اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٤٥ - ٢-اصل انطباق با محيط
بدوى آنها را باين نتيجه رسانده است- كه زندگى در اجتماع و تشكيلات اجتماعى- و تشريفات و معتقدات دينى- منشا و موجب تصور زمان مكان- علت و عليت و ساير مبادى تصورى و تصديقى گرديده است- و نيز همان تحقيقات توجه داده است- به اينكه بر خلاف عقيده رائج و مختار- عقل بشر از نظر منطقى در امكنه و ازمنه مختلف- پيوسته متشابه و يكسان نبوده و نيست- چنانكه مثلا مبدا عدم تناقض اختصاص به مردمانى دارد- كه به درجه معينى از تكامل ذهنى نائل شده- و در اجتماعات نسبتا پيشرفته زندگى مىكنند- ولى در ميان اقوام بدوى وجود ندارد- و براى افراد اين جماعات- كه داراى عقايد خاصى هستند- و مثلا از تتم بهره مىگيرند- و ممكنست خود را در آن واحد مثلا هم انسان- و هم كلاغ يا بزمجه بدانند تناقض محال نمىنمايد- نه اينست كه در ذهن اين مردمان- مبادى عقلى وجود نداشته باشد بلكه هست- ولى غير از آن است كه در ذهن اعضاء اجتماعات مترقى است- پس عقل و مبادى عقلى يكسان- و ثابت در نفس انسان بوديعت گذاشته نشده- بلكه چيزى است كه بتناسب نيازمندىها- و مقتضيات زندگى اجتماعى- و چگونگى تربيت آدمى بتدريج ساخته و پرداخته مىشود- بنا بر اين هيچيك از نظريههاى عقلى مذهبان- و تجربى مذهبان به وجهيكه بيان كردهاند- نمىتواند مورد قبول روانشناسى جديد باشد- زيرا هر چند آنها در تحقيقات خود به راههاى مختلف مىروند- و مقدمات گوناگون بكار مىبرند- ولى سرانجام بيك مقصد و نتيجه مىرسند- كه عبارت است از اعتقاد بوجود عقل و مبادى عقلى- كه بصورت قطعى تكوين يافته است- اين عقل را چنانكه ديديم- اصحاب عقل ناشى از ساختمان طبيعى نفس انسان مىدانند- و از اينرو معتقد به فطرى بودن مبادى اوليه- و تقدم آنها بر حس و تجربه هستند- و اصحاب تجربه آنرا مؤخر بر حس و تجربه- و مبادى را زاده و ساخته و پرداخته شده اينها مىپندارند- تحقيقات دقيقى كه در يكى دو سده اخير- در احوال و اخلاق مردمان بدوى- و كودكان و ساير افراد انسان از نژادها- و طبقات مختلف بعمل آمده- حكما و روانشناسان معاصر را- در اين عقيده متفق ساخته است- كه اولا عقل و مبادى آن بتدريج- و بتناسب با مقتضيات حياتى و خصوصيات زندگى اجتماعى- و چگونگى ساختمان دماغى افراد انسان- و با گذشتن از پيچ و خمها- و قبول صورتهاى گوناگون تكون حاصل مىكند- ثانيا چون هر يك از عوامل حياتى و اجتماعى و نفسانى- بسوى همانندى بلكه وحدت و يگانگى مىگرايند- عقل كه تحت تاثير آن عوامل است- در تغييرات و تحولات خود همه جا- و هميشه توجه به اصول كلى متشابه دارد- و وصول به مبدا هويت را مقصد قرار مىدهد- و از اينرو تفاهم افراد بشر را ممكن مىسازد- ثالثا بنا بر اصول دوگانه فوق- عقل هميشه