اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٦٠ - باغاز سخن برمىگرديم
افعال نفسانى ما- پيش ما حاضر بوده و با علم حضورى معلوم مىباشند- و قوه مدركه ما با آنها اتصال و رابطه دارد- پس ناچار آنها را يافته- و صورتگيرى و عكسبردارى خواهد نمود- و در اين ادراك حصولى- ماهيت نفس و ماهيت قواى نفسانى و افعال نفسانى- از آن جهت كه افعال و قواى نفسانى مىباشند- بالكنه پيش قوه مدركه حاضر خواهند بود- البته كنه در اينجا بمعنى هر چه هست همانست- ملحوظ شده نه بمعنى احاطه تفصيلى- و همچنين نسبت ميان قوى و افعال و ميان نفس- چنانكه حضورا معلوم بود حصولا نيز معلوم خواهد بود- آنچنانكه نسب ميان محسوسات معلوم و دستگير مىشد- و ناچار هنگامى كه ما اين نسبت را مشاهده مىنماييم- حاجت و نياز وجودى و پناهندگى آنها را- بنفس و استقلال وجودى نفس را نيز مشاهده مىنماييم- و در اين مشاهده صورت مفهومى جوهر- (١)پيش ما نمودار مىشود- زيرا مىبينيم كه نفس اين معنى را (١)از جمله تصوراتى كه براى ذهن حاصل است- تصور جوهر و عرض است- جوهر يعنى موجود مستقل از محل و موضوع- و عرض يعنى موجود نيازمند به محل و موضوع- مثلا تمام اجسام داراى كميت- و مقدار و شكل هستند- ما خود جسم را بعنوان جوهر- و كميت و شكل آنرا بعنوان عرض مىشناسيم- و يا اينكه اين كاغذ كه سفيد است- سفيدى را بعنوان عرض- و خود كاغذ را بعنوان جوهر مىشناسيم- .
ما در اين مقاله كار نداريم- كه چه چيز جوهر است و چه چيز عرض- و يا اينكه آيا جوهر و عرض در مقابل يكديگر- در خارج وجود دارند يا ندارند- در اين سلسله مقالات يك مقاله مستقل مقاله ١٣- باين مطالب اختصاص داده شده- گفتگوى ما فعلا- متوجه منشاء پيدايش اين دو تصور است- كه آيا اين دو تصور از كجا براى اذهان پيدا شده است- زيرا مطابق سبك اين مقاله- هر تصورى كه عارض ذهن شود يك منشاء واقعى دارد- و تا نفس بواقعيت آن متصور با علم حضورى نرسيده باشد- نمىتواند آن تصور را بسازد- و حتى تصورات موهومه نيز در اصل منشاء واقعى دارند- و عناصر اوليه آن تصورات از واقعياتى