اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٠٩ - اشكال- اول
فلك در علم هيئت- و در اين صورت نتيجه چنين فرضيهاى- مانند خود فرضيه از ميان مىرود- ولى نتايج علمى كه با حس و تجربه بدست آمدهاند- نابود نمىشوند- چنانكه ارصاد متواليه- و تجارب ممتد اوضاع اجرام متحركه را- در علم هيئت نگهدارى مىنمايند- .
علم بشر انتظام و استحكام- و استقرار پيدا نمىكند- .
پاسخ اين نظريه اينست كه آيا فرض اين اصول كلى- در نتيجه دادن مسائل علمى مؤثر هست يا نيست- اگر مؤثر نيست- پس ذهن چه فرض بكند و چه نكند على السويه است- و اگر فرض اين اصول كلى- در حصول نتايج مؤثر است- آيا نتيجه شدن آن مسائل جزئى- از آن فرضهاى كلى قطعى و يقينى ذهن است- يا آنكه آن هم احتياج بفرض دارد- اگر قطعى و يقينى است- پس معلوم مىشود اين يك بديهى اولى- ضرورت انتاج قياس را داريم- و اين بديهى براى ذهن ما قطعى و يقينى است- و ذهن ما هيچگونه شك و ترديدى- در باره آن روا نمىدارد- و اگر نتيجه شدن مسائل علوم- از اين اصول كلى نيز محتاج بفرض است- پس ذهن بهدف خود كه انتظام- و استحكام مسائل علوم است نرسيده- و در اين صورت نيز فرض كردن اين اصول- و فرض نكردن آنها براى ذهن علىالسويه است- و مسائل علوم در حد فرض باقى مىماند- و از اول ذهن بدون دست دراز كردن به اين اصول- مىتوانست هر چه بخواهد فرض كند- .
حقيقت اينست كه انكار احكام بديهيه اوليه- مستلزم شك در همه چيز است- حتى شك در خود شك- و حد فاصل فلسفه و منطق با سوفسطائىگرى همين است- .
در اينجا بى مناسبت نيست- كه گفتار فيليسين شاله را- كه پيرو منطق و فلسفه تجربى است- و مخصوصا تحت تاثير شديد مسلك وضعى- و ظاهرى اگوست كنت است- راجع به اين مطلب نقل و انتقاد كنيم- وى در متودولوژى فصل روش علوم فيزيكى- و شيميائى مىگويد- استقراء عبارت است از- استدلالى كه در آن ذهن با اتكاء به تجربه- از معرفت به حال جزئيات به قانون دست مىيابد - يعنى وقتى فرضيهاى در نتيجهاى توافق آن- با تمام امور مشاهده و آزمايش شده محقق گشت- بدون اينكه دخالت و فعاليت عقلانى ديگرى لازم باشد- آن فرضيه مبدل به قانون مىشود- مطلب مهم فلسفى كه در باره استقراء پديد مىآيد اينست- كه چنين استدلالى با قوانين عقل