اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢١٥ - خاتمه اين بحث و گفتگوها
هستند- كه انسان در هر تماس كه با فعل مىگيرد- از اعتبار آنها گريزى ندارد- يعنى اصل ارتباط طبيعت انسانى با ماده در فعل- آنها را بوجود مىآورد- از اين روى هيچگاه از ميان نرفته- و تغييرى در ذات آنها پيدا نمىشود- .
مثلا انسان ميتواند يا مىشود- كه يك انديشه ويژهاى را بواسطه پيدايش عواملى- از مغز خود بيرون براند- ولى هرگز نمىتواند يا نمىشود- كه اصل انديشه را بايد انديشه كنم نكند- و مثلا هر اجتماعى ميتواند فكر خاص يك فردى را- پايمال كند ولى هرگز نمىتواند- فكرى را كه در فكر هر فرد فرد اجتماع ثابت است كشته- و از ميان ببرد- زيرا فكر اجتماعى يك شماره محصلى از افكار مىباشد- كه رويهم ريخته شده وحدتى پيدا كرده- و مانند يك واحد حقيقى مشغول فعاليت است- و در اين صورت چگونه متصور است- كه يك اجتماعى فكر متراكم واحد- خودش خودش را از ميان ببرد- .
ما با قريحه مسامحه به بسيارى از موارد- نام انتحار و خود كشى مىدهيم- ولى بحسب دقت- خود كشى در جهان هستى مصداق ندارد- .
بلى يك موجود زنده- مثلا ميتواند فعاليت خود را بيك مادهاى ارتباط دهد- كه حادثه مربوطه وى خود موجود زنده- يا قوه مربوطه وى را ابطال نمايد- يا فعاليتش را خنثى كند- مثلا انسان ميتواند سم را در آب حل كرده بنوشد- يعنى فعاليتى كه ملايم قوه غاذيه كه نوشيدن است انجام دهد- ولى سم محلول بواسطه ورود به معده فعاليت كرده- او را بكشد- .
يا به نور بسيار قوى مانند قرص خورشيد نگاه كرده- و قوه باصره را از كار اندازد- و يا با يكى از قوا قوه ديگرى را خنثى نمايد- مثلا پلكها را بسته و نگذارد چشم كار كند- انگشت به گوش گذاشته و