روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٥٧ - ترجمه
هرگز كس نگفت كه اين جا آب بوده است؟و اگر كسى خواهد كه چاهى كند [١]سيصد [٢]چهارصد گز ببايد كندن تا آبى شور برآيد،اين چه حال است؟هاجر قصّۀ خود با ايشان بگفت و اكرام خداى تعالى ايشان را به آن آب.ايشان گفتند:ما را از اين آب شربتى [٣]ده كه بازخوريم.ايشان را از آن آب داد تا بازخوردند،آبى عذب خوش بود.گفتند:اين آب به ملكيّت كه راست [٤]؟گفت:مرا و فرزند مرا،كه خداى تعالى براى ما پيدا كرد.
آنگه بر كوه رفتند و بنگريدند [٥]همۀ زمين گياهزار ديدند و درختان سبز شده [٦]، گفتند:تو را در اين آب و گياه مشاركى يا مخاصمى هست يا مدّعيى؟گفت:حاشا، كه اصل ملكيّت اين مراست و اين فرزند مرا.
ايشان برفتند و قوم خود را خبر دادند،و ايشان مردمانى بودند خداوندان چهارپا [٧]از گاو [٨]و گوسفند [٩]و شتر.شادمانه شدند،برخاستند [١٠]و بار بر نهادند و روى به آن جايگاه[١٤٣-پ]نهادند و پيرامن آن فرود آمدند،و كس فرستادند به هاجر،و گفتند كه:اجازت باشد [١١]در جوار و همسايگى تو فرود آييم؟كه تو نيز اين جايگاه تنهايى و انيسى ندارى،و كسى نيست كه براى تو كارى كند،و تو را و فرزند تو را خدمتى [١٢]كند.ما اين جا فرود آييم و در جوار [١٣]تو بباشيم و اين فرزند تو را بپروريم،و خدمت به واجب كنيم،و تو ما را از اين نصيبى كنى و از اين گياه.
هاجر گفت:روا باشد.ايشان آنجا فرود آمدند،و آن جايگاه به ايشان مأهول شد و نعمت بسيار پديد آمد،و ايشان به راحت افتادند،و خداى تعالى ايشان را بركاتى بداد،و ايشان خدمت به واجب كردند هاجر را و اسماعيل را تا اسماعيل بزرگ شد.
و ايشان اصحاب صيد بودند،او را صيد وحش بياموختند.و مردم خبر يافتند،روى به
[١] .مب:اين جا چاه بكند.
[٢] .فق+يا،مر+و.
[٣] .مج،وز:شربهاى.
[٤] .اساس و همۀ نسخه بدلها:كراست/كه راست.
[٥] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نگريستند.
[٦] .دب،آج،لب،فق،مب،مر+ديدند.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:پاى.
[٨] .مج،وز:گاف/گاو،كه براساس مرجّح است.
[٩] .مج،وز:گوسپند.
[١٠] .دب،آج،لب،فق،مر،تا:برخواستند.
[١١] .مج تا+كه اگر تو را شايد كه ما،ديگر نسخه بدلها+اگر تو را شايد كه ما.
[١٢] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:خدمتكارى.
[١٣] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:جار.