اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٠١ - نظريه تجربى
ديگر- پيدا شده باشد بديهى اولى- .
از اين بيان نتيجه گرفته مىشود- ١-اگر تصديقى علمى مقابل شك فرض كنيم- يا خود آن مصادره بر مطلوب است- مثلا مىگويند انسان حيوان است- و هر حيوانى جسم است پس انسان جسم است- جسم بودن حيوان وقتى بر ما محقق مىشود- كه يك يك افراد حيوان- و از آن جمله انسان را استقراء كرده باشيم- و جسم بودن آنها را يافته باشيم- و اگر نه از كجا مىتوانيم بفهميم- كه حيوان جسم است- حالا اگر ما استقراء كامل كردهايم- و اين قياس را مىسازيم تكرار امر معلوم است- مثل اينست كه گفته باشيم انسان جسم است- پس انسان جسم است- و اگر استقراء كامل نكردهايم و بگوئيم هر حيوانى جسم است- مصادره بر مطلوب است- مثل اينست كه ادعا كنيم انسان جسم است- و اگر از ما بپرسند به چه دليل انسان جسم است- بگوئيم بدليل اينكه انسان جسم است- .
نظريه تجربى شامل دو قسمت اصلى زير است- الف ما بديهى اولى نداريم- تمام قضايايى كه تعقليون مىپندارند بديهى اولىاند- يك سلسله قضاياى تجربى هستند- كه در طول زندگى پيدا مىشوند- .
ب اساس فعاليت ذهن- سير از احكام جزئى به احكام كليه است- پاسخ قسمت اول نظريه تجربى اينست- كه فرضا در مورد بعضى از قضاياى بديهى اولى- مناقشه تجربيون را بپذيريم- و قبول كنيم كه از راه تجربه بدست آمده- از قبيل حكم به اينكه- كل از جزء خودش بزرگتر است- و مقادير مساوى با يك مقدار با يكديگر مساويند- ولى پارهاى از قضايا- كه ذهن ما نسبت بانها اذعان دارد- قابل تجربه و مشاهده نيست- از قبيل حكم بامتناع تناقض و حكم بامتناع صدفه- يعنى حدوث شىء بدون علت- و حكم بامتناع دور يا تقدم شىء بر نفس- غايت امر اينست كه انسان در مشاهدات- و تجربيات خود بجمع متناقضين- يا ارتفاع متناقضين يا صدفه- يا تقدم شىء بر نفس برخورد نكرده است- صرف برخورد نكردن با چيزى- دليل بر عدم يا امتناع آن نمىشود- ثانيا اگر ما قبول كنيم كه تمام احكام عقلى- بلا استثناء مولود تجربيات زندگى است- ناچار بايد قبول كنيم- كه يگانه مقياس منطقى صحت و سقم قضايا- همانا تجربه است- و اگر قبول كنيم كه يگانه حكمى صحيح است- كه عامل تجربه صحت آنرا تضمين كرده باشد- آيا خود اين حكم ما- به اينكه فقط آنچه با تجربه