تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - تجدید حیات فکرى، فرهنگى معتزله در قرن چهارم هجرى


تجدید حیات فکرى، فرهنگى معتزله در قرن چهارم هجرى

حسین مفتخرى

علی فتح قبادپور

کلمه های کلیدی:
معتزله
آل بویه
ابوعلى جبائى
ابوهاشم جبّائى
قاضى عبدالجبار همدانى
صاحب بن عباد طالقانى
رى

جریان فکرى معتزله به مدت سى سال (در عهد مأمون، معتصم و واثق) مورد توجّه خلفاى عباسى بود. در سال ٢٣٢هجرى متوکّل به خلافت رسید و اهل حدیث بر امور مسلط شدند و به آزار و اذیت معتزله و مخالفان خود پرداختند. هر چند معتزله نفوذ خود را در دربار عباسى از دست دادند، ولى در قرن چهارم در دستگاه حکومتى آل بویه شخصیت‌هاى مهمى از معتزله ظهور کردند که هر کدام نقش مؤثرى در پیش برد این مکتب ایفا نمودند. این دوره از نظر تدوین آثار، مهم‌ترین دوره فرهنگى معتزله به شمار مى‌رود. صاحب بن عباد طالقانى یکى از چهره‌هاى سیاسى آل بویه که معتزلى مسلک بود، نقش به سزایى در ترویج آراء و عقاید معتزله ایفا نمود. وى که وزیر دو تن از امراى بویهى (مؤیدالدوله و فخرالدوله) بود، قاضى عبدالجبار همدانى را به رى فرا خواند و وى را منصب قاضى‌القضاتى داد که عامل مؤثرى در گسترش آراء و عقاید معتزله به شمار آمد.
در مقاله‌ى حاضر ضمن معرفى تنى چند از مشاهیر معتزله در قرن چهارم هجرى نقش اساسى ایشان در تجدید حیات فکرى، فرهنگى معتزله را مورد بررسى قرار خواهیم داد.
مقدمه:
نباید چنین تصور کرد که با قدرت یافتن متوکّل، آفتاب دولت معتزله و روزگار شکوفایى این اندیشه غروب کرد و نباید گفت از این زمان به بعد معتزله در دستگاه حکومت و در نظر عامه، حامیان مهمى نداشتند. الغاى دستور محنت از سوى متوکّل در سال ٢٣٤هجرى صرفا نشانه‌ى پایان دوره‌اى است که طى آن مکتب معتزله حدود سى سال مورد توجّه خلفاى عباسى بود. با پایان یافتن این دوره‌ى سى ساله، اهل حدیث در امور سیاسى خلافت عباسى دخالت کردند و معتزله را مورد آزار و اذیّت قرار دادند، اما این امر على‌رغم تمام محدودیت‌ها سبب از بین رفتن جریان فکرى معتزله نگردید. در این عصر، معتزله نه تنها در پایتخت، بلکه در نواحى بى‌شمارى از جهان اسلام مخصوصا ایران استقرار پیدا کرده بود که محدودیت‌هاى اعمال شده بر معتزله، توسط دستگاه خلافت و اهل حدیث در بغداد بر این نواحى تأثیرى نداشت. مقدّسى در این باره مى‌گوید: در این زمان در مناطقى چون شام، مصر، نیشابور، خوزستان و فارس گروه معتزله‌ى زیادى زندگى مى‌کردند.
علاوه بر این، هر چند معتزله از حمایت خلافت عباسى محروم شدند، اما آنها بعدا شاهزادگان یا اشخاص با نفوذ دیگرى را (به خصوص در دوره‌ى حکومت آل بویه) یافتند که از آنها حمایت کنند. بسیارى از محققان و نویسندگان ملل و نحل بر این نکته تأکید داشته‌اند که دوره‌ى نخست معتزله با حمایت خاندان عباسى به ویژه در عصر مأمون، معتصم و واثق شکل گرفت و شخصیت‌هاى مشهورى چون نظام، جاحظ، احمد بن أبى دؤاد و... براى گسترش مکتب معتزله سعى زیادى نمودند که این دوره را دوره‌ى قهرمانان یا سلف صالح نامیده‌اند.
اگر نگاهى به مکتب معتزله تا قبل از به خلافت رسیدن متوکّل (دوره نخست) و دوره‌ى بعد از به خلافت رسیدن وى (دوره بعد) بیندازیم به این نکته پى خواهیم برد که دوره‌ى نخست در نظر ما مهم‌ترین دوره نیست. زیرا در مرحله‌ى بعد بود که معتزله در اتقان و نظام‌مند کردن آموزه‌ها بروز و ظهور یافتند؛ مرحله‌اى که مى‌توان آن را دوره‌ى کلاسیک معتزله توصیف کرد که تقریبا از ربع آخر قرن سوم تا اواسط قرن پنجم ادامه یافت.
در این دوره، اشخاصى چون ابوعلى و ابوهاشم جبّائى، قاضى عبدالجبار همدانى، صاحب بن عباد و... ظهور کردند که هر کدام نقش مهمى در پیش برد این مکتب ایفا نمودند.
به لحاظ تدوین آثار، این دوره مهمترین دوره‌ى معتزله است و فردى چون قاضى عبدالجبار در این عصر آثار فراوانى در تأیید مکتب معتزله از خود به جا گذاشت که هیچ کدام از مشاهیر معتزلى از نظر کثرت آثار به پاى وى نرسیده‌اند. در مقاله حاضر حیات فکرى، فرهنگى مشاهیر فوق الذکر را مورد بررسى قرار خواهیم داد.
١. ابوعلى جبّائى
ابوعلى محمد بن عبدالوهاب بن سلام بن خالد بن حمران بن ابان، وابسته به عثمان بن عفان است[١] ایشان از علماى علم کلام معتزلى بود که آن را از استادش ابى یوسف یعقوب بن عبداللّه‌ الشحّام، رئیس معتزله‌ى بصره در عصر خویش فرا گرفت[٢] به اصحاب ابوعلى محمد بن عبدالوهاب جبّائى، جبّائیه گفته مى‌شود[٣] «ابوعلى از علماى معتزله و رئیس آنها در زمان خود بود و جبّائیه به جُبَّا موسوم است و نسب وى به جُبَّا یکى از روستاهاى بصره است که ایشان در بصره مشهور و در جُبَّا مدفون گردید»[٤]
مؤلف کتاب تاریخ اندیشه‌هاى کلامى در اسلام، جُبَّا را از روستاهاى بصره نمى‌شمرد، بلکه معتقد است که آن نام آبادى یا ناحیه‌اى در استان خوزستان است. وى مى‌نویسد، برخى آبادان را جزء این ناحیه که از یک سو در کنار بصره و از سوى دیگر در کنار اهواز قرار گرفته، دانسته و حتّى برخى از کسانى که در این امر اطّلاعات و تجاربى ندارند، جُبَّا را از توابع بصره شمرده‌اند در حالى که واقع امر چنین نیست[٥]
ابوعلى جبّائى در سال ٢٣٥هجرى، دیده به جهان گشود و در سال ٣٠٣هجرى درگذشت[٦] ایشان از کودکى به تیزهوشى و زیرکى شناخته شد و در بزرگى به قدرت اقناع و غلبه بر دشمن، شهرت یافت و در علم کلام، سرآمد گردید. ابن مرتضى، حکایتى از نبوغ سرشار و زودرس او و نیز قدرت وى در دوران خردسالى بر مجادله در مسائل علم کلام آورده است. وى مى‌نویسد: او با همه‌ى خردسالى به داشتن قدرت در جدل معروف بود. قطان نیز نقل کرده است که وى به منظور مناظره با جماعتى نشست. آنان به انتظار مردى از همان جماعت نشستند و وى حضور نیافت. در زمانى که مردى از علماى جبریه به نام صقر در آنجا حضور داشت، یکى از حاضران جلسه گفت: آیا در اینجا کسى نیست که سخن بگوید؟ ناگاه پسرکى سفید چهره خود را به صقر رساند و به وى گفت: از تو بپرسم؟ حاضران به او نگریستند و از جرأت و جسارت او با وجود کمى سنش شگفت زده شدند. صقر در پاسخ او گفت: بپرس. او گفت: آیا خداوند فعل عادلانه انجام مى‌دهد؟ پاسخ داد: آرى. گفت: آیا او را بدین سبب که فعل عادلانه انجام مى‌دهد، عادل مى‌نامى؟ گفت: آرى. پرسید آیا او ستم مى‌کند؟ گفت: آرى. پرسید: آیا او را به این دلیل که ستم مى‌کند، ستمکار مى‌نامى؟ گفت: نه. جبّائى گفت: پس لازم است، او را بدان سبب که فعل عادلانه انجام مى‌دهد نیز عادل نخوانى. اینجا بود که صقر درماند و مردم پرسیدند که این کودک که بود و در پاسخ گفته شد: او پسرى از جُبَّاست[٧]
اساتید و شاگردان
ابایعقوب شحَّام، استاد جبّائى بود و البته جبّائى با دیگر متکلمان دوران خویش نیز ملاقات کرد[٨] ابویعقوب یوسف بن عبداللّه‌ بن اسحاق شحّام از اصحاب ابوالهذیل بود و ریاست معتزله نیز به او رسید. او کتبى در ردّ بر مخالفان و تفسیر قرآن دارد. وى از باهوش‌ترین مردم بود و هشتاد سال زیست[٩]
از شاگردان وى، دختر و پسر وى و ابوالحسن اشعرى را مى‌توان نام برد. فرزندش، ابوهاشم که بعد از وى به ریاست معتزله رسید و طریقه‌ى بهشمیّه به نام وى موصوف و مشهور گردید به همراه پدر، آخرین دوره‌هاى اهمّیّت معتزله را نشان مى‌دهند[١٠] ابوالحسن اشعرى دیگر شاگرد وى بود که از طریقه‌ى اعتزال روى برگرداند و مذهب اشعرى را بنا نهاد[١١]
تألیفات
ابن مرتضى نقل مى‌کند: «هیچ گاه نبود که او کتابى خاص را بنگرد، مگر اینکه یک روز در زیج خوارزمى مى‌نگریست. یک روز هم او را دیدم که قسمتى از الجامع‌الکبیر محمد بن حسن را در دست دارد.» وى مى‌گفت: کلام براى او از هر چیز دیگر آسان‌تر است، زیرا عقل بر آن دلالت مى‌کند[١٢] ابوعلى جبّائى به علم کلام، اشتغال داشت اما آثارى در تفسیر قرآن و علم نجوم و مقالاتى در خلق قرآن نیز به وى منسوب است[١٣] ابن مرتضى در طبقات‌المعتزله براى او از یک تفسیر قرآن نام برده که در آن از هیچ کس جز ابوبکر عبدالرحمن بن کیسان اصم، ذکرى به میان نیامده است[١٤] وى هم‌چنین کتاب‌هایى در ردّ اهل نجوم براى او ذکر مى‌کند و یادآور مى‌شود که بسیارى از این مسائل، مشابه دلایل ظنى است که موجب گمان بیشتر مى‌شود[١٥] ابوعلى هم‌چنین کتاب اللطیف را براى برخى از شاگردانش از جمله، ابوالفضل خجندى و کسانى دیگر املاء کرده است[١٦] در لسان‌المیزان آمده است: ابوعلى جبّائى حدود هفتاد تصنیف دارد که از جمله آثار وى، الرد على الاشعرى فى الروایه مى‌باشد[١٧] او هم‌چنین ردّیه‌هایى بر ابوالحسن خیاط، صالحى، جاحظ، نظام و دیگر معتزلیان که با آنان اختلاف نظر داشته است دارد[١٨]
مناظره‌ى ابوعلى جبّائى با ابوالحسن اشعرى
ابوالحسن اشعرى در آغاز از معتزله‌ى بصره بود و مدت چهل سال شاگرد ابوعلى جبّائى بود تا اینکه طریقه‌ى اعتزال را ترک کرد و مکتب اشعرى را به وجود آورد. مناظراتى میان جبّائى و ابوالحسن اشعرى گزارش شده که نمى‌توانیم به دقّت مشخص کنیم که آیا این مناظرات قبل از ردّ علنى مذهب معتزله صورت گرفته و یا بعد از آن؟
یکى از مهم‌ترین مناظرات میان ایشان که در منابع مختلف نقل شده روایت ابن خلکان است که مى‌گوید: «پیشواى سنت، شیخ ابوالحسن اشعرى علم کلام را از او اخذ کرد و مناظره‌اى با او داشته است که علما آن را چنین روایت کرده‌اند: گفته مى‌شود، ابوالحسن اشعرى از استاد خویش، ابوعلى جبّائى پرسید که سه برادرند یکى مؤمن، نیکوکار و پرهیزگار، دیگرى کافر، فاسق و بدکار و سومى خردسال. هر سه نفر در گذشته‌اند، اکنون بگو حکم این سه چیست؟ جبّائى پاسخ داد: آن زاهد در بهشت و کافر در جهنّم و آن خردسال اهل نجات است. اشعرى گفت: اگر آن خردسال بخواهد به درجات آن پرهیزگار برود، آیا به او اجازه داده مى‌شود؟ جبّائى پاسخ داد: نه، زیرا به او گفته مى‌شود، برادرت به سبب عبادات فراوان خویش به این درجات رسیده و تو از آن طاعات، برخوردار نیستى. اشعرى گفت: اگر خردسال بگوید: تقصیر از من نیست، تو خود، مرا باقى نگذاشتى و بر طاعت توانا نساختى. جبّائى پاسخ داد، خداوند مى‌گوید: من مى‌دانستم که اگر تو باقى مى‌ماندى، نافرمانى مى‌کردى و مستحق عذاب دردناک مى‌شدى. پس من مصلحت تو را مراعات کردم. اشعرى گفت: اینک اگر آن برادر کافر بگوید: اى پروردگار عالمیان، آن گونه که حال او را مى‌دانستى، حال مرا نیز مى‌دانستى پس چرا مصلحت او را مراعات کردى و مصلحت مرا مراعات نکردى؟ در این هنگام جبّائى به اشعرى گفت: تو دیوانه‌اى. او گفت: نه! بلکه الاغ شیخ در سر بالایى مانده است و بدین ترتیب بود که جبّائى از دادن پاسخ درماند»[١٩] مناظرات دیگرى نیز میان ایشان روى داده و در منابع مختلف به آنها اشاره گردیده است که از ذکر آنها خوددارى مى‌کنیم.
٢. ابوهاشم جبّائى
او ابوهاشم عبدالسلام بن ابى على جبّائى بن عبدالوهاب بن عبدالسلام بن خالد بن حمران بن ابان بن عثمان است. درباره‌ى ولادت او خطیب بغدادى در تاریخ بغداد چنین مى‌گوید: «تنوخى به نقل از ابوالحسن احمد بن یوسف بن ازرقى، برایم نقل کرده است که گفت: ابوهاشم عبدالسلام بن محمد بن عبدالوهاب جبّائى گفته است: من در سال ٢٧٧هجرى دیده به جهان گشودم و پدرم ابوعلى نیز در سال ٢٣٥هجرى به دنیا آمد و در شعبان سال ٣٠٣هجرى وفات یافت»[٢٠]
این تاریخ در وفیات الاعیان به صورت تحریف شده، چنین آمده است: «ولادت ابوهاشم در سال ٢٤٧هجرى بوده است[٢١] وى در بصره به دنیا آمد و در سال ٣٢١هجرى وفات یافت»[٢٢]
ایشان از اکابر متکلمین و بزرگان علماى کلام در فرقه‌ى معتزله بود. در علوم ادبیه نیز بى‌نظیر بود. او مانند پدرش در اکثر مسائل کلامیه با اغلب فِرَقِ اسلامى مخالفت مى‌نمود. وى در مذهب اعتزال، طریق خاصى پیمود و مقالاتى نوشت که در کتب کلامى به طور مشروح آمده است. علاوه بر مخالفت با دیگران در پاره‌اى عقاید دینى با پدرش مخالفت نمود و نتایج افکار خود را در قلوب اکثر مسلمین رسوخ داد، تا آنکه شعبه‌ى مخصوص دیگرى نیز از معتزله منشعب شد و در میانِ فرَقِ اسلامى به بهشمیَّه مشهور گردید[٢٣]
اساتید ابوهاشم جبّائى
او علم نحو را از ابوالعباس مبرَّد، فرا گرفت. در مبرَّد، نوعى سبک‌مغزى وجود داشت و بدین سبب به ابوهاشم گفته شد: چگونه سبک‌سرى او را تحمّل مى‌کنى؟ و او پاسخ داد: تحمّل او را شایسته‌تر از نادان بودن به اصول زبان عرب دیده‌ام که البته این مضمون گفته‌ى اوست[٢٤]
وى علم کلام را از پدرش فرا گرفت و بدان علاقه‌ى بسیار داشت و در پرسش از پدر درباره مسائل مختلف دینى اصرار فراوان مى‌کرد تا آنجا که پدرش از او آزرده مى‌شد. ابن مرتضى در این باره مى‌گوید: او از شدّت علاقمندى، آن قدر از ابوعلى پرسش مى‌کرد که او از وى آزرده مى‌شد. برخى از اوقات، هنگام مناظره و بحث ابوعلى با وى، ابوعلى مى‌گفت: آزارمان مده! اما او همچنان بر پرسش اصرار مى‌ورزید[٢٥] ابوعلى بر بستر خویش، دراز مى‌کشید و ابوهاشم در مقابل او مى‌ایستاد و به پرسش مى‌پرداخت تا زمانى که او را خسته مى‌کرد و او نیز روى خود را از او بر مى‌گرداند. اما باز، ابوهاشم به آن سو که او رویش را چرخانده بود مى‌رفت و پیوسته به این کار ادامه مى‌داد تا زمانى که پدر به خواب مى‌رفت. گاه نیز ابوعلى پیش‌دستى مى‌کرد و در را به روى ابوهاشم مى‌بست. آن کس که علاقه‌ى او در این حد باشد و چنان هوشمندى و ذکاوتى نیز در او مشاهده شود از سرآمد شدن او در علم هیچ شگفتى نخواهد بود[٢٦]
شاگردان ابوهاشم
او شاگردان برجسته‌ى بسیارى داشت که ابن مرتضى از برخى از آنان در ضمن طبقه‌ى دهم از طبقات معتزله یاد مى‌کند و از اینان نام مى‌برد. ١. ابوعلى بن خلّاد: صاحب کتاب الاصول و شرح الاصول که نخست در عسکر و سپس در بغداد شاگردى ابوهاشم کرد و البته عمرش کوتاه بود. ٢. احتمالاً مشهورترین آنها ابوعبداللّه‌ حسین بن على بصرى است که نخست از ابوعلى خلّاد و پس از آن از ابوهاشم کسب علم کرد و با سعى و تلاش خویش به درجه‌اى رسید که جز او از اصحاب ابوهاشم کسى بدان نرسیده است[٢٧] ٣. ابواسحاق عیّاش یا ابراهیم بن عیّاش بصرى. قاضى عبدالجبار مى‌گوید: او همان کسى است که من در آغاز، نزد او تحصیل مى‌کردم و در حد بالایى از پاکدامنى و زهد قرار داشت[٢٨] ٤. ابوالقاسم سیرافى که در ٦٢ سالگى درگذشت. ٥. ابوعمران سیرافى: نخست در محضر ابوهاشم کسب علم کرد و سپس از او جدا شد و با ابوبکر بن اخشید رفت و آمد کرد. ٦. ابوالحسین ازرق یا احمد بن یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن بهلول انبارى تنوخى، علم کلام را از ابوهاشم، فقه را از کرخى، قرآن را از ابن مجاهد و نحو را از ابن سرّاج فرا گرفت. ٧. ابوالحسین طوائفى بغدادى، پیرو مذهب فقهى شافعى و داراى کتابى در اصول فقه. ٨. خواهر ابوهاشم و دختر ابوعلى جبّائى به مراتبى از علم رسید در برخى مسائل از پدر پرسش مى‌کرد و وى نیز به او پاسخ مى‌گفت. وى مبلغ زنان بود و در آن دیار از او بهره‌ها بردند. ٩. احمد بن أبى هاشم که از نجیب‌ترین فرزندان ابوهاشم و داراى مراتبى از علم بود. ١٠. ابوالحسن بن نجیح از اهالى بغداد. ١١. ابوبکر بخارى، وى در علم کلام از ابوهاشم کسب فیض کرد و به درجه‌اى از علم رسید. ١٢. ابومحمد عبدکى، او نیز از ابوهاشم کسب علم کرد و از خبرگان در علم کلام بود[٢٩]
تألیفات ابوهاشم
ابن ندیم در الفهرست، کتب ذیل را از وى دانسته است: ١. الجامع الکبیر ٢. الابواب الکبیر ٣. الابواب الصغیر ٤. الجامع الصغیر ٥. الانسان ٦. العوض٧. المسائل العسکریات ٨. النقض على ارسطاطالیس فى الکون و الفساد ٩. الطبائع و النقض على القائلین بها ١٠. الاجتهاد٣٠ بغدادى نیز در الفَرقُ بین الفِرَقْ، دو کتاب استحقاق الذم و البغدادیات را از آثار وى مى‌شمرد[٣١]
آراى معاصران و متأخران درباره‌ى او
ابوالحسن کرخى مى‌گوید: «هیچ کس به مقام او در علم کلام نرسید»[٣٢] ابوعبداللّه‌ بصرى، نیز از ورع و زهد او مسائلى نقل مى‌کرد که از دین‌دارى بسیار او حکایت داشت[٣٣] قاضى عبدالجبار نیز در مورد او مى‌گوید: ابوهاشم از خوش اخلاق‌ترین و گشاده‌روترین مردم بود، برخى مردم، مخالفت او با پدرش را نکوهش کرده‌اند در حالى که مخالفت تابع با متبوع در مسائل دقیق فرعى، نکوهیده نیست[٣٤]
گسترش مذهب و اندیشه‌ى او
عبدالقادر بغدادى، درباره‌ى ابوهاشم جبّائى و مذهب او مى‌گوید: «بیشتر معتزله‌ى عصر ما به سبب دعوت ابن عباد وزیر آل بویه به مذهب جبّائى بر مذهب اویند.»٣٥ از آنجا که بغدادى در سال ٤٢٩هجرى در گذشته است، مفهوم این سخن آن است که معتزله در ربع آخر قرن چهارم و ربع اول قرن پنجم هجرى بر مذهب ابوهاشم جبّائى بوده‌اند. او علّت این امر را چنین تفسیر مى‌کند که صاحب بن عباد، متولد ٢٦ ذى القعده ٣٢٦هجرى در اصطخر و به نقلى در طالقان و متوفّاى ٢٤ صفر سال ٣٨٥هجرى بیشترین نقش را در این زمینه داشت، زیرا وى مردم را به فرقه‌ى معتزله بر مسلک ابوهاشم، دعوت مى‌کرد. وى از سال ٣٦٦ تا ٣٨٥هجرى، وزارت آل بویه را بر عهده داشت و در این مقطع زمانى، دعوت مردم به معتزله بر مبناى اندیشه و مسلک ابوهاشم صورت مى‌گرفت[٣٦] در بیشتر کتاب‌هاى معتزله و کتب عقاید مانند الملل و النحل شهرستانى، نام پدر و پسر یکسان برده مى‌شود، زیرا چنانکه گفتیم در اغلب مباحث با هم موافق بوده‌اند[٣٧] ولى بعضى پیروان پدرِ او را جبّائیه و پیروان ابوهاشم را بهشمیّه و به عنوان دو فرقه‌ى جداگانه به شمار مى‌آورند[٣٨]
٣. ابوالقاسم کعبى بلخى ٣١٩ـ٢٧٣هجرى
ابوالقاسم عبداللّه‌ بن احمد بن محمود کعبى بلخى از معتزله‌ى بغداد در بلخ به دنیا آمد، ولى روزگار درازى در بغداد زیست و در آنجا شاگرد ابوالحسین خیاط، بود و بعد از خیاط، جانشین وى شد[٣٩]در نسف (نخشب) مدرسه‌اى تأسیس کرد و جمع زیادى از مردم خراسان را به دین اسلام درآورد. وى اول شعبان سال ٣١٩هجرى در بلخ درگذشت. ایشان از معتزله‌ى بغداد و مؤلف کتاب المقالات است[٤٠] از دیگر آثار وى مى‌توان التفسیر، تأیید مقاله ابى الهذیل، قبول الاخبار، معرفه الرجال و... را نام برد[٤١] در لغت‌نامه، کتب اوائل الادله فى اصول الدین، تجرید الجدل و تهذیب فى الجدل از دیگر آثار وى شمرده شده است[٤٢]
وى در برخى از مسائل کلامى، آراء خاصى دارد که در کتب ملل و نحل، نقل شده است. وى در مورد امامت معتقد بود که قریش نسبت به غیر قریش، اصلح و اولى است[٤٣]
از آثار وى، کتاب المسترشد فى الامامه است که در ردّ کتاب انصاف فى الامامه، ابوجعفربن قبه رازى از متکلمین شیعه که در ابتدا معتزلى بوده، نوشته شده است. ابوجعفر کتابى به نام المستثبت در ردّ المسترشد، تألیف کرد و چون این کتاب پیش کعبى رسید، نقض المستثبت را در ردّ بر آن نوشت و هنگامى که این کتاب به رى رسید، ابوجعفر وفات یافته بود[٤٤]
٤. ابن اخشید ٣٢٦ـ٢٧٠هجرى
ابوبکر احمد بن على بن معجورالاحشاد ٣٢٦ـ٢٧٠هجرى متکلّم، فقیه، مفسّر و یکى از رؤساى معتزله است. ایشان از فضلا و پرهیزگاران و زاهدان معتزله است و چندین کتاب در فقه تألیف کرد و خانه‌اش در سوق‌العطش در کوچه‌ى معروف به درب‌الاحشاد بود[٤٥] وى براى مدتى طولانى از دانش ابوعبداللّه‌ محمد بن عمر صیمرى، بهره گرفت. او علاوه بر کلام، فقه و تفسیر بر علم حدیث نیز آگاه بود و از ابومسلم کجى، موسى بن اسحاق انصارى، فضل بن حباب جمحى و طبقه آنان حدیث نقل مى‌کرد[٤٦]
در فقه، پیرو مذهب شافعى و در کلام، پایه گذار طریقه‌ى خاصى از معتزله بود که به اخشیدیه معروف شد. بسیارى او و کعبى و ابوهاشم را از بزرگترین رهبران معتزله‌ى زمان خود به شمار مى‌آورند[٤٧]
از جمله شاگردان وى مى‌توان، على بن عیسى نحوى، معروف به ابن رمانى اخشیدى، ابوعمران موسى بن ریاح، ابوعلى احمد بن محمد بن حنفى بصرى، ابوعبداللّه‌ حبشى و ابوالحسن انصارى را نام برد[٤٨]
از مهم‌ترین آثار وى مى‌توان: ١. الاجماع ٢. التفسیر للطبرى ٣. اختصار کتاب ابى على فى النفى و الاثبات ٤. المبتدى ٥. المعونه فى الاصول که ناتمام مانده بود ٦. نظم‌القرآن ٧. النقض على الخالدى فى الارجاء ٨. نَقل‌القرآن را نام برد[٤٩]
٥. ابوعبداللّه‌ بصرى ٣٦٩ـ٣٠٨هجرى
ابوعبداللّه‌ حسین بن على... بن ابراهیم، شهرتش کاغذى، ٣٦٩ـ٣٠٨هجرى از مردم بصره است که در همانجا به دنیا آمده است. او از مذهب ابوهاشم پیروى مى‌کرد و در زمان خود بر اصحاب او ریاست پیدا کرد. قاضى، فقیه، متکلّم، داراى اخلاقى والا و نجابت و بزرگوارى بود. نامش در همه‌ى مکان‌ها و شهرها به ویژه خراسان انتشار یافت. نقض کلام الراوندى، الاقرار المعروفه از آثار وى است[٥٠]
ابوعبداللّه‌ بصرى از شیعیان زیدى و در زمان خود، پیشواى معتزلیان بهشمیّه بود. ابن مرتضى در طبقات المعتزله ایشان را در طبقه‌ى دهم معتزلیان قرار مى‌دهد و او را از جمله کسانى ذکر مى‌کند که از ابوهاشم جبّائى، تعلیم گرفته‌اند. بصرى نخست نزد ابوعلى خلّاد به تحصیل دانش، پرداخت و مدتى طولانى را در مجلس فقیه ابوالقاسم کرخى، گذراند. او با حکم مستقل و دقیق خود از همه‌ى پیروان ابوهاشم جبّائى، سبقت گرفت و همّت خود را به یک اندازه، مصروف علم کلام و فقه ساخت. قاضى عبدالجبار مدت زیادى در بغداد با بصرى معاشرت داشت و پس از اینکه به رى رفت نیز کتاب‌هاى او را دریافت مى‌کرد تا اینکه به قضاوت رسید. در میان شاگردان او ابوعبداللّه‌ داعى از اهل البیت بود. بصرى از محبّان حضرت على علیه‌السلام بود و اثرى شیعى نوشت که کتاب التفصیل نام گرفت[٥١]
بصرى از آنجا که معتزلى بود، بالطبع با فلاسفه مخالفت داشت و از آنجا که عضو مکتب کلامى بهشمیّه بود با اخشیدیه٥٢ رقابت کرد و نزاع میان این دو مکتب کلامى، تلخ و ناگوار بود[٥٣]
٦. دیگر مشاهیر معتزله
ابوعبداللّه‌ محمد بن عمر الصیمرى از مردم صیمره و از معتزلیان بصره بود و خود را از شاگردان ابوعلى جبّائى مى‌دانست وپس از ابوعلى به مقام ریاست رسید؛ زیرا سن او هم در حدود سن و سال ابوعلى بود و در سال ٣١٥هجرى وفات یافت[٥٤]
ابوعلى محمد بن خلّاد از اصحاب ابوهاشم بود که به عسکر رفته و در محضر او علم آموخته و کتاب الاصول از اوست[٥٥] ابوالحسین محمد بن على بن الطیب البصرى، متکلّم مذهب معتزله و یکى از علماى علم کلام در بغداد سکونت گزید و در سال ٤٣٦هجرى وفات نمود[٥٦] على بن سعید اصطخرى، یکى دیگر از متکلمین معتزله بود که فقیهى شافعى بود و در سال ٤٠٤هجرى فوت کرد. ایشان، افزون بر ٩٠ سال عمر کرد[٥٧] هم‌چنین على بن محمد بن ابى الفهم التنوخى که در سال ٣٤٢هجرى وفات نمود از علماى معتزلى بود[٥٨] نیز عمیر بن على بن الحسین بن عمیر الصیمرى الرازى قاضى قزوینى از بزرگان فقهاى رى و بر قول معتزله بود[٥٩]
٧. قاضى عبدالجبار همدانى
قاضى عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانى اسدآبادى، مکنى به ابوالحسین یکى از اندیشمندان و بزرگان معتزله در قرون چهارم و پنجم هجرى مى‌باشد. وى بین سال‌هاى ٣٢٥ـ٣٢٠هجرى در شهر همدان متولد شد[٦٠] در مورد وفات وى سالهاى ٤١٤هجرى٦١ و ٤١٥هجرى٦٢ ذکر شده است که اغلب روایات، حکایت از این امر مى‌کند که وفات وى در سال ٤١٥هجرى٦٣ رخ داده است و افزون بر ٩٠ سال عمر کرد[٦٤]
عبدالجبار همدانى، قاضى بود و در علم اصول و کلام، تبحّر داشت و در عصر خویش، شیخ معتزلیان بود و آنان وى را قاضى‌القضاة مى‌گفتند و جز وى کسى را بدین لقب نمى‌خواندند[٦٥] وى مثل حلقه‌ى اخیر، اعتزالى خالص است که بعد از جریان اعتزالى وارد تشیع شد، همانند معتزله‌ى بغداد که قبلاً چنین شده بود[٦٦] قاضى عبدالجبار نه تنها یکى از بزرگان معتزله در عصر خودش و بالاترین آنها از نظر مقام و فکر و تألیف، بلکه یکى از بزرگترین شخصیت‌هاى قرن چهارم و پنجم هجرى است که پشتوانه عظیمى براى مذهب بود و اصول آن را استوار ساخت و از آن دفاع کرد[٦٧]
یکى از کسانى که صاحب بن عباد در حق او نیکى بسیار کرد، قاضى عبدالجبار بود[٦٨] مراتب علم، فضل و کمال وى مورد تصدیق و اذعان صاحب بن عباد بوده و به امر آن وزیر در سال ٣٦٠هجرى از بغداد به رى آمد و به وظایف تدریس، قیام نمود و در تمامى سرزمین رى قاضى‌القضاة بوده است[٦٩] از اهمّیّت علمى وى، آنکه صاحب گوید: وى اعلم‌ترین اهل زمین در زمان خود مى‌باشد[٧٠]
وى در ابتداى امر، اشعرى و از نظر فقهى، پیرو فقه شافعى بود و بعدا به معتزله گروید[٧١] دوره‌اى که قاضى عبدالجبار در آن زندگى مى‌کرد، مصادف با حاکمیت آل‌بویه در عراق و فارس و خوزستان است. صاحب بن عباد از وى دعوت کرد و منصب قضاوت را به وى داد و این منصب، شبیه وزارت دادگسترى در زمان ما است[٧٢] صاحب کسى نزد استادش ابوعبداللّه‌ بصرى فرستاد تا فردى را که داراى علم و عمل مناسب در مذهبش (معتزله) باشد؛ براى او بفرستد. ابوعبداللّه‌، ابتدا ابااسحاق النصیبى را به خاطر شرافت اخلاق و عمل نزد صاحب فرستاد و چون موافق نبود، قاضى عبدالجبار را نزد وى فرستاد[٧٣]
زمانى که صاحب بن عباد از جهان رخت برکشید، قاضى عبدالجبار گفت: بر او رحمة‌اللّه‌ نگویید، زیرا بدون آنکه، آشکارا توبه کرده باشد از دنیا رفته است و این سخن را دلیل بر بى‌وفایى قاضى، گفته‌اند[٧٤] پس فخروالدوله، (امیر بویهى) اموال قاضى عبدالجبار را مصادره نمود و در این مصادره، هزار طیلسان و جامه‌ى پشمین گرانبها به فروش رفت[٧٥] ایشان از فحول علماى عامه مى‌باشد و در زمان خود، رئیس معتزله بوده و مصنّفات بسیارى در مذهب اعتزال و تمامى فنون دیگر به وى منسوب است و اقوال مختلفه‌ى او در کتب مختلف به خصوص در کلام و اصول فقه نقل شده است[٧٦]
تألیفات قاضى عبدالجبار همدانى
آثار فراوانى در علوم و فنون مختلف به وى منسوب است که بر چند نوع اند: الف) نوعى که در زمینه‌ى کلام و مسائل کلامى است: ١. کتاب الدواعى و الصوارف؛ ٢. کتاب الخلاف و الوفاق؛ ٣. الخاطر؛ ٤. الاعتماد؛ ٥. المنع و التمانع؛ ٦. کتاب مایجوز فیه التزاید و ما لایجوز.
ب) او امالى بسیار دارد که از آن جمله‌اند: ١. المغنى؛ ٢. الفعل والفاعل؛ ٣. المبسوط؛ ٤. المحیط؛ ٥. الحکمه و الحکیم؛ ٦. شرح الاصول الخمسه.
ج) در اصول فقه: ١. الملل و شرح‌ها؛ ٢. دافع الاوهام؛ ٣. ریاضة الافهام؛ ٤. النهایه؛ ٥. العمد؛ ٦. شرح العمد.
د) کتبى در ردّ بر مخالفان دارد: ١. نقض اللمع؛ ٢. نقض الامامه.
ه) از جمله کتب او در پاسخ مسائلى است که از دور و نزدیک به او مى‌رسیده که عبارتند از: ١. الرازیات؛ ٢. العسکریات؛ ٣. القاشانیات؛ ٤. الخوارزمیات؛ ٥. النیسابوریات[٧٧]
و) در علم طریقت: ١. آداب القرآن؛ ٢. المواعظ؛ ٣. تکمله الاحکام[٧٨]
از دیگر آثار او مى‌توان الخلاف بین الشیخین (ابوعلى و ابوهاشم)، نصیحه المتفقهه (مواعظ)، تنزیه القرآن عن المطاعن، تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد، طبقات المعتزله، رساله فى علم الکیمیاء، مسأله فى الغیبه، الفصول فى معانى جوهره الاصول، الکواکب الزهره، المکلل بفرائد معانى المفصل، الشافیه شرح الکافیه، تاج علوم الادب فى قانون کلام العرب، القائد و شرحها در الفوائد و... را نام برد[٧٩]
اساتید و شاگردان قاضى عبدالجبار
ایشان کلام را از محضر ابى‌اسحاق ابراهیم عیّاش و ابوعبداللّه‌ الحسین بن على بصرى، حدیث را از ابراهیم بن سلمه بن قطان، عبدالرحمن بن حمدان الجلاب، عبداللّه‌ بن جعفر بن فارسى و الزبیر بن عبدالواحد اسدآبادى آموخت[٨٠] از معروف‌ترین شاگردان وى مى‌توان، احمد بن حسین آملى، ابوالقاسم على بن حسین، ابو رشید سعید نیشابورى، یوسف عبدالسلام قزوینى، ابوالحسین محمد بن على بصرى، ابوالقاسم اسماعیل بستى، ابوحامد احمد بن محمد بخارى و احمد بن متّویه را نام برد[٨١] ابن مرتضى در کتاب المنیه و الامل، قاضى عبدالجبار را در طبقه‌ى یازدهم معتزله و شاگردان وى را در طبقه‌ى دوازدهم ذکر مى‌کند.
بحث امامت در نظر قاضى عبدالجبار
از آنجا که قاضى عبدالجبار مهم‌ترین چهره‌ى فرقه معتزله از نظر تدوین آثار در زمینه‌هاى مختلف به خصوص در زمینه‌ى کلام معتزلى مى‌باشد به بحث امامت در اندیشه سیاسى قاضى عبدالجبار مى‌پردازیم. بحث امامت، بحثى واجب در میان فِرَق مسلمین است که در اندیشه‌ى سیاسى قاضى در پنج فصل بررسى مى‌شود. ١. در حقیقت امام. ٢. ضرورت وجود امام. ٣. صفات امام. ٤. طرق امامت. ٥. تعیین امام.
١. در حقیقت امام
حقیقت امام، این است که بر دیگر آحاد جامعه مقدم باشد و در شرع حق، اسمى است که داراى ولایت است و حق تصرّف در امور مردم را دارد[٨٢] کلمه‌ى امام در زبان عربى به معناى کسى است که مردم به او بگرایند و از او تبعیت و اخذ دستور کنند و راه را نیز به همین مناسبت امام مى‌گویند، زیرا مردم به سمت آن مى‌گرایند و در رسیدن به مقصد، آن را پیروى مى‌کنند و در اصطلاح امامت، ریاست بر عامه است در امور دین و دنیا به نیابت از حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌و‌آله [٨٣] عموم فِرَق اسلامى، غیر از یک فرقه از خوارج و دو نفر از رؤساى معتزله، امامت را واجب مى‌دانستند. فرقه‌ى نجدات از خوارج مى‌گفتند: اصلاً امامت واجب نیست؛ مردم خود باید در راه حق و به حکم قرآن با یکدیگر معامله کنند. ابوبکر اصم از قدماى معتزله مى‌گفت: در مواقعى که عدل و انصاف بین مردم حاکم است به وجود امام احتیاجى نیست، تنها زمانى که ظلم بروز کند، امامت واجب مى‌شود. هشام فوطى یکى دیگر از سران معتزله و معاصر با مأمون عباسى بود که برخلاف اصم، عقیده داشت؛ امامت در موقع حکومت عدل در بین مردم واجب است تا امام شرایع الهى را اظهار نماید. در موقع ظهور ظلم، ممکن است که ظلم کنندگان از او اطاعت نکنند و وجود او موجب افزایش فتنه شود[٨٤] فرقه‌ى امامیه، امامت را از اصول دین مى‌شمارند، ولى دیگر فِرَق اسلامى آن را در زمره‌ى فروع دین به شمار مى‌آورند.
٢. در ضرورت وجود امام
امامت براى این است که به عنوان رهبر و راه‌نما در میان مردم باشد. ستمکار را از ستم و متجاوز را از تجاوز باز دارد، حق مظلوم را از ظالم بستاند و ایشان را با احکام عقلى و وظایف دینى آشنا سازد. از مفاسدى که موجب اختلال امور زندگى و قبایحى که به خسران اخروى منتهى مى‌شود، باز دارد و ترس از بازخواست او، مردم را به حقیقت نزدیک‌تر و از فساد دورتر مى‌کند. وجودِ امام براى اجراى احکام شرعى، مثل اقامه‌ى حد و حدود مرزها، چگونگى پرداخت مالیات، برپایى سپاه، دفاع از سرزمین، دفع خطر احتمالى و مبارزه با هر گونه تهاجم خارجى، تشویق مردم به حفاظت از مرزها و ترغیب آنها براى شرکت در جنگ و جهاد و... ضرورى است[٨٥]
٣. در مورد صفات امام
اثبات امامت، شرعى است و اوصافش نیز باید شرعى باشد و نسبت به آنچه که به وى واگذار شده عالم باشد[٨٦] مقدم در فضل و از قریش باشد؛ مثل ابوبکر که در روز سقیفه، گفت از قریش است و کسى آن را انکار نکرد[٨٧] هر کس که به امامت، انتخاب مى‌شود باید عادل باشد و امامت فاسق جایز نیست. باید آزاد باشد که بتواند در آن چیزى که به وى واگذار شده است؛ تصرّف کند. عاقل باشد براى اینکه نسبت به امرى که تصمیم مى‌گیرد، آگاهى و شناخت داشته باشد. مسلمان باشد، براى اینکه امامت کافر صحیح نیست. باید حقوق مردم را به پا دارد و حدود، احکام، انصاف و اخذ اموال و قرار دادن آن در جایگاه خود و امر به معروف و نهى از منکر از دیگر صفات وى مى‌باشد[٨٨]
امام، باید عالم به احکام و شرایع باشد و جایز نیست که امامت در غیر قریش باشد[٨٩] نیازى نیست که امام، حافظ یا فقیه باشد، بلکه مى‌تواند از حافظان و فقها بهره گیرد. اوباید قائل به توحید، عالم به نبوت و پیامبرى، داراى ورع و تقوا باشد و مورد اطمینان و موثق باشد. در مقابل مشکلات و سختى‌ها جزع و فزع به خود راه ندهد و داراى قوّت قلب و ثبات در امور باشد[٩٠] درباره‌ى تعداد امام در آن واحد، عدّه‌اى وجود بیش از یک امام را در یک زمان صحیح نمى‌دانستند. جمعى دیگر معتقد بودند، باید در آن واحد دو امام باشد؛ یکى ناطق و دیگرى صامت و چون امام ناطق وفات کرد، امام صامت، جاى او را بگیرد، عده‌اى دیگر حتى وجود سه امام را در یک زمان جایز مى‌دانستند[٩١] قاضى عبدالجبار، قائل به وجوب یک امام در یک زمان مى‌باشد.
او بیان مى‌کند که بعد از بیعت با ابوبکر، عباس و ابوسفیان از حضرت على علیه‌السلام خواستند تا با وى بیعت کنند، ولى حضرت على علیه‌السلام نپذیرفت چون معتقد بود که جماعت مسلمین دچار پراکندگى و تشتت مى‌گردد. یا عمر، شوراى شش نفره‌اى را تعیین کرد که یک نفر را به عنوان امام تعیین کنند تا بعد از فوت وى، دعوا و منازعه‌اى در این مورد وجود نداشته باشد[٩٢]
٤. طرق امامت
وى بهترین طریقه‌ى امامت را امامت به طریقه‌ى اجماع مى‌داند، مانند: امامت ابوبکر و حضرت على علیه‌السلام . بعد از آن، امامت را از طریق نص مى‌داند مانند انتخاب عُمر از سوى ابوبکر و نیز از طریق شوراى اهل حل و عقد مانند انتخاب عثمان، توسط شوراى شش نفره[٩٣]
٥. تعیین امام
شیعه به این مسئله معتقد است که امامت از مهم‌ترین مسائل دینى است و پیامبر نمى‌تواند در حیات خود به چنین مسئله‌اى بى‌توجّه باشد و امور دینى و دنیوى مسلمین و دفاع از اسلام را بدون تعیین جانشینى مبهم گذاشته باشد، بلکه برخلاف این تصور، آن حضرت، پسر عمّ خود، حضرت على بن ابى‌طالب را در حیات خویش صریحا به این مقام تعیین و منصوب کرده و این جماعت را اهل نص مى‌گویند و امامیه، کیسانیه و اسماعلیه جزء این دسته‌اند[٩٤] در نزد معتزله، امام بعد از پیامبر، ابوبکر مى‌باشد که عموم مسلمین و یا جمعیت کثیرى از آنان به اتّفاق و اختیار بر امامت وى، اجماع کردند و بعد از وى، عمر که از طریق نص امام قبل از خودش، یعنى ابوبکر انتخاب شد. در مورد عثمان از طریق شوراى اهل حل و عقد و در مورد انتخاب حضرت على علیه‌السلام نیز اجماع، حاصل شد. بعد از خلفاى راشدین هر کس که به اخلاق، سیره و روش آنها مقیّد باشد، امام مى‌شمرند. معتزله، شخصى چون عمربن عبدالعزیز را پیرو خلفاى راشدین مى‌دانند. قاضى عبدالجبار بعد از حضرت على علیه‌السلام از حسنین (امام حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام ) به عنوان امام نام مى‌برد[٩٥] آیا جایز است که زمان از امام خالى باشد؟ قاضى عبدالجبار در این مورد گوید: جایز نیست علم به حاجت امام، عقلى باشد، بلکه باید شرعى باشد و جایز نیست که زمان از امام، خالى باشد. در مورد امور دنیوى باید امام باشد، ولى در مورد تکالیف عقلى و سمعى جایز نیست[٩٦]
مشروعیت خلفاى راشدین از نظر قاضى عبدالجبار
او به امامت ابوبکر اعتقاد دارد و گوید که مسلمانان وى را به عنوان امام انتخاب کردند. عدم حضور حضرت على علیه‌السلام را در میان مردم به عنوان مخالف نمى‌شناسد و مى‌گوید: چگونه ممکن است که حضرت على مخالف باشد و در آغازین روزهاى خلافت ابوبکر در جنگ‌هاى رده شرکت کند و گفته‌ى ابوسفیان را مبنى بر بیعت با ایشان رد کند[٩٧] معلوم نیست، چرا وى معتقد است که حضرت على در جنگ‌هاى رده شرکت کرد و این در حالى است که حضرت على علیه‌السلام در جنگ‌هاى رده حضور نداشت.
در مورد عُمر، مى‌گوید: همان خصوصیاتى که ابوبکر براى امامت داشت، عمر نیز داشت. در اثبات امامت عمر، مى‌گوید: ابوبکر ورقه‌اى نوشت و آن را به دست عثمان داد که در آن ورقه، عمر را به جانشینى خود معرفى کرده بود بدین ترتیب، عمر از طریق نص انتخاب شد و در آن اهتمام وى به دین و مسلمین بود[٩٨]
در مورد عثمان، مى‌گوید: عثمان از بزرگترین مردان صدر اسلام بود و فضائل و مقامات وى مشهور است. اگر او فرد خوبى نبود، دو تا از دختران پیامبر را نمى‌گرفت. او ثروتى عظیم داشت که آن را انفاق کرد. در جهت تجهیز سپاه، اموال خود را مى‌داد و از طریق شوراى حل و عقد انتخاب شد[٩٩] در مورد امامت حضرت على علیه‌السلام مى‌گوید، امامت حضرت على علیه‌السلام از طریق اجماع، صورت گرفته است و در اثبات امامت وى مى‌گوید: جماعت زیادى از روى رضا و رغبت با وى بیعت کردند و براى خلافت و انتخاب وى، مردم در مسجد با او بیعت کردند[١٠٠] بیعت‌کنندگان بزرگى چون عمار و مقداد و... با وى بیعت کردند که همین امر براى انتخاب وى کافى است[١٠١]
امامت فاضل و مفضول از دیدگاه قاضى عبدالجبار
به عقیده‌ى شیعه‌ى امامیّه، امام باید فاضل‌ترین مردم زمان خود باشد، ولى زیدیه و بیشتر معتزله با این عقیده موافق نیستند و مى‌گویند: همان‌طور که ممکن است در میان رعیتِ یک پادشاه کسى پیدا شود که از او بهتر و فاضل‌تر باشد، در میان اتباع امام هم، وجود همین کیفیت امکان دارد؛ به همین جهت امامت مفضول اشکالى ندارد، چنانکه عده‌اى از معتزله به ویژه معتزله‌ى بغداد با اینکه حضرت على بن ابى‌طالب را از ابوبکر، فاضل‌تر مى‌دانستند، باز امامت ابوبکر را که به اصطلاح نسبت به حضرت على بن ابى‌طالب، مفضول محسوب مى‌شود، صحیح مى‌شمردند[١٠٢]
متقدّمین معتزله معتقدند که افضل مردم بعد از رسول اللّه‌ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، ابوبکر، عمر، عثمان و سپس على علیه‌السلام مى‌باشد، به جز واصل بن عطا، که معتقد است، على علیه‌السلام با فضیلت‌تر از عثمان است و به همین دلیل وى را شیعه نامیده‌اند. ابوعلى و ابوهاشم در مورد آن توقف کرده‌اند. ابوعبداللّه‌ بصرى معتقد است، بعد از رسول اللّه‌ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، على علیه‌السلام و سپس ابوبکر، عمر و عثمان با فضیلت هستند. قاضى عبدالجبار نیز به فاضل بودن على علیه‌السلام اعتقاد دارد، ولى معتقد است که در بحث امامت باید امامت مفضول بر فاضل را رعایت کرد[١٠٣]
یکى از شروطى که امامیّه در مبحث امامت به آن معتقدند، بحث عصمت امام است. آنها معتقدند که امام على علیه‌السلام معصوم است و بعد از او یازده امام که از نسل وى هستند، معصوم مى‌باشند. قاضى عبدالجبار به بحث عصمت امام توجهى ندارد. معتزله فقط عصمت را در مورد پیامبران قبول دارند و آن بدین گونه است که گناهان کبیره را از پیامبران مبرّا دانسته، ولى گناهان صغیره را جایز شمرده‌اند[١٠٤]
دیدگاه قاضى عبدالجبار در مورد مخالفین حضرت على علیه‌السلام
قاضى عبدالجبار، محاربه‌ى اصحاب جمل را خطا مى‌شمرد؛ چون معتقد است که آنها بر ضدّ امام، به بهانه‌ى خون‌خواهى قتل عثمان به پا خاستند[١٠٥] این بهانه تنها به دلیل نقض بیعت آنها بود؛ زیرا آنها قبلاً با امام بیعت کرده بودند و بسیارى از آنها مثل طلحه و زبیر، خود از شورشیانى بودند که در قتل عثمان دست داشتند.
او کار قاعدین را نمى‌پسندد، ولى مى‌گوید: آنها بعدا توبه کردند[١٠٦] زیرا امام از آنها خواست که در جنگ جمل، وى را همراهى کنند، ولى آنها بهانه‌هایى آوردند و امام را در جنگ جمل همراهى نکردند.
وى معاویه را یاغى مى‌شمرد[١٠٧] در این مورد حدیثى از پیامبر است که به عماریاسر فرمود: همانا تو را گروه یاغى مى‌کشند. در جنگ صفین، معاویه مى‌خواست، حیله و تزویر به کار ببرد، بنابراین گفت: هر کس که عمار را به جنگ آورده است، وى کشنده‌ى عمار است که امام على علیه‌السلام فرمود: پس آیا کشنده حمزه و... پیامبر بوده است؟ وى هر سه جنگ امام على با مخالفین را بر حق شمرده و در این مورد حدیثى از پیامبر را نقل مى‌کند که به حضرت على فرمود: «انک ستقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین»[١٠٨]
مى‌توان چنین گفت که قاضى عبدالجبار، حرکت مخالفین امام على علیه‌السلام را که به قصد ثروت، طمع و شهوت، شکل گرفته بود، نادرست مى‌شمرد و حرکت قاعدین را به سبب نداشتن بینش سیاسى که موجب شد، امام را حمایت نکنند، محکوم مى‌کند.
مناظره‌ى قاضى عبدالجبار با شیخ مفید
گویند، چون شیخ مفید از وطن خود، عکبرى به بغداد آمد، روزى در مجلس درس قاضى عبدالجبار معتزلى که مملو از علماى فِرَق بوده، حاضر و در پایین مجلس نشست. پس از اجازه گرفتن، صحت حدیث غدیر را تفسیر نمود، بعد از تصدیق قاضى، معنى مولى را که در آن حدیث است، پرسید. قاضى گفت: به معنى اولى است. شیخ گفت: پس این اختلاف شیعى و سنّى در تعیین امام براى چیست؟ قاضى گفت: خلافت ابوبکر، درایت است و حدیث غدیر روایت و مرد عاقل، درایت را به جهت روایت ترک نکند. شیخ صحّت و سقم این حدیث شریف نبوى «یا على حَربُکَ حَرْبى و سلمکَ سلمى» را استسفار نمود، قاضى، صحّت آن را نیز تصدیق نمود. شیخ، وضعیت اصحاب جمل را که با حضرت على علیه‌السلام جنگ کردند، استکشاف نمود، قاضى گفت: که ایشان توبه کردند. شیخ گفت: حرب ایشان، درایت است و توبه روایت. پس قاضى ساکت شد. بعد از آگاهى از اسم شیخ، برخاسته و شیخ را در جاى خودش نشانید و گفت: أنت المفید حقا. علماى حاضر مجلس شگفت زده شدند. قاضى گفت: اینک از جواب او درمانده‌ایم، شما جوابش بگویید تا برخیزد و باز در مقام قبلى خود بنشیند[١٠٩]
این قضیه به گوش عضدالدوله‌ى دیلمى رسید به دلیل اظهار قدردانى از خدمت دینى آن عالم ربّانى، یک غلام و یک جبه و دستار نیکو و یک مرکب خاص با زین و لجام زرّین و صد دینار زر خلعتى که هر دینارش معادل ده دینار معمولى بوده به شیخ بخشید و بعد از این قضیه، شیخ به لقب مفید معروف و مشهور گردید[١١٠]
٨. صاحب بن عباد طالقانى
ابوالقاسم اسماعیل بن عباد بن عباس در سال ٣٢٦هجرى در طالقان از نواحى قزوین متولّد شد[١١١] بعدها در اصفهان و سرانجام در رى سکونت گزید و در سال ٣٨٥هجرى در رى چشم از جهان فرو بست[١١٢] صاحب بن عباد، اعتزال را از پدرش حسن بن عباد بن عباس، فرا گرفت و همواره مردم را بدان، فرا مى‌خواند و در انتشار آن مى‌کوشید و مناصب والا را به ایشان مى‌سپرد، اموال زیادى به آنها مى‌بخشید و رى در زمان او براى معتزله، مانند بغداد در عهد مأمون و معتصم بود و صاحب براى ایشان مثل احمد بن أبى دؤاد بود[١١٣] صاحب، نخست مکتب‌دار یک ده بود، سپس به کاتبى پرداخت و آنگاه مراتب و مدارج ترقى را به سرعت پیمود تا به وزارت رسید و به سبب مصاحبت با مؤیدالدوله یا ابوالفضل بن عمید، صاحب خوانده شد[١١٤] صاحب سالها نزد ابن عمید درس وزارت آموخت؛ از این رو بلافاصله پس از او به وزارت مؤیدالدوله رسید و در علم دوستى و ادب‌پرورى، گوى سبقت را از وزیر پیشین در ربود[١١٥] وى مجالس خود را همواره به وجود ادیبان و زبان آوران مى‌آراست و حکمت، پزشکى و ریاضیات را مى‌ستود و خود رساله‌ى نیکو در طب نوشت[١١٦]
صاحب براى علاقمندان علم و دانش، کتابخانه‌اى بزرگ به وجود آورد که بالغ بر ١١٧هزار جلد کتاب داشت و بر دوش چهارصد شتر، حمل و نقل مى‌شد و فهرست آن به ده مجلد مى‌رسید[١١٧]
بخش عظیمى از آن کتابخانه که بیشتر حاوى آثار کلامى، فلسفى و نجومى معتزلیان بود به دنبال یورش محمود غزنوى به رى و به فرمان وى به آتش کشیده شد[١١٨] ابن عباد در سال ٣٤٧هجرى مؤیدالدوله، پسر رکن‌الدوله را تا بغداد همراهى کرد و هنگامى که رکن‌الدوله در سال ٣٦٦هجرى درگذشت و مؤیدالدوله بر جاى او نشست، صاحب، مقام کاتبى یافت و نزد ابوالفتح بن العمید که وزیر بود، خدمت کرد. مؤیدالدوله در مقام «شریک دوم» برادر قدرتمندش عضدالدوله که اداره‌ى ولایت عراق را به دست گرفته بود در رى و اصفهان حاکم بود. پس از خلع ابوالفتح بن عمید از مقام وزارت و اعدام وى، ابن عباد جانشین وى شد[١١٩] وى در علم، فضیلت، فهم و فطانت یگانه‌ى روزگار بود و در اصابت رأى و تدبیر، اضائت خاطر و صفاى ضمیر، سرآمد وزراى کفایت آثار بود[١٢٠] چون مؤیدالدوله وفات یافت، ارکان دولت و اعیان حضرت با یکدیگر مشورت کردند که کدام یک از اولاد بویه را قائم مقام گردانند. صاحب گفت: هیچ یک از ملوک دیلم، مستحق سلطنت نیست، مگر فخرالدوله، فخرالدوله در ماه رمضان سال ٣٧٣هجرى به مملکت رى رسیده بر تخت سلطنت تکیه زد و منصب وزارت را به صاحب بن عباد واگذار کرد[١٢١]
صاحب در دربار آل‌بویه به مرتبه‌اى از اقتدار رسید که شاهزادگان، امیران و سرلشکران چون پیش او مى‌آمدند، زمین را بوسه مى‌زدند. ایشان فردى معتزلى بود و یکى از مدافعان اصیل اعتزال بود که خود دستور تشکیل جلسات مناظره را مى‌داد و در مورد خلق قرآن، مناظره مى‌کردند. اگر معتزله توانست به اقتدار ممکن در دولت آل‌بویه برسد، تنها به لطف اعتبار صاحب بن عباد بود. ابن عباد، جاى پدرش را گرفت و به کلام معتزلى جلب شد. اثرى از پدر به نام فى احکام القرآن که در آن از آئین معتزله دفاع شده بود با اجازه‌ى پدر به پسر منتقل شد. ابن عباد مانند پدرش به تشیع گرایش داشت و ظاهرا پیرو مذهب زیدى بود. صاحب در یکى از آثارش مشهور به الامامه، فضایل على علیه‌السلام را بر مى‌شمارد و در عین حال، بر مشروعیت گذشتگان نیز صحه مى‌گذارد و این موضعى است که معمولاً حاکى از گرایش به مذهب زیدى است[١٢٢] به غیر از ابوحیان توحیدى که وى را آماج حَملات کنایه‌آمیز قرار داده، بقیه‌ى دانشمندان و علماى آن عصر وى را ستوده‌اند. صاحب بن عباد، نقش بسیار مؤثرى در پیش برد مذهب معتزله ایفا نمود. وى گروهى به نام دعات تشکیل داده بود که به این گروه امر کرد که در بازارها تردد کنند و اعتزال را براى بقال، عطار و خبّاز،... تحسین کنند[١٢٣] از دیگر کارهاى مهم وى در پیش برد مذهب اعتزال، آن بود که مهم‌ترین شخصیت معتزلى آن عصر، یعنى قاضى عبدالجبار را به رى فرا خواند و او را گرامى داشت و قضاوت رى و اعمال آن را به وى واگذار کرد و وى به عنوان قاضى‌القضاة مشهور گردید. صاحب در امور حکومتى و لشکرکشى نیز تبحّرى خاص داشت. او سردار سپاه بود و به سال ٣٧٧هجرى با سپاهى به جنگ طبرستان رفت و قلعه‌ها را فتح کرد و کارها را نظم داد[١٢٤] با تکیه به قدرت وى معتزله توانستند، پس از شرایط سختى که متوکّل بر آنان اعمال کرده بود، دوباره مذهب اعتزالى را رسمیت بخشند. در تمام دوران حکومت آل بویه جریان اعتزالى از اهمیت خاصى برخوردار بود و آئین کلامى در این دوره، معتزلى بود. امراء آل بویه اهمیت زیادى براى وى قائل بودند. عضدالدوله نسبت به صاحب بن عباد که تقریبا با او هم سن بود، احترام زیادى قائل مى‌شد؛ زیرا صاحب، گذشته از مقام وزارت از دانشمندان بنام زمان خود محسوب مى‌شد و مدتى جزو ندیمان عضدالدوله بود. هنگامى که صاحب در سال ٣٧٠هجرى در آن وقت که عضدالدوله در همدان بود از طرف مؤیدالدوله به دیدن او آمد، عضدالدوله تا فاصله‌ى دورى از شهر به استقبال او شتافت و در احترام و بزرگداشت وى مبالغه کرد. عضدالدوله به اطرافیان و امیران عالیقدر خود دستور داد که در رعایت احترام او بکوشند[١٢٥]
او که از لحاظ حسن و تدبیر و درایت کم‌نظیر بود، در مقام وزارت مؤیدالدوله و فخرالدوله را طورى اداره مى‌کرد که آنان نسبت به او، احترام فوق العاده‌اى در خود احساس مى‌کردند. به همین دلیل بدون مشورت با وى و موافقت او هیچ کارى را انجام نمى‌دادند. صاحب در امور جنگى، لشکرکشى و تدبیر سپاه نیز چنان مهارت و کاردانى از خود نشان داد که موجب تعجب همگان مى‌شد. کمتر اتّفاق مى‌افتاد که در جنگى شکست بخورد و در زمان فخرالدوله، پنجاه قلعه را فتح کرد و جزء متصرفات وى قرار داد[١٢٦] او در زمینه‌ى کتابت و انشاء مهارت خاصى داشت و ادب، شعر و ترسل را از ابن عمید، آموخت و اکثر آثار وى بر پایه‌ى اعتقاد ایشان به عقاید معتزله نوشته شده است.
نتیجه
بعد از اینکه متوکّل به خلافت رسید و معتزله را مورد تعقیب، آزار و اذیّت قرار داد، اعتقاد و نظر عامه بر آن بود که معتزله بار دیگر نتوانند به حیات فکرى و اجتماعى خود ادامه دهند. اما این جریان فکرى در قرن چهارم هجرى در پرتو حمایت دولت شیعى آل‌بویه تجدید حیات دیگرى یافت.
در این عهد، مشاهیرى چون ابوعلى و ابوهاشم جبّائى و قاضى عبدالجبار همدانى با تربیت شاگردان و تدوین آثار، نقش مهمى در تبلیغ و تشویق این مکتب ایفا نمودند. قاضى عبدالجبار در این عهد، آثار فراوانى در جهت اثبات مکتب اعتزال از خود بر جاى گذاشت که عقاید کلامى وى به خصوص در دو کتاب شرح اصول خمسه و المغنى نمودار است.
صاحب بن عباد طالقانى که وزیر دو تن از امراى بویهى بود نیز حمایت فراوانى از این مکتب نمود و در واقع مى‌توان گفت که با حمایت وى آراء و عقاید معتزله در نقاط مختلف منتشر گردید.

پی نوشت ها:
[١] ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، ج ١٤، قم، منشورات الشریف الرضى، ١٣٦٤، ص ٢٦٧.
[٢] على سامى النشار، فرق و طبقات المعتزله، مصر، دارالمطبوعات الجامعیه، ١٩٧٢، ص٨٥.
[٣] همان، ص ٢١٠.
[٤] خیرالدین الزرکلى، الاعلام، ج ١، بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩، ص ١٢٧.
[٥] عبدالرحمن بدوى، تاریخ اندیشه‌هاى کلامى در اسلام، ج ١، حسین صابرى، مشهد، آستان قدس، ١٣٧٤، ص ٣١٤.
[٦] ابن خلکان، پیشین، ص ٢٦٩.
[٧] احمد بن یحیى بن المرتضى، طبقات المعتزله، بیروت، منشورات دارالمکتبة الحیاه، بى تا، ص ٨٠.
[٨] همان.
[٩] همان، ص ٧١.
[١٠] زهدى حسن جاراللّه‌، المعتزله، مطبعه قاهره، ١٣٦٦ ق، ص ١٤٩.
[١١] محمد بن احمد بن عثمان الذهبى، تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، ج ٢٠، بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤١٥، ص ١٢٧.
[١٢] ابن مرتضى، پیشین، ص ٨٢.
[١٣] رشید الخیون، معتزله البصره و البغداد، لندن، دارالحکمه، ١٩٩٧ م، ص ٢١٠.
[١٤] ابن مرتضى، پیشین.
[١٥] همان، ص ٩٩.
[١٦]همان، ص ١٠١.
[١٧] ابن حجر عسقلانى، لسان المیزان، ج ٦، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٤١٦، ص٣٢٠.
[١٨] همان.
[١٩] ابن خلکان، پیشین، ج ٤، ص ٢٦٨.
[٢٠]خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ١١، قاهره، دارالفکر، بى تا، ص ٥٥.
[٢١] ابن خلکان، پیشین، ج ٣، ص ٢٨١.
[٢٢] على سامى النشار، پیشین، ص ٨٦.
[٢٣] میرزامحمدعلى مدرس تبریزى، ریحانة الادب، ج ١، تبریز، شفق، بى تا، ص ٣٩١.
[٢٤] ابن مرتضى، پیشین، ص ٩٦.
[٢٥] همان.
[٢٦] همان.
[٢٧] همان.
[٢٨] همان.
[٢٩] همان، ص ١٠٦ـ١١٠.
[٣٠] ابن ندیم، الفهرست فى اخبار العلماء المصنفین من القدماء و المحدثین و اسماء کتبهم، تهران، مروى، ١٣٩١، ص ٢٢٢.
[٣١] عبدالقاهر بغدادى، الفَرق بین الفِرق، قاهره، بى نا، ١٩٨٤ م، ص ١١٣.
[٣٢] ابن مرتضى، پیشین، ص ٩٤.
[٣٣] همان.
[٣٤] عبدالرحمن بدوى، پیشین، ص ٣٧٠.
[٣٥] عبدالقاهر بغدادى، پیشین، ص ١٨٤.
[٣٦] عبدالرحمن بدوى، پیشین، ص ٣٧٢.
[٣٧] محمد بن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، ج ١، قاهره، مطبعه حجازى، ١٣٦٨، ص١٠٣.
[٣٨] همان.
[٣٩] على سامى النشار، پیشین، ص ٢١٨.
[٤٠] ابن ندیم، پیشین، ص ٢١٩.
[٤١]خیرالدین الزرکلى، پیشین، ج ٤، ص ٦٥.
[٤٢] على اکبر دهخدا، لغت نامه، ج ١١، تهران، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ١٣٧٣، ص١٦٢٢٥.
[٤٣] زهدى حسن جاراللّه‌، پیشین، ص ١٥٣.
[٤٤] ابوالعباس نجاشى، الرجال، قم، بى نا، ١٤٠٧ ق، ص ٢٦٧.
[٤٥] ابن ندیم، پیشین، ص ٢٤٥.
[٤٦] على اکبر ضیائى، «ابن اخشید»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٢، موسوى بجنوردى، تهران، نشر دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ١٣٧١، ص ٧٢.
[٤٧] ابن ندیم، پیشین، ص ٢٤٥.
[٤٨] همان، ص ٢٤٦.
[٤٩] همان، ص ٢٤٧.
[٥٠]ابن ندیم، پیشین، ص ٢٢٢.
[٥١] ابن مرتضى، پیشین، ص ١٠٦.
[٥٢] یکى از سران معتزله که در سال ٣٢٦ فوت کرد و فرقه اخشیدیه به وى منسوب است.
[٥٣] جوئل کرمر، احیاى فرهنگى در عهد آل بویه، محمد سعید حنایى کاشانى، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٧٥، ص ٢٥٥.
[٥٤] على سامى النشار، پیشین، ص ٢٢٢.
[٥٥] ابن ندیم، پیشین، ص ٢٢٢.
[٥٦] ابن خلکان، پیشین، ج ٤، ص ٢٨١.
[٥٧] ابن حجر عسقلانى، پیشین، ج ٥، ص ٣٦.
[٥٨] همان، ص ٨٧.
[٥٩] همان، ص ٣٣٩.
[٦٠] قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، قاهره، مکتبة وهبه، ١٩٦٥.
[٦١] الزرکلى، پیشین، ج ٣، ص ٢٧٣.
[٦٢] خطیب بغدادى، پیشین، ج ١١، ص ١١٣.
[٦٣] ابى الفلاح عبدالحى بن العماد الحنبلى، شذرات الذهب، ج ٣، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بى تا، ص ٢٠ و صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدى، الوافى بالوفیات، ج ١٨، بیروت، بى تا، ١٤١١، ص ٣١.
[٦٤] ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ٨، بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٤٠٧ ه .ق، ص ١٤٢.
[٦٥] الزرکلى، پیشین، ج ٣، ص ٢٧٣.
[٦٦] احمد محمود صبحى، فى علم الکلام، ج ١، بیروت، دارالنهضة العربیه، ١٤٠٥، ص٣٣٢.
[٦٧] محمدصالح محمدالسید، الخیر و الشر عند قاضى عبدالجبار، مصر، دارقباء، ١٩٩٨، ص١٠.
[٦٨] ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ٣، عبدالمحمد آیتى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦، ص ٢٧٣.
[٦٩] میرزامحمدعلى مدرس تبریزى، پیشین، ج ٤، ص ٤١٥.
[٧٠] احمد محمود صبحى، پیشین، ص ٣٣٢.
[٧١] قاضى عبدالجبار، پیشین، مقدمه.
[٧٢] محمدصالح محمدالسید، پیشین، ص ١١.
[٧٣] صفدى، پیشین، ج ١٨، ص ٣١.
[٧٤] ابن خلدون، پیشین، ج ٣، ص ٦٧٣.
[٧٥] همان.
[٧٦] میرزامحمدعلى مدرس تبریزى، پیشین، ج ١٤، ص ٤١٥.
[٧٧] على سامى النشار، پیشین، ص ٦.
[٧٨] محمدصالح محمدالسید، پیشین، ص ١٢.
[٧٩] همان.
[٨٠] همان.
[٨١] قاضى عبدالجبار، پیشین، مقدمه.
[٨٢] همان، ص ٧٥٠.
[٨٣] همان.
[٨٤] عباس اقبال، خاندان نوبختى، تهران، کتابخانه طهورى، ١٣٤٥، ص ٥٤.
[٨٥] قاضى عبدالجبار، پیشین، ص ٧٥٢.
[٨٦] قاضى عبدالجبار، المغنى فى ابواب التوحید، قسمت اول، ج ٢٠، بى تا، بى نا، ص ١٩٧.
[٨٧] قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ٧٥٣.
[٨٨] قاضى عبدالجبار، المغنى، پیشین، ص ٢٠٢.
[٨٩] همان، ص ٢٣٩.
[٩٠] قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ٧٥٥.
[٩١] عباس اقبال، پیشین، ص ٥٦.
[٩٢] قاضى عبدالجبار، المغنى، ص ٢٤٣.
[٩٣]قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ٧٥٦.
[٩٤] عباس اقبال، پیشین، ص ٥٧.
[٩٥] قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ٧٦٢.
[٩٦] همان، ص ٧٦١.
[٩٧] قاضى عبدالجبار، المغنى، پیشین، ص ٢٧٣.
[٩٨] همان، ج ٢٠، قسمت دوم، ص ٣.
[٩٩] همان، ص ٣٠.
[١٠٠]همان، ص ٦٠.
[١٠١] همان، ص ٦٥.
[١٠٢] عباس اقبال، پیشین، ص ٥٤.
[١٠٣] قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ٧٧٠.
[١٠٤] هاشم معروف الحسنى، شیعه در برابر معتزله و اشاعره، سید محمد صادق عارف، مشهد، آستان قدس، ١٣٧٦، ص ٢٧٨.
[١٠٥] قاضى عبدالجبار، المغنى، پیشین، ص ٧٠.
[١٠٦] همان، ص ٧١.
[١٠٧] همان، ص ٧٢.
[١٠٨] همان.
[١٠٩] میرزامحمدعلى مدرس تبریزى، پیشین، ج ٥، ص ٣٦٢ و ٣٦١.
[١١٠] همان.
[١١١] الزرکلى، پیشین، ج ١، ص ٦٣٧.
[١١٢] ابن خلدون، پیشین، ج ٣، ص ٦٧٣.
[١١٣] فالح الربیعى، تاریخ المعتزله فکرهم و عقائدهم، قاهره، الدارالثقافیه للنشر، ١٤٢١، ص ٢٥.
[١١٤] یاقوت حموى، معجم الادباء، ج ٢، قاهره، دارمأمون، بى تا، ص ٣١٤.
[١١٥] عبدالرحیم غنیمه، تاریخ دانشگاه‌هاى بزرگ اسلامى، نوراللّه‌ کسائى، تهران، انتشارات یزدان، ١٣٦٤، ص ٢٢.
[١١٦] یاقوت حموى، پیشین، ص ٢٧٦.
[١١٧]آدام متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج ١، علیرضا ذکاوتى قراگزلو، تهران، امیرکبیر، ١٣٧٧، ص ١٢٦.
[١١٨] همان.
[١١٩] جوئل کرمر، پیشین، ص ٣٥٥.
[١٢٠] همان.
[١٢١] همان.
[١٢٢] ابوحیان توحیدى، اخلاق الوزیرین، دمشق، مطبعه هاشمیه، ١٩٦٥، ص ٨٠ به بعد.
[١٢٣] ابن حجر عسقلانى، پیشین، ج ١، ص ٦٣٧.
[١٢٤] حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ج ٣، ابوالقاسم پاینده، تهران، جاویدان، ١٣٧١، ص ٦٠٧.
[١٢٥] ابن مسکویه، تجارب الامم، ج ٥، مصر، مطبعه الشرکه التمدن الصناعیه، ١٩١٥م، ص ١٠.
[١٢٦] یاقوت حموى، پیشین، ج ٦، ص ٢٤٤ به بعد.
منابع:
ـ ابراهیم حسن، حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ج ٣، ابوالقاسم پاینده (تهران، جاویدان، ١٣٧١ ش).
ـ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ٨ (بیروت، دارالکتب العلمیه، ١٤٠٧ ه).
ـ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ٣، عبدالمحمد آیتى (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ١٣٦٦ ش).
ـ ابن خلکان، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (قم، منشورات الشریف الرضى، ١٣٦٤ ق).
ـ ابن مرتضى، احمد بن یحیى، طبقات المعتزله (بیروت، منشورات دارالمکتبة الحیاه، بى‌تا).
ـ ابن مسکویه، تجارب الامم (مصر، مطبعة الشرکة التمدن الصناعیه، ١٩١٥ م).
ـ ابن ندیم، الفهرست فى اخبار العلماء المصنفین من القدماء و المحدثین و اسماء کتبهم (تهران، مروى، ١٣٩١ ق).
ـ اقبال، عباس، خاندان نوبختى (تهران، کتابخانه طهورى، ١٣٤٥ ش).
ـ بدوى، عبدالرحمن، تاریخ اندیشه‌هاى کلامى در اسلام، ج ١، حسین صابرى (مشهد، آستان قدس، ١٣٧٤ ش).
ـ بغدادى، عبدالقاهر، الفَرق بین الفِرق (قاهره، بى نا، ١٩٨٤ م).
ـ توحیدى، ابوحیان، اخلاق الوزیرین (دمشق، مطبعة هاشمیه، ١٩٦٥ م).
ـ جاراللّه‌، زهدى حسن، المعتزله (مطبعة قاهره، ١٣٦٦ ق).
ـ حموى، یاقوت، معجم الادباء، ج ٢ (قاهره، دارمأمون، بى تا).
ـ الحنبلى، ابى الفلاح عبدالحى بن العماد، شذرات الذهب، ج ٣ (بیروت، داراحیاء التراث العربى، بى تا).
ـ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد (قاهره، دارالفکر، بى تا).
ـ الخیون، رشید، معتزله البصره و البغداد (لندن، دارالحکمه، ١٩٩٧ م).
ـ دهخدا، على اکبر، لغت نامه، ج ١١ (انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ١٣٧٣ش).
ـ الذهبى، احمد بن عثمان، تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، ج ٢٠ (بیروت، دارالکتاب العربى، ١٤١٥ ق).
ـ الربیعى، فالح، تاریخ المعتزله فکرهم و عقائدهم (قاهره، الدارالثقافیه للنشر، ١٤٢١ ق).
ـ الزرکلى، خیرالدین، الاعلام (بیروت، دارالعلم للملایین، ١٩٨٩ م).
ـ سامى النشار، على، فرق و طبقات المعتزله (مصر، دارالمطبوعات الجامعیه، ١٩٧٢ م).
ـ شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ج ١ (قاهره، مطبعة حجازى، ١٣٦٨ق).
ـ صبحى، احمد محمود، فى علم الکلام، ج ١ (بیروت، دارالنهضة العربیه، ١٤٠٥ ق).
ـ صفدى، صلاح الدین خلیل بن ایبک، الوافى بالوفیات، ج ١٨ (بیروت، بى تا).
ـ ضیائى، على اکبر، «ابن اخشید»، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ٢، موسوى بجنوردى (تهران، نشر دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ١٣٧١ ش).
ـ عسقلانى، ابن حجر، لسان المیزان (بیروت، داراحیاء التراث العربى، ١٤١٦ق).
ـ غنیمه، عبدالرحیم، تاریخ دانشگاه‌هاى بزرگ اسلامى، نوراللّه‌ کسائى (تهران، انتشارات یزدان، ١٣٦٤ ش).
ـ کرمر، جوئل، احیاى فرهنگى در عهد آل بویه، محمد سعید حنایى کاشانى (تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ١٣٧٥ ش)
ـ متز، آدام، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج ١، علیرضا ذکاوتى قراگزلو (تهران، امیرکبیر، ١٣٧٧ ش).
ـ مدرس تبریزى، میرزامحمدعلى، ریحانة الادب (تبریز، شفق، بى تا).
ـ محمدالسید، محمدصالح، الخیر و الشر عند قاضى عبدالجبار (مصر، دارقباء، ١٩٩٨ م).
ـ معروف الحسنى، هاشم، شیعه در برابر معتزله و اشاعره، سید محمد صادق عارف (مشهد، آستان قدس، ١٣٧٦ ش).
ـ نجاشى، ابوالعباس، الرجال (قم، بى نا، ١٤٠٧ ق).
ـ همدانى، قاضى عبدالجبار، شرح اصول خمسه (قاهره، مکتبة وهبه، ١٩٦٥ م).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــ ، المغنى فى ابواب التوحید، ج ٢٠ (بى نا، بى تا).
.