اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٢٤ - ١-اصل ملك
طبيعى است- و در اين حال ذهن مستمع و خاصه انسان به رابطه ميان حادثه- و صداى ويژه وى كم و بيش آشنا مىگردد- و كم كم حوادث را- با صداهاى ملازم وجود آنها حمايت مىنمايد- و در نتيجه حروف تهجى از همديگر تميز پيدا كرده- و كلمات مركبه پيدا مىشود- چنانكه مىبينيم- مقدار زياد و معتنابهى از كلمات در لغتهاى گوناگون- حكايت اصواتى است- كه در حوادث صدادار مقارن حادثه پيدا مىشوند- و در اين باب استعمال اشاره- با دست و سر و چشم و ساير اعضاء زياد مؤثر هستند- و مقارن اين احوال ديگر انسان به مجرد شنيدن كلمه- بى توقف به ياد حادثه مىافتد- و دلالت عقلى و طبعى جاى خود را بدلالت لفظى مىدهد- و انسان با پيدا كردن شعور باين خاصه- كار تكلم را يكسره مىنمايد- تا كار بجائى مىرسد كه انسان هنگام سخن گفتن- يا سخن شنيدن از الفاظ غفلت كرده- و تنها متوجه معنى مىشود- چنانكه گوئى معنى را مىگويد يا مىشنود- يعنى معنى بحسب عقيده وى خود لفظ گرديده- و از اين جا است كه زشتى و زيبائى- محبوبيت و منفوريت معنى در لفظ تاثير كرده- و گاهى مىشود كه صفتى از معنائى به لفظى- و از لفظ بمعناى ديگر و همچنين سرايت مىكند- اين جا است كه كار اعتبار تمام شده- و بحسب اعتبار لفظ عين معنى مىشود- .
آنگاه اختلاف محيطهائى- كه افراد انسان بواسطه مهاجرت- و انشعابات قومى بوجود آوردهاند از يك طرف- و وضع الفاظ تازه بواسطه مواجهه با احتياجات تازه- بواسطه تكامل زندگى اجتماعى از طرف ديگر- و انتخاب اخف و اسهل از طرف ديگر- موجب اشتقاق لغتهاى متنوعه از يك لغت اصلى- و بروز و ظهور تهجىهاى گوناگون- در محيطهاى مختلف شده- و تكلمات كامله صورت مىپذيرد- .
در همه كلمات لفظ نماينده معنى گرديده- و بلكه در ظرف