روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٧٨ - ترجمه
شوهرت؟تو را دوست مىدارد [١]؟گفت:نيك است [٢]،گفت:اگر خواهى تا من چيزى كنم كه از تو يك ساعت نشكيبد؟گفت:روا باشد.گفت:سهتا موى از زير محاسن اين مرد ببايد گرفتن تا من بدان جادوى كنم كه او تو را چنان دوستدار شود [٣]كه از تو ساعتى نشكيبد [٤]،و لكن اين مويها كه بگيرى تمام بايد و بريده نشايد،و اين تمام نشود الّا به استره.
گفت:من از كجا آرم؟گفت:من تو را بدهم،و استرهاى تيز كرد [٥]و بدو داد، گفت:امشب چون بخسبد،تو به اين استره اين سهتا موى از زير محاسن او آنجا كه گلوست بگير تا مقصود حاصل شود.
آنگه برخاست و به نزديك شوهر آمد و برابر او بنشست و در او مىنگريست و مىگريست [٦].مرد گفت:اى عجوزه تو را چه بوده است؟گفت:مرا بر جوانى تو رحمت مىآيد كه تو را بيشتر از روزى [٧]زندگانى نمانده است.
گفت:چگونه؟گفت:اين زن تو را كه به دل دوستى بياوردهاى،عزم كرده است كه امشب تو را بكشد.گفت چرا؟گفت:ندانم.گفت:از كجا دانى؟ گفت:نشان آن است كه استرهاى دارد تيز كرده چون قطرۀ آب به اين صفت و اين نشان،و او اين راز با من بگفته است.تو امشب خويشتن خفته ساز تا آنچه من گفتم معاينه ببينى.
مرد بيامد و به وقت خفتن خويشتن را خفته ساخت.زن چون گمان برد كه او خفته است،برخاست و بيامد و محاسن او برداشت تا مويها بگيرد،مرد را حديث عجوز [٨]درست شد،بجست و دست او به دست گرفت و او را گفت:اين چه حال است و اين استره چيست؟زن فروماند و جوابى نداشت.مرد گفت:تو قصد جان من كردهاى.آنگه آن استره از او بستد و آن زن را بكشت.
اين [٩]ملعونه بيامد و آن زن را گفت:ديدى كه چگونه جادوى كردم!و از او
[١] .دب،آج،لب،فق،مب،مر+يانى/يانه.
[٢] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفت آرى.
[٣] .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دوست دارد.
[٤] .آج،لب،فق،مب،مر:كه يك ساعت از تو جدا نشود.
[٥] .همۀ نسخه بدلها:تيز كرده.
[٦] .مج:و در وى مىديد و مىبگريست.
[٧] .همۀ نسخه بدلها+چند.
[٨] .همۀ نسخه بدلها:عجوزه.
[٩] .همۀ نسخه بدلها:آن.