تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - نقش آلمظفر در تمدن اسلامي
تاريخ در آينه پژوهشي، سال هشتم، شماره دوم، تابستان ١٣٩٠، ٨٣ ـ ١٠٦
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٨, No.٢, Summer ٢٠١١
تهمينه رئيسالسادات* / جواد عباسي** / حسين مرادينسب***
چكيده
عامل تمدن و فرهنگ همواره يكي از مهمترين و تعيينكنندهترين عوامل در حيات سياسي ايران بوده است. اين موضوع، حتي با وجود تهاجم اقوامي چون مغولان كه كوچكترين آشنايي با مذهب و تمدن اسلامي را نداشتند تداوم داشت، مغولان افزون بر خرابيها و ويرانيهايي كه به بار آوردند، حتي به كتابخانه و مراكز علمي هم رحم نكرده و آنها را به آتش كشيدند اما در عين حال، دانشمندان و فرهنگ دوستان به ترميم اين مراكز و احياي آن پرداختند. در واقع، دوره فترتي كه بين ايلخانان و ظهور تيمور، آمد، ايران را با دگرگونيهاي سياسي ـ اجتماعي روبهرو كرد و باعث پيدايش حكومتهايي شد كه عمر برخي به صد سال هم نميكشيد. ما برآنيم نقش آلمظفر را در تمدن اسلامي در اين دوره مورد توجه قرار دهيم. اين كار بر اساس شيوه تحقيق كتابخانهاي انجام گرفته است.
كليدواژهها: آلمظفر، فرهنگ و تمدن، سياست مذهبي، مشروعيت، ساخت ابنيه.
* دانشجوي كارشناسي ارشد تاريخ ايران دوره اسلامي دانشگاه فردوسي [email protected]
** استاديار گروه تاريخ دانشگاه فردوسي
*** استاديار گروه تاريخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
دريافت: ٢٠/ ٦/ ١٣٩٠ - پذيرش: ٣/ ١١/ ١٣٩٠
مقدّمه
در زمينه شناخت حكومتهايي، مانند آلمظفر و تماميحكومتهايي كه در دورة بين سقوط ايلخانان تا ظهور تيمور به وجود آمدند، بايد به رشد كيفي و كمّي منابع تاريخي توجه كرد. در بيشتر اين منابع، حوادث و رويدادهاي سياسي جنگها، درگيريها و اختلافات خانوادگي در بين اعضاي خاندانها حتي با جزئيترين امور آن بررسي شده است، با اين حال مطالب يافتهشده در اين زمينه به يكي دو نفر از اعضاي يك سلسله يا خاندان محدود ميگردد، و در مورد بقيه اعضاي خاندان فقط مسائل سياسي بيان گرديده است. اما برخي از خاندانها در اين دوران فترت نقش فرهنگي و تمدني در جامعه اسلامي آن روز داشتهاند و در اين مقاله تلاش شده است تا نقش برجسته تمدني آلمظفر مورد بررسي قرار گيرد. البته در زمينه بررسي مسائل فرهنگي و تمدني غير از منابع عمومي و سلسلهاي و دودماني، به تاريخهاي محلي و منابع ادبي نيز توجه شده است، زيرا بسياري از مسائلي كه در حوزه سياست قرار نميگيرند در لابهلاي اين دسته از كتابها يافت ميشود.
حاكمان آلمظفرآلمظفر كه جد اعلاي ايشان، اميرشيخ غياثالدين حاجي بود، نزديك ٧٧ سال (٧١٨ـ٧٩٥ق) بر مناطق فارس، يزد، عراق و كرمان حكومت كردند. نسب آلمظفر به يكي از خاندانهاي عرب خراسان ميرسد كه در زماني كه لشكر اسلام به ولايت خراسان وارد شدند، اين قوم نيز از ديار عرب به خراسان آمده و در آنجا سكنا گزيدند. آنان در زمان تهاجم مغول به يزد رفته و در خدمت علاءالدوله، اتابك محلي آن منطقه درآمدند. اعضاي خاندان مظفري برخي به خدمت ايلخانان بودند و برخي ديگر از ايشان در ميبد، شهري در كنار يزد باقي ماندند. از جمله ميتوان به شرفالدين مظفر سردستة اين خاندان اشاره كرد كه زمان زندگي او مصادف با دوران حكومت اولجايتو و چند تن از ايلخانان از جمله اولجايتو بود. اولجايتو حكومت ميبد و نگهداري راههاي اطراف يزد و سركوبي ياغيان محدوده اردستان تا كرمانشاهان و از هرات تا مروست تا ابرقوه را به او واگذاشت.[١]
پس از او بايد به امير مبارزالدين محمد مظفري اشاره كرد كه در واقع او نيز مانند پدرش، شرفالدين مورد احترام و توجه اولجايتو و ابوسعيد ايلخاني بود و ابوسعيد راهداري عراق عجم را به او داد.[٢] پس از مرگ ابوسعيد در سال ٧٣٦ق استقلال اميرمبارزالدين محمد در يزد آغاز شد. [٣] او در سال ٧٤١ق كرمان را تصرف كرد. در همين دوران، شيخ ابواسحاق اينجو به مناطق تحت حاكميت امير مبارزالدين مظفر حمله كرد و در سال ٧٥١ق طي لشكركشي كه به يزد داشت حدود چهارماه آن منطقه را محاصره كرد، اما چون زمستان فرا رسيد به سبب قحطي نتوانست آن شهر را تصرف كند. ابواسحاق اينجو دائماً سعي ميكرد به هر وسيلهاي كه شده، يزد و كرمان را تصرف كند و در اين راه اغلب به حيله و تزوير نيز متوسل ميشد. امير مبارزالدين محمد كه تا اين زمان ضمن دفاع در برابر حملههاي امير شيخ ابواسحاق به تحكيم اساس دولت خود ميپرداخت، درصدد برآمد تا فارس را ضميمه متصرفات خود كند، از اينرو، در سال ٧٥٤ق موفق شد پس از شش ماه محاصره شيراز، آن را از سلطه شيخ ابواسحاق اينجو بيرون آورد.[٤]
همچنين مبارزالدين محمد چندين بار به تصرف اصفهان همت گماشت و سرانجام در سال ٧٥٨ق آن را تصرف كرد. همينطور وي در سال ٧٥٧ق به تسخير لرستان همت گماشت و سرانجام اتابك نورالورده را شكست داد. اتابك نورالورده كه از حكام لرستان بود و با امير مبارزالدين محمد و فرزندان او، يعني شاه شجاع و شاه منصور دوستي و خويشاوندي داشت، در اين زمان به دشمني با مبارزالدين محمد پرداخته، و تصميم گرفته بود اصفهان را تسخير كند. امير مبارزالدين ابتدا مولانا ناصرالدين خنجي، خواجه صدرالدين اناري و چندتن از بزرگان خود را براي مصالحه نزد اتابك فرستاد، اما چون تغييري در تصميم او ديده نشد سرانجام مبارزالدين امر به جنگ با او را صادر كرد و بر اتابك غلبه يافت.[٥]
همچنين او در سال ٧٥٩ق به آذربايجان لشكر كشيد، ولي چون از مركز حكومت دور بود و نميخواست با سلاطين آلجلاير كه چشم طمع به آذربايجان داشتند درگير شود، از نگهداري آن منطقه صرفنظر كرد.[٦] وي پس از ورود به تبريز به بالاي منبر رفت و خلفاي عباسي مصر را كه چندي پيش بيعت آنان را پذيرفته بود، دعا كرد و به نماز جماعت پرداخت و پس از دو ماه اقامت در تبريز آنجا را ترك كرد.[٧]
امير مبارزالدين محمد سرانجام در سال ٧٦٥ق درگذشت و در ميبد در مدرسه مظفريه او را به خاك سپردند. مدت حاكميت او از سال ٧١٨ ق به مدت ٤٢ سال ادامه داشت.[٨] پس از او پسرش شاه شجاع مظفري شيراز را مركز سلطنت خود قرار داد و از سال ٧٦٠ـ٧٨٦ق حكومت كرد. وي گرچه از سالهاي ٧٦٠ـ٧٦٧ق با برادرش شاه محمود بر سر تصرف شيراز درگيري داشت، اما سرانجام شاه شجاع آن منطقه را تصرف كرد.[٩] همچنين او در سال ٧٧٧ ق به آذربايجان لشكر كشيد و پس از تصرف آن ايالت، متصرفات خود را از طرف شمال تا نواحي سلطانيه گسترش داد.[١٠] شاه محمود، برادر شاه شجاع در طول فرمانروايي خود، بيشتر بر ناحيه اصفهان حكومت ميكرد و البته در اين مورد با برادرش شاه شجاع اختلاف داشت، از جمله اينكه در زماني كه شاه شجاع درصدد تصرف اصفهان در سال ٧٦٨ برآمد، شاه محمود از او خواست تا از تعرض به اصفهان صرفنظر كند و اين شهر را همچنان در اختيار او بگذارد. شاه شجاع پذيرفت به شرط اينكه خطبه و سكه به نامش باشد.[١١] پس از درگذشت شاه محمود، در سال ٧٧٦ق شاه شجاع، اصفهان و عراق عجم را تصرف كرد.[١٢]
پس از مرگ شاه شجاع از سال ٧٨٦ـ٧٩٥، يعني تا زمان قتلعام شاهزادگان مظفري به دست تيمور، دولت آلمظفر رو به زوال رفت. پس از شاه شجاع، فرزندش سلطان زينالعابدين روي كار آمد (از سال٧٨٦ـ٧٨٩) و طبق وصيت پدرش حكومت شيراز را به عهده گرفت و با شاه يحيي در اين مورد درگير بود كه گاه شاه يحيي و گاه سلطان زينالعابدين آن منطقه را در تصرف داشتند.[١٣] شاه منصور كه پسر عمو و برادر زن سلطان زين العابدين بود، از سال ٧٩٠ـ٧٩٥ق حكومت داشت. او ابتدا در منطقه خوزستان حكومت داشت و سپس شيراز را تصرف كرد.[١٤] سلطان احمد مظفري نيز در كرمان حكومت كرد و در همانجا درگذشت.[١٥] همانطور كه ملاحظه ميشود نواحي تحت حكومت فرمانروايان مظفري مدام در حال جابهجا شدن بين فرمانروايان بود و كشمكش بر سر تصرف ولايات در بين ايشان وجود داشت.
فضاي فرهنگي ـ تمدني دوران آلمظفردر واقع، از اواخر دوره ايلخانان كمكم جريانهاي رو به رشد صوفيانهاي پديد آمد و با روي كار آمدن سلسله صفوي شكل جديتري به خود ميگيرد و سپس تشيع جايگزين آن ميشود و در مقابل از شدت تسنن افراطي كاسته ميشود.
در دوره ايلخاني ميتوان كمكم گرايش فرمانروايان را به تشيع مشاهده كرد، چنانكه غازان پس از اينكه در حضور شيخ صدرالدين ابراهيم حموي اسلام آورد، به زيارت اماكن مقدسه شيعه در بينالنهرين رفت. اولجايتو نيز بر همين مذهب ادامه داد و پس از تسنن حنفي و شافعي، تشيع را برگزيد، اما فرزندش ابوسعيد ايلخاني، همان مذهب اهلسنت را انتخاب كرد. اين تغيير مذهبها خود گوياي تحولي جديد در نظام مذهبي ايران بود، اما به رغم اصلاحاتي كه در اين دوران، انجام گرفت دگرگوني خاصي به وجود نيامد. در اين دوران يعني از اواخر عهد ايلخاني گرايش به شيعه در بسياري از محافل در درجه نخست، به واسطه عارفان و تصوف نمود پيدا ميكرد.[١٦]
در اين مورد به مذهب كبرويه اشاره ميشود كه در رخنه و نفوذ روزافزون تشيع در تصوف ايراني نقش بسزايي ايفا كرد. شيخ نجمالدين كبري، پير بزرگ صوفيه خوارزم، اگرچه بر مذهب تسنن بود، اما به شيعه اظهار ارادت خاصي نشان ميداد و مدايحي چند در منقبت حضرت علي† و اهل بيت داشت. همچنين در اين زمينه ميتوان به سلسله شيخيه ـ جوريه در خراسان اشاره كرد كه پس از قتل شيخ خليفه (مؤسس آن) در سال ٧٣٦ق، حسن جوري شمار زيادي از پيروان جديد را در نيشابور، توس، خبوشان و ابيورد گرد آورد كه به سربداران پيوستند و به ايجاد حكومت سربداران كمك كردند.[١٧] همچنين دوران جنبش حروفيه مقارن با همين زمان از مرگ ابوسعيد ايلخاني و تحركاتي كه تا دوره تيموري پيش آمد، بوده است. سيدفضلالله استرآبادي در فاصله سالهاي ٧٧٦ـ٧٧٨ق در تبريز بود و وقتي شاه شجاع مظفري در سال ٧٧٧ق به قصد تصرف تبريز حركت كرد، بعيد نيست او كتاب فقهي خودش را به نام شاه شجاع مظفري نوشته و به او پيشكش كرده باشد.[١٨] در واقع، تلفيق تشيع و تصوفي كه بيان شد در وجود اين عارفان نمود پيدا ميكرد.
با قاطعيت ميتوان اذعان داشت كه بيشتر مناطق ايران مذهب تسنن داشتند، اما نواحي محدودي از جمله گيلان و مازندران و خوزستان و شرق قهستان و شهرهايي چون ري و ورامين و قم و كاشان و سبزوار در خراسان از مراكز سنتي تشيع بودند. اين مسئله با محو خلافت عباسي از صحنه مذهبي و حكومت مغولان شروع شد و نتيجه آن، كاهش نفوذ فقيهان در سرزمينهاي شرق اسلامي بود. مهمترين وجوه تغييرات و تحولات مذهبي در اين دوره، جلوههاي گوناگون پرهيزكاري عمومي، توسعه تصوف اسلامي و طريقتهاي وابسته به آن و توسعه اعتقادات به معجزات و كرامات بود.[١٩]
شايد بتوان گفت اين دوراني است كه براي تلفيق تصوف و تشيع و گرايش روزافزون به علويگرايي تلاش شد،[٢٠] زيرا اين تسنن شافعي بود كه در مقايسه با ديگر مذاهب، كارآيي جذب ديدگاههاي مختلف ايدئولوژيكي را داشت و راه را براي اين تلفيق، تركيب و سرانجام پذيرش تشيع در دورههاي بعد، تشيع هموار ساخت.[٢١]
با اين حال، سلاطين مظفري در عهد حاكميت خود به ضرب سكه همت گماشتند كه در يك طرف آن «لا الله الا الله محمداً رسولالله» و چهار گوشه آن نام خلفاي راشدين و در طرف ديگر آن، نام حاكمان مظفري نقش بسته بود.[٢٢] مسكوكهاي اين دوره در ضرابخانههاي شيراز، كاشان، يزد، لار، كازرون و همچنين در مراكز حكومتهاي محلي، مانند ايذج و هرمز ضرب ميشد.[٢٣]
در واقع، ميتوان دينداري و حمايت از احياي خلافت عباسي و وحدت مسلمانان را كه بعد از سقوط خلافت بغداد در سال ٦٥٦ق از ميان رفته بود، از ويژگيهاي بارز اين خاندان ذكر كرد. توجه به علماي دين و حفظ شعائر مذهبي در ميان امراي اين خاندان در مقايسه با ديگر معاصرانشان بيشتر به چشم ميخورد.[٢٤] معمولاً حاكمان و وابستگان آنها از مذهب براي تقويت حاكميت خود بهره ميبردند و از لهو و لعب و بادهخواري دور نبوده، آن را تفريحي ميدانستند.[٢٥]
بيشتر علماي مذهبي در مراكز علمي كه عبارت بود از مدارس و مساجد و خانقاهها به تدريس اشتغال داشته و به علومي، چون قرائت و تفسير قرآن، علم حديث، فقه و اصول و كلام اسلامي ميپرداختند. علما و دانشمندان در قلمرو امير مبارزالدين و جانشينانش براي رواج قواعد و قوانين معتقدات خود به تأليفات چندي پرداخته يا بر كتابهاي قديميتر، شرح و حاشيه مينوشتند تا فهم مطالب آن را آسانتر كنند. از تعداد مدارس متعددي كه در يزد، شيراز و كرمان در اين دوره بنا شد ميتوان ميزان توجه مردم به تحصيل علوم مذهبي را دريافت. در كنار رشد علوم ديني، مخالفت علما و فقها با علوم عقلي، به ويژه فلسفه و حكمت، كاملاً نمايان بود و در كنار اين وضع، امير مبارزالدين هم به حمايت علما پرداخت. او به تحريك علماي آن عصر، دستور داد كه كتابهاي فلسفي را كه به اعتقاد او كتابهايي ضاله يا گمراهكننده بود، از ميان ببرند.[٢٦]
با اينكه در يزد و شيراز مقارن دوران حكومت مظفري سادات بسياري زندگي ميكردند، اما جوّ كلي مذهبي مردم ايران سنت و جماعت بود و سلاطين آلمظفر نيز به آن اعتقاد داشته و پيروان مذهب خود را تقويت ميكردند، از جمله اينكه شاه شجاع منصب قضاوت شيراز و توابع رادر اختيار مولانا بهاءالدين عثمان كوه گيلويي كه از علما و فقهاي مشهور شيراز و مورد احترام اميرمبارزالدين و شاهزادگان مظفري بود، قرار داد و با اين عمل دست قاضيان شافعي را در اجراي قوانين اين مذهب باز گذاشت.[٢٧]
علم و دانش در قرن هشتم در منطقه حاكميت آلمظفردر واقع دورهاي كه از آن بحث ميشود ميتوان به دوران حكومتهاي محلي متقارن نام برد و نقش سياسي حاكمان آلاينجو و آلمظفر را در زمانهاي نزديك به هم مشاهده كرده در حقيقت، در همين دوران و اندكي قبل از به قدرت رسيدن آلمظفر در زمان شيخ ابواسحاق اينجو، شاعران و نويسندگان ممتاز و برجستهاي پا به عرصه ظهور گذاشته و باعث رشد و غناي فرهنگي و تمدني در اين دوران شدند كه از جمله ميتوان به عبيد زاكاني و حافظ اشاره كرد. ولي در روزگار امير مبارزالدين سختگيري بر اهل ادب و فرهنگ، چهره بارزي از خود نشان داد و همچنين حيات اجتماعي و عمومي شهر تحت نظارت شديد محتسبان درآمد. اما پس از او وقتي پسرش شاه شجاع بر شيراز حاكم شد، روحيه تسامح و آزادي را دوباره به شيراز بازگرداند.[٢٨] بايد توجه داشت ادبيات در اين دوره به يكي از دورانهاي اوج خود دست يافت، چنانكه ميتوان به سه تن از بزرگان شعر و ادبيات كه در اين عصر زيسته و باليدهاند، مانند سلمان ساوجي (م٧٧٨ق) و عبيد زاكاني(م٧٧٢ق) كه در زاكان قزوين مسكن داشت و سرانجام به فارس آمد و به اين شهر بيشتر از موطن خود علاقه و دلبستگي نشان ميداد، اشاره كرد. زاكاني اواخر عمر خود را در شهر شيراز و در دستگاه شاه شجاع گذراند. وي در تعريف شيراز ميگويد:
|
به يمن معدلت پادشاه بنده نواز |
بهشت روي زمين است خطه شيراز[٢٩] |
همچنين ميتوان به حافظ شيرازي(م٧٩١ق) اشاره كرد كه نزد مولانا عضدالدين ايجي و مير سيدشريف جرجاني حكمت و فقه اسلامي آموخت. در واقع، قرني كه او زندگي ميكرد عصر رواج تصوف و عرفان بود و او افكار عرفاني را در غزليات خود در قالب بهترين و لطيفترين معاني درآورد و اشعار حكمتي و عرفاني را در لباس غزل جلوهگر ساخت.[٣٠] البته در اين برهه، علوم و دانشهاي نظري انساني و تجربي در دوره انحطاط قرار داشتند. دانشمندان برخي علوم، به ويژه فارسِ در زمان ابواسحاق اينجو و شاه شجاع مظفري، آثاري پديد آوردند، اما اين آثار در مقايسه با آثار علمي به وجود آمده در سدههاي چهارم تا ششم هجري اصالتي ندارند. مهمترين كارهاي اين دوره در دو حوزه تاريخ و كلام شيعه انجام گرفت. اما حوزه تاريخ به سبب آنكه مغول به آن علاقهمندي نشان ميدادند، ايرانيان از اين فرصت استفاده كرده و آثار خود را به زبان فارسي نوشتند.
از جمله علما و فضلاي عصر فترت ميتوان به شيخ سعيدالدين محمدبن مسعود كازروني (م٧٥٨ق) اشاره كرد كه از فضلا و محدثان معاصر اميرمبارزالدين محمد مظفري بود. از نوشتههاي او ميتوان به مشارق الانوار اشاره كرد.[٣١] ديگري ميرسيدشريف جرجاني عليبن محمد كه در اصل مازندراني بود كه در دورة قدرت شاه شجاع مظفري در شيراز به تدريس پرداخت و در آنجا اقامت كرد. اثر معروف او در فلسفه، كتاب التعريفات، در منطق الكبري في المنطق و در صرف عربي كتاب مشهور به مير است.[٣٢] ديگري مولانا مباركشاه بود كه از موسيقيدانان معروف قرن هشتم هجري است. وي بر كتاب الادوار صفيالدين ارموي شرحي به عربي نوشته و آن را به شاه شجاع اهدا كرد.[٣٣] از ديگر علماي اين دوره، شمسالدين كرماني است كه يكي از علماي بزرگ فقه و حديث و تفسير و معاني و بيان و علوم عربيه است. و همچنين قاضي ابوطاهر مجدالدين فيروز آبادي كه نوشته معروف او قاموس المحيط و القابوس الوسيط است.[٣٤] مهمترين فرمانروايي كه در دورة فترت در ايران زيست و از علم و ادب و شعر حمايت كرد، شاه شجاع مظفري بود. شاه شجاع كه از هوش و حافظه سرشار بهرهمند بود به كسب علم و ادب پرداخت و در اين زمينه، منشأت او نشاندهنده قدرت قلمش در نگارش فارسي است. دربار او جايگاه وزيران بزرگ و ادبپروري، چون قوامالدين حسن صاحب عيار و برتر از همه، خواجه جلالالدين تورانشاه بود.[٣٥]
امير مبارزالدينمبارزالدين محمد، خراساني و از قريه سلامه از ولايات خواف بود كه در زمان سلطان محمد خدابنده به همراه پدرش در يزد راهداري ميكردند. امير مبارزالدين در زمان سلطان ابوسعيد ايلخاني، شحنگي[٣٦] يزد را داشت، اما پس از درگذشت ابوسعيد دم از استقلال زد و خطبه خواند و سكه به نام خود ضرب كرد.[٣٧]
او فردي شجاع و ديندار بود و براي تقويت دين اسلام و علما و رعايت رعايا ميكوشيد[٣٨] امير مبارزالدين محمد، صفات برجستهاي، از جمله شجاعت، سياست و كفايت داشت. وفاي به عهد او در كمال بود و در دينداري مردي معتقد بود، اما عيبي كه از اين لحاظ بر اوست، مداخله دادن دين از ديدگاه خودش [و به گونهاي افراطي] در امور حكومتي بود، از اينرو، برخي كارهاي او ريا و تزوير به نظر ميرسيد.[٣٩] همچنين دينداري او گاه به حد افراط ميرسيد و چه زيبا معلم يزدي اين افراطكاري او را بيان ميكند:
هاي و هوي مستان به تكبير خداپرستان مبدل شد و گلبانگ ميخواران به دعاي دينداران عوض يافت و هر كه دست در محرمات ميزد يا پاي در حد منكرات مينهاد، بيحد ادب مييافت و هر زمان از صميم دل مناجات «ربنا اغفرلنا ذنوبنا به مسامح ساكنان صوامع خضراء» ميرسانيد.[٤٠]
همينجاست كه صبر حافظ لبريز ميشود و اين زهد ريايي امير را محكوم ميكند. او عبادت آلوده به ريا را نامعقول ميداند و چه ظريف ميگويد:
|
باده نوشي كه در او روي و ريايي نبود |
بهتر از زهد فروشي كه در او روي رياست[٤١] |
اميرمبارزالدين محمد القاب ديگري، از جمله شاه غازي[٤٢] و محتسب داشت، در زمينهدادن لقب شاه غازي به امير اين مطلب بيان شده است، در جنگي كه او با طوايف جرمان و اوغان (در اصل از اقوام مغولي بودند كه در زمان سلطنت ارغونخان به درخواست سلطان جلالالدين سيورغتمش، پادشاه قراختايي كرمان براي محافظت در اين منطقه ساكن شده بودند)[٤٣] داشت، امير بنابر فتواي علماي يزد و كرمان كه آنان را كافر اعلام كرده بودند به سركوب اين طايفه پرداخت و به همين علت او را شاه غازي لقب دادند،[٤٤] زيرا اين طايفه راه عصيان و سركشي پيش گرفته و بر سنت مغولان بر بتها تعظيم و نزد آن قرباني ميكردند. حافظ شيرازي هم در شعري او را به همين نام ميشناسد:
|
شاه غازي خسرو گيتي ستان |
آن كه از شمشير او خون ميچكيد |
وي پس از فتح شيراز به عدالت رفتار كرد و تربيت علما و دانشمندان را وجهه همت خود قرار داد و مردم را به شنيدن حديث و تفسير و فقه تشويق ميكرد. او به امر به معروف و نهي از منكر توجهي خاص داشت و در اين زمينه بسيار جانب افراط را در پيش گرفت و همين افراطكاري او سبب شد تا ظرفاي شيراز لقب «محتسب»[٤٦] را به او دادند.[٤٧] با پيروزي امير مبارزالدين محمد بر شيراز زندگي فردي و اجتماعي مردم تحت نظر محتسب درآمد، به طوري كه اين امير متعصب و سختگير زندگي را بر هنرمندان دشوار ساخت.[٤٨] حافظ از سختگيريهاي خارج از اندازه او كه باعث روي كار آمدن ظاهرپرستان رياكار شده بود، به شدت اظهار ناراحتي و شكايت ميكند.[٤٩]
|
اگرچه باده فرح بخش و بادگل بيز است |
ببانگ چنگ مخور ميكه محتسب تيز است |
و در بيتي ديگر ميگويد:
|
باده با محتسب شهر ننوشي حافظ |
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد[٥١] |
پسرش شاه شجاع در رباعي، پدر خويش را به لقب محتسب ميشناسد:
|
در مجلس دهر ساز مستي پست است |
|
نه چنگ به قانون و نه دف در دست است |
همين مقدسمآبي او سبب شد تا جنازة سعدي را از قبر بيرون آورد و آن را آتش بزند، زيرا اشعار سعدي را خلاف شريعت ميدانست، اما شاه شجاع با بيتي از اشعار سعدي مانع اين كار پدر شد:
|
سعديا بسيار گفتن عمرضايع كردن است |
وقت عذر آوردن است استغفرالله العظيم[٥٣] |
امير تا آن حد در مسائل مذهبي از خود پايبندي نشان ميداد كه براي نامگذاري نوهاش يحيي كه در سال ٧٤٤ق متولد شد، از قرآن تفأل گرفت كه اين آيه آمد: «أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيي مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ.»(آلعمران: ٣٩) و چون در همان سال بر گروهي از اعراب فولادي[٥٤] كه در هرات و مروست و صحن رودان و شهر بابك دست به تاراج و غارت زده بودند، پيروز شده بود، نام او را نصرتالدين يحيي گذاشت.[٥٥]
امير مبارزالدين در سال ٧٤٠ق در حالي كه چهل سال داشت راه توبه را در پيش گرفت و به عبادت و طاعت بسيار پرداخت، چنانكه از خانه تا مسجد را با پاي پياده ميرفت. منابع، اين سال را در شرح احوال مبارزالدين به «بلوغ حقيقي» (به كمال رسيدن) ميشناسند.[٥٦] عبيد زاكاني هم توبه او را دستخوش طعنه قرار داده است.[٥٧] همچنين توبه ديگري براي امير مبارزالدين در سال ٧٥٢ق ذكر شده است.[٥٨]
شاه شجاع فرزند امير مبارزالدين محمداو حاكمي فاضل، عالم و حافظ قرآن بود و فضلا و دانشمندان همواره از علوم و معارف او بهره ميبردند. نه سال حكمراني كرد و به عنوان پادشاهي عالم و فاضل كه مذهب اهل سنت داشت، شناخته ميشد و در كارها بر خدا توكل ميكرد.[٥٩] وي نزد دانشمندان عصر خود، از جمله قاضي عضدالدين ايجي، صاحب مواقف (اين كتاب در علم كلام نوشته شده و نويسنده آن از اهل ايگ يا ايج در فارس بوده است)[٦٠] تلمذ و بهره علمي ميبرد.[٦١] وي شاعري برجسته بود كه به عربي و فارسي شعر ميسرود.[٦٢] شاه شجاع در اشاعه احكام دين سعي ميكرد و روح اعتدال و آزادي و تسامح را پيش گرفته و از افراطكاري پدرش در كارها پرهيز ميكرد.[٦٣] حافظ در غزل هايش او را پادشاهي عيب پوش معرفي كرده است:
|
رندي حافظ نه گناهي است
|
|
صعب با كرم پادشه عيب پوش[٦٤] |
البته طبع حاكميت، انسان را به خوش گذراندن سوق داده، موجب فراموشي خدا ميشود، از اينرو، شاه شجاع در اواخر عمر به عشرتطلبي و بادهگساري پرداخت.[٦٥]
در واقع، دوران او با روي كار آمدن تيمور همراه است. در تيمور نامه، آمده است:
|
كه آلمظفر از بخت نگون نهادند پا از حد خود برون اختران زانعام و احسان صاحبقران |
زانعام و احسان صاحبقران فراموش كردند بد فراموش كردند بد اختران[٦٦] |
شاه شجاع در نامهاي تمامي فرزندان و خانواده خود را به تيمور سفارش ميكند كه آنها را تحت حمايت خود قرار دهد. وي در اين نامه توجه او را به مسائل مذهبي نشان ميدهد و از تيمور ميخواهد كه فرزندان و اقوامش را پناه داده، از آنان حمايت كند.[٦٧] وي در ابتداي اين نامه از آيات قرآن استفاده كرده و در آن نام حضرت رسولˆ را برده است. اين مسئله توجه او را به مسائل مذهبي نشان ميدهد.
در منابع، مطلب خاصي درباره اعمال و سياستهاي مذهبي ديگر شاهان آلمظفر نيامده، بلكه بيشتر به مسائل سياسي حيات آنان اشاره شده است.
حكومت سلطان زينالعابدين(٧٨٦ـ٧٨٩ق در شيراز و سپس اصفهان) و شاه منصور (٧٩٠ـ٧٩٥ق حاكم خوزستان و شيراز) چندان ديري نپاييد؛ زيرا بيشتر درگير مسائل سياسي زمان خود كه مقارن با ظهور امير تيمور گوركاني بود شده و خيلي زود از صحنه سياست حذف گرديدند، به طوري كه شاه منصور پس از پنجاه سال زندگي (٧٤٥ـ٧٩٥ق) به عنوان آخرين پادشاه آلمظفر به دست تيمور گوركاني كشته شد.
رابطه حاكمان آلمظفر با خليفه عباسي مصردر سالهاي مياني قرن هفتم، مغولان در پي در نورديدن سرزمينهاي شرق اسلامي بر بغداد دست يافته و به عمر طولاني خلافت عباسي در سال ٦٥٦ق پايان دادند. آنها در تداوم مسير جنگي خود، پس از اندك پيروزي كه در شامات به دست آوردند، هنگاميكه در عين جالوت با سپاه مصريان روبهرو شدند، از آنان شكست سختي خوردند. در واقع، ميتوان اين شكست را نقطه پايان فتوحات مغولان در اين نواحي دانست. پس از كشتهشدن المستعصم بالله، آخرين خليفة عباسي، جهان اسلام بدون خليفه ماند.
در اين زمان اين مسئله وجود داشت كه منصب خلافت در دست چه كسي بايد قرار گيرد و از اين منظر بيبرس، بنيانگذار حقيقي دولت مماليك توانست راه حلي براي آن بينديشد. او احساس كرد كه قاهره ميتواند به جاي بغداد، همچنان خلافت را در اختيار داشته باشد. به نظر بيبرس اين كار ميبايست به دست يكي از اعقاب عباسيان سپرده ميشد كه از بغداد و مقابل مغولان گريخته و در شام جا گرفته بود. از سوي ديگر، حلب نيز كه شهري مهم در شامات شمرده ميشد و به چنگ مغولان نيفتاده بود، در انديشه آن بود كه خلافت عباسي را احيا كند. بدين ترتيب، همزمان در دو نقطه، دو نفر براي تصدي خلافت مطرح شدند: يكي، در قاهره و ديگري، در حلب كه رقابت ديرپايي با هم داشتند. حاكم حلب، امير شمسالدين اقوش، ابوالعباس احمدبن علي، نوادة خليفه المسترشد را با لقب الحاكم بأمرالله به خلافت برگزيد و به نام او خطبه خواند و سكه ضرب كرد.[٦٨] امير ابوالعباس احمد، نوة خليفهالمسترشدبن مستظهر عباسي بود و كوشيد تا خلافت از دست رفته عباسيان را بازگرداند. وي همراه با پيروانش كوشيد برخي از شهرهاي اطراف فرات، مثل عانه، حديثه و انبار را پس گيرد[٦٩] با اينهمه، بيبرس نيز با پناه دادن به احمد ابوالقاسمبن الظاهر بامرالله و گروهي از عباسيان و بيعت با او با لقب المستنصر بالله در سال ٦٥٩ ق، به خلافت وي در مصر رسميت بخشيد.[٧٠] اين مستنصر كه در زمان آخرين خليفه عباسي در بغداد زنداني بود، با آمدن مغولان آزاد شده، پس از شنيدن اخبار پيروزيهاي بيبرس، همراه گروهي از اعراب نزد او آمدند.[٧١]
رقابت حلب با قاهره در خلافت، با كشته شدن المستنصر در سال ٦٦٠ق در جنگي با مغولان پايان يافت. پس از او بيبرس، ابوالعباس احمد يا همان الحاكم بامرالله را به قاهره دعوت و در سال ٦٦١ق با او بيعت كرد.[٧٢] از اين زمان دوران تازهاي در خلافت آغاز شد كه بيش از دو قرن و نيم دوام آورد و خلافت عباسي مصر نام گرفت. بدين ترتيب، بيبرس موفق شد قاهره را به مركز خلافت عباسيان تبديل كند، به گونهاي كه شكوه و شهرت ديني و علمي بغداد به آنجا منتقل و آنجا محل سكونت دانشمندان و فضلا و تجار شد.[٧٣]
امير مبارزالدين بر حكومت مناطق يزد و كرمان و فارس اكتفا نميكرد. او كه درصدد تسخير عراق و آذربايجان و به طور كلي فتح سراسر ايران بود، ميخواست از اعتقادات مذهبي مردم استفاده كرده و از طرف آنان حمايتي براي خود به وجود بياورد. او براي استحكام مواضعش در انديشه بيعت با خلفاي عباسي افتاد. يكي از خلفاي عباسي مصر به نام المعتضد بالله ابوبكر كه از نسل خلفاي عباسي بغداد و از فرزندان المسعتصم بود، سفيري نزد او فرستاد تا با وي بيعت كند. در اين ميان مبارزالدين نيز كه ميخواست سراسر ايران را فتح كند و در پي مجوز شرعي بود، با المعتضد بالله در سال ٧٥٥ق بيعت كرد و خطبه و سكه به نام او زد.[٧٤]
وقتي شاه شجاع فرزند امير مبارزالدين با كور كردن پدر، حكومت را به دست گرفت پس از مدتي در سال ٧٧٠ق با القاهر بالله محمدبن ابيبكر، خليفه عباسي مصر بيعت كرد.[٧٥] او نيز مانند پدرش بيعت با خليفه را براي مشروعيت و مستحكم كردن بيشتر پايههاي حكومتش ضروري ميدانست.
تعلق شاه شجاع بيشتر به مسئله به رسميت شناختن خليفه عباسي منحصر و محدود ميشد.[٧٦]
ساخت بناهاي مذهبي در زمان آلمظفراگرچه از نظر اوضاع سياسي، روزگار آلاينجو و آلمظفر نابسامان است، اما پيشرفتهاي فرهنگي آنان را نبايد از نظر دور داشت و همانطور كه اشاره شد ـ اين دوره درخشانترين و پربارترين ادوار ادبيات فارسي است. همچنين ايشان در زمينه تذهيب كتاب و معماري نيز جايگاه قابل توجهي دارند، از جمله ميتوان به سبك معماري آلمظفر و نيز ساختن مسجد جامع يزد و مسجد جامع كرمان اشاره نمود. اين نوع مساجد بر پايه يك پلان عمومي بود و محراب آن به صورت مربع شكل با گنبد ايجاد شده بود. از آنجا كه در نقشه، كف اين ايوانها را ميتوان به صورت بازوان يك چليپا ديد، به اين نوع مساجد عنوان چليپايي دادهاند. به طور كلي ميتوان سبك معماري آلمظفر را يكي از شاخصترين سبكهاي معماري در دوره تيموريان دانست.[٧٧] درواقع، معماري و كاشيكاري آرامگاههاي تيموري يا مساجد اين دوران، طرحهاي به ارث رسيده از عهد آلمظفر است كه در عهد تيموري به تكامل رسيدهاند.[٧٨] در معماري سبك آلمظفر دو تكنيك همزمان با هم به كار ميرفت: كاشي معرق و كاشي موزاييك. البته متاسفانه از نيمه دوم قرن هشتم هجري/چهاردهم ميلادي، در ايران آثار معماري اندكي باقي مانده است. آثار برجسته باقيمانده از آنِ سلسله آلمظفر است و سبكي را ايجاد كرده كه از حيث قالب ساختاري و نيز تزيين، شايان توجه است.[٧٩]
سلاطين مظفري و همچنين بزرگان اين عصر توجه خاصي به بناهاي مذهبي، مانند مساجد و مدارس و دارالسيادهها داشتند. در واقع، نهضتي كه در دوران خواجه رشيدالدين با ساختن بناهايي، از جمله «ربع رشيدي» و سپس «گنبد سلطانيه» و ديگر مدارس و اماكن مذهبي شروع و سنت وقف در آنها رايج شد، در اين دورانها رشد و گسترش قابل توجهي پيدا كرد، به طوري كه هر جا سخن از ساخت مسجدي ميآيد در كنار آن دستور ساخت مدرسهاي هم داده شده و موقوفههايي هم به آن تعلق گرفته است.
شرفالدين مظفر پدر امير مبارزالدين در ميبد مدرسهاي بنا كرد و باغي هم در آنجا به وجود آورد و نام آنجا را مظفريه گذاشت و پس از مرگش او را در همان مكان دفن كردند، اما از آنجا كه خواجه رشيدالدين فضلالله با او دشمني داشت پس از مرگ شرفالدين مظفر دستور داد تا املاك او را ثبت و ضبط و ديواني كنند.[٨٠]
امير مبارزالدين به فكر ساختن مسجد جامعي در كرمان افتاد تا مسلمانان در آنجا به فرائض دينيشان بپردازند. امير در ساخت اين مسجد چنين سرود:
|
بني من جوهر العليا بيتا |
|
كان النيرين له عماد |
«از گوهر سربلندي خانهاي ساخت كه پايه و اساس آن مقام، دو ستاره هستند. وقتي كه آفتاب نيمروز برآن نظر افكند، اعتراف ميكند كه پوشش نوراني كه بر تن دارد، لباس عزاست.»
مسجد جامع كرمان در واقع، بناي چهار ايوانه بزرگي است و كاشي معرق رنگارنگ آن، كيفيتي برجسته دارد.[٨٢] اين موضوع، توجه شاهان مظفري را به شكل ظاهري مساجد نشان ميدهد.
مبارزالدين محمد در محله سرميدان، نزديك قصر خودش دارالسيادهاي ايجاد كرد كه محل آثار نبوي و منزل اشراف و سادات بود. وي سيدصدرالدين آوجي و فرزندان او را كه به تقوا شهرت داشتند، از يزد به كرمان دعوت كرده، نزديك دارالسياده به آنان جاي داد. همچنين او مولانا معينالدين يزدي را به تدريس در دارالسياده منصوب كرد. امير مبارزالدين هزينههاي اين دو مكان را از املاك موروثي در ميبد تأمين ميكرد.[٨٣] همچنين خانقاه و حمامي در شهر ميبد بنا كرد.[٨٤]
ساختن بناي مزار خط سبز يكي ديگر از اقدامات اوست كه در خصوص ماجراي بناي آن گفتهاند در زمان اميرمبارزالدين در بيرون دروازه مهريجرد[٨٥] خندق ميكَنند كه ناگهان به قبري ميرسند كه اعضاي بدن او سالم مانده و دو تكه حرير سبز و قرآني در دستهاي اوست و بر آن دو تكه پارچه حرير، خطي سبز نوشته شده بود كه كسي نميتوانست آن را بخواند. امير، شب آن فرد را در خواب ديد، در حالي كه در پيشگاه پيامبر اكرمˆ ايستاده بود و شكايت ميكرد كه ميخواستند خط آزادياش را بگيرند. امير مبارزالدين از خواب بيدار شد و دستور داد تا او را با آن دو تكه پارچه حرير و خط سبز در همان جا دفن كنند، به همين سبب، مزار وي خط سبز نام گرفت و بنايي روي آن درست كرد.[٨٦]
شاه شجاع نيز مانند پدرش در تعمير مساجد و مدارس و خانقاه همت ميكرد و در اين زمينه، مولانا غياثالدين كتابهايي را به مكه فرستاد تا در آنجا خانقاهي براي مجاوران حرم درست كرده و قطعه زميني هم براي مرقد شاه شجاع بخرد. وقتي ساخت خانقاه در مكه تمام شد شاه شجاع اين دو بيت را سرود:
|
بباب الصفا بيت الم به الصفا |
|
لمن هو اصفي في الوداد من القطر |
«در بابالصفا خانهاي ساخته شد كه صفا و صميميت در آن جمع شده است. اين صميميت براي كسي است كه در محبت از آب باران لطيفتر است. عذر و خيانت با پادشاهي و تجاوزگري سعي ميكند او را دور نگه دارد. و كسي كه به خيانت توسل بجويد انسان جوانمرد و عاشقي نيست.»[٨٧]
شاه يحيي نيز اقداماتي انجام داد كه ميتوان از ساخت مدرسه نصرتيه (٧٨٧ق) در يزد[٨٨] و تعدادي مسجد نام برد. مهمترين مساجد آن، عبارتاند از: مسجد جمعه يعقوبي (٧٨٥ق)،[٨٩] مسجد نعيم آباد[٩٠] و مسجد جامع منشاد كه در مسجد اخير، سه تكه از كتيبه آن باقي مانده است.[٩١] از آثار زمان حكومت امير محمود مظفري در اصفهان، اتمام كاشيكاري صُفّه، معروف به صفه عمر مسجد جامع اصفهان است.[٩٢] كتيبههاي موجود در آن و ساختمان آن را به عمربن عبدالعزيز خليفة اموي، و بعضي ديگر به عمربن عبدالعزيز از سلسله آلابودلف نسبت ميدهند، در حالي كه كتيبه تاريخي هلالِ اين ايوان صريحاً زمان آن را دوران سلطنت سلطان محمود مظفري معرفي ميكند. اين كتيبه به خط عزيز تقي حافظ و در سال ٧٦٨ق نگاشته شده است.[٩٣] همچنين ميتوان نصب درِ منبتكاري امامزاده اسماعيل اصفهان بين بقعه امامزاده و مسجد شعيا كه متصل بدان است و ديگر چهل ستون مسجد جامع اصفهان را از دوران محمود مظفري نام برد.[٩٤] اين در كه از لحاظ صنعت منبتكاري يكي از درهاي نفيس بناهاي تاريخي است، در دوره پادشاهي سلطان محمود آلمظفر در اين مكان نصب شده و بر روي آن، كتيبههايي است كه در آن صلوات بر چهارده معصوم و «العظمة لله» و «لا اله الا لله» و «محمدˆ» و «الملك لله» و «محمد رسول الله» ديده ميشود و در وسط اين دو جمله اخير در يك شكل مربع از چهار كلمه«علي» نقش بسته است و عبارتهاي ديگري هم ديده ميشود.[٩٥] همچنين از آثار زمان عمادالدين احمد مظفري(٧٤١ـ٧٩٥ق) ميتوان به مسجد پامنار كرمان در سال٧٩٣ق اشاره كرد.[٩٦]
زنان مظفري نيز اقداماتي انجام دادند، چنانكه مادر شاه يحيي مدرسه خاتونيه را بنا نهاد كه او و برخي از خاندان مظفري در آنجا مدفون هستند و موقوفات بسيار دارد. اين مدرسه در سال ٧٨٧ق اتمام رسيد.[٩٧] همچنين كنار مسجد، جمعه بازاري كه شصت دكان داشت، ايجاد كرد كه به «بازار خاتون» مشهور است.[٩٨] همينطور بازاري نزديك مسجد جمعه يزد، مشهور به «بازار كفش دوزان» ساخت كه چهل دكان و چهل حجره داشت.[٩٩]
همچنين خواهر شاه يحيي مدرسهاي به نام «مدرسه خاتونيه» احداث كرد كه بناي آن در سال ٧٨٧ق پايان يافت. خانزاده، دختر امير مبارزالدين محمد، عمه شاه يحيي هم در محله «سر آب نو» مدرسهاي ساخت.[١٠٠] وي خانه، مدرسه و قبهاي نيز در كنار مزار شيخ الاسلام اعظم تقيالدين بنا كرد.[١٠١]
همچنين ميتوان از اين دوران، وزراي برجسته و بزرگاني را نام برد كه در حيات سياسي آلمظفر نقش عمدهاي ايفا كردند. اين افراد به ساخت بناهاي مذهبي نيز پرداختند. از جمله ميتوان به خواجه برهانالدين فتحالله اشاره كرد كه مدت ده سال(٧٤٢ـ٧٥٢ق) وزارت امير مبارزالدين محمد را داشت. وي قناتي در يزد احداث كرد كه ميتوان از اين منظر او را ادامهدهندة كارهاي عمراني پدرش، يعني خواجه كمالالدين ابوالمعالي دانست كه در يزد بقاع و ساختمانهاي خيريه، مثل مساجد و مدارس، بنا كرد كه از جمله آنها مدرسه كماليه در سال ٧٣٠ق است. همينطور خانقاه و دارالشفاء ايجاد كرد و موقوفات بسياري به آنها وقف ساخت.[١٠٢] غياثالدين علي كه صدارت و پيشوايي يزد را در زمان مظفريان داشت، مدرسه غياثيه سوريگ و مدرسه غياثيه چهار منار را بنا كرد.[١٠٣] همچنين سيدركنالدين وزير شاه يحيي و ديگري ركنالدين محمدبن نظام حسيني از بزرگان يزد و قاضي شهر، مدرسهاي بنا كردند.[١٠٤]
امير غياثالدين محمد هم كه از وزراي اين دوران بود مدرسه غياثيه را ساخته و موقوفات بسيار براي آن قرار داد.[١٠٥] قاضي مجدالدين از بزرگان مذهبي در زمان سلاطين مظفري در مسجد جامع شيراز به تدريس كتاب مسند از امام ابو عبدالله محمدبن ادريس شافعي ميپرداخت.[١٠٦] يكي از مهمترين وزراي شاه شجاع، خواجه جلالالدين توران شاه بود كه سي جزء قرآن را كه به خط يحييبن جمال صوفي بود و در سال ٧٤٥ق به دست استاداني برجسته تذهيب شده بود، به مسجد جامع عتيق شيراز وقف كرد.[١٠٧]
سلاطين آلمظفر عموماً ديندار بوده و علماي دين را محترم ميشمردند، چنانكه امير مبارزالدين به شهابالدين علي و مجدالدين ايجي در يزد ارادت داشت.[١٠٨] از ديگر كساني كه سلاطين آلمظفر، مريد وي بودند، محمد شاه، پسر شيخ تقيالدين دادا محمد بود، از اينرو، موقوفات دادائي در زمان محمد شاه زياد و خانقاهها معمور شد.[١٠٩]
نتيجهگيريدر فاصله پايان گرفتن حكومت ايلخانان تا ظهور تيمور (٧٣٦ـ٧٨٢ق) كشور ايران با ظهور حكومتهايي روبهرو شد كه هرچند تداوم آنها زياد نبود، اما برخي از آنها مانند آلمظفر نقش اساسي در گسترش تمدن و فرهنگ اسلامي داشتند. شناخت اين حكومتها به سبب آنكه ايراني بوده و اداره ايران را براي مدتي، هرچند كوتاه به دست گرفتند، بسيار اهميت دارد. برخي از اين حكومتها مانند آلمظفر اگرچه در دوران حيات خود با مسائل سياسي بسياري روبهرو بودند، اما نميتوان نقش اين خاندان را در گسترش تمدن و فرهنگ اسلامي ناديده گرفت. همچنين علما و فضلاي برجستهاي در اين دوران به نگارش ميپرداختند. برخي از فرمانروايان آلمظفر، از جمله امير مبارزالدين محمد براي مشروعيت بخشيدن به كار خود، بيعت با خلفا را وجهه همت خود قرار داده و با ايجاد اماكن مذهبي و مدارس و سنت وقف، جايگاه ويژهاي در تمدن اسلامي ايجاد كردند.
پينوشتها:
[١]. محمود کتبي، تاريخ آلمظفر، ص ٢٧.
[٢]. معينالدين نطنزي، منتخب التواريخ معيني، ص١٨٠.
[٣]. حسينقلي ستوده، تاريخ آل مظفر، ج١، ص٦٩.
[٤]. معين الدين نطنزي، همان، ص١٨١.
[٥]. محمود کتبي، همان، ص٧٢.
[٦]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص١٣٠.
[٧]. محمود کتبي، همان، ص ٧٨.
[٨]. همان، ص١٢١.
[٩]. معينالدين نطنزي، همان، ص ١٨٢.
[١٠]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص١٣٥.
[١١]. محمود کتبي، همان، ص٩٦؛ قاضي احمد و آصف خان قزويني تتوي، تاريخ اَلفي، ج٧، ٤٦٦٦.
[١٢]. معينالدين نطنزي، همان، ص١٩١.
[١٣]. محمود کتبي، همان، ص١١٩.
[١٤]. محمود کتبي، همان، ص١٣١.
[١٥]. معينالدين نطنزي، همان، ص١٩٤.
[١٦]. آ. باساني، «دين در عهد مغول»، تاريخ ايران کمبريج، ج٥، ص٥١٥.
[١٧]. همان، ج٥، ص ٥١٨-٥١٧.
[١٨]. يعقوب آژند، حروفيه در تاريخ، ص ١٦.
[١٩]. هانس روبرت رويمر، «جانشينان تيمور»، تاريخ ايران کمبريج، دوره تيموريان، ص١٤٣.
[٢٠]. ب. س امورتي، «مذهب در دوره تيموريان»، تاريخ ايران کمبريج دوره تيموريان، ص٣٠١.
[٢١]. همان، ص ٣٠٥.
[٢٢]. علي سامي، «سکههاي شاهان آل اينجو و آل مظفر در فارس»، مجموعه مقالات چهارمين کنگره تحقيقات ايراني، ج٢، ص١٢٣-١٢٢.
[٢٣]. حسينقلي ستوده، همان، ج٢، ص٢٤٤.
[٢٤]. ابوالفضل نبئي، اوضاع سياسي و اجتماعي ايران در قرن هشتم هجري، ص ٩٣.
[٢٥]. عبدالحسين زرينکوب، از کوچه رندان، ص٤٤.
[٢٦]. محمدحسن ميرحسيني، آلمظفر، ص٦٥.
[٢٧]. حسينقلي ستوده، همان، ج٢، ص٢٦٨.
[٢٨]. هانس روبرت، رويمر، «آل جلاير، آل مظفر و سربداران»، تاريخ ايران کمبريج دوره تيموريان، ص٢٣.
[٢٩]. حسينقلي ستوده، همان، ج٢، ص٣٠٢-٣٠١.
[٣٠]. همان،٣١٠.
[٣١]. همان، ص٢٨٧.
[٣٢]. منوچهر پزشک، عصرفترت در ايران سده هاي ميانه، ص١٣٦.
[٣٣]. حسينقلي ستوده، همان، ص٢٨٨.
[٣٤]. همان، ص٢٩٠و ٢٩٢.
[٣٥]. منوچهر پزشک،همان، ص١٣٩.
[٣٦]. منظور داروغگي، پاسباني شهر و برزن. شحنهehna(-e)š به معني حاكم نظامياست. مأموري كه از طرف پادشاه عهده دار امور ادارة دستهاي از ايلات و عشايررا داشت. (معين، فرهنگ معين، ذيل ماده).
[٣٧]. دولتشاه سمرقندي، تذکرة الشعراء، ص٢٨٤.
[٣٨]. عبدالطيف قزويني، لب التواريخ، ص٢٦٨؛ حمدالله مستوفي، تاريخ گزيده، ص٦٢٥.
[٣٩]. منوچهر پزشک، همان، ص٧٥.
[٤٠]. معينالدين معلم يزدي، مواهب الهي، ج١، ص١٠٦.
[٤١]. محمدرضا شفيعي، «مبارزه حافظ با ريا»، مقالاتي درباره زندگي و شعر حافظ، ص٣٣٨.
[٤٢]. جنگ کردن با کافران را نوعي جهاد ميدانستند و جنگ را غزا و مجاهدان را غازي ميگفتند.
[٤٣]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص٨٧.
[٤٤]. محمود کتبي، همان، ص٥٣؛ حمدالله مستوفي، تاريخ گزيده، ص٦٤٤ ؛ معينالدين نطنزي، همان، ص١٩ ؛ دولتشاه سمرقندي، همان، ٢٨٥.
[٤٥]. شمس الدين محمد،حافظ شيرازي، ديوان حافظ، ص٤٠٣.
[٤٦]. محتسب يعني به شمار آورنده و در اصطلاح نهي کننده از چيزهايي که در شرع ممنوع است از جمله شرب خمر، قمار و ساير اعمال ضد شرعي. جاري کننده حدود و توبه دهنده از گناهان را نيز محتسب ميناميدند. (حسينقلي ستوده، همان، ص١٢٥).
[٤٧]. محمدمفيد مستوفي بافقي، جامع مفيدي، ج١، ص٩٨؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع السعدين و مجمع البحرين، ص٢٦٩.
[٤٨]. هانس روبرت رويمر، هانس روبرت، ايران در راه عصرجديد، ص٤٤.
[٤٩]. قاسم غني، تاريخ عصر حافظ، ج١، ص١٨١.
[٥٠]. شمس الدين محمد حافظ شيرازي، همان، ٣٥.
[٥١]. مجتبي دماوندي، برگ ارغوان،ص٤٤.
[٥٢]. محمود کتبي، همان، ص٦٥ ؛ غياثالدين خواندمير، مآثرالملوک، ص١٣٩ ؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع السعدين و مجمع البحرين، ص٢٧٠.
[٥٣]. معينالدين نطنزي، همان، ص١٥٨.
[٥٤]. اين اعراب قشلاقشان داراب و فرگ و ييلاقشان نيريز و هرات و مرو در استان فارس بود. پس از فوت سلطان ابوسعيد ايلخاني به شهر بابک آمده و بعضي قراء و قلاع را تصرف کرد و بر مرو تسلط يافت. (احمد علي خان وزيري کرماني، تاريخ کرمان، ص١٨٣)
[٥٥]. محمود کتبي، همان، ص٤٦.
[٥٦]. محمود کتبي، همان، ص٤٢؛ حمدالله مستوفي، همان، ص٦٢٩؛ احمدبن محمد فصيحي خوافي، مجمل فصيحي، ص٥٨.
[٥٧]. عبيد زاکاني، کليات عبيد زاکاني، ص١٧٦ ؛ عبيد زاکاني، موش و گربه، ص٤٤.
[٥٨]. معين الدين معلم يزدي، مواهب الهي، ج١، ١٠٦.
[٥٩]. غياثالدين خواندمير،، حبيب السير، ج٣، ص٢٩٠؛ معين الدين القاسم شيرازي، تذکره هزار مزار، ص١٥٦.
[٦٠]. منوچهر پزشک، همان، ص١٣٦.
[٦١]. عباس اقبال، تاريخ مغول، ص٤٣٦.
[٦٢]. محمود کتبي، ص٨١ ؛ معين الدين معلم يزدي، همان، ص٩٩.
[٦٣]. رويمر، هانس روبرت، ايران در راه عصرجديد، ١٣٨٠: ٤٥.
[٦٤]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص٢١١.
[٦٥]. محمود کتبي، همان، ص١١١.
[٦٦]. عبدالله محمد هاتفي، تيمورنامه، ص١٠٢.
[٦٧]. شرفالدين يزدي، ظفرنامه، ج١، ص٣٠٨ ؛ محمدمفيد مستوفي بافقي، همان، ج١، ص١٤٣
[٦٨]. عبدالرحمان بن ابي بکر سيوطي، تاريخ الخلفاء، ص٥٤٧.
[٦٩]. عصام محمد شبارو، دولت مماليک،٨٢.
[٧٠]. يوسفبن تغري بردي اتابکي، النجوم الزاهرة في ملوک مصر و القاهرة، ج٧، ص٩٨.
[٧١]. عبدالرحمان بن ابي بکر سيوطي، تاريخ الخلفاء، ص٥٤٥.
[٧٢]. همان، ص٥٤٨.
[٧٣]. عصام محمد شبارو، دولت مماليک، ص٨٣.
[٧٤]. محمود کتبي، تاريخ آل مظفر، ص٦٧؛ عبدالرزاق سمرقندي، همان، ص٢٦٧؛ محمدبن علي بن محمد شبانکارهاي، مجمع الانساب، ص٣١٦.
[٧٥]. غياثالدين خواندمير، همان، ج٣، ص٣٠٢.
[٧٦]. هانس روبرت رويمر، «آل جلاير، آل مظفرو سربداران»، تاريخ ايران کمبريج دوره تيموريان، ص ٢٦.
[٧٧]. پيندر ويلسون، «معماري دوره تيموري»، در تاريخ ايران کمبريج دوره تيموريان، ص٣١٩.
[٧٨]. ابوالقاسم طاهري، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، ص٢٠.
[٧٩]. پيندر ويلسون، «معماري دوره تيموري»، تاريخ ايران کمبريج دوره تيموريان، ٣٢٢.
[٨٠]. احمدبن حسين بن علي کاتب، تاريخ جديد يزد، ص٨١-٨٠.
[٨١]. معين الدين معلم يزدي، مواهب الهي، ج١، ص٢١٠.
[٨٢]. پوپ. آ، معماري ايران، ج١، ص ١٨٥.
[٨٣]. محمود کتبي، ص٥٧ ؛ احمدعلي خان وزيري کرماني، تاريخ کرمان، ص١٩٢؛ احمدبن محمد فصيحي خوافي، ص٨٠؛ محمدمفيد مستوفي بافقي، همان، ج١، ١٢١؛ جعفربن محمد جعفري، تاريخ يزد، ص٥٣.
[٨٤]. جعفربن محمد جعفري، همان، ص٥٣.
[٨٥]. امير مبارزالدين در سال ٧٤٧ هجري بر وسعت شهر يزد افزود و بعضي محلات خارج از آن را داخل محدوده شهر کرد و هفت دروازه براي شهر يزد قرار داد که يکي از آنها دروازه مهريجرد نام داشته است. (حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص١٣١) که امروزه به شهرستان مهريزmehrῙz در استان يزد مشهور است. (محمد معين، فرهنگ معين)
[٨٦]. احمدبن حسين بن علي کاتب، تاريخ جديد يزد، ص١٧٧.
[٨٧]. محمود کتبي، همان، ص٦٦-٦٥ ؛ غياثالدين خواندمير، همان، ج٣، ص٣٠٢.
[٨٨]. محمدمفيد مستوفي بافقي، همان، ج١، ١٣٣ ؛ احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص٨٦ و ١٣٩.
[٨٩]. احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص١٢١.
[٩٠]. جعفربن محمد جعفري، ص٩-٩٨.
[٩١]. ايرج افشار، يادگارهاي يزد، ج١، ص٤٤٦.
[٩٢]. حسينقلي ستوده، تاريخ آل مظفر، ج١، ص١٧٩.
[٩٣]. هنرفر، لطف الله، گنجينه آثار تاريخي اصفهان، ص١٣٧-١٣٦ ؛ حسين نور صادقي، اصفهان، ص٩٠-٨٩.
[٩٤]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص١٧٩.
[٩٥]. لطف الله، هنرفر، گنجينه آثار تاريخي اصفهان، ص ١٣٧-١٣٦.
[٩٦]. احمدبن علي خان وزيري کرماني، همان، ص٢٢٧.
[٩٧]. احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص١٣٨.
[٩٨]. جعفربن محمد جعفري، همان، ص٥٤.
[٩٩]. احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص٨٨.
[١٠٠]. جعفربن محمد جعفري، همان، ص١٢٩-١٢٨.
[١٠١]. احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص٨٨.
[١٠٢]. حمدالله مستوفي، ص٦٣٥؛ سيف الدين حاجي نظام عقيلي، آثار الوزراء، ص٣٢٤ ؛ جعفربن محمد جعفري، تاريخ يزد، ص١١٦.
[١٠٣]. جعفربن محمد جعفري، ص١١٧و١١٨.
[١٠٤]. حسينقلي ستوده، همان، ج٢، ص٢٧٣.
[١٠٥]. جعفربن محمد جعفري، ص١٢٣.
[١٠٦]. ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ص٢.
[١٠٧]. حسينقلي ستوده، همان، ج١، ص١٦٠.
[١٠٨]. همان، ص١٧٠.
[١٠٩]. احمدبن حسين بن علي کاتب، همان، ص١٦٥.
منابع
آژند، يعقوب، حروفيه در تاريخ، تهران، ني، ١٣٦٩.
افشار، ايرج، يادگارهاي يزد، انجمن آثار ملي، ١٣٤٨.
ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه علي موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٣٧.
ابن تغري بردي اتابكي، يوسف، النجوم الزاهرة في ملوك مصر و القاهرة، قاهره، دارالكتب المصريه، ١٣٧٥ق.
اقبال، عباس، تاريخ مغول، چ ششم، تهران، امبركبير، ١٣٦٥.
امورتي، ب.س، «مذهب در دوره تيموريان»، تاريخ ايران كمبريج دوره تيموريان، مترجمة يعقوب آژند، تهران، جامي، ١٣٧٩.
باساني، آ، «دين در عهد مغول»، تاريخ ايران كمبريج، ترجمه حسن انوشه، تهران، امير كبير، ١٣٦٦.
پزشك، منوچهر، عصر فترت در ايران سدههاي ميانه، تهران، نشر ققنوس، ١٣٨٧.
پوپ. آ، معماري ايران، ترجمه غلامحسين صدري افشار، چ دوم، تهران، فرهنگيان، ١٣٧٠.
تتوي، قاضي احمد و آصف خان قزويني، تاريخ اَلفي، به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، تهران، علميو فرهنگي، ١٣٨٢.
جعفري، جعفربن محمد، تاريخ يزد، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٣.
حافظ شيرازي، شمس الدين محمد، ديوان حافظ، تصحيح محمد قزويني، چ هفتم، تهران، پيام محراب، ١٣٧٨.
خواندمير، غياث الدين، حبيب السير، بي جا، كتابخانه خيام، بيتا.
ـــــ ، مآثرالملوك، تصحيح مير هاشم محدث، بي جا، موسسه خدمات فرهنگي رسا، ١٣٧٩.
دماوندي، مجتبي برگ ارغوان (زندگي، افكار و تاريخ عصر حافظ)، تهران، نشر لوح زرين، ١٣٨٦.
هانس روبرت، رويمر، «جانشينان تيمور»، تاريخ ايران كمبريج دوره تيموريان، ترجمه يعقوب آژند، تهران، جامي، ١٣٧٩.
رويمر، هانس روبرت، «آل جلاير، آلمظفر و سربداران»، تاريخ ايران كمبريج دوره تيموريان، ترجمه يعقوب آژند، تهران، جامي،١٣٧٩.
ـــــ ، ايران در راه عصرجديد، ترجمه آذرآهنچي، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٨٠.
زاكاني، عبيد، كليات عبيد زاكاني، تهران، طلوع، ١٣٧١.
ـــــ ، موش و گربه، چ دوم، تهران، مرواريد، ٢٥٣٥.
زرين كوب، عبدالحسين، از كوچه رندان، چ دهم، تهران، امير كبير، ١٣٨٢.
سامي، «سكههاي شاهان آل اينجو و آلمظفر در فارس»، مجموعه مقالات چهارمين كنگره تحقيقات ايراني، به كوشش محمد حسين اسكندري، شيراز، دانشگاه پهلوي، ١٣٥٣.
ستوده، حسينقلي، تاريخ آلمظفر، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٤٦/١٣٤٧.
سمرقندي، دولتشاه، تذكره الشعراء، تصحيح محمد عباسي، تهران، كتابفروشي باران، ١٣٣٧.
سمرقندي، عبدالرزاق، مطلع السعدين و مجمع البحرين، به اهتمام عبدالحسين نوايي، تهران، كتابخانه طهوري، ١٣٥٣.
سيوطي، عبدالرحمانبن ابي بكر، تاريخ الخلفاء، بيروت، دارالقلم، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م.
شبارو، عصام محمد، دولت مماليك، ترجمه شهلا بختياري، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ١٣٨٦.
شبانكارهاي، محمدبن عليبن محمد، مجمع الانساب، تصحيح ميرهاشم محدث، تهران، امير كبير، ١٣٦٣.
شفيعي، محمدرضا، «مبارزه حافظ با ريا»، مقالاتي درباره شعر و زندگي حافظ، به كوشش منصور رستگار فسايي،
چ چهارم، شيراز، جامي، ١٣٦٧.
شيرازي، معين الدين قاسم، تذكره هزار مزار، ترجمه عيسيبن جنيد، شيراز، كتابفروشي احمدي و جهان نما شيراز، ١٣٢٠.
طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، لندن، بينا، ١٣٤٧.
غني، قاسم، تاريخ عصر حافظ، چ هفتم، تهران، كتابفروشي زوار، ١٣٧٥.
فصيحي خوافي، احمدبن محمد، مجمل فصيحي، تصحيح محمود فرخ، مشهد، كتابفروشي باستان، ١٣٣٩.
قزويني، عبداللطيف، لب التواريخ، بيجا، بنياد گويا، ١٣٦٣.
كاتب، احمدبن حسينبن علي، تاريخ جديد يزد، به كوشش ايرج افشار، تهران، فرهنگ ايران، ١٣٤٥.
كتبي، محمود، تاريخ آلمظفر، به اهتمام عبدالحسين نوايي، چ دوم، تهران، امير كبير، ١٣٦٤.
گلابزاده، محمدعلي، «مسجدجامع كرمان؛ درّكوير»، فصلنامه كرمان، سال پنجم، ش١٩، ص٩-٤.
مستوفي، حمدالله، تاريخ گزيده، به اهتمام، ادوارد براون، چ دوم، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦١.
مستوفي بافقي، محمدمفيد، جامع مفيدي، به كوشش ايرج افشار، تهران، كتابفروشي اسدي، ١٣٤٢.
معلم يزدي، معين الدين، مواهب الهي، تصحيح سعيد نفيسي، تهران، اقبال، ١٣٢٦.
معين، محمد، فرهنگ معين، تهران، اميركبير، ١٣٧٥.
ميرحسيني، محمد حسن، آلمظفر، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، ١٣٨٧.
نبئي، ابوالفضل، اوضاع سياسي و اجتماعي ايران در قرن هشتم هجري، مشهد، دانشگاه فردوسي، ١٣٧٥.
نطنزي، معين الدين، منتخب التواريخ معيني، تصحيح ژان اوبن، تهران، كتابفروشي خيام، ١٣٣٦.
نظام عقيلي، سيف الدين حاجي، آثار الوزراء، تصحيح جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٧.
نور صادقي، حسين، اصفهان، تهران، ١٣١٦
وزيري كرماني، احمد علي خان، تاريخ كرمان، تصحيح باستاني پاريزي، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٤٠.
ويلسون، پيندر، «معماري دوره تيموري»، تاريخ ايران كمبريج دوره تيموريان، ترجمه يعقوب آژند، تهران، جامي، ١٣٧٩.
هاتفي، عبدالله محمد، تيمورنامه، تصحيح ابوهاشم سيد يوشح، بيجا، بينا، ١٩٥٨م.
هنرفر، لطف الله، گنجينه آثار تاريخي اصفهان، اصفهان، كتابفروشي ثقفي، ١٣٤٤.
يزدي، شرف الدين علي، ظفرنامه، تصحيح، محمد عباسي، تهران، بينا، ١٣٣٦.