روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٨ - ترجمه
كه خواهند تا مرا خبر ندهى مفروش.چون گاو [١]به بازار آورد [٢]،مردى در آمد و گفت:اين گاو به چند فروشى؟گفت:قيمت بازار سه درم است.گفت:سه درم از من بستان.گفت:تا مادر را خبر دهم.گفت:قيمت سه درم است،شش درم از من بستان و مادر را خبر مكن.گفت:نستانم،او درم دوازده كرد و بيست و چهار كرد، او مىگفت:ممكن نيست تا من مادر را خبر ندهم.او همچنين مىفزود تا به آنجا رسانيد كه گفت:پوست اين گاو پر از زر كرده بستان،و با مادر رجوع مكن.گفت:
ممكن نيست.مردم از آن بخنديدند و گفتند:بىخرد غلام [٣]است اين.
در تفسير مىآيد كه:آن فريشتهاى بود كه خداى تعالى او را فرستاده بود به امتحان تا برّ اين كودك با مادر [٤]به خلقان نمايد،تا ايشان را تنبيه باشد و بدانند كه كس بر طاعت خداى تعالى و رضاى مادر و پدر نگاه داشتن زيان نكند.
نماز ديگر به خانه بازآمد و مادر را خبر داد.مادر گفت:صواب كردى و لكن فردا به بازار شو و اگر آن مرد را بينى با او مشورت كن و بگو كه با تو مشورت مىكنم، آنچه صلاح من است در حديث اين گاو مرا خبر [٥]ده.
بر دگر روز غلام به بازار آمد،آن مرد را ديد،گفت:اى بنده خداى!من با تو مشورت مىكنم،آنچه مصلحت من است [٦]مرا بفرماى.گفت:برو اين گاو [٧]نگه دار كه تا پس نه [٨]در بنى اسرايل حادثهاى افتد،و ايشان را به اين گاو حاجت باشد.
چون از تو خواهند،كمتر از پوست او پر از زر كرده بها مستان.
او برفت.چون در بنى اسرايل اين حادثه افتاد،در همه بنى اسرايل گاوى كه بر اين صفت بود إلاّ به نزديك اين غلام نيافتند،از او بخريدند به مراد او،به پوست آن گاو پر از زر [٩].
و عجب آن است كه اين هر دو روايت در تفسيرهاى آنان است كه ايشان
[١] .آج،لب،مر+را.
[٢] .دب،آج،لب،فق،مر:در آورد.
[٣] .دب:غلامى.
[٤] .لب،فق:حق مادر.
[٥] .آج،لب،فق:خبرى.
[٦] .مب،مر+در اين گاو.
[٧] .آج،لب،مر:و اين گاو را.
[٨] .دب:نرود كه،آج،لب،فق:تا زمانى كه،مر:كه بعد از اين.
[٩] .مب:زر سرخ كردند و بخريدند.