روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٥٤ - ترجمه
عريشى كرد تا در زير آن شدند،و قربهاى داشتند،اندكى آب در آنجا مانده بود.
جبريل گفت:خداى تعالى مىفرمايد كه اينان را اين جا رها كن و برو.ابراهيم -عليه السّلام-برگشت تا بيايد.هاجر گفت:يا خليل اللّه!ما را به كه رها مىكنى [١]؟ گفت:به آن خداى كه مرا فرمود كه شما را اين جا آرم و رها كنم،و به آن خداى كه در غار مرا طعام و شراب داد و بپرورانيد [٢]،و به آن خداى كه مرا در آتش نگاه داشت.
هاجر چون اين بشنيد،گفت:رضيت بقضاء اللّه و امتثلت لأمر اللّه،به قضاى خداى راضى شدم و فرمان خداى را منقاد شدم-حسبى اللّه عليه توكّلت.
ابراهيم برگرديد و ايشان را به خداى تسليم كرد.ساعتى [٣]بر آمد،آن قدرى آب كه در قربه[١٤٢-پ]بود بازخورد [٤]،دگر نماند،تشنه شد و شيرش منقطع گشت از تشنگى و گرسنگى،و [٥]اسماعيل از ضعف بيفتاد و پاى در زمين مىزد.
هاجر درماند،برخاست [٦]،دو كوه بود [٧]آنجا:يكى صفا و يكى مروه.ساعتى بر صفا مىدويد و ساعتى بر مروه مىشد تا هيچ كسى را بيند،يا [٨]حسّى و حركتى شنود،يا مستغاثى بود!كس را نديد.با نزديك كودك آمد،كودك را رنجور و ضعيف يافت،چنان گمان برد كه بخواهد مردن،گفت:بروم تا بازى جان كندن و مرگ او نبينم.از ميان اين هر دو كوه مىدويد و مىآمد و مىشد،گاه بر صفا و گاه بر مروه.ابتدا به صفا كرده بود،تا هفت بار بدويد،به بار هفتم بر مروه بود،و در هر نوبتى بيامدى و اسماعيل را بديدى.چون او را زنده يافتى،دگرباره بدويدى اميد آن را كه باشد كه چارهاى يابد يا چارهگرى.كس [٩]را نمىديد،به بار هفتم كه بر [١٠]مروه حاصل آمد بنگريد [١١]به نزديك اسماعيل بياض آب ديد.
محمّد اسحاق [١٢]گويد:هاجر چون اوّلبار بر كوه صفا آمد تا بنگرد كه [١٣]هيچ آبى
[١] .دب،آج،لب:رها مىكنيد.
[٢] .همۀ نسخه بدلها بجز مر:بپروريد.
[٣] .دب،آج،لب+كه،مر:چون ساعتى.
[٤] .همۀ نسخه بدلها:بازخوردند.
[٥] .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
[٦] .اساس:برخواست،با توجّه به نسخۀ وز،و رسم الخطّ رايج تصحيح شد.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:ديد.
[٨] .همۀ نسخه بدلها:تا.
[٩] .مر:كسى.
[١٠] .آج،لب:ندارد.
[١١] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بنگريست.
[١٢] .همۀ نسخه بدلها:محمّد بن اسحاق.
[١٣] .مج،وز:تا.