تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٢ - واكاوي اوضاع قهستان در قرنهاي سوم و چهارم هجري
سال هشتم، شماره دوم، تابستان ١٣٩٠، ٣٣ ـ ٥٨
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٨, No.٢, Summer ٢٠١١
علي جعفري* / فرشيد جعفري**/ علي اكبركجباف***
چكيده
قهستان در جغرافياي تاريخي ايران هويتي مشخص در پيوند با خراسان بزرگ دارد. اين منطقه طي قرنهاي سوم و چهارم هجري همزمان با به قدرت رسيدن حكومتهاي متقارن، نظير طاهريان، صفاريان، سامانيان و غزنويان اهميت فراواني داشت و بين اين حكومتها يكي پس از ديگري دست به دست ميشد. از ويژگيهايي كه باعث جذابيت قهستان براي نهضتهاي ضد خلافت عباسي شده بود، وجود موقعيتهاي جغرافيايي خاص (بين سيستان و خراسان) و گروههاي اجتماعي (عياران، مطوعه و...) و گروههاي مذهبي مختلف (مسلمانان، يهوديان، مسيحيان و...) در اين منطقه بود.
هدف از اين مقاله، بررسي جغرافياي تاريخي قهستان و وضعيت سياسي - اجتماعي و مذهبي آن، همزمان با حكومتهاي متقارن است كه با روش توصيفي- تحليلي و بر اساس منابع كتابخانهاي بررسي شده است.
كليدواژهها: قهستان، طاهريان، صفاريان، سامانيان، غزنويان، سيمجوريان، گروههاي فرهنگي ـ اجتماعي.
* دانشجوي دکتري تاريخ ايران اسلامي دانشگاه اصفهان. [email protected]
** کارشناسي ارشد تاريخ ايران اسلامي دانشگاه شهيد چمران اهواز.
*** استاديار گروه تاريخ دانشگاه اصفهان.
مقدّمه
در سده سوم و چهارم هجري كه حكومتهايي، نظير طاهريان، صفاريان، سامانيان و غزنويان يكي پس از ديگري و طي برههاي به صورت متقارن بر بخشهايي از ايران حكومت ميكردند، براي حكمراني بر منطقه شرق كشور به ويژه قهستان كه از لحاظ سوقالجيشي بسيار اهميت داشت، هميشه با همديگر در حال رقابت بودند. قهستان منطقهاي است كه در جغرافياي تاريخي ايرانزمين پيوندي عظيم و ناگسستني با خراسان بزرگ دارد، گرچه امروزه از نام تاريخي اين منطقه اثري نيست و بخش عمده آن را خراسان جنوبي ناميدهاند، و برخي نواحي شمالي آن نيز جزء خراسان رضوي است.
قهستان در سير تاريخي خود شاهد چند واقعة مهم تاريخي بوده است كه از جمله آنها ميتوان به ورود اسلام و بعد از آن حضور خوارج در قرنهاي اول هجري، قيام اسماعيليان نزاري در سدههاي مياني و نيز حضور استعمارگران در تاريخ معاصر اشاره كرد. با توجه به اينكه عنوان پژوهش بررسي تحولات قهستان در قرنهاي سوم و چهارم هجري است، ناگزير بايد از تحولات سدههاي مياني و معاصر اجتناب كرد.
در ابتدا علت نامگذاري، موقعيت جغرافيايي و پيشينة قهستان بررسي شده، سپس تحولات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و مذهبي اين منطقه در قرنهاي سوم و چهارم هجري پرداخته ميشود.
در مورد پيشينه تحقيق بايد گفت كه به جز آنچه در فصل بيست و پنجم كتاب جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، نوشته لسترنج و كتاب كليات جغرافياي طبيعي و تاريخي ايران نوشته عزيزالله بيات و نيز كتاب قهستان (خراسان جنوبي) اثر مهدي زنگويي آمده، اثر ديگري در دست نيست و همين آثار نيز به صورت خيلي سطحي و گذرا به موضوع مقاله پرداخته و مطالبي كلي آوردهاند. بر اين اساس، ميتوان گفت كه تاكنون تحقيق جامع و مستقلي در اين زمينه صورت نگرفته است. هدف از انجام اين پژوهش، زدودن گرد و غبار از تاريخ قهستان در اين دو قرن است و شيوه تحقيق، توصيفي- تحليلي ميباشد كه با استفاده از كتابهاي جغرافيايي، سفرنامهها، تاريخهاي محلي و عمومي، ديوانهاي شعر و... مطالب گردآوري و تحليل و بررسي شده است.
۱. علت نامگذاري و موقعيت جغرافيايي قهستاندر لغتنامه دهخدا آمده است: «قهستان ولايتي است در خراسان. اين واژه، معرب كهستان و مخفف كوهستان است و شامل قائن، گناباد، طبسالعناب، كهستان، طبسالتمر و طريثيت (ترشيز) است.»[١]
لستنرنج نيز ايالت قهستان را همان «تونوكاين» دانسته و شهرهاي قائن، تون، ترشيز، بشت، زاوه، بوزجان و زام، باخرز و مالن، خواف، زيركوه، گناباد، بجستان، طبس و... را جزء ايالت قهستان دانسته است.[٢]
در اشكال العالم جيهاني آمده است:
قهستان از جمله خراسان است بر حد بيابان فارس و كرمان و بدانجا هيچ شهر نيست بدين نام، و اين نام ولايت است و شهرهاي آن قائن است و جنابذ و تون و خور، خوسف، طبس كريت و طبس مسينان.[٣]
ابوالفداء نيز ميگويد: «قوهستان از كورههاي خراسان است؛ كورهاي است بر كنار بيابان فارس و مشتمل بر چند شهر و از آن جمله، قائن است كه قصبه كوهستان و زوزن و ينابذ.»[٤]
مقدسي نيز شهرهاي تون، جنابد (گناباد)، طبس عناب، خوسب، طبسالتمر، خور و قائن را قصبه اين ايالت دانسته است.[٥] ابنرسته هم اين ايالت را جزء كورههاي خراسان به شمارآورده است.[٦] در كتاب هفت كشور كه نويسنده آن نامعلوم است، از قهستان با طول سيصد فرسنگ و عرض ١٦٠ فرسنگ ياد شده[٧] و جزء اقليم چهارم به شمار آمده است.[٨]
اصطخري نيز ضمن اينكه قهستان را ذيل خراسان آورده است به اين موضوع اشاره دارد كه «در خراسان گرمسير نيست الا به ناحيت كوهستان.»[٩] ياقوت حموي نيز قهستان را ناحيهاي بزرگ دانسته ميان نيشابور و هرات و اصفهان و يزد كه در آن شهرها و دهكدههاي بسيار است، و قاين و گناباد را شهرهاي مهم آن ميداند.[١٠]
براي آگاهي بيشتر در مورد قهستان يادآوري چند نكته ضروري است: ۱- در ايالت قهستان شهري به اين نام وجود نداشته است. ۲- به نظر ميرسد نام كوهستان به علت تمايز اين منطقه با سيستان كه در كنار رود هيرمند و در سرزميني پست بوده، به اين منطقه نه چندان مرتفع داده شده است، اين در حالي است كه كوههاي معروف اين منطقه، مثل باقران و مومن آباد، معمولي جلوه ميكنند. ۳- در اين منطقه، رودخانههاي بزرگ و دائمي نبوده و آب مورد نياز، بيشتر از چاهها و قناتهاي زيرزميني تأمين ميشده است.
٢. پيشينه تاريخي قهستاندر تاريخ سيستان ساخت قهستان به سامبن نريمان، جد رستم پهلوان افسانهاي ايراني نسبت داده شده و اشاره شده كه در روزگار جاهليت در فرمان پهلوانان و مرزبانان سيستان بوده است.[١١] نويسندة تاريخ سيستان، قهستان را به عنوان شهر آورده، در حالي كه در اين ايالت، شهري با اين عنوان ديده نميشود و چنانكه جيهاني ميگويد: «بدانجا هيچ شهر نيست بدين نام، و اين نام ولايت است.»[١٢] در عهد پيشداديان وقتي فريدون مملكت خود را تقسيم كرد، قهستان را به ايرج داد.[١٣] در عهد كيانيان، قهستان سهم گودرز بوده است.[١٤] سرپرسي سايكس در كتاب تاريخ ايران آورده است كه گشتاسب كياني در اين سرزمين به دين زرتشت متمايل شد.[١٥]
كوهستان كه به علت شرايط طبيعي منطقه به آن اطلاق شده، به احتمال زياد نام خود را بر اقوام آريايي كه در آن سكنا گزيدهاند تحميل كرده است. نويسندگان و پژوهشگران واژة «اَسه گرته» (ساگارتيه) را كه نام قوم آريايي ساكن در اين منطقه بود، به معناي «كوهنشين»، «غارنشين» و «ساكن كارهاي سنگي» دانستهاند كه ميتواند دليل بر اين مدعا باشد.[١٦] با توجه به نبود شواهد پيش از اين دوران، ميتوان اينها را كهنترين مطالب در مورد پيشينه تاريخي قهستان دانست.
در دورة هخامنشيان عنوان «سرزمين ساگارتيها» حدود طبيعي قهستان را تحت تأثير قرار داده و اين عنوان به منطقهاي وسيعتر اطلاق شده است.[١٧] از چگونگي وضع قهستان در زمان سلطه مقدونيان اطلاعاتي به دست نيامده، اما كتيبهاي در «كالچنگال» واقع در خوسف از نواحي بيرجند پيدا شده است كه گفته ميشود به فرمان يكي از ساتراپهاي اشكاني قهستان به نام «نخور» پسر اردشير فراهم آمده است و او را در حال زورآزمايي با حيواني شبيه شير نشان ميدهد.[١٨] البته اين حاكي از اهميت قهستان در دوره اشكاني است.
سنگنگارههايي كه در محلي به نام «لاخ مزار» در حوالي بيرجند پيدا شدهاند، از تحولاتي در دوره ساساني در اين منطقه حكايت دارند. اين سنگنگارهها صحنه بزم و عروسي قباد با دختر آخشنواز، پادشاه هپتالي (هونهاي سفيد، هياطله) و چهره چند شخصيت هپتالي را به تصوير كشيده است و اين ماجرا از حضور هپتاليان در قهستان حكايت دارد.[١٩] حضور هياطله بعد از اسلام در اين منطقه نيز امر مسلمي است كه در مباحث بعد به آن اشاره خواهد شد. گفتني است كه اينها در سال ۵۵۷ يا ٥٥٨ م شكستي سخت از انوشيروان خورده بودند.[٢٠]
قهستان در منابع اوليه اسلامي ناحيهاي دانسته شده كه تابع خراسان است. مسلمانان با فتح قهستان توانستند به خراسان دست پيدا كنند. آنان قهستان را «باب خراسان»[٢١] ناميدند. در متنهاي كهن اسلامي، مثل مسالك و الممالك اصطخري[٢٢] و فتوحالبلدان بلاذري[٢٣] اين ناحيه با عنوان كلي «قهستان و طبسين» آورده شده كه به احتمال زياد برگرفته از تقسيمات سياسي منطقه در آن زمان است، زيرا خراج «طبسين» با مناطق همجوار به طور جداگانه، و خراج ديگر نواحي قهستان به صورت مجزا محاسبه شده است، ضمن آنكه هر دو ناحيه از كورههاي (نواحي) خراسان بزرگ به شمار آمدهاند.[٢٤]
٣. جغرافياي تاريخي شهرها و نواحي قهستاندر منابع در مورد اينكه كدام شهرها به ايالت قهستان تعلق داشتهاند، اختلافنظر وجود دارد. در اين نوشتار در باب جغرافياي تاريخي اين شهرها بيشتر به منابعي تكيه شده كه به قرنهاي سوم و چهارم هجري نزديكتر و بر حوادث آن دوران، اشراف بيشتري داشتهاند. شهرهايي كه در اين قسمت به طور مختصر بررسي شده، عبارتاند از: قائن، طبس، گناباد، زاوه، زام، خواف، خور، تون، ترشيز و باخرز.
قائن: اولين منابعي كه نام شهرستان قهستان را آوردهاند، قائن را قصبه (مركز) آن معرفي كردهاند. اصطخري در نيمه اول قرن چهارم در اينباره ميگويد:
قائن چند سرخس بود و بناها هم ازگل بود. قهندزي دارند، وگرد آن خندقي هست و مسجد آدينه و سراي امارت در قهندز باشد، آب از كاريز خورند و باغ و بوستان كمتر بود و جايگاهي سردسير است.[٢٥]
در مورد اينكه بناي قائن توسط چه كسي صورت گرفته است، ديدگاههاي مختلفي در منابع آمده است، اما بيشتر بر اين تأكيد شده كه در دوران كياني بنيان نهاده شده است. محمدجواد مشكور اين شهر را يادگار كيلهراسب، پدر گشتاسب دانسته است.[٢٦] در سفرنامه ناصرخسرو قائن شهر بزرگ و حصيني معرفي شده است كه گرد آن شهر خندقي است و «عمارت همه شهر به گنبد است.»[٢٧] حمدالله مستوفي ميگويد: «دلقك مسخره سلطان محمودبن سبكتكين از آن شهر بوده است.»[٢٨]
طبس: يكي ديگر از شهرهاي مهم قهستان بوده كه جغرافينويسان عرب، همچون بلاذري، با عنوان دروازة خراسان از آن ياد كرده و در ادامه گفته است: «طبس دو باروست، يكي را طبس گويند و ديگري را كرين و آنجاي گرمسير است و داراي نخلستانها.»[٢٩]
برخي جغرافينويسان عرب دو طبس را به صيغه تثنيه ضبط كرده، «طبسين» گفتهاند. گاهي نيز اشتباهاً «طبسين» به هريك از دو شهر اطلاق ميشده است، در حالي كه آنان براي هركدام از دو طبس نامي گذاردهاند؛ يكي را طبس عناب و ديگري را طبس خرما گفتهاند. طبس عناب به طبس مسينان (مسينا) نيز شهرت داشته و به نظر ميرسد كه مسينان عنواني است كه به سبب وجود مس به آنجا داده شده است. ابنحوقل ميگويد: «اين شهر بزرگتر از گناباد است و خانههايش خشتي، و قهندژ آن ويران است و قلعهاي ندارد.»[٣٠] اما طبس گيلكي يا طبس خرما (تمر)، همانطور كه ناصرخسرو ميگويد، به سبب فتح آنجا توسط فردي به نام گيلكيبن محمد كه آنجا را با شمشير فتح كرده، به آن گيلكي گفته شده، همچنانكه به علت وجود نخلستانهاي فراوان در آنجا، طبس خرما نيز ناميده شده است.
گناباد: اين شهر با عنوانهاي مختلفي در آثار جغرافينويسان عرب آمده است، از جمله ابنحوقل كه آن را «ينابذ»[٣١] و مقدسي «جناود»[٣٢] آورده است. الفاظي ديگر، مثل گنابد، جنابد، يناود و... هم در منابع ديده ميشود.
مقدسي در احسنالتقاسيم از روستاهاي فراوان و باغستانهاي آن خطه، صحبت به ميان آورده است.[٣٣] مستوفي هم ميگويد: «او را قلعهاي است كه پسر گودرز ساخته است و حصاري محكم دارد.»[٣٤] طبيعتاً آب اين ناحيه از كاريز بوده است و چنانكه امروزه نيز ميتوان نمونههاي فراواني از آن را مشاهده كرد.
زاوه: احتمالاً واژگان زاو، زاوه، زو، زاوين، زوزن و نيز زاب، زابه و زابين، صورتهاي متفاوت يك مفهوم جغرافيايي است. زو به معناي دريا و شكاف است. [٣٥]همچنين نام پسر طهماسب پيشدادي است. زاوه يا بخشي از آن، به «رخ» شهرت داشته كه كرسي آن به «بيشك» يا شهر زاو مرسوم بود.[٣٦]
زام (جام): در خاور ولايت زاوه و شمال خاوري قهستان، نزديك رودخانه هرات قرار اشت كه كرسي آن در قرن چهارم، بوزجان بود. بوزجان شهري بزرگ بود و ۱۸۰ دهكده داشت. «ايرانيان آن را بوزگان ميگفتند و زمانهاي اخير، آن را پوچگان مينويسند.»[٣٧] بعدها زام به اعتبار شيخ شهابالدين احمد جامي، عارف قرن ۵ ق تغيير نام پيدا كرد و تربت جام شد.
خواف: قزويني در كتاب آثار البلاد در مورد اين شهر ميگويد: «شهري است در خراسان... آب و باغات بسيار دارد.»[٣٨] شكل فعلي كلمه، صورت عربي شده خاف است.[٣٩] واژه اصيل و باستاني محل هم بايد به همين شكل نوشته شود. به گفتة برخي، خواف را در زمانهاي قديم خواب گفتهاند.[٤٠] البته دليلي وجود ندارد كه تحريفي از اين دست پذيرفته شود. در اين ميان، اشاره شهرستاني به مقدار بسيار زيادي در كشف هويت راهگشاست. وي ميگويد: خواف نام ديگر بهآفريد، پسرماه فروردين است كه از سيراوند و خواف به داعيه نوآوري در دين زرتشت برخاست.[٤١] شهرستاني كه نزد ابوالمظفر خوافي علم آموخته،[٤٢] دور نيست كه اين اطلاعات را در مورد خواف از معلم خوافي خود كسب كرده باشد. از سوي ديگر، كلمة خواف سابقه دورتري ندارد و اين خود گواه ديگري است بر اينكه خواف نام خود را از بهآفريد گرفته است.[٤٣]
خور: اصطخري در مورد اين شهر ميگويد: «خور از طبس كوچكتر است به نزديك خوست است و آب تنك و اندك مايه دارد.»[٤٤] خوست احتمالاً بخشي از خور بوده است كه داراي قلعهاي مهم و مستحكم داشته، اما به تدريج اسم خوست، بيشتر از خور در منابع ديده ميشود.
تون: تون يكي از مهمترين مراكز قهستان بوده است «با كشت و برز بسيار».[٤٥] مقدسي تون را شهري آباد و پرجمعيت ميداند كه دژ و مسجد جامع دارد و دانشمندان بزرگي در آن ميزيستهاند.[٤٦] حافظ ابرو دربارة تون ميگويد: «تون شهري قديمي است و پيشتر آن را عميد ميخواندهاند و قلعه محكم دارد.»[٤٧] تون ناحيه فردوس كنوني است كه زماني از شهرهاي مهم قهستان بود.
ترشيز: نام اين شهر به صورتهاي مختلفي، مثل طرثيث، ترشيس و... آمده است.[٤٨] از شهرهاي كوچكي كه در اطراف آن بوده است ميتوان به كشمر و كندر اشاره كرد. در نزهه القلوب آمده است كه كشمر «دهي كه هرگز در آن زلزله نيامده، در حدود آن در مواضع ديگر، زلزله بسيار باشد.»[٤٩] مقدسي كندر را پايينتر از ترشيز دانسته و به ساختمانهاي زيباي آنجا اشاره كرده است.[٥٠] سرو زرتشت كه حدود ۱۴۵۰ سال عمر كرد و شايد همان بود كه ماركوپولو با عبارت Arbre Sol از آن ياد كرده و مسيحيان Arab e sec مينامند، در كشمر بوده است.[٥١] اين سرو در سال ۲۴۷ ق به فرمان متوكل، خليفه عباسي قطع گرديد و بار شتران شد تا در ساختمان قصر جديد خليفه در سامره استفاده شود.[٥٢]
نام اين سرو در اشعار بسياري از شاعران آمده، به عظمت و بزرگي از آن ياد ميشود و افراد را نيز براي بزرگي، به آن مثل ميزنند. در شعر فرخي كه در مدح اميريعقوب يوسف، سپهسالار غزنويان سروده شده، اين نكته مشاهده ميشود:
فرود كاخ يكي بوستان چو باغ بهشت هـزار گونه درو شكل و تندس دلـبر
ز لالههاي مخالف ميانش چو فرخار ز سروهاي مرادف كرانش چو كشمر[٥٣]
عنصري نيز كه در ديوان خود شعري در مدح امير نصربن ناصرالدين سبكتين سروده است، اينچنين ميگويد:
چو نيكو چهره و قدش ببيند شود از نعت هر دو عقل مضطر
يكي را لعبت كشمير خوانـد يكي را بركشيد سرو كشمر[٥٤]
باخرز: امروز تايباد در ناحيه باخرز است.[٥٥] باخرز يا گواخرز در جنوب جام و در خاور رودخانه هرات و كرسي آن شهر مالين بود. مالين در قرن چهارم هجري شهري آباد بوده، چنانكه مقدسي از باغها و رودهايش سخن به ميان آورده است.[٥٦] علت نامگذاري باخرز را «باد هرزه» ميدانند، زيرا آنجا باد فراوان ميوزد.[٥٧]
٤. فتح قهستان توسط مسلماناندر سال ۳۰ ق عبداللهبن عامر،[٥٨] مأمور فتح خراسان شد. وي فردي به نام احنفبن قيس را مأمور فتح قهستان كرد. در اين زمان، هياطله كه از بازماندگان مهاجران و مهاجمان اقوام آسياي مركزي به مرزهاي شرقي ايران قبل از اسلام بودند، به مردم قهستان عليه اعراب كمك كردند، اما شكست خورده و بسياري از آنها كشته شدند.[٥٩] «نيز گويند آنكه نبرد قهستان را به عهده داشته، اميربن احمر يشكري بوده است.»[٦٠]
در سال ۳۲ ق فردي به نام قارن قيامي ترتيب داد و توانست حدود چهل هزار نفر از مردم اين منطقه را با خود همراه سازد، اما تلاشهاي ابنخازم، فرمانده سپاه مسلمانان وي را ناكام گذاشت.[٦١] حدود سال ۵۱ ق نزديك به پنجاه هزار نفر از لشكريان بصره و كوفه با گروهي از خانوادههاي خود همراه با ربيعبن حارثه در خراسان ساكن شدند.[٦٢] اين مهاجرت بالطبع از طريق طبس بوده و عدهاي نيز در قهستان ساكن شدند. بيشترين طوايفي كه در اين منطقه ساكن شدند اعراب شمالي، مثل مضر، ربيعه و طي و... بودند. اين منطقه در سال ۹۸ ق با تسليم صول، دهقان قهستان، به امويان كرنش كرد. گفته ميشود كه امويان حدود «چهارده هزار مرد ترك را هم دستبسته» در اين زمان به تيغ سپردند.[٦٣] به نظر ميرسد كه كشتارها و رفتارهاي اهانتآميز امويان آنچنان ادامه يافته كه بسياري از اهالي بومي منطقه كه گرايشهاي ديني مختلف، از جمله زرتشتي داشتند، مجبور شدهاند به سمت مناطقي ديگر مهاجرت كنند.
٥. اوضاع سياسي قهستان در قرن دوم هجريدر ابتداي خلافت عباسي فردي به نام به آفريد (اهل خواف) برايشان دردسرساز شد، اما از شمشير ابومسلم جان سالم بهدر نبرد.[٦٤] قيام سنباد كه به بهانة خونخواهي ابومسلم صورت گرفت، اين منطقه را بينصيب نگذاشت و بسياري از سپاهيان وي اهل اين منطقه بودند. سنباد در مدت هفتاد روز خروج خود، به فتوحاتي نايل شد، اما عاقبت منصور عباسي به حيات او خاتمه داد.[٦٥] قهستان حدود سال ۱۵۰ ق عرصه ميدان نبرد استادسيس (كه او نيز خود را خونخواه ابومسلم تلقّي ميكرد) و سپاه منصور عباسي بود كه بعد از يكسال كش و قوس، استادسيس به ورطه هلاكت كشيده شد.[٦٦]
قيام خوارج به رهبري حمزه آذرك، منطقه قهستان را نيز دربر گرفت. اين قيام با خلافت هارونالرشيد شروع شد و تا اوايل خلافت مأمون ادامه داشت. بسياري از ياران حمزه در يكي از اين جنگها در ناحيه باخرز در سال ۱۸۰ ق كشته شده «و فقط چهل تن ماندند كه به قهستان پناه بردند.»[٦٧] در اين زمان، احتمالاً ليثبن فضل كه به او ابنترسل ميگفتند، [٦٨] والي قهستان بوده است. بعد از او غسانبن عباد و طاهربن حسين، مؤسس سلسله طاهريان در اين منطقه حكم ميراندند.[٦٩]
٦. اوضاع سياسي قهستان در قرنهاي سوم و چهارم هجريپس از شناختي اجمالي از موقعيت جغرافيايي و تاريخي قهستان قبل از قرنهاي سوم و چهارم هجري، تحولات سياسي قهستان در قرنهاي سوم و چهارم در دو بخش، واكاوي ميشود: ١. دوره طاهريان و صفاريان؛ ٢. دوره سامانيان و غزنويان.
الف. دوره طاهريان و صفاريانبا شكلگيري اولين سلسله حاكمان ايراني، يعني طاهريان، قهستان تحت حاكميت آنها قرار گرفت. طاهريان توانستند با جلب اعتماد خليفه عباسي تا حدودي راه را براي حاكميت مستقيم بر بخشي از سرزمين ايران هموار كنند. از اين گذشته، حكومتي مانند صفاريان با خليفه عباسي سرِ ستيز داشت. قهستان طي سالها حاكميت اين سلسلهها به ترتيب دست به دست ميشد. با قدرتگيري طاهريان (۲۰۵ ق) قدرت محلي خراسان (خزيمهها) سر فرود آورده و منطقه را به آنان سپردند.[٧٠]
از جمله مشكلاتي كه در اين زمان دستگاه خلافت و طاهريان را با چالش روبهرو ساخت، جنبش خوارج به سركردگي حمزه آذرك بود. امراي طاهري تا قبل از طلحةبن طاهر، موفق به خاموش كردن اين آتش نشده بودند، از اينرو، مأمون، طلحه را مسئول اين كار كرد. وي چندين بار خوارج را شكست داد و حمزه براي چندمين بار به نواحي قهستان عقبنشيني كرد.[٧١] حمزه آذرك در سال ۲۱۳ ق از دنيا رفت كه گفته ميشود در يكي از اين جنگها زخمي برداشت و بر اثر آن جان داد.[٧٢] در همين سال طلحه نيز از دنيا رفت و عبداللهبن طاهر جانشين او شد. وي توانست با ده هزار نفر سپاهي، خوارج را شكست دهد و بسياري از آنان را به هلاكت برساند.[٧٣]
عياران پس از مرگ عبدالله و آغاز ضعف طاهريان، بسياري از مناطق محدوده سيستان و شرق و جنوب خراسان را از وجود عاملان طاهري تهي كردند. متوكل به هريك از وليعهدها ناحيهاي از كشور را واگذار كرد و خراسان سهم ابوعبدالله معتز بالله شد، [٧٤] كه قهستان را هم شامل ميشد. عاملي كه در اين برهه، اوضاع نابساماني را در خراسان ايجاد كرد زلزله مهيبي بود كه دويستهزار نفر را به كام مرگ كشيد و «پس از آن شهرهايي در خراسان به زمين فرو رفت.»[٧٥]
با افول قدرت طاهريان و اوجگيري قدرت يعقوب، محمدبن طاهر با تسليم شدن به يعقوب سعي در آرام كردن او داشت.[٧٦] اما اين در حالي بود كه يعقوب به نيشابور نزديك ميشد و طولي نكشيد كه محمدبن طاهر اسير يعقوب شد.[٧٧] در حمله يعقوب، قهستان و قائنات باب ورود به خراسان بود. نويسندة تاريخ سيستان شخصي به نام محمدبن زيدويه را نمايندة يعقوب در قهستان معرفي ميكند. هنگامي كه اين شخص مغضوب يعقوب شد، وي محمدبن واصل، حاكم فارس را عليه يعقوب تحريك كرد، اما اندكي بعد، از محمدبن واصل جدا شد، چون به اين نتيجه رسيد كه يعقوب توانمندتر است و در عمل همينگونه شد و محمدبن واصل شكست خورد.[٧٨] تا وقتي كه يعقوب زنده بود وي از اين خاندان گريزان بود. عمروبن ليث در ابتداي امارت خود، بلالبن ازهر را به قهستان فرستاد تا محمدبن زيدويه را دستگير كند. بلال در اين مسير، قهستان را چپاول كرد و اندكي بعد عمرو خود به قهستان آمد. محمدبن زيدويه با ديدن اين شرايط تسليم شد، اما عمرو او را بخشيد و به او خلعت اهدا كرد.[٧٩]
از جمله حوادثي كه در زمان صفاريان جالب توجه است پيوستن «رنود و عياران» به سپاه يعقوب بود[٨٠] كه ظاهراً در زمان حكومت طاهريان به كوهها رفته بوده و در كوهستانهاي خراسان و حوالي قهستان دم از خودسري ميزدند. آنها در برابر يعقوب سر تسليم فرود آوردند.
خلفبن احمد، آخرين امير صفاري، همزمان با مرگ سبكتگين (٣٨٧ ق) مؤسس واقعي غزنويان، طاهر پسرش را به قهستان فرستاد تا اين منطقه را تصرف كند. بغراجق، عموي سلطان محمود در همين حين به دست طاهر كشته شد.[٨١] «اين واقعه بر محمود گران آمد، سپاه گرد كرد و بر سرخلف آمد، در دژ اسپهبد او را محاصره كرد و مالي گران تقديم او كرد و چند گروگان داد تا بازگرديد.»[٨٢] طاهر نيز عقبنشيني كرد. خلف چند بار خلفوعده كرد تا اينكه به دست سلطان محمود گرفتار شد و در زندان او درگذشت.[٨٣]
ب. دوره سامانيان و غزنويانبا پيروزي اسماعيل ساماني بر عمروبن ليث عملاٌ صفاريان منقرض و قهستان ضميمه قلمرو سامانيان شد. از ابتداي قدرتگيري سامانيان حاكميت قهستان به خانداني واگذار شد به نام سيمجوريان[٨٤] كه تا فروپاشي حكومت ساماني و همچنين تا اوايل دوره غزنوي در دست آنها باقي ماند. اين خاندان، غلام تركان دربار ساماني بودند.[٨٥] زمينهاي موروثي سيمجوريان در قهستان چيزي مثل امتيازات فئودالي بود.[٨٦] سردودمان سيمجوريان، ابوعمران سيمجوري بود كه حكومت سيستان را داشت. پسرش امير ابراهيم كه نرشخي او را مردي فاضل معرفي كرده است، از سوي امراي ساماني به ولايت قهستان دست يافت[٨٧] و از اين زمان قهستان تا حدود سال ٤٠٠ق در اختيار آنان قرار گرفت. با مرگ ابراهيم، پسرش ابوالحسن جانشين او شد. وي سي سال سپهسسالاري خراسان را در اختيار داشت و از سوي نوحبن منصور، ايالت قهستان به او داده شد. ابوالحسن «متمكن در امارت سپاه و ايالت حشم» بود.[٨٨] اين خودمختاري در زمان پسرش ابوعلي به نهايت خود رسيد. واقعيت اين است كه ابوعلي بنيه اين خاندان را مستحكم كرد با اينكه شخصيت برجسته آنها ابوالحسن بود. قدرت او آنچنان بود كه حتي با حمله امراي ايلك خانيه[٨٩] به قلمرو سامانيان، امير نوح با درماندگي از او تقاضاي كمك كرد، اما ابوعلي به اين درخواست توجهي نكرد و امير ساماني به سبكتكين غزنوي متوسل شد. در اين زمان، ايلكخان (بغراخان) درگذشت و ايلك نصر، ايلكخان جديد با نوح وارد صلح شد.[٩٠] اينگونه بود كه اقبال به سوي غزنويان روي آورد. «سزاي كفران احسان سروران» ابوعلي را روانه زندان سبكتكين كرد و در همانجا به زندگي او خاتمه داده شد.[٩١] بعد از مرگ ابوعلي، پسرش ابوالقاسم به ولايت قهستان دست يافت. «و ناصرالدين [سبكتكين] او را بتمكين قبول كرد. و بر اكرام مقدم و ايجاب حق وفادت او را توفيه نمود.» همچنين سبكتكين از امير نوح رسماً درخواست كرد قهستان را كه اقطاع قديم سيمجوريان بود، به ابوالقاسم بدهد. «ملك اين التماس را باسعاف مقرون گردانيد.»[٩٢]
ابوالقاسم كه اوضاع وخيم سامانيان را ميديد درصدد بهرهبرداري از شرايط بود، اما محمود غزنوي، ارسلان جاذب را به قهستان فرستاد تا ابوالقاسم را متواري كند كه همينگونه نيز شد. در همين موقع بود كه ايلكنصرخان توانست آخرين امير سامانيان را دستگير و زنداني كند. «و اقبال سامانيان بآب ادبار منطقي گشت و دست مشيت مالكالملك عليالاطلاق به يكبارگي بساط دولت آن طايفه را در نوشت.»[٩٣]
محمود غزنوي كه حكومت خود را در غزنه مسجل كرده بود، وفاداري خود را به خاندان ساماني كنار گذاشت. اين در حالي بود كه منتصر، برادر كوچكتر عبدالملك، آخرين امير ساماني كه از دست ايلكخان فرار كرده بود، براي محمود دردسر ساز شد (٣٩٠ ق) و توانست بر نصر، برادر محمود غلبه كند.[٩٤] قهستان يكي از مسيرهاي تاخت و تاز او بود، اما ارسلان جاذب مثل جاهاي ديگر، در قهستان بلاي جان او شد.[٩٥] ابوالقاسم سيمجور كه در سپاه اسماعيل منتصر بود، اسير و به غزنه فرستاده شد.[٩٦] در طبقات ناصري آمده است: «او به دست بكتوزون، سردار ترك سامانيان به قتل رسيد.»[٩٧] همچنين منتصر در نزديكي مرو به دست افرادي از يك قبيله عرب كه گفته ميشود مزدور محمود غزنوي بودند، به قتل رسيد.[٩٨] بعد از آنكه خطر ابوالقاسم محو شد، ديگر سيمجوريان براي محمود تهديدي آنچناني تلقّي نميشدند، از اينرو، سيمجوريان در مقابل قدرت غزنويان، سر تسليم فرود آورده، دست از مبارزه با آنها كشيدند. قهستان تا زماني كه غزنويان در مبارزه با سلجوقيان شكست خوردند و از خراسان رخت بربستند، در دست آنها بود و توسط حاكماني كه آنها تعيين ميكردند، اداره ميشد.[٩٩] محمود غزنوي با صفاريان نيز در كشاكش بود و- چنانكه در بحث صفاريان آمد ـ خلف آخرين اميرصفاري، پسرش طاهر را براي تصرف مناطقي، مثل قهستان فرستاد كه عاقبت محمود آنان را مقهور قدرت خود كرد. در پايان قرن چهارم هجري قحطي و گراني در ناحيه قهستان پديد آمد. به سبب نبودن غذا، بعضي از مردم، بعضي ديگر را ميخوردند و گويي انسان فرياد ميكرد: نان، نان و ميمرد و پس از آن، وباي بزرگي روي داد،[١٠٠] و « اكثر خلائق وفات يافتند»[١٠١] پس از مدتي قهستان همانند گذشته، موقعيت خاص خود را به دست آورد و در دوران جانشينان غزنويان، يعني سلاجقه و ديگر حكومتها از اهميت ويژهاي بهرهمند بود.
٧. اوضاع اجتماعي و فرهنگي قهستان در قرنهاي سوم و چهارم هجريشكل و هويت اجتماعي و فرهنگي قهستان در دوره مورد بحث، اين منطقه را از مناطق اطراف متمايز ميكرد و به نظر ميرسد يكي از عوامل بسيار مهم اين مسئله، ساختار طبيعي آن بود. در ادامه به گروههاي اجتماعي مختلفي كه در قهستان نقش تعيينكنندهاي داشتند، پرداخته ميشود.
صعاليك: صعاليك يا سالوكان خراسان كه در اواخر طاهريان با وجود ارتباط با حاكم خراسان موجب ناامني راهها و هرج و مرج ولايت بودند، به تدريج به اطاعت يعقوب سرنهادند. دستهاي از آنان در راهها غالباً كاروانها را غارت و مسافران را لخت ميكردند و ادعا ميكردند كه حق خويش را از بيتالمال ميستانند و از بسياري جهات شبيه به عياران كه در ادامه آورده خواهد شد، بودند.[١٠٢]
عياران: گروه اجتماعي متشكل از افراد روستايي و شهري بودند كه خصلتهايي، چون ذكاوت و جوانمردي داشته و با هدف تعديل ثروت و برپايي عدالت اجتماعي، در راهها به كاروانهاي تجاري، و در داخل شهر به محل كسب و منازل اغنيا دستبرد ميزدند و اموال به دست آمده را با رعايت انصاف ميان فقرا تقسيم ميكردند. آنان در مقابل ظلم و تبعيض دستگاه خلافت و دستنشاندگان آنها به پا خاستند و ضمن زد و خورد با آنان، مدافع مردم بودند.[١٠٣]
مطوعه: مطوعه از ريشه طوع گرفته شده و به كساني اطلاق ميشد كه داوطلبانه گروههاي نظامي تشكيل داده و ضمن دعوت مردم به فروع دين اسلام، در مرزهاي اسلامي نيز با كفار به جنگ ميپرداختند. و چون اين عمل، جهاد در راه خدا شمرده ميشد، نام نمازيان نيز بر آنان اطلاق شده است. مطوعه، اطاعت از خليفه را برخود واجب دانسته، در حالي كه بخشي از سپاه يعقوب را هم تشكيل ميدادند.[١٠٤]
اما براي روشنتر شدن وضعيت اجتماعي و فرهنگي منطقه قهستان بايد به تركيب جمعيتي و نژادي آن نيز توجه داشت كه شامل گروههاي زير بود:
بوميان منطقه: اطلاعات درباره اين گروه، بسيار كم است. در بحث گويش و زبان تا حدودي ميتوان درباره آنها به اطلاعاتي دست يافت.
كردها: اصطخري در كتاب خود، مردم اين منطقه را «كرد» خوانده و گفته است اينها به پرورش گوسفند اشتغال داشتند.[١٠٥] وي هر جا از گوسفندداران صحبت كرده به نظر ميرسد منظورش همان كردهاست.
تركها: بلاذري[١٠٦] و ابنخلدون[١٠٧] به وجود تركان در منطقه قهستان اشاره دارند. اشپولر اعتقاد دارد كه عنصر تركي آسياي صغير در زمانهاي قديم به ايران آمدهاند، ولي قرن دوم هجري آنان را به درستي شناخته و در قرن چهارم هجري به سر حدات مناطقي، مثل قهستان رسيدهاند.[١٠٨]
اعراب: بعد از فتح مناطق شرقي ايران توسط اعراب، طوايف بسياري از آنان، از جمله تميم، مضر، طي و بكربن وائل و... در قهستان ساكن شدند.[١٠٩] به گفته سرپرسي سايكس هنوز هم در شهر بيرجند و توابع و ميان ايلات و عشاير اطراف، بسياري با زبان عربي صحبت ميكنند.[١١٠]
زطهاي هندي: اين گروه به روشني از ديگران متمايز بوده و با كوليان پيوستگي داشته و به صورت گروههاي منفردي تا قهستان پيش رفته بودند. اين دسته به ظاهر، اسلام را پذيرفتند.[١١١]
در بحث اينكه اهالي قهستان به چه زباني تكلم ميكردند، بايد گفت طبعاً گروههايي كه از آنان ياد شد، به زبان مادري خود تكلم ميكردند، اما به تدريج زبان عموم مردم فارسي گرديد و چنانكه مقدسي ميگويد زباني خشن داشتهاند[١١٢]كه گويش محلي آن منطقه شمرده ميشد. آنان با زبان كردي نيز صحبت ميكردند. البته احتمالي كه اشپولر داده اين است كه چون زبان آنها با بقيه فرق ميكرده آنان را كرد دانستهاند.[١١٣]
شريعتي در مورد زبان مردم اين منطقه ميگويد:
اكنون در ميان مردمي كه در خراسان از دگرگونيهاي زمانه به دور ماندهاند، هنوز زبان كهن فارسي قرنهاي چهارم و پنجم زنده است و هنگامي كه توده مردم طبس، فردوس، گناباد و... سخن ميگويند، گويي سخن بيهقي و بلعمي است كه ميشنويم.[١١٤]
٨. مشاهير قهستان در قرنهاي سوم و چهارم هجريقهستان در عرصه علم و دانش هميشه پيشتاز بوده، از اينرو، شخصيتهاي بزرگي را به جامعه علم و دانش و ادب عرضه داشته است. در اينجا به برخي افراد مشهور و دانشمند كه طي دو قرن سوم و چهارم هجري در قهستان ميزيسته و منصبهاي مهمي، مانند وزارت را در اختيار داشتند، اشارهاي ميشود.
ابوقريش قهستاني محمدبن جمعهبن خلف كه از حفاظ معروف بود.[١١٥]
ابوالحسن طبسي عليبن محمدبن سهل شافعي كه فقيهي بارع بود.[١١٦]
ابوبكر وراق، فقيه شافعي كه وراق ترمذي يا بلخي خوانده ميشود و صاحب كتاب عالم و متعلّم است.[١١٧]
بوسهل زوزني از ملازمان محمود غزنوي كه پس از مرگ وي به وزارت مسعود رسيد. گفته ميشود كه وي حسنك وزير را بالاي چوبه دار فرستاد.
ابوطيب معصبي كه از فضلا و شعراي عصر ساماني و وزير نصربن احمد ساماني بود. وي صاحب ديوان رسائل امير نصر نيز بود.[١١٨]
ابويعقوب اسحاقبن محمدبن عبدالله جنابذي از محدثان بزرگ قرن چهارم هجري است.[١١٩] ابومنصور احمدبن محمد، فقيه بوزجاني كه در سال ٣٨٦ ق درگذشت.[١٢٠]
ابوالوفا محمدبن محمدبن يحييبن اسماعيل بوزجاني قهستاني كه از بزرگترين رياضيدانان و منجمان ايراني مسلمان به شمار ميآيد. از جمله آثار او ميتوان به شرح كتب ذيوفانطس در حساب و جبر و الجبر و المقابله خوارزمي اشاره كرد.[١٢١]
٩. اوضاع مذهبي قهستان در قرن سوم و چهارم هجريبا ورود اسلام به قهستان به تدريج مردم جذب آيين جديد شده و تعدادي از آنها نيز بر آيين گذشته پاي فشردند. شرايط و موقعيت طبيعي قهستان باعث ميشد تا كساني از ديگر مناطق ايران نيز كه حاضر به دست كشيدن از آيين خويش نبودند و تحت فشار قرار داشتند، به اين ناحيه مهاجرت كنند. به طور كلي گروههاي مذهبي در قرن سوم و چهارم هجري عبارت بود از:
مسلمانان: با ورود اسلام به قهستان بيشتر اهالي اين منطقه پيرو آيين اسلام شدند. به طور كلي مورخان و جغرافيدانان در مورد اعتقادات مذهبي مردم اين منطقه، بر اين باورند كه بيشتر قهستانيان پيرو مذهب تشيع بودهاند. نويسنده گمنام كتاب هفتكشور (صورالاقاليم) ضمن اشاره به اوضاع مذهبي بعضي از شهرهاي قهستان، در مجموع آنان را شيعه غالي دانسته و گفته است كه آنان منكر نماز و روزه نيز بودند.[١٢٢] البته بعيد نيست كه نگاه او مغرضانه باشد.
شيعيان اين منطقه، بيشتر شيعيان اثناعشري بوده و بعد از آن شيعيان اسماعيليه كه رفته رفته در ميان دهقانان و پيشهوران نفوذ كرده و «همچون خاري در چشم خليفگان بغداد ميخليدند»،[١٢٣] بيشترين جمعيت را داشتند. آنها دعوت رسمي خود را از اواخر قرن سوم هجري در خراسان توسط شخصي به نام ابوعبدالله خادم آغاز كرده بودند.[١٢٤] داعيان اسماعيلي موفق شدند در اندك زماني، افراد مهمي از طبقه حاكم را به كيش خود در بياورند. سامانيان كه برپاكنندگان فضاي تسامح و تساهل فكري در دنياي اسلام و ايران بودند، اين شرايط را به وجود آورده و داعيان اسماعيلي از اين فضا استفاده كرده و نصربن احمد و ابوعلي سيمجور را به اين مذهب درآوردند.[١٢٥]
ديگر گروه مهم شيعي، يعني زيديان نيز در خراسان و اطراف به صورت بقاياي سري و ناپيدايي بر جاي مانده بودند، زيرا اين مذهب نتوانست با ماهيت ايراني پيوند يابد.[١٢٦]
در اين دوره، اهل سنت نيز كم نبودند، گرچه در منابع اين دوره چندان از اهل تسنن صحبت به ميان نيامده است، اما مطمئناً علماي اهل سنت در برابر داعيان اسماعيلي، واكنش نشان دادند.
خوارج دسته ديگري بودند كه توسط حمزة آذرك رهبري ميشدند. تضاد آنان با ساير دستهها آنقدر بود كه مردم يعقوب صفاري را به سبب نبرد با آنان ميستودند. البته اينان در سالهاي بعد تقليل يافته و رفته رفته بهطور كلي محو شدند.[١٢٧]
بودائيان: اشپولر از وجود اين افراد در قهستان سخن به ميان آورده و گفته است كه آنها ظاهراً اسلام را پذيرفته، اما همچنان بر آيين خود مانده بودند. از جمله مناطقي كه در اين دوره پذيراي بودائيان بود، سمنگان خواف بود.[١٢٨]
زرتشتيان: در اين عصر به زرتشتيان عناويني، همچون گبر، گبرك، مغان و مجوس داده شد بود و مورخان نام آنان را با اين الفاظ در آثار خود آوردهاند. از جمله يادمانهاي آنان در اين منطقه، سرو كشمر بود كه مورخان داستانهايي براي آن ساختهاند.[١٢٩]
مسيحيان: آنان كه در خراسان فعاليت بسياري داشتند، تحت نفوذ مطراننشين مرو قرار داشتند. تا قرن چهارم هنوز بقاياي اين جمعيت در مناطقي، مثل قهستان وجود داشت. متأسفانه اطلاعات دقيقتري در مورد روابط و مناسبات مسيحيان با محيط اطراف خود و تعداد آنان وجود ندارد.[١٣٠]
يهوديان: به طور كلي يهوديان در ايران به صورت پراكنده ميزيستند، يكي از اين مناطق، قهستان بود. به نظر ميرسد تعداد يهوديان در قرن چهارم هجري از مسيحيان بيشتر بوده است. يهوديان در هر شهر، محلهاي ويژهي خود كه يهوديه ناميده ميشد، داشتند.[١٣١]
نتيجهگيريقهستان بعد از ورود اسلام به ايران در مقايسه با تمام خراسان از موقعيت خاصي بهرهمند بود، از اينروع به آن، دروازه خراسان ميگفتند. مورخان و جغرافينويسان سدههاي نخستين اسلامي به منطقه توجه داشتند. روند تاريخي تحولات سياسي ـ اجتماعي و فرهنگي قهستان گواه آن است كه هميشه در بطن حوادث و جنبشها و قيامهاي تاريخي قرار داشته است و بيهيچ شبههاي اين مسئله از همان شرايط طبيعي و ويژگيهاي خاص اجتماعي قهستان نشئت ميگرفت. با روي كارآمدن طاهريان، اولين سلسله حاكمان ايراني بعد از اسلام، خاندان خزيمه كه حاكمان محلي اين ناحيه شمرده ميشدند، در برابر آنها سر فرود آوردند. پس از اين خاندان و در دوره سامانيان و تا حدودي در عصر غزنويان، خاندان سيمجور حاكم موروثي قهستان بودند.. قهستان طي سالهاي حاكميت اين سلسله و حكومتهاي ديگر، يعني صفاريان، سامانيان و غزنويان به طور ويژه توجه ميشد. طي قرن سوم و چهارم هجري گروههاي اجتماعي و فرقههاي مذهبي مختلف در قهستان وجود داشت. مشاهير نامي در قهستان، مانند بوسهل زوزني كه از ملازمان محمود و در زمان مسعود به وزارت هم رسيد، و ابوالوفاء بوزجاني، رياضيدان بزرگ و ديگران منشأ خدمات فراواني طي اين قرنها بودند.
پينوشتها:
[١]. علياکبر دهخدا، لغتنامه، ذيل کلمه قهستان.
[٢]. گاي لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان، ص٣٧٧.
[٣]. ابوالقاسم جيهاني، اشکال العالم، ترجمه عبدالسلام کاتب، ص١٧٠.
[٤]. عمادالدين اسماعيل ابو الفداء، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ص٥١٢.
[٥]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، ص٣٠١.
[٦]. احمدبن عمربن رسته، الاعلاق النفيسه، ترجمه و تعليق حسين قره چانلو، ص١٢١.
[٧]. مجهول، هفت کشور (صورالاقاليم)، مصحح منوچهر ستوده، ص٤٢.
[٨]. همان، ص٨٨.
[٩]. ابراهيمبن محمد اصطخري، المسالک و الممالک، ص١٥٤.
[١٠]. ياقوت حموي، معجم البلدان، ترجمه محمد پروين گنابادي، ص١٥٤.
[١١]. مجهول، تاريخ سيستان، ص٢٤.
[١٢]. ابوالقاسم جيهاني، همان، ص١٧٠.
[١٣]. محمدبن خاوند شاه مير خواند، تاريخ روضة الصفا، ج١، ص٢٩.
[١٤]. حمدالله مستوفي، همان، ص ١٧٥.
[١٥]. سرپرسي سايکس، تاريخ ايران، ترجمه محمدتقي فخر داعي گيلاني، ج١، ص١٣٧.
[١٦]. مهدي زنگويي، قهستان (خراسان جنوبي)، ص١٨.
[١٧]. همان.
[١٨]. همان، ص ٣٤.
[١٩]. همان.
[٢٠]. تورج دريايي، شاهنشاهي ساساني، ترجمه مرتضي ثاقبفر، ص٤٧.
[٢١]. محمدبن احمد مقدسي، همان، ص٣٢١.
[٢٢]. اصطخري، همان، ص٢١٦.
[٢٣]. احمدبن يحيي بلاذري، فتوح البلدان (بخش مربوط به ايران)، ترجمه آذر تاش آذرنوش، ص١٥٨.
[٢٤]. مهدي زنگويي، همان، ص٣٤.
[٢٥]. اصطخري، همان، ص٢١٥.
[٢٦]. محمدجواد مشکور، جغرافياي تاريخي ايران باستان، ص٢٢٤.
[٢٧]. ناصرخسرو قبادياني، سفرنامه ناصر خسرو، ص١٢٦.
[٢٨]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص١٧٨.
[٢٩]. احمدبن يحيي بلاذري، همان، ص ١٥٨.
[٣٠]. ابنحوقل، همان، ترجمه جعفر شعار، ص١٨٠.
[٣١]. همان.
[٣٢]. محمدبن احمد مقدسي، همان، ص٣٠١.
[٣٣]. همان.
[٣٤]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص١٧٧.
[٣٥]. محمدرضا خسروي، جغرافياي تاريخي ولايت زاوه، ص٢٢.
[٣٦]. محمدبن احمد مقدسي، همان، ص٣١٩.
[٣٧]. گاي لسترنج، همان، ترجمه محمود عرفان، ص٢٨٣.
[٣٨]. زکريابن محمدبن محمود قزويني، آثارالبلاد و اخبارالعباد (سرزمينهاي ايرانيان)، ترجمه با اضافات جهانگير ميرزا قاجار، ص٤٢٩.
[٣٩]. محمدرضا خسروي، جغرافياي تاريخي ولايت زاوه، ص١٤٤.
[٤٠]. گاي لسترنج، همان، ص٣٨٣.
[٤١]. محمدرضا خسروي، جغرافياي تاريخي ولايت زاوه، ص١٤٤.
[٤٢]. همان.
[٤٣]. همان.
[٤٤]. ابراهيمبن محمد اصطخري، همان، ص٢١٦.
[٤٥]. مجهول، حدود العالم من المشرق الي المغرب، ص٩٠.
[٤٦]. محمدبن احمد مقدسي، همان، ص٣٢١.
[٤٧]. شهابالدين عبداللهبن لطفالله حافظ ابرو، جغرافياي حافظ ابرو(قسمت ربع خراسان، هرات)، ص٣٦.
[٤٨]. گاي لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان، ص٣٧٩.
[٤٩]. حمدالله مستوفي، همان، ص١٧٥.
[٥٠]. مقدسي، همان، ص٣١٨.
[٥١]. گاي لسترنج، همان، ص٣٨١.
[٥٢]. زکريابن محمدبن محمود قزويني، اثارالبلاد و اخبارالعباد (سرزمينهاي ايرانيان)، ترجمه با اضافات جهانگير ميرزا قاجار، ص٥٢٠.
[٥٣]. فرخي سيستاني، ديوان، ص١٢٩.
[٥٤]. عنصري بلخي، برگزيده اشعار، ص٦.
[٥٥]. غلام حسين توکلي مقدم، وجه تسميه شهرهاي ايران، ج١، ص٢٤٥.
[٥٦]. مقدسي، همان، ص٣٠٧.
[٥٧]. گاي لسترنج، همان، ص٣٨٢؛ محمدجواد مشکور، جغرافياي تاريخي ايران باستان، ص٤٨٦.
[٥٨]. حاکم بصره از سوي خليفه سوم (عثمان).
[٥٩]. احمدبن يحيي بلاذري، همان، ص١٥٨.
[٦٠]. عبدالرحمن بنخلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ج١، ص٥٦٤.
[٦١]. عزالدين عليبن اثير، الکامل (اخبار ايران از الکامل)، ترجمه محمد ابراهيم باستانيپاريزي، ج١، ص٣٦٧.
[٦٢]. احمدبن يحيي بلاذري، احمدبن يحيي، فتوحالبلدان (بخش مربوط به ايران)، ترجمه آذر تاش آذرنوش، ص١٦٥.
[٦٣]. عليبن اثير، کامل (تاريخ بزرگ اسلام و ايران)، ترجمه عباس خليلي، ج٧، ص٢٢٧.
[٦٤]. ابو ريحان بيروني، آثار الباقيه، ترجمه اکبر دانا سرشت، ص٣١٥.
[٦٥]. خواجه نظام الملک طوسي، سيرالملوک(سياست نامه)، به اهتمام هيبوبرت دارک، ص٢٧٩.
[٦٦]. مجهول، تاريخ سيستان، ص١٤٢.
[٦٧]. ابن اثير، همان، ج٧، ص ٩٤.
[٦٨]. مجهول، تاريخ سيستان، ص١٧٤.
[٦٩]. حبيبي، عبدالحي، تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص١٤٢.
[٧٠]براي اطلاع بيشتر در مورد اين خاندان رجوع کنيد به: پيروز مجتهد زاده، اميران مرزدار و مرزهاي خاوري ايران، ترجمه حميدرضا ملک محمدي نوري.
[٧١]. عبدالحيبن ضحاکبن محمود گرديزي، تاريخ گرديزي، ص٢٨٩.
[٧٢]. مجهول، تاريخ سيستان، ص١٨٠.
[٧٣]. عبدالحيبن ضحاک گرديزي، همان، ص١٥٥.
[٧٤]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، ج٢، ص٥١٦.
[٧٥]. احمدبن ابي يعقوب يعقوبي، البلدان، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، ص٣٧.
[٧٦]. محمدبن جرير طبري، تاريخ الرسل و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج١٥، ص٦٤٣٤.
[٧٧]. ابن اثير، عزالدين علي، کامل (تاريخ بزرگ اسلام و ايران)، ترجمه عباس خليلي، ج٧، ص١٢٣.
[٧٨]. مجهول، تاريخ سيستان، ص٢٣٨.
[٧٩]. همان.
[٨٠]. محمدابراهيم باستاني پاريزي، يعقوب ليث، ص١٨٣.
[٨١]. مجهول، تاريخ سيستان، ص٣٤٦.
[٨٢]. ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ج٣، ص٤٧٤.
[٨٣]. همان، ص٤٧٦.
[٨٤]. ناصحبن ظفر جرفادقاني، ترجمه تاريخ عتبي، ص٣٥٠؛ گرديزي، همان، ص٣٢٨.
[٨٥]. ادموند کليفورد باسورث، تاريخ غزنويان، ترجمه حسن انوشه، ص ٢٨.
[٨٦]. همان، ص ١٢٤.
[٨٧]. ابوبکرمحمدبن جعفر نرشخي، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن نصر القباوي، ص٣٦٧.
[٨٨]. ابوالشرف ناصحبن ظفر جرفادقاني، ترجمه تاريخ يميني، ص٣٥.
[٨٩]. امراي ايلکخانيه (٥٦٠-٣٢٠ هـ) آنان در ترکستان، مستقر بودند و در قرن چهارم هجري اسلام آوردند و پايتخت آنها کاشغر بود. ايلک نصرخان در سال ٣٨٩ هـ. پس از تسخير ماوراء النهر، بخارا را مرکز و پايتخت قرار داد و از آنجا بر ممالکي که از بحر خزر تا حدود چين امتداد داشته حکومت ميکرد. در سال ٣٩٨ هـ. سلطان محمود غزنوي آنها را شکست داد و بعد از آن امراي ايلکخانيه به همان ماوراءالنهر و و کاشغر و مغولستان قناعت کردند (استانلي لين پول، طبقات سلاطين اسلام، ترجمه عباس اقبال، ص١٢١).
[٩٠]. ريچاد فراي، بخارا دستاورد قرون وسطي، ترجمه محمود محمودي، ص٢٠٢.
[٩١]. ابن اثير، کامل (تاريخ بزرگ اسلام و ايران)، ترجمه علي هاشمي حائري، ج١٥، ص٢٢.
[٩٢]. ابوالشرف ناصحبن ظفر، همان، ص١٤١.
[٩٣]. غياثالدينبن همامالدين خواندمير، تاريخ حبيب السير، ج٢، ص٣٧١.
[٩٤]. ريچارد فراي، بخارا در قرون وسطي، ص٢٠٤.
[٩٥]. عبدالرحمنبن محمدبن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ج٣، ص٥٢٢.
[٩٦]. جواد هروي، تاريخ سامانيان، ص٤٥٣.
[٩٧]. جوزجاني، منهاج سراج، طبقات ناصري، ج١، ص٢١٥.
[٩٨]. فراي، ريچارد، بخارا دستاورد قرون وسطي، ص٢٠٧.
[٩٩]. از جمله اين حاکمان، ابوالحسنبن ابوعلي محمدبن محمد را بوسهلبن ابوالقاسم عليبن محمدبن محمدبن محمدبن ابراهيم را ميتوان نام برد (احمد کازروني، پژوهشي در اعلام تاريخي و جغرافيايي تاريخ بيهقي، ج ١، ص٦٤٢).
[١٠٠]. ابن اثير، همان، ص٣٣٣.
[١٠١]. غياثالدينبن همامالدين خواندمير، همان، ج٢، ص٣٦٢.
[١٠٢]. عبدالحسين زرينکوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص٥٣١.
[١٠٣]. پروين ترکمنيآذر، و صالح پرگاري، تاريخ تحولات سياسي- اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان، ص١٢.
[١٠٤]. همان، ص١١.
[١٠٥]. ابراهيمبن محمد اصطخري، مسالک و الممالک، ص٢١٦.
[١٠٦].احمدبن يحيي بلاذري، فتوحالبلدان (بخش مربوط به ايران)، ترجمه آذرتاش آذرنوش، ص٢١٦.
[١٠٧]. عبدالرحمنبن محمدبن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، ج٢، ص١٨.
[١٠٨]. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، ج١، ص٤٤٨.
[١٠٩]. احمدبن يحيي بلاذري، فتوحالبلدان (بخش مربوط به ايران)، ترجمه آذر تاش آذرنوش، ص ١٥٨؛ احمدبن داوود دينوري، اخبارالطوال، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، ص٤٣٢_٣٩٣.
[١١٠]. سرپرسي سايكس، سفرنامه دههزار ميل در ايران، ترجمه حسين سعادت نوري، ص ٤٠٢.
[١١١]. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، ج١، ص٤٣٩.
[١١٢]. محمدبن احمد مقدسي، همان، ص ٣٢١.
[١١٣]. برتولد اشپولر، همان، ج١، ص٤٣٩.
[١١٤]. علي شريعتي، راهنماي خراسان، ص٢٦-٢٧.
[١١٥]. عبدالحميد مولوي، آثار باستاني خراسان، ج١، ص١٤٦.
[١١٦]. همان، ص١٤٥.
[١١٧]. محمدرضا خسروي، جغرافياي تاريخي ولايت زاوه، ص٣٠٧.
[١١٨]. احمد کازروني، پژوهشي در اعلام تاريخي و جغرافياي تاريخي بيهقي، ص١٤٦.
[١١٩]. مهدي زنگويي، قهستان (خراسان جنوبي)، ص٩٠.
[١٢٠]. عبدالحميد مولوي، همان، ج١، ص ١٤٦.
[١٢١]. علياصغر حلبي، تاريخ تمدن در اسلام، ص٨٧-٢٨٦.
[١٢٢]. مجهول، هفت کشور (صورالاقاليم)، ص٨٨.
[١٢٣]. احمدبن محمدبن مسکويه، تجاربالامم تعاقبالهمم، ترجمه عليقلي منزوي، ج٥، ص٩.
[١٢٤]. محمد کريمي زنجاني اصل، در آمدي برکشاکش غزالي و اسماعيليان، ص١٩٩.
[١٢٥]. خواجه نظام الملک طوسي، همان، ص٢٧٣-٢٥٨.
[١٢٦]. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، ج١، ص٤٠٠.
[١٢٧]. همان، ص٣٠٧-٣٠٦.
[١٢٨]. همان، ص٤٠٠.
[١٢٩]. زکريابن محمدبن محمود قزويني، اثارالعباد و اخبارالعباد، ص٥٢٠؛ حمدالله مستوفي، همان، ص١٧٥.
[١٣٠]. برتولد اشپولر، همان، ج١، ص٣٩٣.
[١٣١]. همان.
منابع
ابناثير، عزالدين علي، اخبار ايران از الكامل، ترجمه محمد ابراهيم باستاني پاريزي، چ دوم، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٥.
ـــــ ، كامل (تاريخ بزرگ اسلام و ايران)، ترجمه عباس خليلي، به اهتمام سادات ناصري، تهران، شركت سهامي چاپ و انتشارات كتب ايران، ١٣٥٠.
ـــــ ، ترجمه علي هاشمي حائري، ١٣٥١.
ابنحوقل، محمدبن علي، صورة الارض، ترجمه شعار، چ دوم، تهران، اميركبير، ١٣٦٦.
ابنخلدون، عبدالرحمنبن محمد، العبر، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣.
ابنرسته، احمدبن عمر، الاعلاق النفيسه، ترجمه و تعليق حسين قره-چانلو، تهران، اميركبير، ١٣٦٥.
ابنمسكويه، ابوعلي احمدبن محمد، تجاربالامم تعاقبالهمم، ترجمه عليقلي منزوي، تهران، توس، ١٣٧٦.
ابوالفداء، الملك المويد عمادالدين اسماعيل، تقويم البلدان، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٩.
اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، چ دوم، تهران، علمي فرهنگي، ١٣٦٤.
اصطخري، ابراهيمبن محمد، مسالك و الممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٧.
باستاني پاريزي، محمد ابراهيم، يعقوب ليث، تهران، كتابخانه ابن سينا، ١٣٤٤.
باسورث، ادموند كليفورد، تاريخ غزنويان، ترجمه حسن انوشه، چ پنجم، تهران، اميركبير، ١٣٨٥.
بلاذري، احمدبن يحيي، فتوحالبلدان، ترجمه آذرتاش آذرنوش، مصحح محمد فرزان، چ دوم، تهران، سروش، ١٣٦٤.
بيروني، ابوريحان محمدبن احمد، آثار الباقيه، ترجمه اكبر دانا سرشت، تهران، اميركبير، ١٣٦٣.
تركمنيآذر، پروين و پرگاري، صالح، تاريخ تحولات سياسي- اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان، تهران، سمت، ١٣٧٧.
توكليمقدم، غلامحسين، وجه تسميه شهرهاي ايران، تهران، ميعاد، ١٣٧٥.
جرفادقاني، ابوالشرف ناصحبن ظفر، ترجمه تاريخ عتبي، به اهتمام جعفر شعار، چ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٥٧.
جوزجاني، منهاج سراج، طبقات ناصري، مصحح عبدالحي حبيبي، چ دوم، كابل، انجمن تاريخ افغانستان، ١٣٤٢.
جيهاني، ابوالقاسمبن احمد، اشكالالعالم، ترجمه عبدالسلام كاتب، مصحح فيروز منصوري، مشهد، آستان قدس رضوي، ١٣٦٨.
حافظ ابرو، شهابالدين عبداللهبن لطفالله، جغرافياي حافظ ابرو(قسمت ربع خراسان، هرات)، به كوشش مايل هروي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٩.
حبيبي، عبدالحي، تاريخ افغانستان بعد از اسلام، چ سوم، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٧.
حلبي، علي اصغر، تاريخ تمدن در اسلام، چ دوم، تهران، اساطير، ١٣٨٢.
حموي، ياقوت، گزيده مشترك ياقوت حموي، ترجمه محمد پروين گنابادي، چاپ دوم، تهران، كتابخانه ابنسينا، ١٣٦٢.
خسروي، محمدرضا، جغرافياي تاريخي ولايت زاوه، مشهد، آستان قدس رضوي، ١٣٦٦.
خواندمير، غياثالدينبن همامالدين، تاريخ حبيب السير في اخبار افراد بشر، چاپ دوم، تهران، كتابفروشي خيام، ١٣٥٣.
دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٤٤.
دريايي، تورج، شاهنشاهي ساساني، ترجمه مرتضي ثاقبفر، تهران، ققنوس، ١٣٨٣.
دينوري، ابوحنيفه احمدبن داوود، اخبارالطوال، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، ني، ١٣٨١.
زرينكوب، عبدالحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، چ يازدهم، تهران، اميركبير، ١٣٨٦.
زنگويي، مهدي، قهستان (خراسان جنوبي)، تهران، دفترپژوهشهاي فرهنگي، ١٣٨٨.
سايكس، سر پرسي، تاريخ ايران، ترجمه محمد تقي فخرداعي گيلان، چ دوم، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣.
سايكس، سر پرسي، سفرنامه ده هزار ميل در ايران، ترجمه حسين سعادت نوري، تهران، لوحه، ١٣٦٣.
شريعتي، علي، راهنماي خراسان، تهران، سازمان جلب سياحان، ١٣٤٥.
طبري، محمدبن جرير، تاريخ الرسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٤، ج١٥.
طوسي، خواجه نظامالملك، سيرالملوك (سياستنامه)، به اهتمام هيبوبرت دارك، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٧.
عنصري بلخي، برگزيده اشعار، به كوشش محمد دبير سياقي، چ پنجم، تهران، اميركبير، ١٣٦٩.
كازروني، احمد، پژوهشي در اعلام تاريخي و جغرافياي تاريخي بيهقي، بي جا، موسسه فرهنگي آيات، ١٣٧٤.
كريمي زنجاني اصل، محمد، درآمدي بر كشاكش غزالي و اسماعيليان، تهران، كوير، ١٣٨١.
گرديزي، ابوسعيد عبدالحيبن ضحاكبن محمود، تاريخ گرديزي، مصحح عبدالحي حبيبي، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣.
فراي، ريچارد، بخارا دستاورد قرون وسطي، ترجمه محمود محمودي، چ دوم، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٦٥.
فرخي سيستاني، ديوان، بكوشش محمد دبيرسياقي، چ سوم، تهران، كتابفروشي زوار، ١٣٦٣.
قزويني، زكريابن محمدبن محمود، آثارالبلاد و اخبارالعباد (سرزمينهاي ايرانيان)، ترجمه با اضافات جهانگير ميزا قاجار، به تصحيح ميرهاشم محدث، تهران، اميركبير، ١٣٧٣.
قبادياني، ناصرخسرو، سفرنامه، به كوشش محمد دبيرسياقي، چ دوم، تهران، زوار، ١٣٥٥.
لسترنج، گاي، جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٦٤.
لينپول، استانلي، طبقات سلاطين اسلام، ترجمه عباس اقبال، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣.
مجتهدزاده، پيروز، اميران مرزدار و مرزهاي خاوري ايران، ترجمه حميدرضا ملك محمدي نوري، تهران، شيرازه، ١٣٧٨.
مجهولالمولف، تاريخ سيستان، مصحح ملك الشعراي بهار، چ دوم، تهران، خاور، ١٣٥٢.
مجهولالمولف، حدودالعالم من المشرق الي المغرب، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، كتابخانه طهوري، ١٣٦٢.
مجهولالمولف، هفت كشور (صورالاقاليم)، مصحح منوچهر ستوده، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٣.
مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، كتابخانه طهوري، ١٣٦٥.
مشكور، محمدجواد، جغرافياي تاريخي ايران باستان، تهران، نشر دنياي كتاب، ١٣٧١.
مقدسي، احسن التقالسيم في معرفه الاقاليم، ط. الثانية، ليدن، بمطبعة بريل، ١٩٦٧.
مولوي، عبدالحميد، آثار باستاني خراسان، تهران، انجمن آثار ملي، ١٣٥٤.
ميرخواند، محمدبن خاوندشاه، تاريخ روضة الصفا، تهران، كتابفروشي خيام، ١٣٦٦.
نرشخي، ابوبكرمحمدبن جعفر، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصراحمدبن نصر القبادي، مصحح مدرس رضوي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥١.
هروي، جواد، تاريخ سامانيان، تهران، اميركبير، ١٣٨٠.
يعقوبي، ابنواضح، البلدان، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٣.
ـــــ ، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٦.