روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢١٦ - ترجمه
آنگه گفت: وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،گروهى از ايشان حق مىدانند و پنهان مىكنند،و اين جماعتى رؤساى ايشان بودند به طمع رياست و طعمهاى كه ايشان را بود از عامّه،اين پنهان مىداشتند و جماعتى اندك بودند،چه بر جماعت بسيار روا نبود كتمان آنچه دانند.
مفسّران در«حقّ»خلاف كردند كه مراد چيست به حقّ.بعضى گفتند:مراد قبله است،و اين قول ربيع است و جماعتى مفسّران.
و قول ديگر آن است كه:محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله-و اين قول عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و قتاده.و ابو روق راوى خبر گويد:عبد اللّه بن ابي بكر الانصارىّ از صفيّه بنت حيىّ بن اخطب گفت كه:پدرم حيىّ اخطب و عمّم ابو ياسر بن اخطب چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،حديث رسول مىكردند و مىگفتند:
اين آن پيغامبر باشد كه ما نعت و صفت او در تورات خواندهايم،يا نباشد؟و رسول -عليه السّلام-به قبا فرود آمده بود.گفتند:فردا برويم و ببينيم او را و حديث او بشنويم و علاماتى كه يافتهايم در تورات بنگريم.
آنگه به گاه [١]بامداد [٢]برخاستند و برفتند.نماز شام بازآمدند دلتنگ و گرفته [٣].من پيش ايشان [٤]رفتم.با من ننگريدند [٥]با آنكه مرا به غايت دوست داشتند.
آنگه عمّم با پدرم گفت:او هست.پدرم گفت:آرى!به خداى كه تورات بر موسى انزله كرد.عمّم گفت:در دل خود چگونه مىيابى او را؟گفت:عداوته ما بقيت،دشمنى او [٦]مىيابم تا زنده باشم.من بدانستم كه حديث رسول -عليه السّلام-مىكنند.
عبد اللّه بن قدامة بن صخر روايت كند كه:چون رسول-عليه السّلام-به مدينه آمد،پدرم گفت:بيا تا برويم و اين مرد را ببينيم و سخن او بشنويم.بيامديم او را يافتيم با جماعتى صحابه و نيز جماعتى جهودان حاضر آمده بودند و پدرى و پسرى بيمار با او بود در جملۀ جهودان.رسول-عليه السّلام و الصّلاة-روى به آن جهودان
[١] .اساس:به صورت«پگاه»هم محتمل است.
[٢] .همۀ نسخه بدلها:بامداد پگاه.
[٣] .مج،مر:كوفته.
[٤] .آج،لب،فق،مب،مر:او.
[٥] .دب،آج،لب،فق،مب:ننگريستند،مر:بنگريستند.
[٦] .آج،لب،فق،مب،مر+را.