقط فلسفه ميتواند عهدهدار شود- .
٣-سؤال از چگونگى و احوال و خصوصيات شىء- يعنى سؤال از اينكه آن شىء كه من در باره آن فكر مىكنم- داراى چه احوال و عوارض و خصوصياتى است- و همچنانكه در مقاله ١ گفته شد- متكفل بيان اين جهت علوم است- و هر علمى بمناسبت همان موضوع خاصى- كه جستجوى در حالات- و چگونگيهاى او را هدف فعاليت خود قرار داده- بسؤالات مربوط بان موضوع پاسخ مىدهد- .
٤-سؤال از چرائى و از علت وجود آن شىء- يا از علت چگونگى آن شىء- پاسخ اين سؤال را گاهى فلسفه و گاهى علوم ميدهند- .
اين سؤالات كه براى ذهن انسان دست مىدهد- يك دفعه نيست بلكه بترتيب است- انسان اولين بار كه ذهنش به چيزى توجه كرد- مىخواهد اجمالا بفهمد كه آن چيست- و پس از اينكه اجمالا به چيستى آن چيز آشنا شد- و در فكر خود آن چيز را با ساير اشياء فرق گذاشت- به طورى كه در ذهن از ابهام و اختلاط بيرون آمد- مىخواهد بفهمد آيا چنين چيزى وجود دارد يا نه- و اگر برايش معلوم شد كه موجود است- يا بواسطه وضوح و يا بواسطه برهان فلسفى- در صدد كشف حالات و عوارض وى برمىآيد- و در همين مرحله است- كه نوبت سؤال از علت وجود وى نيز مىرسد- سپس در مقام بدست آوردن علت چگونگىها برمىآيد- از آنچه تا كنون گفته شد- معلوم شد كه تا چيزى را اجمالا نشناسيم- به طورى كه بتوانيم بين آن چيز- و ساير چيزها فرق بگذاريم- و لا اقل از راه نزديكترين- و ظاهرترين خواصش او را تميز دهيم- نمىتوانيم در صدد تحقيق اصل وجود- يا