اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٩ - خاتمه
عالم ديگرى آشنا مىگردد- و بسى چيزها بر او مكشوف مىشود- كه در حال عادى درش به روى او بسته است - .
مرحوم فروغى مىگويد- اين فقره را كه- انسان گذشته از ضمير خود آگاه ضمير ديگرى دارد- كه معمولا از آن آگاه نيست- و لكن بعضى اوقات آثارى از آن بروز مىكند- و معلوماتى بانسان مىدهد كه- از عهده حس و عقل بيرون است- پيش از ويليام جمز نيز- دانشمندان ديگر كه در روانشناسى كار كرده بودند- بان برخوردند- و آنرا من ناخود آگاه ناميده بودند- ويليام جمز در اين باب تحقيقات مبسوط نموده- و معتقد شد كه مواردى هست كه- انسان از دائره محدود و مسدود من- بان حريم كه گفتيم پا مىگذارد- و در من ناخود آگاه وارد مىشود- و با من هاى ديگر كه در حال عادى- درشان به روى او بسته است- مرتبط مىگردد- و به اين طريق ضماير بيكديگر مكشوف- و در يكديگر مؤثر مىشوند- و شخص بدون واسطه حس و عقل- به حقايقى برمىخورد و در عوالمى سير مىكند كه- تمتعات روحانى درمىيابد- و به كمال نفس نزديك مىشود- و خود را به خدا متصل مىبيند- و درمىيابد كه حدود زندگانىاش بالا رفته- و اطمينان نفس حاصل نموده- روحش بزرگ و شريف شده- و از غيب مدد مىگيرد- و از بيماريهاى تن يا روان شفا مىيابد - .
مولوى مىگويد- جسم ظاهر روح مخفى آمده است جسم همچون آستين جان همچو دست
باز عقل از روح مخفىتر بود حس بسوى روح زودتر ره برد
روح وحى از عقل پنهانتر بود زانكه او غيب است و او زان سر بود
آن حسى كه حق بدان حس مظهر است نيست حس اين جهان آن ديگر است
حس حيوان گر بديدى آن صور بايزيد وقت بودى گاو و خر