تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
تاریخ اندلس در دوره فتح اسلامى و حکومت والیان عرب
بعد از فتح مغرب، مسلمانان درپى فتوحات دیگرى بودند تا زمینه نشر اسلام را هرچه
بیشتر فراهم آورند. آمادگى مسلمانان و بروز شرایط مناسب، زمینه فتح یکى از مناطق
وسیع یعنى اندلس را ممکن ساخت و با فتح آن، اسلام تمام این منطقه را فرا گرفت.
ابتدا سیاستهاى مسالمتآمیز حکام و اتحاد مسلمانان توانست مسلمانان را به عزت و
افتخار برساند، ولى دیرى نپایید که بروز اختلافات قبیلگى و آشوبهاى سیاسى، سرزمین
اندلس را در معرض تاختوتاز اسپان، فرانکها و ... قرار داد. مقاله حاضر با تکیه بر
منابع اصیل به بررسى حوادث تاریخى فوق از سال ٩٢- ١٣٨ه مىپردازد.
مقدمه
مسلمانان، شبه جزیره «ایبریا» واقع در جنوب غربى اروپا را «اندلس» مىنامیدهاند و
جغرافىدانان مسلمان آن سرزمین را از جنوب به مدیترانه، از شمال و مغرب به اقیانوس
اطلس و از شرق به کوهسار پیرنه محدود دانستهاند. [١] از آنجا که ریشهیابى گسترش
اسلام در این منطقه از ابتداى انتشار تا رسیدن به اوج اقتدار اهمیتبسیارى دارد در
این مقاله مختصر، صفحهاى چند از تاریخ اندلس (دوره ٤٦ ساله فتح اسلامى و حکومت
والیان عرب) را با تکیه بر مطمئنترین اسناد و مدارک، در سه بخش به ترتیب ذیل مورد
پژوهش قرار مىدهیم:
١) از آغاز فتح تا ابتداى دوره والیان;
٢) استقرار
مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه;
٣) درگیرىهاى قبایل عرب و شورش بربرها.
١)
از آغاز فتح تا ابتداى دوره والیان
آندلس، هنگامى که نیروهاى مسلمانان در
کنارههاى نزدیک و جزیرههاى همسایه آن گسترش مىیافت تحتحکومت گوتها بود. [٢]
مسلمانان، مغرب دور را گشوده و بر شهر طنجه استیلا یافته بودند و براى سیطره
کامل بر مغرب، کافى بود شهر سبته را که در مقابل طنجه و در سوى دیگر زبانه مغربى
قرار داشت، به تصرف خود در آورند.
تصرف این شهر از آن جهتبراى مسلمانان دشوار
بود که فرمانرواى شهر، کنت جولیان، با تمام توان به دفاع از آن مىپرداخت و هرگونه
حملهاى را که به منظور فتح آنجا رخ مىداد، دفع مىکرد. با این وصف، موسى، پسر
نصیر، [٣] مشتاق استیلا بر این شهر مستحکم شد و سرانجام به آنچه خواسته بود، رسید.
[٤]
اندیشه فتح اندلس
وقتى مسلمانان مغرب را به طور کامل فتح کردند، طبیعى
بود که موج کشورگشایى ایشان آرام نگیرد. طارق [٥] با سپاهیان عرب همراه خود، در
کنار طنجه اردو زد.
موسى نیز نوزدههزار سپاهى از بربرهاى به اسلام گرویده را
با سلاح و ذخیره کامل در اختیار طارق گذارد. با گذشت زمان و پس از انتشار اسلام در
مغرب، مردم آن سرزمین همواره دلیرى بیشترى مىیافتند و اسلامشان حماسىتر مىشد و
براى پیش بردن پرچم آیین نو، آمادگى فزونترى پیدا مىکردند. بدین ترتیب اندیشه فتح
اندلس یا اسپانیاى اسلامى به اذهان آنان خطور کرد [٦] و توجه کامل طارق بدین کار
جلب شد. در این اقدام، مسلمانان نه با تحریک حاکم سبته یا شهزادگان غیطشه، بلکه از
روى ایمان اسلامى خویش، به جهاد روى آوردند تا نشر اسلام را هر چه بیشتر کامل کنند.
در این هنگام نامهاى از کنت جولیان به موسى رسید که در آن مسلمانان را به فتح
اندلس فراخوانده و وعده داده بود که سنگرهاى خود را به ایشان خواهد سپرد. و چون
موسى از طریق منابع اطلاعاتى کنت جولیان و همپیمانانش با خبر شد که اوضاع داخلى
اندلس سخت دچار آشفتگى و اختلاف سیاسى است، به نداى وى پاسخ مساعد داد. [٧]
در
پى پیشنهاد جولیان مبنى بر اینکه سبته و پایگاههاى دیگر خویش را در اختیار
مسلمانان مىگذارد و کشتىهاى خود را هم براى انتقال ایشان در دریا به آنان مىدهد
و با سپاهیان خویش ایشان را همراهى و راهنمایى مىکند، موسى از خلیفه اموى، ولیدبن
عبدالملک (حکومت: ٨٦-٩٦ه/٧٠٥-٧١٥م) براى شروع عملیات پیشروى، نظرخواست و خلیفه
موافقتخود را با این شرط علام کرد که نخست قدرت اندلس را با «دستبردهاى مرزى» و
اعزام گروههایى براى حملههاى کوچک و گذرا بیازمایند. [٨]
بدین منظور در رمضان
٩١/٧١٠م نیروى کوچکى مرکب از پانصد رزمنده مسلمان که صدتن از ایشان سواره بودند،
باگذر از تنگه، از سبته به «شبه جزیره ایبریا» در آمدند. این عبور در حقیقتیک حمله
اکتشافى بود که به فرماندهى ابوزرعهطریفبنمالکمعافرى انجام شد. این گروه در
جنوب اسپانیا در کنار شهرى کوچک که اکنون با انتساب به همین فرمانده «طریفه/جزیره
طریف» نام دارد، پیاده شده، دستبردهاى آزمایشى خود را آغاز کردند و با انبوهى از
غنایم به سلامتباز گشتند. موفقیتآمیز بودن این یورش، مسلمانان را به فتح اندلس
امیدوار ساخت و ایشان را تشویق کرد که به فرماندهى طارقبنزیاد به حملهاى بزرگتر
بپردازند.
حمله گسترده و فتح اندلس
طارق در ماه رجب ٩٢/آوریل ٧١١ از
تنگهعبور کرد و در کنار کوهى لنگر انداخت که با انتساب به وى «جبلطارق» نام
گرفته است. [٩] طارق اخبار پیشروىها را به اطلاع موسى مىرسانید و چون از موسى کمک
خواست، او نیز در رمضان ٩٣/ژوئن ٧١٢ با سپاهى مجهز حمله خود را آغاز کرد و پس از
گذشتیک سال از شروع حمله موسى، دو فرمانده در شهر طلبیره، (Tynavera) واقع در شمال
عربى طلیطله، به هم رسیدند و پس از چهار سال اندلس به دست مسلمانان فتح شد و
مسلمانان [١٠] از دورترین نقطه جنوبى تا کهساران پیرنه، (Pareness) و سواحل شمالى و
از مالقه و طرکونه در شرق تا مالمریه و اشبونه در غرب را گشودند و از دشتهاى جنوبى
تا ارتفاعات قشتاله را تصرف کردند و از هیچ شهر بزرگ یا دژ استوارى نگذشتند، مگر
اینکه بر فرازش پرچم اسلام را بر افراشتند و آن سرزمین را تحت قلمرو وسیع
دولتبزرگ اسلامى درآوردند و دامنه فتوحات ایشان در سواحل شمال شرقى اندلس به شهر
جیحون، (Gijon) در کناره خلیجبسکاى، (Biscay) رسید. [١١]
بالاخره در سال
٩٥ه/٧١٤م موسىبننصیر و طارقبنزیاد از سوى ولیدبنعبدالملک به دمشق فراخوانده
شدند و پیشروىها متوقف شد. در گزارشها آمده است که ولید پس از باخبر شدن از
اینهمه فتح و پیروزى موسىبننصیر، بدگمان شد و پنداشت که وى قصد دارد او را از
خلافتخلع و خود در آنجا به استقلال حکومت کند; نامههاى موسى هم به علت درگیرىها
مدتى به تاخیر افتاد و بر بدگمانى خلیفه اموى افزود. اما موسى هیچگاه چنین فکرى در
سر نداشت، بلکه مىخواستسپاه اسلام را پس از فتح کامل اروپا از طریق قسطنطنیه و
آسیاى صغیر به شام، پایتختخلافت اسلامى برساند و به این ترتیب تمامى حوزه مدیترانه
را تحت اختیار دولت اسلامى درآورد، ولى اصرار ولید بر آمدن وى به دمشق او را از
هدفش باز داشتبا وجود این، تاریخنویسان وجوهى را براى مثبت ارزیابى کردن عمل
خلیفه برشمرده و گفتهاند خلیفه مىخواسته است تا از نزدیک با او به گفتوگو
بپردازد و از حقیقت رویدادهاى اندلس و فرنگستان مطلع گردد و در عین حال درجه
وفادارى موسى را با رویارویى بسنجد و یا ممکن است ولید از این امر ترسیده باشد که
دور افتادگى، مسلمانان را از بین ببرد. [١٢]
به هرحال، موسى در ٩٥ه/٧١٤م اندلس
را ترک کرد و هنوز در راه بازگشتبه شام بود که ولیدبنعبدالملک درگذشت و برادرش،
سلیمان (حکومت: ٩٦-٩٨ه/٧١٥-٧١٧م) جانشین او شد. موسىبننصیر هم درحالىکه فرزند
خود، عبدالعزیز را به عنوان والى به حکومت اندلس گماشته و حبیب، پسر ابوعبدةبن
عقبةبننافع را به عنوان وزیر، یا معاون وى تعیین کرده بود، خود در مدینه درگذشت.
شیوه حکومت عبد العزیز
عبدالعزیز نقاطى از اندلس را که در زمان پدرش
ناگشوده مانده بود، گشود; به خصوص در طول ساحل شرقى اندلس و تا شهر برشلونه
(بارسلون) پیش رفت. در این منطقه با یکى از نجباى گوت به نام تدمیر که از یاران
مسلمانان بود، پیمان بست و به مقتضاى این پیمان، قلمرو او تحت نظارت مستقیم حکومت
مسلمانان در آمد. متن این پیماننامه در منابع آمده است. [١٣]
سپس براى آرامش
اوضاع، سیاست مسالمت و آشتى را در پیش گرفت. او مردى خیرخواه و با فضیلتبود. به
حکومت نوپا و اداره آن سامان بخشید و براى اجراى احکام قانونى و تنظیم اصول مدنیت
اسلامى، «دیوان» تاسیس کرد، تا احکام و اصول را به تناسب اوضاع رعایاى جدید تنظیم
کند و در پیرامون قانون، مدنیت اسلامى و وفاق ملى مسلمانان، هرچند از قبایل گوناگون
باشند، با تکیه بر وحدت کلمه آشکار شود. [١٤] عبدالعزیز شهر اشبیلیه را به پایتختى
حکومتبرگزید و با همسرش در دیر «سانتا روینا» مسکن گرفته و از دیر به عنوان مسجد
براى برگزارى شعایر اسلامى استفاده کرد. [١٥]
از نظر موقعیت جغرافیایى شهر
اشبیلیه ویژگى خواصى داشت; این شهر بر ساحل راست نهر پرآب وادىالکبیر و در غرب مصب
آن در یک خلیج عمیق، قرار گرفته بود و از بزرگترین و مستحکمترین و آبادترین
شهرهاى جنوبى اندلس به شمار مىرفت. وجود دژها، باروها و امکانات ارتباطى با شهرهاى
دیگر، موقعیت جغرافیایى آن را به یک بندر دریایى درجه یک تبدیل کرده بود. در اصل،
موسى آن را براى عبدالعزیز در نظر گرفته بود تا با پهلو گرفتن کشتىهاى مسلمانان در
آن، به منزله دروازه اندلس باشد. [١٦]
ناموفق بودن سیاست عبدالعزیز
عبدالعزیز به رغم سیاست مسالمت طلبانه خود، نتوانست میان قبیلههاى گوناگون وفاق
پدید آورد و حتى به فرو خواباندن شورشهاى سپاه خود موفق نشد. وى به سبب اینکه بیش
از حد، مطیع همسرش بود و به آیینها و تشریفات سلطنتبه نوعى گرایش یافته بود، در
اهداف خود ثابت قدم نبود و چنانکه برخى از مورخان یاد کردهاند: «وى بهسان شاهان
گوت، افسر گوهر نشانى برسر مىنهاد و به یارانش در هنگام باریابى فرمان مىداد که
برایش به خاک بیفتند». همچنین گفتهاند که او سلطنت مىجست و در آن جهت تلاش
مىکرد و براى استقرار حکومتى مستقل براى خود در اندلس مىکوشید. به همین دلیل
گروهى از سپاه به تحریک سلیمان، خلیفه اموى او را کشتند، تا از موسى که غنیمتها و
هدیههاى اندلس را براى ولید مىبرده است، انتقام بگیرند. [١٧]
ایوب لخمى،
نخستین والى اندلس
سپاه اندلس پس از ترور عبدالعزیز، ایوب، پسر حبیب لخمى را به
حکومت اندلس برگزیدند و با حکومتیافتن او دوران والیان عرب آغاز شد. حکومت اعراب
بر اندلس اسلامى تا سال ١٣٨ه/٧٥٦م استمرار داشت تا اینکه در این سال
عبدالرحمانبنمعاویه، ملقب به «الداخل» (وارد شونده به اندلس)، توانستخلافت
امویان اندلس را بنیانگذارى کند.
در این فاصله زمانى، شمارى چند از امیران عرب
بر اندلس حکومت کردند که برخى از آنها از جانب خلیفگان مشرق به طور مستقیم تعیین
مىشدند و برخى دیگر از سوى والیان افریقا و تعدادى را هم سپاه اسلامى اندلس، خود
برمىگزید و سپس دستگاه خلافت، ایشان را تایید مىکرد. این دوره هرچند کوتاه بود،
اما در تاریخ اندلس، بسیار مهم است، زیرا در همین دوره، بنیادها و مبناهایى نهاده
شد که حکومت مسلمانان بر آنها استوار بود. چنانکه در همین دوره، انگیزهها، عوامل
و اسباب اختلاف نیز پىافکنى شد و سرانجام موجبات سقوط آن را فراهم ساخت. [١٨]
٢) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه
فتح شبه جزیره ایبریا (اندلس) به دست
مسلمانان، در زندگانى عمومى و در نظامهاى اجتماعى و اقتصادى آن سرزمین، سرآغاز یک
دوران تازه و ابتداى یک تحول و تکامل بسیار مهم بود، زیرا پیش از آن اقلیتى ستمکار
و فراهم آمده از شهریاران و اشراف و نجباى ممتاز بر یک ملتسرورى و حکومت مىکردند
و ایشان را به زشتترین وجه ممکن، مورد بهرهکشى و اجحاف خود قرار مىدادند و حتى
آنان را در بردگى و بندگى خویش نگاه مىداشتند.
اسلام در چنین وضعیتى به این
سرزمین آمد تا تمامى آن وضعیت نابههنجار را از میان بردارد و فرصتهاى عدالت،
آزادى و برابرى را در اختیار همه مردم بگذارد. با اینکه مدتى مسلمانان گرفتار
تثبیت و گسترش فتح بودند، در طى چند سال اندک توانستند عنصرهاى آشفتگى را ریشهکن
کنند و اداره امور کشورى را که تازه گشوده بودند، سامان بخشند و به سوى استقرار
مبانى مدنیت مترقى و اجراى آرمانهاى والاى اسلامى و انسانى حرکت کنند، چرا که در
اسلام حکومت کردن هدف نیست، بلکه وسیلهاى استبراى انتشار اسلام و عملى کردن
آرمانهاى اسلامى. [١٩]
در تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامى همواره میان ماندگارى
اسلامى و موفقیت دعوت اسلامى، با عملکرد حکومتگران و ایجاد همخوانى ایشان میان
آرمانگرایى و واقعگرایى از سویى، و فراهم آوردن موجبات رفاه، دلخوشى و خوشنودى
ملتهایى که دل به حکومت اسلامى سپرده و تحت اطاعت مسلمانان در آمدهاند از دیگرسو،
همبستگى کاملى وجود دارد.
کیفیت رفتار مسلمانان با اهل ذمه
اهل ذمه پیروان
دینهاى دیگرى بودند که به فرمان اسلام گردن نهاده و از طریق امضاى قراردادها و
پیماننامهها با حکومت اسلامى و مسلمانان پیوند همزیستى مسالمتآمیز مىبستند و با
پرداخت جزیه (مالیات سرانه) ضمن حفظ فرهنگ و دین خود، در پناه مسلمانان در مىآمدند
و از آزادىهاى مدنى و اجتماعى زیادى برخوردار مىشدند. در ارتباط با مالکیت
زمینها و لزوم پرداختخراج (مالیات اراضى)، مبانى اقتصادى معینى به اجرا درمىآمد
که مسلمانان خمیرمایهها و تشکیلات ادارى و دیوانى آن را از فرهنگ و تمدن ایران در
دوره ساسانى اقتباس کرده و با وحى اسلامى تطبیق داده بودند. و شاید از همین روى است
که طبق تصریح منابع کهن هر سه واژه کلیدى در این زمینه، یعنى جزیه، خراج و دیوان
کلماتى برگرفته از زبان فارسىاند. [٢٠]
قرارداد صلح عبدالعزیز و تدمیر
مسلمانان در خلال فتحهاى خود با هر یک از منطقههاى اندلس از طریق پیمان نامههاى
ویژهاى پیوند برقرار مىکردند. این پیمان نامهها هر چند با یکدیگر در بافت و در
برخى جزئیات مختلفاند، اما در روح و اساس یکساناند. در معاهدهاى که میان
عبدالعزیز و تدمیر منعقد گردیده نیز همان توافق کلى با روح اسلامى وجود دارد، در
این معاهده آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم. این نوشتهاى است از عبدالعزیز،
پسر موسى، براى تدمیر، فرزند غندریس، هنگامى که براى صلح آماده شد; تا اینکه پیمان
و قرار خدا را که پیامبران و رسولان خود را بدان خاطر فرستاده است، نگهدارد و تا
اینکه در پناه خدا و در پناه [حضرت] محمدصلى الله علیه وآله باشد و تا اینکه بدو
و به هیچ کدام از یارانش بدى نرسانند و [در حقشان] کوتاهى نشود و بدیشان دشنام
ندهند و میان ایشان و همسران و فرزندانشان جدایى نیندازند و ایشان را نکشند و
کلیساهایشان را آتش نزنند و ایشان را بر دینشان اجبار نکنند و اینکه صلح با ایشان
بر هفتشهر است و البته او نگهدارى پیمان را فرو نخواهد گذارد و قرارداد بسته شده
را برهم نخواهد زد و هر آن چیزى را که بر او لازم گردانیدهایم و انجام دادنش را
برایش بایسته شمردهایم، درستخواهد دانست و هیچ خبرى را [از ما] پنهان نخواهد کرد
و بر عهده وى و یارانش از آن جهات، پرداخت جزیه است [به شرح ذیل]: بر هر شخص آزادى،
یک دینار [٢٦٥/٤ گرم زر مسکوک] نقد، و چهار مد [هر مد:٤/٣٦ کیلوگرم] گندم، و چهار
مد جو و چهار قسط [هر قسط: ٥/١ کیلوگرم] سرکه، و دو قسط عسل و یک قسط زیتون و بر هر
برده، نیمى از این مقادیر است.
بر این پیمان، عثمان، فرزند عبدالله رجعى و
سلیمان، فرزند قیستجیبى و یحیى، فرزند یعمیرهمى و بشیر، فرزند قیس لخمى و یعیش،
فرزند عبدالله ازدى و ابوصم هذلى گواه بودند و در ماه رجب سال ٩٤ نوشته شد». [٢١]
ساماندهى آشفتگىها با تسامح دینى
مسلمانان در سالهایى اندک، توانستند
عناصر آشفتگى و نابهسامانى را از میان بردارند و به سرزمینى که گشوده بودند،
سازمان ادارى بخشند. ایشان آیینها، قوانین و قاضیان خود و بومیان را براى آنان به
رسمیتشناختند حتى برایشان حاکمانى از میان خودشان تعیین کردند که استانها را
اداره و مالیاتها را جمعآورى و قوانین و فرمانها را اجرا مىکردند و خود
مسلمانان تنها وظیفههاى عالى حکومتى را بر عهده داشتند و بر حسن اجراى قوانین
نظارت مىنمودند. بدین ترتیب، بسیارى از اوقات والى، رئیس شهربانى، والى خراج،
متصدى برید و اطلاع رسانى و قاضى از میان بومیان بودند. [٢٢] مسلمانان با اقلیتهاى
دینى به خصوص مسیحیان، با تسامح دینى رفتار مىکردند و بهرهمندى از جلوههاى این
تسامح دینى چنان گسترده بود که کنیزان و بردگان را هم شامل مىشد. [٢٣]
خط مشى
سیاسى تسامحآمیز والیان و نتایج مثبت آن
والیانى که بعد از عبدالعزیز به حکومت
رسیدند، از جمله سمح، فرزند مالک و عنسه، فرزند سحیم کلبى و... همه همین خطمشى
سیاسى تسامحآمیز اسلامى را به کار بستند. سمح بر مسیحیان جزیه مقرر کرد و ایشان را
در عمل به آیینهاى دینیشان آزاد گذارد. همچنین عنبسه، فرزند سحیم کلبى و
عبدالرحمان غافقى، خودشان شخصا در استانها مىگشتند و به دادخواهىهاى مردم رسیدگى
مىکردند; بى آنکه میان دینهاى مختلف و میان پیروان آنها تفاوتى قائل شوند و حتى
غافقى کلیساهایى را که از مسیحیان گرفته شده بود، به ایشان باز پس داد.
این
تسامح دینى براى آندلسیان و اسپانها و ... هیچ جاى گلایهاى باقى نمىگذاشت و
اسلام در همزیستى مسالمتآمیز با یهودیان هیچ مشکلى نمىدید و میان ایشان در همه
حقها و مسئولیتها جانب مساوات را نگاه مىداشت. [٢٤] نتیجه این سیاست والیان
مسلمان، خشنودى همگان از جمله مسیحیان از نظام جدید بود. بدین لحاظ ایشان حکومت
مسلمانان را بر حکومت فرانکها و گوتها ترجیح مىدادند.
از روشنترین دلیلهاى
خرسندى مسیحیان از حاکمان تازه خود این است که حتى یک شورش دینى در این دوره در
کشور برپا نشد. البته برخى از خلفاى اموى دمشق نیز در تلاش براى گسترش روح حقیقى
اسلام از هیچ کوششى دریغ نمىکردند; مثل خلیفه اموى تبار علوى رفتار، عمربن
عبدالعزیز که به گفته پژوهشگران، در دوره خلافت وى حتى یک نفر بربر باقى نماند که
به آیین اسلام در نیامده باشد. کافى بود شخصى «شهادتین» (گواهى بر یگانگى خدا و
پیامبرى حضرت محمدصلى الله علیه وآله) را بر زبان راند، تا از پرداخت جزیه معاف
گردد و مسلمان شمرده شود، بى آنکه به رعایت دقیق واجبهاى دینىاش مجبور باشد.
[٢٥]
عمربنعبدالعزیز خلیفهاى به حقیقت دیندار و بسیار دوراندیش بود و
مىدانست که نوادگان همین نومسلمانان، سپاه مخلص اسلام اند، به خصوص پس از فتح
اندلس به دست مسلمانان; زیرا پیروزى سریعى که نخستین فاتحان به دست آوردند، انگیزه
نیرومندى شد براى کسانى از بربران مسلمانى که عقب مانده بودند، تا از دریا عبور
کنند و به رزمندگان بپیوندند. در همان زمانى که بربران شمال افریقا تحت تاثیر
فاتحان مسلمان، زبان عربى و مبانى دین را مىآموختند، بسیارى از مهاجران عرب، از
ریشهدارترین قبیلهها و از آشناترین اشخاص با دین و زبان بودند که بر مسیحیان و
یهودیان خود اندلس تاثیر زیادى داشتند و این اثرگذارى در گذر زمان همواره آشکارتر
شد.
مسیحیان با نام «معاهدان» و «مستعربان» شناخته مىشدند. معاهد انتساب
ایشان را به پیمانهایى مىرسانید که با حاکمان مسلمان بسته بودند و چون مسیحیان
اندلس از مسلمانان هم زبان و فرهنگ و هم سبک زندگى را یاد مىگرفتند و بسیارى از
ایشان زبان عربى را به خوبى مىدانستند، مستعرب نام گرفتند. مسلمانان و مسیحیان در
کنار هم آزادانه و بسیار دوستانه مىزیستند. [٢٦]
اصلاحات اقتصادى و تسهیلات
مالى در امر جزیه، خراج و کارهاى دیوانى
حکومت اسلامى در اصلاحات اقتصادى خود
هم مالیاتها را پایین آورد و هم در ساده کردن آنها کوشید; تا جایى که مقدار جزیه
در اندلس از دو دینار فزونتر و از دوازده درهم (هر درهم: ٢٦٥/٤ گرم نقره مسکوک)
کمتر نمىشد و کم و زیاد آن به توانایى مادى شخص جزیه دهنده بستگى داشت و در کنار
این مبلغ نقدى، مقادیرى هم جنسى دریافت مىگردید. [٢٧]
زمینها از نظر
مالکیتبر دوگونه بودند: نوع نخست، زمینهایى بودند که دولت در اختیار گرفته بود،
از قبیل زمینهاى درباریان دولت گوت یا زمینهاى کلیساهاى دولتى یا آنهایى که
صاحبانشان رها کرده و از کشور گریخته بودند. اینگونه اراضى، اگر چه به طور قانونى
ملک دولتبودند، اما دولت تنها ١٥ آنها را براى تامین بودجه و هزینههاى عمومى
نگاه مىداشت و بقیه را در میان سپاهیان، مهاجران عرب و بربر و دیگر مسلمانان تقسیم
مىکرد.
در تقسیم زمین، ولایتهاى شمالى، یعنى گالیکیه (جلیقیه)، لیون و
اشتریاس به بربرها تخصیص یافته بود و ولایتهاى جنوبى به قبایل عرب. کارگران تابع،
(Siervas) گوتها که به کشت و کار در اراضى مىپرداختند، بایستى خراج را به ارباب
خود یا به قبیلهاى مىپرداختند که مالک زمینها شده بود، و مقدار آن ٢٥ محصول بود.
نوع دوم، زمینهایى بود که همچنان در دست صاحبان اصلى قرارداشت و مالکان تنها خراج
آنها را مىپرداختند و در تعیین مقدار آن، توان بازدهى زمین در نظر گرفته مىشد و
در هر صورت از ١١٠ محصول تجاوز نمىکرد. [٢٨]
خراج از همه کسانى که زمین را
مالک مىشدند، یکسان گرفته مىشد و در این امر هیچ تفاوتى میان مسلمان و ذمى وجود
نداشت. از اینرو مسلمانان در آزادسازى کشاورزان اندلس از چنگ فئودالیسم کهن بسیار
تلاش کردند و زارعان براى نخستین بار در زندگى خود مالک زمینها شدند و با انتقال
مالکیت از راه خرید و فروش، حق تصرف یافتند; حقى که پیش از فتح اسلامى نداشتند.
[٢٩]
٣) درگیرىهاى قبایل عرب و شورش بربرها
سیاست داخلى والیان اندلس از
آغاز دوره عنبسه، فرزند سحیم کلبى در سال ١٠٣ه/٧٢١م، به سمت دستهبندىها و جنگ
قبایلى و نزاع شدید میان قبیلههاى عرب قیسى و یمنى گرایش یافت.
هر کدام از
عنبسه، فرزند سحیم و عذره، فرزند عبدالله فهرى و یحیى، فرزند سلامه عاملى در خلال
فرمانروایى خود که هفتسال به طول انجامید (شوال ١٠٣ - ربیعاول ١١٠/مارس ٧٢٢ -
ژوئن ٧٢٧) با جانبدارى از قبایل یمنى، آتش کینه را در سینههاى قبایل قیسى اندلس
برافروختند; آتشى که در حقیقتبه خودى خود برافروخته بود; زیرا بسیارى از افراد
قیسى، جنگهاى میان زبیریان و مروانیان را در مشرق دیده بودند حتى کسانى از ایشان
با چشم خود، کشتار و بختبرگشتگى قیسیان را به دنبال شکست زبیریان در مرج راهط شام
به دست کلبیان یمنى شاهد بودند. از اینرو همواره به دنبال فرصتى براى کینخواهى و
انتقامگیرى و تسویه حسابهاى خود با یمنیان و کلبیان مىگشتند. هنوز این سه والى،
سیاست جانبدارانه خود را از کلبیان و یمنیان به اجرا در نیاورده بودند که دلهاى
قیسیان از درد آکنده و جانهایشان از تلاطم لبریز بود و در انتظار فرصتى مناسب به
سر مىبردند.
ناخرسندى هشامبنعبدالملک، از دامن زدن به اختلافهاى قبایلى
به مجرد اینکه فرمانروایى اندلس به دست چند والى عرب قیسى: حذیفه فرزند احوص
قیسى، عثمان فرزند ابونسعهخثعمى، هیثم فرزند عبیدالله کنانى و محمد فرزند عبدالله
اشجعى افتاد، کلبیان یمنى در والىگرى ایشان سخت گرفتار آمدند و به محنتزدگى دچار
شدند. هیثم، چنان بر یمنیان عرصه را تنگ گرفت که به ناچار سربه شورش برداشتند و
نافرمانى آشکار پیشه کردند.
کار سختگیرى هیثم بر قبایل یمنى به جایى رسید که
خلیفه اموى، هشامبنعبدالملک (حکومت: ١٠٥-١٢٥ه/٧٢٣-٧٤٣م) به رغم قیسى بودن خود،
کار هیثم را زشتشمرد و پس از عزل او، به شدت کیفرش کرد. هشام، از قبیلههاى عرب و
بربر ساکن آندلس، از بدرفتارى هیثم با ایشان و زندانى کردن بسیارى از آنان
شکایتهایى دریافت کرد و به کارگزار خویش، محمد، فرزند عبدالله دستور داد تا در
مورد این شکایتها تحقیق کند.
پس از بررسى و ثابتشدن اتهامها، محمد او را به
زندان انداخت و زندانیانش را آزاد کرد و ثروتهایشان را که هیثم مصادره کرده بود،
به ایشان برگردانید و قبل از تبعید هیثم به افریقیه (تونس) او را سوار بر الاغ در
خیابانهاى قرطبه چرخانید، تا به خاطررفتار ناپسندش نسبتبه سران قبیلگان عرب و
بربر، بدنام و رسوایشسازد. [٣٠]
صفآرایى بربران برضد اشراف عرب
اگر چه از
آغاز دوره هیثم، دشمنى آشکار و آسیب آفرین کهن و ریشهدار قیسى و یمنى شروع شده
بود، اما به علتسرگرمى مسلمانان به جنگ در آن سوى پیرنه، آسیبهاى این اختلاف
زمانى آشکار شد که دستهبندىهاى قیسى و یمنى به نزاع و جنگ تبدیل شد; یعنى در
روزگار حکومت عقبه، فرزند حجاج سلولى.
این والى از سویى از فرانکها شکستخورده
بود و از سوى دیگر والى افریقیه، عبیدالله، فرزند حبحاب براى خوابانیدن شورشهاى
بربران بلاد مغرب، از او خواسته بود به سواحل شمال مغرب حمله کند و این وضعیت،
سرآغاز جنگ و صفآرایى تحزبهاى قبایلى بود.
عقبه، والى آندلس، به نداى
کمکخواهى عبیدالله پاسخ مساعد داد و با نیروهاى زیادى از دریا عبور کرد و به سواحل
افریقایى رسید و هر کس از بربران را که به دستش افتاد از دم تیغ گذراند. با وجود
این به خاموش کردن آشوب، موفق نشد. [٣١]
شورش بربران به سرعت فراگیر شد.
عبیدالله براى مقابله با آن، همه سپاهیانى را که در اختیار داشتسازماندهى کرد و
فرماندهیشان را به خالد، فرزند حبیب فهرى، معروف به «ابناصم» سپرد. خالد پیش رفت،
تا در حوالى طنجه با رهبر شورشیان بربر، میسره طغرى، برخورد کرد، اما جنگ مهمى رخ
نداد و میسره به شهر طنجه برگشت و در آنجا سپاهیان خودش او را کشتند و بربران براى
خود رهبر دیگرى را به نام خالد، فرزند حمید زناتى تعیین کردند و اینبار
موفقیتبیشترى از قبل به دست آوردند و با حمله به مؤخره سپاه خالد، موجب آشفتگى در
سپاه عرب شدند. خالد و اشراف دیگر عرب که همراهش بودند، زنده ماندن پس از این شکست
را ننگ شمردند و خود را بىمحابا به صفهاى دشمن زده و از دم کشته شدند. از اینرو،
این پیکار «جنگ اشراف» نام گرفت، زیرا در آن برگزیدگان اشراف قبیلگان عرب کشته شده
بودند. [٣٢]
شکستسپاه اعزامى هشام و عربان
عربان چون مىپنداشتند که
عبیدالله سبب این محنت زدگیشان شده است، نظر به خلع وى دادند و خلیفه،
هشامبنعبدالملک وقتى از شکستسپاهیان وى در برابر شورشیان بربر با خبر شد، به
فراهم آوردن لشکر عظیمى دستور داد و فرماندهى آن را به یک فرمانده قیسى به نام
کلثوم، پسر عیاض قشیرى واگذارد و سفارش کرد که اگر وى کشته شد، برادرزادهاش، بلج
فرزند بشرقشیرى، جانشیناش شود و در صورت درگذشت او، فرماندهى را ثعلبه، فرزند
سلمه، از قبیله عامله یمنى برعهده داشته باشد و به فرماندهانش فرمان کشتار همگانى
داد و ریختن خون اهالى هر منطقهاى را که تصرف کنند و کشتار همه کسانى از شورشیان
را که به چنگشان بیفتند، رواشمرد. [٣٣]
هشامبنعبدالملک، از آغاز خلافتش
آشکارا، به قبایل یمنى تمایل و از قبایل قیسى نفرت داشت، چون در زمان خلافتبرادرش،
یزیدبنعبدالملک، قیسىها سر به طغیان برداشته بودند. از اینرو وقتى از برپا شدن
شورش بربران و کوتاهىهاى ایشان آگاه شد، گفت: «از دست قوم عرب سختخشمگینم. لشکرى
به سویشان روانه مىکنم که ابتدایش نزد ایشان و انتهایش نزد خودم باشد». [٣٤] وى
همراه کلثوم دو فرمانده دیگر از وابستگان امویان، به نامهاى هارون و مغیث که منطقه
را خوب مىشناختند، روانه کرد.
لشکر اعزامى هشام در تابستان ١٢٣ه/٧٤١م به
افریقیه رسید، ولى از سوى عربان منطقه، از ایشان بدترین استقبال به عمل آمد. آنان
به جاى اینکه اهل شام و این لشکر را به عنوان نیروى کمکى خود بپذیرند، ایشان را
همچون دشمن خویش شمردند و به حبیب، فرزند ابوعبیده که در تاهرت بود، پیغام فرستاده
بدو خبر دادند که کلثوم و همراهانش آمدهاند تا در افریقیه بمانند.
پس از
برخورد دو گروه، نزاعهایى نیز رخ داد که البته به سرعت پایان یافت و لشکریان از هر
گروه براى جنگیدن با بربران به هم پیوستند و با ایشان به چندین جنگ پرداختند که در
خلال آنها کلثوم، حبیب، مغیث و هارون کشته شدند و عربان بهشدت شکستخوردند. لشکر
شام و همراه ایشان بلج، فرزند بشر و عبدالرحمان، فرزند حبیب به اندلس رفتند سپس
برخى از آنها به قیروان باز گشتند. فرمانده عربان شکستخورده به بلج رسید و با
همراهان خود به سبته پناه برد و بر آن شهر چیره شد. بربران نیز سواره نظام شامى را
تعقیب کردند و تلاش زیادى کردند که با اعمال قدرت، سبته را بازگیرند، لیکن موفق
نشدند، پس کشتزارهاى پیرامون شهر را نابود کردند. [٣٥]
عزیمت لشکر شام به آندلس
لشکر شام از والى آندلس، عبدالملک، فرزند قطن فهرى که در پى بیمارى عقبه سلولى
حکومتیافته بود، کمک خواستند. پیش از آن عبدالملک با درخواستبلج مبنى بر عبور وى
از آندلس، به هیچ وجه موافقت نکرده بود، ولى اکنون وضعیتى پیشبینى نشده رخ داده
بود که عبدالملک را به تغییر روش وادار مىکرد.
به رغم اینکه بربران شبه جزیره
ایبریا، آن برخورد تندى را که برادران مغربیشان پیشه کرده بودند، نداشتند، اما در
نفرت از عربان با آنان همگام بودند، زیرا این سرزمین به دست آنان گشوده شده بود و
موسى و عربان جز چیدن میوههاى پیروزى بر لشکر غربى گوت که طارق و لشکر بربرى
دوازدههزار نفرهاش فراهم آورده بودند، کارى نکردند. این عربان هنگام تقسیم نتایج
فتح، بیشترین بهره یعنى حکومت و پر نعمتترین سرزمینها را به خود اختصاص دادند.
ایشان زیردستان طارق را به دشتهاى لامانشاه و استرامادورا راندند و بدین ترتیب
مسئولیت مبارزه با مسیحیانى که در منطقه کوهستانى نبره (ناوار) و در سرزمین بشکنس،
جنبش مقاومتخطرناکى را سازمان داده بودند، بردوش ایشان افتاد. مسیحیان، گرد
پیشوایى به نام پلایو یا پلاى را گرفته بودند و والیان عرب به خاطر ناچیز شمردن
آنها و یا به سبب سختى گذر از کوهسارانى که در آنجا پناه گرفته بودند، به ایشان
توجه نمىکردند و به تعقیب و ریشهکنى آنان نمىپرداختند; اما همین گروههاى ناچیز
در هنگامههاى آشفتگى کشور و سرگرم شدن والیان عرب به ساماندهى آشفتگىها، در داخل
کوهستانهاى دورافتاده مىبالیدند و تنومند مىشدند و همین جنبش مقاومت، در آن
مملکت مسیحى نشین هسته نیرومندى شد و توانستحدود یک قرن در حکومتبر اندلس با
اسلام به رقابتبرخیزد و سرانجام زمینهساز قدرت یافتن تدریجى اسپانها و در نهایت
ریشهکنى حکومت مسلمانان از اندلس گردد. [٣٦]
بدینترتیب ریشه سقوط فرهنگ و
تمدن اسلامى و نابودى حکومت مسلمان در آندلس، تا حدود زیادى به همین اختلافهاى
قبیلگان عرب قیسى و یمنى با هم از یک سو، و عربان و بربران از دیگر سو باز مىگردد.
در حقیقت عربان شمال افریقا از حجاز و بیشترشان از مدینه منوره بودند و میان عربان
حجاز و عربان شام کینهها و خونخواهىهایى وجود داشت که به روزگاران جنگ حره و
کشتار همگانى مدینه در دوره حکومتیزید، فرزند معاویه در سال ٦٣ه/٦٨٣م برمىگشت.
افزون بر اینها، عربان شمال افریقا حکومتبر مغرب را حق خودشان مىدانستند،
زیرا آنان آنجا را گشوده بودند و از اینکه عربان شام در ثروتهایش خود را سهیم
ایشان بشمرند، ناراحت مىشدند. بربران نیز در هیچ شرایطى حکومت استبدادى عربان را،
چه قیسى باشند و چه یمنى، نمىپسندیدند. ایشان تشنه اصل مساوات اسلامى بودند که
متاسفانه چه در افریقا و چه در آندلس، با خود برتر بینى قبیلگان عرب و امتیازطلبى و
اشرافىگرى ایشان، زیر پا گذارده شده بود. [٣٧]
بربران مغرب، در این هنگام، نزد
خوارج در اندلس شتافتند، تا ایشان را نیز آماده جنگ کنند که شمشیر بکشند و حکومت
قبایل عرب را از ریشه برکنند. به دنبال آن در گالیکیه (جلیقیه) یک آشوب سیاسى -
دینى، مثل شورش مغرب بر پا شد و تمامى مناطق شمالى به جز سرقسطه (ساراکوزا) را دربر
گرفت و این شهر در منطقه شمالى، یگانه شهرى بود که در اختیار عربان ماند. [٣٨]
جنگ عربان و بربران در آندلس
بدینترتیب عبدالملکبنقطنفهرى، به خاطر
وضعیتخطیر پیش آمده، نه تنها با عزیمت لشکر شام به اندلس موافقت کرد، بلکه مجبور
شد از عربان شامى که در سبته بودند نیز کمک بخواهد و قول داد براى انتقال آنان به
اندلس کشتىهایى را روانه کند، بهشرط اینکه وقتى شورش بربران را خوابانیدند،
اندلس را ترک گویند و براى تضمین اجراى پیمان از آنان خواست دهتن از سران
قبیلههاى خود را به وى تسلیم کنند تا وى آنان را در یکى از جزیرهها نگهدارد.
شامیان هم پذیرفتند که عبدالملک آنها را به مغرب بازگرداند و در ساحلى سکنایشان
دهد که بربران در آنجا نفوذى نداشته باشند. پس انتقال ایشان به جزیره خضرا انجام
پذیرفت و ذخیره و لوازم جنگى و لباس دریافت کردند و سپس به نیروهاى عبدالملک
پیوستند. [٣٩]
در این هنگام در همه جاى اندلس شکست دامنگیر عربان شده بود; حتى
نیروهایى هم که ایشان قبلا به کمک خود فراخوانده بودند تا با شورشیان بجنگند،
شکستخورده بودند. شورشیان گالیکیه، مارده، قلویه و طلبیره که همه به یکدیگر پیوسته
بودند، اینک به سه گروه تقسیم مىشدند:
گروه نخست مىرفتند تا طلیطله را
بگشایند;
گروه دوم براى حمله به قرطبه حرکت مىکردند;
گروه سوم، به جزیره
خضرا هجوم مىبردند تا کشتىهاى جنگى پهلوگرفته در خلیج آنجا را تصرف کنند و سپس
از تنگه بگذرند و شامیان مستقر در سبته را (که از انتقالشان به اندلس بىخبر
بودند)، از میان بردارند و جماعتى از بربران افریقا را به اندلس انتقال دهند. [٤٠]
در این وضعیت، نیروهاى متحد عرب، نخست در شذونه (سدونیا) با بربران درگیر شدند و
ایشان را به سختى شکست دادند و به غنیمتهاى زیادى دستیافتند. [٤١]
سپاه دوم
شورشیان بربر نیز که در حال هجوم به قرطبه بودند پس از پایدارى سختى، شکستخوردند و
سپاه سوم که شمار افرادش از دیگر سپاهها بیشتر بود، ٢٧ روز طلیطله را محاصره کردند
تا اینکه دو سپاه در کنارههاى رود سلیط با هم درگیر شدند و بربران خیلى
سختشکستخوردند و عربان شورشیان را در همهجا دنبال و به شدت کشتار کردند و عربان
شامى که تا پیش از آن در سبته از گرسنگى و تهیدستى در شرف نابودى قرار گرفته بودند،
با غنیمتهاى فراوانى که اینک به دست آورده بودند، زندگى راحتى یافتند. [٤٢]
نقض پیمان و والى شدن بلج
همینکه عبدالملکبن قطن از آتش شورش بربران رهایى
یافت، از بلج قشیرى و همراهانش اجراى مفاد پیمان را که با هم بسته بودند، خواستار
شد و دستور داد که عربان شامى از اندلس به مغرب بروند، اما ایشان که تازه به زندگى
آسوده بهشتى دستیافته بودند، نپذیرفتند و با استفاده از یک فرصتبه دست آمده بر
عبدالملک در کاخش شوریدند و او را از حکومتخلع کردند و فرمانده خود، بلج را به
والىگرى اندلس (٤ ذیقعده ١٢٣/٢٠ سپتامبر ٧٤١) برگزیدند. [٤٣]
بلج کارش را با
آزادسازى سران قبایل شامى که عبدالملک نزد خود گروگان گرفته بود، شروع کرد.
عبدالملک آنان را در جزیرهاى کوچک، در مقابل جزیره خضرا، به نام جزیره «ام حکیم»
نگاه داشته و آب و غذا را هم از ایشان باز گرفته بود و بدین سبب یکى از گروگانها،
از نجباى شامیان عرب ساکن ام حکیم در گذشته بود و شامیان، به قصاص مرگ این شخص،
کشتن عبدالملک را خواستار شدند; لیکن بلج نپذیرفت. [٤٤]
تقسیم شدن اندلس به دو
اردوگاه متخاصم
عربان یمنى بلج را که مانند عبدالملک از قبیله مضر و شامى بود،
به جانبدارى از او متهم کردند و سر به شورش برداشتند. وى به ناچار به درخواست لشکر
خود تن درداد و عبدالملک را بدیشان سپرد که او را کشتند.
در آن هنگام اهالى
سرقسطه (ساراکوزا) پسران عبدالملک، امیه و قطن را که پس از خلع و سقوط حکومت پدرشان
به سرقسطه گریخته و مورد حمایت عربان بومى شده آنجا و بربران قرار گرفته بودند، به
حکومتخود برگزیدند و گروهى از فرماندهان، از قبیل: عبدالرحمان فرزند علقمه لخمى،
حاکم اربونه و عبدالرحمان فرزند حبیب فهرى، بزرگ لشکر که از یاران بلج نیز بود،
بدیشان پیوستند وبدینترتیب اندلس به دو اردوگاه بزرگ متخاصم تقسیم شد: اردوگاه
عربان شامى که حکومت را در دست گرفته بودند و اردوگاه عربان یمنى و بربران بومى که
شامیان را از راه رسیدگانى غاصب به شمار مىآوردند. [٤٥]
شمار افراد لشکر عربان
بومى شده که صاحبان نخستین حمله به اندلس بودند، بیش از یکصدهزار رزمنده و یا به
گزارش برخى دیگر از مورخان چهلهزار نفر بود، اما سپاهیان بلج و یارانش دوازدههزار
نفر مىشدند. دو لشکر در شهرى به نام «اقوه برطوره» با هم برخورد کردند و در شوال
سال ١٢٤/ آگوست ٧٤٢، میانشان جنگ درگرفت.
شامیان با دلیرى تمام همه حملههاى
همپیمان شدگان جلوگیرى کردند. در خلال پیکار، عبدالرحمان، فرزند علقمه لخمى، حاکم
اربونه که از دلیرترین سوارکاران اندلس بود، خواستبا قتل فرمانده سپاه دشمن، به
جنگ خاتمه دهد، از اینرو بلج را که پرچمى به دست داشت، با شمشیر زد، لیکن خود
عبدالرحمان هم بىدرنگ کشته شد. [٤٦]
عربان محلى، پس از این شکستبه سرقسطه باز
گشتند و شامیان که جز اندکى کشته نداده بودند، پیروزمندانه به قرطبه درآمدند و بعد
از کشته شدن بلج، ثعلبه، فرزند سلامه عاملى یمنى را به حکومتبرگزیدند. ثعلبه به
علت اینکه به پایدارى در مقابل عربان محلى تصمیم گرفته بود، در نظر لشکریانش از
محبوبیت زیادى برخوردار بود. [٤٧] با این وصف، عربان و بربران که در مارده فراهم
آمده بودند، وى را در جنگ شکست دادند و وادار کردند به قرطبه عقب نشینى کند اما
هنگام پراکنده شدن محاصره کنندگان، وى فرصت را مساعد دید و به سختى بر ایشان هجوم
برد و کشتارى فجیح کرد و زنان و تعداد زیادى از رزمندگانشان را نیز به اسارت برد.
[٤٨]
پیدایش گروهى معتدل در میان دو حزب رقیب
در این هنگام، میان دو حزب
رقیب در آندلس یک گروه از معتدلان پدید آمده بودند که از نتایج این آشوبها غمگین
بودند و همواره مىهراسیدند که مبادا مسیحیان شمال، فرصت اختلاف میان مسلمانان را
غنیمتبشمرند و به توسعه قلمرو خود در مرزها بپردازند. از اینرو از والى افریقیه،
حنظله، فرزند صفوان کلبى خواستند که یک والى جدید براى آندلس بفرستد و او ابوالخطار
حسام، فرزند ضرار کلبى را فرستاد که با سپاه خود در ١٢٥ه/٧٤٣م به اندلس وارد شد.
شامیان وى را چون یکى از اشراف دمشق بود، به خوبى پذیرفتند و عربان بومى شده نیز
بدین امید که از نکبت اختلاف و آشفتگى رهایى یابند، از آمدنش خوشحال شدند. [٤٩]
اقدامات سیاسى ابو الخطار
ابوالخطار، نخستبا پسران عبدالملک، امیه و قطن،
و بزرگان به توافق رسید و حکومتبرخى از ولایتهاى شمالى را بدیشان سپرد و دوازده
نفر از فرماندهان افراطى محرک شورش را که ثعلبه هم در زمره ایشان بود، آزاد ساخت و
سپس اراضى را به اقطاع شامیان غالب داد و ایشان را در میان عربان محلى پخش کرد و در
خانههایى، مثل خانههاى خودشان در استانهاى شام، مسکن داد و شهرهاى زیادى را نیز
در اختیارشان در آورد. [٥٠] البته ابوالخطار نتوانست این سیاست عادلانه را میان
یمنیان و قیسیان پیوسته دنبال کند و خیلى زود به دشمنى طبیعى و قبیلگى خود نسبتبه
قیسیان، بازگشت [٥١] و چون خود در شمال افریقا مورد ستم قیسیان قرار گرفته بود و در
اندلس هم یکى از بزرگان قبیلهاش، سعد، فرزند جواس را کشته بودند با ایشان، خشونت
پیشه کرد. اما قیسیان اندلس به استفاده از قدرت نپرداختند; مگر بعد از اینکه قضاوت
ناعادلانه ابوالخطار در آنان این انگیزه را ایجاد کرد. ماجرا از این قرار بود که
شخصى از قبیله معدکنانه با یک نفر کلبى نزاعى داشت. دادخواستبه والى داد و با
اینکه حق با وى بود ابوالخطار حق را به وى نداد. پس این فرد از این داورى
غیرعادلانه نزد پیرى بزرگ از قبیله کلب به نام صمیلبنحاتم کایتبرد. [٥٢]
صمیل، نوه شمرذىالجوشن کلبى بود. شمر از اشراف عربان کوفه، یکى از کشندگان
حضرت امام حسینعلیه السلام و کسى بود که سر سیدالشهداعلیه السلام را نزد یزید برده
بود. در زمانى که مختار از کشندگان حضرت امام حسینعلیه السلام انتقام مىگرفت، شمر
با فرزندان و خانوادهاش گریخت و خود را به شام رسانید و در آنجا در میان عربان
شامى با عزت و سربلندى قامتیافت. [٥٣]
صمیل که از سوارکاران دلیر و فرماندهان
آگاه و با تجربه قبیله بنى کلب اندلس و در میان قیسیان و عربان شامى محترم بود،
وقتى از پایمالى حق شخصى معدى به دست والى آگاه شد، به نزد وى رفت و او را به خاطر
جانبدارى از خویشانش سرزنش کرد و از او خواست که حق را به حقدار بدهد. اما والى به
وى پاسخ درشت داد و هنگامى که صمیل نیز درشت و با خشونت جوابش را رد کرد، والى وى
را از مجلس خود بیرون راند. صمیل این هانت را تحمل کرد و خشمگنانه بیرون رفت. [٥٤]
صفآرایى دوباره قیسیان و یمنیان در برابر هم بر سر حکومت اندلس
چون صمیل
در سوارکارى، دلیرى و فرماندهى مهارت داشت، مضریان و برخى از یمنیان که دشمن و رقیب
ابوالخطار بودند، مثل: قبایل جذام و لخم بر او گرد آمدند. به علاوه صمیل نزد
ابوالعطا، فرمانده قبیله غطفان و رئیس قیسیان رفته، با هم، پیمان همکارى بستند.
[٥٥]
ابوالخطار همینکه از همپیمانى دشمنان و رقیبانش در اندلس برضد خود باخبر
شد، یاران خویش را براى جنگ فراخواند و دو جناح در شذونه، برکنارههاى دره لکه در
رجب ١٢٧/آوریل ٧٤٥ با هم برخورد کردند و ابوالخطار شکستخورد و اسیر شد و برخى از
یارانش کشته شدند. اما یمنیان شکست را نپذیرفتند و یکى از فرماندهانشان، به نام
عبدالرحمان، فرزند نعیم، تصمیم گرفت که ابوالخطار را از زندان برهاند، پس با برخى
از همراهان خود به زندان وى حمله برد و ابوالخطار را بیرون آورد و او را به شهر
باجه گریزانید که یاران یمنىاش در آنجا بودند. [٥٦]
بدین ترتیب اوضاع در
سرزمین اندلس همواره تحول مىیافت و پیوسته اختلاف در میان قبایل عرب برسر حکومت،
آشکارتر مىشد تا سال ١٢٩ه/٧٤٧م فرارسید و در این سال، دو فرمانده از قبیله جذام به
نامهاى عمرو، فرزند ثؤابه و یحیى، فرزند حریث که کینهاى بسیار شدید با شامیان
داشت، براى دستیابى به حکومت، سر به نزاع برداشتند و چون صمیل پراکندگى مردم را
دید، رضایت نداد که حکومت اندلس به مردى همچون یحیى، فرزند حریثبرسد که نسبتبه
خویشان خود، عربان شامى، دشمنى سختى داشت. از طرف دیگر، خودش هم حکومت را نپذیرفت،
زیرا معتقد بود که قیسیان ناتوانتر از آناند که او را یارى کنند و سرانجام چنین
صلاح دانست که حکومت را به شخصى بسپارد که هم یمنیان و قیسیان و هم مغربیان از او
خشنود باشند و به حکومتش رضایت دهند. آن شخص یوسف، فرزند عبدالرحمان فهرى بود که در
این زمان در البیره مىزیست. فرزند حریث هم به حکومتبر استان ریه رضایت داد. [٥٧]
حکومتیوسف فهرى بر اندلس
یوسف، فرزند عبدالرحمان در خود شرطهاى فرماندهى
را جمع داشت، مردى بىنظیر بود و یمنیان و مضریان، همه به خاطر احترام خاندان و
تبارش از حکومتیافتن وى خوشحال شدند. او از نسل عقبه، فرزند نافع فهرى، فرمانده
نامورى بود که قسمت گستردهاى از افریقا را گشوده بود. افزون بر اینها او از فهر،
قبیلهاى از قریش در اطراف مکه بود که در شرافت پس از قریش به شمار مىآمدند و دیگر
قبایل به دیدن ایشان در ردههاى بالاى فرماندهى عادت کرده بودند. [٥٨]
بدین
ترتیب بر والىگرى یوسف فهرى در جمادىالاول ١٢٩/ژانویه ٧٤٧ اتفاق نظر پدید آمده و
او حاکم اندلس شد; اما صمیل پس از واگذارى حکومت آندلس به وى، نفرت خود را نسبتبه
یمنیان آشکار ساخت. صمیل، نخستبا پسر حریث جذامى پیمانشکنى آغاز و او را از حکومت
استان ریه خلع کرد که این کار به درگیرىها و به آتش جنگ قبایل دامن زد و پسر حریث
را واداشت تا با ابوالخطار براى مقابله با این وضعیت پیمان ببندد. هر کدام از این
دو سخت درپى حکومتبودند، ولى از آنجا که در این هنگام، براى انتقام از قیسیان به
اتحاد قبایل سخت نیاز بود، ابوالخطار به نفع پسر حریث از حکومت چشم پوشید و هر دو
جناح: ابوالخطار و پسر حریث از یک طرف، و یوسف فهرى وصمیل که معدیان (قیسیان) با
ایشان بودند، از طرف دیگر با هم برخورد کردند. [٥٩]
ابوالخطار و پسر
حریثبرکناره رود قرطبه در روستاى شقنده، اردو زدند. یوسف و صمیل با سپاه خود از
رود گذشتند و به سوى ایشان رفتند و در سال ١٣٠ه/٧٤٧م میان دو جناح جنگى خونین
درگرفت که در آن ابوالخطار و پسر حریث اسیر شدند و یمنیان تعدادى از فرماندهان خود
را از دست دادند و کار بر یوسف، پسر عبدالرحمان فهرى استوار گردید. [٦٠]
یوسف
پس از این پیروزى، دیگر، هیچ رقیبى نداشت; لیکن به سبب نفوذ مستبدانه صمیل در کار
حکومت، وى از هیچ اختیارى جز لقب حاکم، برخوردار نبود. از اینرو از صمیل، فرزند
حاتم، سخت مىترسید و چنین صلاح دید کهاو را از قرطبه دور سازد تا از نفوذ وى
رهایى یابد. پس سرزمینى در استان سرقسطه و اطراف آن به وى بخشید و صمیل بىآنکه
اعتراضى کند، با پیروان و خواجگان خویش که دویست تن مىشدند، حرکت کرد و در
١٣٣ه/٧٥٠م در سرقسطه (ساراکوزا) مستقر شد. [٦١]
استفاده نهضت مقاومت مسیحیان
شمالى آندلس از اختلافهاى مسلمانان
در این هنگام اوضاع سیاسى به علت
اختلافهاى قبایل بر سر حکومت، در تمامى سرزمین اندلس همچنان ناآرام و آشفته بود و
مسیحیان گالیکیه (جلیقیه) نیز برضد مسلمانان سر به شورش برداشته بودند. پلایو
(پلاى) فرمانده مسیحیان که در اشتوریه در کوهساران پناه گرفته بود، با جنگ و گریز
به توسعه قلمرو حکومتخویش مشغول بود.
در ١٣٣ه/٧٥٠م پلایو در گذشت، اما مرگ وى
نه تنها به نهضت ایشان پایان نداد، بلکه امیران بشکنس و شهزادگان گوت در ماوراى
کهساران پیرنه به رهبرى فرمانده خود کنت آنزیموند به نهضت ادامه داده، بر مسلمانان
مىشوریدند. [٦٢]
در این میان، آشوبهاى درون قبایل عرب به سختترین حد خود
رسیده بود و بر اثر همین آشفتگىها و نابهسامانىها، حتى روابط میان مسلمانان
اربونه و قرطبه قطع شده بود و آنزیموند از پادشاه فرانکها، پپین کوتوله، ١٥١-٩٦)
(Pepin Le Bref) ه/٧١٥-٧٦٨م)، [٦٣] درخواست کرده بود به تکمیل کمکهایى بپردازد که
پدرش، شارل مارتل آن را شروع کرده بود. بدینترتیب آنزیموند و پپین، به کمک هم،
توانستند بر مراکز اسلامى سپتامانیا، با وجود پایدارى سخت پاسگاههاى اسلامى، در
١٣٦ه/٧٥٣م دستیابند. [٦٤] در این دوره میان قیسیان و یمنیان، تفاهمى نسبى و آرامشى
ظاهرى برقرار بود، زیرا یمنیان که اکثریت مسلمانان اندلس را تشکیل مىدادند، خود را
در حکومتبر اندلس از دیگران شایستهتر و بر حقتر مىدیدند و با این وصف، مشاهده
مىکردند که صمیل و پیروان قیسى او از موقعیت ممتاز حکومتى برخوردارند. پس طبیعى
بود که پیوسته چشم امید به نخستین فرصتى بدوزند که بتوانند حق خویش را احقاق کنند و
این فرصت را با اعلان شورش عامر، از بنى عدى، بر ضد یوسف فهرى به دست آوردند. [٦٥]
ائتلاف برضد والیان عرب اندلس
عامر به ابوجعفرمنصور عباسى (حکومت:
١٣٦-١٥٨ه/٧٥٤-٧٧٥م) پیغام فرستاده، از او درخواست کمک کرد و از او خواست که حکومت
اندلس را بدو بسپارد و از پى آن در زمینى که در غرب قرطبه داشت، بارویى ساخت. درست
در همین زمان، یک قرشى دیگر به نام حباب (حبحاب) فرزند رواحه، نوه عبدالله زهرى
کلابى نیز سر به شورش برداشت. عامر در سرقسطه با او روبهرو شد و به وى که از
فرماندهان مضرى بود، پیشنهاد داد که نیروهاى خود را برضد صمیل متحد سازند و در
فراخوانى یمنیان و بربران براى پیکار با یوسف فهرى و صمیل با هم ائتلاف کنند. با
این کار ایشان، نیروى عظیمى از مضریان و یمنیان و بربران گرد ایشان فراهم آمد.
عامر و حباب زهرى با این نیروى عظیم به سرقسطه هجوم بردند و در ١٣٦ه/٧٥٣م دامنه
محاصره را بر صمیل تنگ کردند و تلاش صمیل براى کمک خواهى از یوسف فهرى که قدرتش به
ضعف گراییده و نفوذش از میان رفته بود، به جایى نرسید و از اینرو به قیسیانى
روآورد که بخشى از نیروى سپاه قنسرین و دمشق مقیم در منطقه جیان و البیره اندلس را
تشکیل مىدادند، و ایشان به کمکش شتافته به طلیطله حمله بردند (آغاز سال
١٣٧ه/٧٥٥م). فرماندهى حمله را به ابن شهاب رئیس قبیله کعب عامر سپرده بودند.
همچنین ایشان در شکست محاصره صمیل و پیروانش نیز موفق شدند و آنگاه قیسیان با
همپیمانان خود به شهر در آمدند. [٦٦]
بررسى نتایج اختلافهاى قبیلگى در اندلس
اختلافهاى قبیلگى و درگیرى میان یمنیان و قیسیان، در تاریخ اندلس، تاثیرى
چشمگیر داشت. یمنیان که از تصدى امور حکومتى محروم شدند، به کارهاى اجتماعى و امور
شهرى و روستایى روى آوردند و از ثروتمندترین و مالدارترین مردمان اندلس شدند و در
ضمن اشتغال به کشاورزى و دادوستد با ساکنان بومى، به نشر تعالیم قرآن و اسلام و
اشاعه زبان عربى پرداختند به طورى که زبان اهالى اندلس به یک نوع گرایش عربى - یمنى
تبدیل شد که از آن به زبان عربى اندلسى تعبیر مىکنند. [٦٧]
تاثیر یمنیان در
زمینه دانش و معرفت نیز در همین دوره آشکار شد و بعدها در فقه و امور علم و دین
استادان اندلسیان شدند و در حقیقت، یمنیان طلیعه داران نهضت علمى در آن سرزمین
بودند و در خلال همین دوران پر از شورشها و آشوبها بود که ایشان به ایجاد حزبى
مخالف قدرت حاکمه پرداختند که پیوسته دنبال فرصتى مىگشت، تا به حکومت دستیابد و
بدین طریق براى حکومتگران به منزله یک منتقد و یک رقیب و یک کنترل کننده به شمار
مىرفت.
نتیجه دیگر این سالهاى خونبار در تاریخ اندلس این بود که مسلمانان به
خاطر همین اختلافها، حدود یک چهارم از سرزمینهایى را که در اروپا و اندلس به دست
آورده بودند در همین دوره، از دست دادند. افزون برآن، کینه و نفرتى که در ژرفاى
جانهاى عربان و بربران در خلال سدههاى طولانى جاى گرفته بود با ریختن خونها،
سرزمین زیباى شبه جزیره ایبریا را آلوده مىکرد; خونهایى که مىبایست در راه
هدفهایى والاتر و برتر و در مسیر انتشار و حراست آرمانهاى گرامى انسان دوستانه
اسلامى نثار گردد و به جاى کینآفرینى، گل بوتههاى مهر و عشق را بکارد و آبیارى
کند و به بار بنشاند.
همین نزاعها و اختلافها و پیکارهاى بىحاصل، از پیشرفت
تعالیم عالى انسان دوستى اسلام، در ماوراى پیرنه نیز جلوگیرى کرد و حتى خود سرزمین
اندلس را نیز در معرض تجاوزها و تاختوتازهاى بعدى اقوام اسپان و فرانکها و ...
قرار داد; تجاوزهایى که به خصوص از دوره حکومتشارلمانى، (Charlemagne) [٦٨]
(١٢٤-١٩٨ ه/ ٧٤٢-٨١٤م) آغاز گردید و سرانجام به سقوط کامل حکومت اسلامى در شبه
جزیره ایبریا (اندلس) انجامید.
به هرحال در زمانهاى، پایانه حکومت والیان عرب،
سرزمین اندلس بهشدت نیازمند یک منجى بود; منجىاى که در جنگهاى قبیلگان با
یکدیگر، دستانش به خون آلوده نشده باشد و گویا سرنوشت چنین مىخواست که آن منجى
عبدالرحمان فرزند معاویه و نوه هشامبنعبدالملک بوده باشد که با ورود خود به
اندلس، لقب «الداخل» (وارد شونده به اندلس) یافت و بنیانگذار حکومت امویان اندلس
(١٣٨-٤١٤ه/ ٧٥٦-١٠٢٣م) گردید.
پی نوشت ها:
[١] قاضى ساعد، التعرف بطبقات الامم، به کوشش غلامرضا جمشیدنژاد اول (تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، ١٣٧٦) ص ٢٣٦-٢٣٨
[٢] همان، ص ٢٣٦در این هنگام موسى ،پسر نصیر، جزیره سردانیه و شهرهاى آن را گشود و علاوه بر زر و سیم بسیار، سههزار تن را به اسارت گرفت. نیز به گشودن سوس اقصى پرداخت و در جزیره میورقه پیاده شده، آنجا را گشود و طارق، غلام خود را که به فتح شهرها و دژهاى بربرها در افریقا مشغول بود، به فتح طنجه و اطراف آن فرستاد (ر.ک: ابن قتیبه، الامامة و السیاسة (مصر، ١٣٢٨ه) ص ٨٥-٨٦).
[٣] موسى، فرزند نصیربن عبدالرحمانبن زید بکرى در سال ١٩ه/٦٤٠م در خلافت عمربنخطاب زاده شد و در مدینه درگذشت (ابن الکرد بوس، تاریخ الاندلس (مادرید، معهدالدراسات الاسلامیة، ١٩٧١م) ص ٤٤).
[٤] ابن قتیبه، همان، ص ٨٥-٨٦; عنان، دولة الاسلام فى الاندلس (چاپ سوم: قاهره، مؤسسة الخانجى، ١٣٨٠ه/١٩٦٠م) ج ١، ص ٣٨ و مونس، فجر الاسلام (چاپ اول: قاهره، ١٩٥٩م) ص ٥٢
[٥] طارق، فرزند زیادبن عبدالله بن رفهوبن ورفجوم بن نیرغاسن بن ولهاص بن یطوفتبن نفزاو، پیش از فتح اندلس از کارگزاران موسى، پسر نصیر بود (ابنعذارى، البیان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب (بیروت، دارالثقافة) ج ٢، ص ٥).
[٦] بلاذرى، فتوح البلدان (قاهره، المکتبة التجاریة الکبرى، ١٩٥٩م) ص ٢٣٢، ابنعذارى، همان، ص ٤-٥; احمدبن مقرى، نفح الطیب من غصن الاندلس الرطیب، ج ١، ص ١٠٧، ١١١ و ١١٧ و حسین مونس، همان.
[٧] اخبار مجموعة، ص ٥; ابنعذارى، همان، ص ٤; احمدبن على قلقشندى، صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (قاهره، المطابع الامیریه، ١٣٣١ه/١٩١٣م) ج ٥، ص ٢٤٢; امیر شکیب ارسلان، تاریخ عرب فى فرنسا و سویسرا و جزائر البحر المتوسط (مصر، مطبعة عیسى البابى الحلبى) ص ٢٩ و محمدعبدالله عنان، همان، ج ١، ص ٣٩
[٨] ابن الکردبوس، همان، ص ٤٥; ابنعذارى، همان، ص ٢ و ١٠٤; اخبار مجموعة، ص ٥; مقرى، همان، ج١، ص ١١٨ و زامباور، معجم الانساب و الاسرات الحاکمة فى التاریخ الاسلامى، ترجمه زکىمحمدحسن و دیگران (قاهره، ١٩٥١م) ج ١، ص ٢
[٩] اخبار مجموعة، ص ٦; ابن الکردبوس، همان، ٤٥-٤٦; ابنعذارى، همان، ص ٥; حمیرى، صفة جزیرة الاندلس (قاهره، مطبعة لجنة التالیف و الترجمة و النشر، ١٩٣٧م) ص ١٢٧; مقرى، همان، ص ١١٨; حجى، اندلسیات (قاهره، دارالارشاد للطباعة و النشر) ص ٣٣ و جنجانى، القیروان عبر عصور ازدهار الحضارة الاسلامیة فى المغرب العربى (تونس، الدار التونسیة للنشر، ١٩٦٨م) ص ٤٣
[١٠] اخبار مجموعة، ص ١٥ و ابنعذارى، همان، ص ١٢، ١٥-١٦
[١١] ابنعذارى ،همان، ص ١١; عنان، همان، ص ٥١-٥٢; مونس، همان، ص ١٠٥ و ٢٤٢ حجى، همان، ص ٣٤
[١٢] ابن قتیبه، همان، ص ٦١; اخبار مجموعة، ص ١٩; ابنعذارى، همان، ص ٢٠; حمیرى، همان، ص ٢٧; ارسلان، همان ص ٣٦ و ٣٩ و عنان، همان، ص [٥٣]
[١٣] ابن الدلائلى، ترصیع الاخبار و تنویع الآثار (مادرید، مطبعة الدراسات الاسلامیة، ١٩٦٥م) ص ٥; حمیرى، همان، ص ٦٢-٦٣; ابنعذارى، همان، ص ٢٠ و ٢٣; مراکش، المعجب فى تلخیص اخبار العرب (قاهره، ١٩٦٣م) ص ٣٥; مقرى، همان، ص ١٢٣; مونس، همان، ص ٢٤٣; عنان، همان، ص ٥٥ و سالم، قرطبة حاضرة الخلافة فى الاندلس (قاهره دارالنهضة العربیة للطباعة و النشر، ١٩٧١م)، ص ٣١
[١٤] ابناثیر، الکامل فى التاریخ (بولاق، ١٢٤٧ه) ج ٥، ص ٨ و عنان، همان، ص ٥٥، ٧٠
[١٥] ابن اثیر، همان، ص ٨; اخبار مجموعة، ص ٢٠ و ابنعذارى، همان، ص ٢٣
[١٦] اخبار مجموعة، ص ١٩; ابنعذارى، همان، ص ١٤ و ٢٤ و سالم، همان، ص ٢٨و [٣٠]
[١٧] ر.ک: طبرى، تاریخ الامم و الملوک (قاهره، ١٩٣٩م) ج ٦، ص ٥٢٣; اخبار مجموعة، ص ٢٠; عنان، همان، ص٧١; ابن قتیبه، همان، ص ٧٨; ابناثیر، همان، ص ٩; ابن خلکان، و فیات الاعیان (دارالثقافة، ١٩٧٧م) ج ٣، ص ٢٦; ابنعذارى، همان، ص ٢٠; اولاگوئه، هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامى در اسپانیا (تهران، شباویز، ١٣٦٥) ص ٣٢-٣٣ و جمشیدنژاداول، «سیر فرهنگ و تمدن اندلس با توجه به گزارش قاضى ساعد»، نامه پژوهش، تهران، مرکز پژوهشهاى بنیادى، سال اول، شماره ٤، بهار ١٣٧٦، ص ١٧٣
[١٨] مقرى، همان، ص ١٠٩; ابنعذارى، همان، ص ٢٥; جنجانى، همان، ص ٤٥ و عنان، همان، ص ٧٣
[١٩] مقرى، همان، ص ١٢٧; ارسلان، همان، ص ٤٧; حجى، همان، ص ٣٢; عنان، همان، ص ٦١-٦٢ و آرنولد، الدعوة الى الاسلام، ترجمه حسن ابراهیم (به عربى)، ص ١٥٧
[٢٠] خوارزمى، مفاتیح العلوم (لیدن، ١٨٩٥م) ص ٥٩; ارسلان، همان، ص ٥٧; عنان، همان، ج ١، ص ٦٥ و ج٢، ص ٦٢; آرنولد، همان، ص ١٥٧ و جمشیدنژاد اول، نظامهاى اقتصادى صدر اسلام (تهران، ١٣٧٦) ص٧٨-٨٠، ٨٦-١١٠
[٢١] ابنالدلائى، همان، ص ٥ و حمیرى، همان، ص ٦٢-٦٣
[٢٢] آرنولد، همان، ص ١٥٧
[٢٣] همان.
[٢٤] همان، ص ١٥٩ و ارسلان، همان، ص ٥٨ و [٨٧]
[٢٥] عنان، همان، ص ٦٢، ٦٤-٦٥; دوزى، تاریخ مسلمى اسبانیا، ترجمه حسن حبشى (قاهره، ١٣٤٢ه) ص ١٤٦; آرنولد، همان، ص ١٥٩ و جمشیدنژاد اول، همان، ص ٦٦-٧٠
[٢٦] عنان، همان، ص ٦٥ و آرنولد، همان، ١٥٩-١٦٠
[٢٧] چنانکه در بندهاى معاهده بسته شده میان عبدالعزیز، فرزند موسىبننصیر و تدمیر، فرمانرواى شرق اسپانیا ملاحظه مىکنیم: «برهر شخص آزادى، یک دینار [٢٦٥/٤ گرم زرمسکوک] نقد و چهار مد [هر مد:٤/٣٦ کیلوگرم] گندم و چهار مد جو و چهار قسط [هر قسط: ٥/١ کیلو گرم] سرکه و دو قسط عسل و یک قسط زیتون و بر هر برده، نیمى از این مقادیر» (ابن الدلائى، ص ٥ و حمیرى، ص ٦٢-٦٣).
[٢٨] ارسلان، همان، ص ٥٢، ٧٥-٧٧; عنان، همان، ص ٧٤ و دوزى، همان، ص ١٥٧
[٢٩] لین، قصة العرب، ص ٤٠; ارسلان، همان، ص ٨٧ و عنان، همان، ص [٧٤]
[٣٠] ارسلان، همان، ص ٨٧ و مونس، «ثورات البربر فى افریقیة و الاندلس»، المجلة التاریخیة (قاهره، ١٩٤٨م) ص ١٥٨
[٣١] ابناثیر، همان، ص ٧٥; ابنعذارى، همان، ص ٥٢; مونس همان، ص ١٧٠ و دوزى، همان، ص ١٤٨
[٣٢] ابناثیر، همان، ص ٧٥; اخبار مجموعة، ص ٢٨; ابنعذارى، همان، ص ٥٣-٥٤; دوزى، همان، ص ١٤٩; عنان، همان ص ١١٧ و عبدالرزاق، الخوارج فى بلاد المغرب حتى منتصف القرن الرابع الهجرى (مغرب، الدار البیضاءدارالثقافة) ص ٤٠
[٣٣] ابناثیر، همان، ص ٧٦; اخبار مجموعة، ص ٣٠ و ١٣٢; ابنعذارى، همان، ص ٥٤ و دوزى، همان، ص[١٥٠]
[٣٤] ابن اثیر، همان و ابنعذارى، همان.
[٣٥] ابناثیر، همان، ص ٧٦ و ٩٩; اخبار مجموعة، ص ٣٤ و ٣٥; ابنعذارى، همان، ص ٥٥ و ٥٨; عنان، همان، ص ١١٨ و دوزى، همان، ص ١٥٠ و [١٥٥]
[٣٦] ابن اثیر، همان، ص ٧٦; اخبار مجموعة، ص ٢٨; ابنعذارى، همان، ص ٣٠; مونس، ثورات البربر فى افریقیة و الاندلس، ص ١٩٣-١٩٤ و ٢٠٢; عنان، همان، ص ٨٢، ١٢١ و ١٥٥; راشد، العلاقات السیاسیة بینالدولة العباسیه و الاندلس فى القرنین الثانى و الثالث الهجرة (ریاض، مکتبة النهضة، ١٣٨٩ه/١٩٦٩م) ص ٦٤ و دوزى، همان، ص ١٥٥ و [١٥٧]
[٣٧] عنان، همان، ص ١١٨; دوزى، همان، ص ١٥٥ و مونس، همان، ص ١٩٤
[٣٨] اخبار مجموعة، ص ٣٨; ابنعذارى، همان، ص ٣٠-٣١; عنان، همان، ص ٨٢; حجى، همان، ص ٤١; راشد، همان، ص ٦٥; مونس، همان، ص ١٩٣ و ١٩٦ و دوزى، همان، ص ١٥٧-١٥٨
[٣٩] ابناثیر، همان، ص ١٠٠; اخبار مجموعة، ص ٣٨-٣٩; ابنعذارى، همان، ص ٣٠-٣٢; عنان، همان، ص١٢١; مونس، همان ص ١٩٧ و دوزى، همان، ص ١٥٨
[٤٠] اخبار مجموعة، همان; دوزى، همان; عنان، همان، ص ١٢١ و مونس، همان، ص ١٩٦
[٤١] ابناثیر، همان، ص ١٠٠; اخبار مجموعة، ص ٣٨-٣٩; ابن عذارى، همان، ص ٣٠-٣٢; مونس، همان، ص ١٩٧; دوزى، همان، ص ١٥٨ و عنان، همان.
[٤٢] اخبار مجموعة، ص ٤٠; ابن عذارى، همان، ص ٣١; دوزى، همان، ص ١٥٨ و مونس، همان، ص ١٩٨
[٤٣] اخبار مجموعة، ص ٤٠; ابنعذارى، همان; دوزى، همان و عنان، همان.
[٤٤] اخبار مجموعة، همان، ص ٤١ و ابنعذارى، همان، ص ٣١
[٤٥] ابناثیر، همان، ص ١٠٠; اخبار مجموعة، ص ٤٢-٤٣; ابنعذارى، همان، ص ٣٢; عنان، همان، ص ١٢٢ و دوزى، همان ص ١٥٨ و ١٦١-١٦٢
[٤٦] اخبار مجموعة، ص ٤٣-٤٤; ابنعذارى، همان، ص ٣٢; عنان، همان، ص ١٢٢ و دوزى، همان، ص ١٦٢
[٤٧] اخبار مجموعة، همان; ابنعذارى، همان; دوزى، همان و عنان، همان، ص ١٢٣
[٤٨] ابناثیر، همان، ص ١٠٢; اخبار مجموعة، ص ٤٤-٤٥ و ابنعذارى، همان، ص ٣٣
[٤٩] ابنابار، الحلیة السیار (قاهره، ١٩٦٣م) ص ٦١; اخبار مجموعة، ص ٤٥; ابنعذارى، همان، ص ٥٨; عنان ، همان، ص ١٢٣ و دوزى، همان، ص ١٦٥
[٥٠] ابنابار، همان; ابناثیر، همان، ص ١٢٥; عنان، همان، ص ١٢٤ و دوزى، همان، ص ١٦٨
[٥١] اخبار مجموعة، ص ٤٦; عنان، همان، ص ١٢٥ و دوزى، همان، ص ١٦٩
[٥٢] ابنابار، همان، ص ٦٧; اخبار مجموعة، ص ٥٦; ابنعذارى، همان، ص ٣٣; عنان، همان و دوزى، همان.
[٥٣] ابن ابار، همان و اخبار مجموعة، همان.
[٥٤] ابناثیر، همان، ص ١٣٦; اخبار مجموعة، ص ٥٦-٥٧; عنان، همان، ص ١٢٥ و دوزى، همان، ص ١٦٩
[٥٥] ابنابار، همان، ص ٦٧ و ابناثیر، همان.
[٥٦] ابن اثیر، همان، ص ١٣٦ و ١٩٨; اخبار مجموعة، ص ٥٧-٥٨; عنان، همان، ص ١٢٥ و دوزى، همان، ص ١٦٩ و [١٧٢]
[٥٧] ابناثیر، همان، ص ١٥١; حمیدى، جذوة المقتبس فى ذکر ولاة الاندلس (قاهره، ١٩٦٦م) ص ٩; اخبار مجموعة، ص ٥٧; ابنعذارى، همان، ص ٢٣; عبادى، المجمل فى تاریخ الاندلس (قاهره، مکتبة النهضة المصریة) ص ٥٥; عنان، همان ص ٢٥ و دوزى، همان، ص ١٧٣
[٥٨] حمیدى، همان; ابن عذارى، همان و عبادى، همان.
[٥٩] عنان، همان، ص ١٢٥ و ١٢٩; سالم، همان، ص ٤٠ و دوزى، همان، ص ١٧٤
[٦٠] ابناثیر، همان ص ١٣٥; اخبار مجموعة، ص ٥٩-٦١; ارسلان، همان، ص ٦٠ و عنان، همان، ص ١٢٥
[٦١]ابناثیر، همان; اخبار مجموعة، ص ٦١-٦٣; عنان، همان، ص ١٥٩ و دوزى، همان، ص [١٧٦]
[٦٢] ابناثیر، همان، ص ١٥٣; اخبار مجموعة، ص ٦١-٦٣; عنان، همان، ص ١٣١ و دوزى، همان.
[٦٣] فرزند شارل مارتل و پدر شارلمانى، دوک بورگونیا و پرووانس و اوسترازیا بود که در ١٣٣ه/٧٥١م به پادشاهى فرانکها رسید و لومباردیان را به دستبرداشتن از راونا به سود پاپ واداشت.
[٦٤] ارسلان، همان، ص ٨٠ و عنان، همان.
[٦٥] مقرى، همان، ص ١٣٧ و اخبار مجموعة، ص ٦٣
[٦٦] ابناثیر، همان، ص ١٨٧; اخبار مجموعة، ص ٦٣-٦٥; ابنعذارى، همان، ص ٣٧; عنان، همان، ص ١٣٣-١٣٤ و دوزى، همان، ص ١٣٧
[٦٧] اخبار مجموعة، ص ٦٦
[٦٨] شارلمانى یا شارل نخستبزرگ (١٢٤-١٩٨ه/٧٤٢-٨١٤م)، پادشاه فرانکها و امپراتور غرب و بنیانگذار سلسله کارولى است که اکس لاشاپل (آخن) را به پایتختى خود برگزید. او بسیار کوشید که بر آندلس استیلا یابد، اما در سرقسطه در ١٦١ه/٧٧٨م شکستخورد.
...................) .................) setatonA
[١] عضو هیئت علمى دایرةالمعارف بزرگ اسلامى.