اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٢٥ - اشكال- سوم
واقعيت بود- و هستى خود را دارا است- كه حافظ وضع فعلى او مىباشد- و چون در تبدل است- نبود و نيستى خود را همراه خود داشته و مىپرورد- و از مجموع اين هستى و نيستى و بود و نبود- موجود ديگر پيدا مىشود- و در عين حال كه مراتب سهگانه- بود و نبود و شد- به سه مرحله مترتب اين موجود متعلق مىباشد- از مرحله دويم وى نبود- نيز شروع كرده و منطبق مىشوند- يعنى نبود بود و شد نبود مىشود- و يك وجود بعدى كه از شد- بواسطه تبدل بوجود آمده- شد مىشود و بهمين قياس- .
ندارند- و در مقدمه و پاورقى مقاله ٤- راجع به اين جهت كه آيا حقيقت موقت است يا دائمى- و آيا حقيقت متحول و متكامل است- به حد كافى استدلال شد رجوع شود- در اينجا همين قدر مىگوئيم- كه آيا تئورى فلسفى ماترياليسم ديالكتيك و اصول منطقى آن حقائقند يا نه- و اگر حقائقند آيا حقائق دائمى هستند- و جهان هستى و قوانين طبيعت را- براى هميشه توجيه مىكنند يا نه- اگر اصلا حقيقت نيستند- پس ماديين چه ادعائى دارند- و اگر حقيقتاند آيا موقتاند و ارزش موقت دارند- و روى قانون تكامل- و مثلث تز و آنتىتز و سنتز تبديل به ضد خود شده يا مىشوند- پس اين همه جار و جنجال و هو يعنى چه- و چرا لنين مىگويد- نمىتوان هيچيك از قسمتهاى اصلى فلسفه ماركسيسم را- كه كاملا با فولاد ساخته شده تغيير داد - و اگر اين تئورى فلسفى- و آن اصول منطقى حقايق دائمى هستند- پس اين نظريه كه هر حقيقتى موقت است غلط است- .
بعلاوه خود اين حكم كه هر حقيقتى موقت است- آيا حقيقت است يا نيست- اگر حقيقت است آيا موقت است يا دائمى- اگر دائمى است پس تمام حقيقتها موقت نيستند- و مورد استثناء پيدا شد- و اگر موقت است پس بطور كلى- و مطلق و دائمى نمىتوان گفت تمام حقيقتها موقت است- اساسا لازمه اين نظريه- فرو رفتن در شك مطلق و دم فرو بستن- و خوددارى از هر گونه اظهار نظر در باره هر چيزى است- حتى در باره حقايق تاريخى- هم نمىتوان اظهار نظر قطعى كرد- زيرا هر حقيقت تاريخى فكرى است كه در مغز جاى دارد- و مشمول قانون تغيير و تبديل است- و مثلا اين فكر كه انقلاب اكتبر در ١٩١٧ ميلادى بوده- براى مدت موقتى حقيقت است- و بعد از چندى ارزش حقيقى خود را از دست مىدهد- اساسا روى نظريه تغيير فكر- حتى حقيقت موقت هم معنى ندارد- يعنى هيچ فكر براى يك