تاریخ اسلام
(١)
فرنگى ها
١ ص
(٢)
تحول
حکومت در قرون اولیه ی اسلام
٢ ص
(٣)
برآورد کمى غنایم عصر خلفاى راشدین و برخى پیامدهاى آن
٣ ص
(٤)
منازعه محمدبن حنفیه با عبداللّه بن زبیر و ظهور خَشَبیه
٤ ص
(٥)
«بیعت» و کارکردهاى آن در عصر جاهلى و صدر اسلام
٥ ص
(٦)
جنگ
صلیبى هشتم
٦ ص
(٧)
جامعه ى ایرانى در مواجهه با اعراب مسلمان
٧ ص
تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - فرنگى ها
فرنگى ها
مقالهى حاضر گزارش مختصرى از تصورات مسلمانان از غرب و
غربیان از آغاز تا دورهى عثمانى، با تکیه بر گزارشهاى جهانگردان و جغرافیادانان
مسلمان است. این مقاله از دو بخش تشکیل شده است: بخش اول به بررسى گزارشها و
آگاهىهاى مسلمانانِ مشرق زمین از اروپا و جهان مسیحى مىپردازد و بخش دوم به
گزارشهاى مسلمانان اندلس از آنها. امید است که مقالهى حاضر که شرحى است از
تاریخچهى غربشناسى مسلمانان، گامى باشد در غربشناسى ما ایرانیان.
اِفْرَنج یا فِرَنج، تعبیر عربى فرانکها است. این اصطلاح که به احتمالى از طریق بیزانسىها به مسلمانان رسیده است، در اصل براى ساکنان امپراتورى شارلمانى[٢] به کار مىرفت و بعدها اروپایىها را به طور کلى در برگرفت. در سدههاى میانه، اصطلاح فوق معمولاً مسیحیان اسپانیایى،[٢] اسلاوها٣ یا وایکینگها٤ را در بر نمىگرفت، بلکه به گونهاى دیگر و نسبتا گسترده، قارهى اروپا و جزایر بریتانیا را مد نظر داشت. [در عربى] سرزمین فرنگىها اِفْرَنجه (و در فارسى و ترکى فرنگستان) خوانده مىشود.
نخستین تصورات مسلمانان از ترکیب جغرافیایى اروپاى غربى، از کتاب نظریهى جغرافى٥ بطلمیوس[٣] نشأت مىگیرد. این کتاب را الخوارزمى به عربى اقتباس نموده٦ و مسلمانان آن را به طور کامل مىشناسند. جغرافىدانان متقدم مسلمان اطلاعات اندکى را بر این اثر افزودهاند. ابن خرداذبه (حدود ٢٣٢ ق / ٨٤٦ م) مىداند که افرنجه همراه دیگر «سرزمینهاى شرک» به اندلس پیوسته (تجاور الاندلس)٧ و بخشى از اروپاست که وى آن را اروفا٨ مىنامد. او بندگان فرنگى و مرجان را از جملهى وارداتى مىداند که از آن سوى دریاى مدیترانه به جهان اسلام مىرسد. علاوه بر این، گزارشى کنجکاوانه و بیشتر منقول از خبر دیگران، از گروهى یهودى به نام راذانیه [مدخل] مىدهد که گویند میان بنادر افرنجه و خاورمیانه به تجارت مىپرداختهاند[٩] دیگر جغرافىدانان متقدم نیز در باب افرنجه اطلاعاتى اندک ارائه مىکنند، با وجود این، ابن رُسته (حدود ٢٩٠ ـ ٣٠٠ ق / ٩٠٣ ـ ٩١٣ م) جزایر بریتانیا را یاد کرده١٠ و کاملترین گزارشها را دربارهى رم به دست مىدهد[١١] این گزارشها بر روایت اسیر آزاد شدهاى به نام هارون بن یحیى١٢ مبتنى است و ابن رسته مطالب مختصرى در باب افرنجه و بریتانیا به وصف هارون از رم مىافزاید. سخن او مبنى بر اینکه بریتانیا را «هفت پادشاه» اداره مىکردهاند، ظاهرا اشارهاى است دیر به حکومت منسوخ و هفت شاهىِ انگلوساکسون[٤] که پیش از این گزارش وجود داشته است. اما مسعودى اطلاعات نسبتا بیشترى در اختیار داشته است؛ وى هم در مروج١٣ و هم در تنبیه١٤ به فرنگىها اشاره مىکند. او مىگوید که فرنگىها از تبار یافث و مردمى بىشمار، شجاع، منظم و مرتب، با قلمرویى گسترده و یکپارچه هستند. آنان حدود ١٥٠ شهر به مرکزیّت باویره[٥] (باریزه؟)[٦] دارند. در میان نویسندگان عصرش، تنها مسعودى فهرستى از شاهان فرنگى، از کلوویس[٧] تا لویى چهارم[٨] به دست مىدهد که به گفتهى وى این فهرست مبتنى است بر کتابى که اسقفى مسیحى به سال ٣٢٨ قمرى / ٩٣٩ میلادى براى حکم ولیعهد (و سپس خلیفهى) اندلس فراهم کرده بود. مسعودى یک نسخه از این کتاب را به سال ٣٣٦ قمرى / ٩٤٧ میلادى در مصر به دست آورده بود.
تماسهاى سیاسى بین فرنگىها و دستگاه خلافت اندک بود و آثار کمى نیز در این باره بر جاى مانده است. مبادلهى مشهور سفارتهایى چند میان شارلمانى و هارون الرشید را تنها از یک منبع فرنگى مىتوان شناخت؛ با این حال اگر اصولاً چنین سفارتهایى انجام شده باشد، اهمیتى کافى براى جلب توجه وقایعنگاران مسلمان نیافته است؛ زیرا آنان هیچ توجهى بدان ننمودهاند. بارتولد[٩] در واقع تمام داستان را معتبر نمىداند و آن را رد مىکند[١٥] نخستین گزارش قطعى از سفر یک هیأت فرنگى به بغداد، تاریخ سال ٢٩٣ قمرى / ٩٠٦ میلادى را دارد، آنگاه که بنا بر کتاب الذخائر و التحف نوشتهى الأوحدى، سفارتى از جانب برتا[١٠] دختر شاه لوتار دوم لارانى[١١] و همسر آدالبرت توانگر،[١٢] مارکوس[١٣] ایورى به دربار المکتفى آمد[١٦] فرستاده که خواجهاى اهل شمال افریقا بود، هدایاى گوناگون و نامهاى به خط فرنگى شبیه یونانى، اما مستقیمتر با خود داشت. بعد از قدرى جستوجو یک فرنگى را که در دکانى جامهدوزى کار مىکرد، یافتند و او نامه را خواند و آنرا به یونانى و سپس اسحق بن حنین آنرا از یونانى به عربى ترجمه نمود. حدود ٨٠ سال بعد ابن ندیم این مطالب را به مطالب خویش در باب خط فرنگى افزوده و آن را در بحث خود از خط مىآمیزد و مىافزاید که این خط را اغلب بر شمشیرهاى فرنگى دیده است[١٧]
تا دورههاى بعد، مهمترین سیاح مشهورى که در این دوره از سرزمینهاى اسلامى به اروپا رفته است، ابراهیم بن یعقوب [مدخل] یهودى اندلسى اهل طُرْطُوشه است؛ وى حدود سال ٣٥٤ قمرى / ٩٦٥ میلادى مفصلاً به فرنگ سفر کرده و به احتمال، نوعى مأموریت رسمى را در سفر خویش براى خلیفهى اموى قرطبه انجام مىداده است. گزارش خود ابن یعقوب مفقود شده، اما از نقل جغرافىدانان دورههاى بعد، به ویژه بکرى و قزوینى روشن مىگردد. این گزارش تنها توصیفى شخصى از اروپاى غربى است که جهانگردى از جهان اسلام تا پیدایى نخستین گزارشهاى عثمانى از اروپا، به دست داده است.
در خلال قرن یازدهم پیشروى مسیحیت در غرب، مرکز و شرق مدیترانه روابط جدیدى را علیه اسلام شکل داد. بیش از دو قرن فرنگىها و مسلمانان در تماس نزدیک و منظم با یکدیگر ـ بیشتر در نبرد، تجارت، روابط سیاسى و حتى گاه اتحاد ـ بودند. اکنون شناخت فرنگىها و سرزمینشان براى مسلمانان تنها حاصل کنجکاوى عقلانى نبود، بلکه ضرورت عملى نیز داشت؛ از اینرو بسیار قابل ملاحظه است که ببینیم مسلمانان همچنان توجه اندکى به فرنگىها نمودند. در شرق، وقایعنگاران مسلمان مطالب بیشترى براى گفتن دربارهى اقدامات نظامى و ـ در مقیاسى کوچکتر ـ سیاسى صلیبیانى که مسلمانان معمولاً آنان را افرنج مىخواندند، داشتند، لیکن آنان هم علاقهى بسیار اندکى به مسائل داخلى دولتهاى صلیبى و نیز تفاوتهاى میان ملتهاى گوناگون صلیبى نشان مىدادند و هیچ علاقهاى به خاستگاه ایشان و علت حملهشان به [سرزمینهاى اسلامى] از خود ابراز نمىکردند. افرادى چون ابن جبیر و اسامة بن مُنقِذ برداشتهاى شخصى از تماس مسلمانان و صلیبىها در شرق مطرح نمودند، اما این افراد استثنا بودند و تأثیرى بر نویسندگان دورههاى بعد نگذاشتند. تنها یک کتاب را ذکر کردهاند که چنین نشان مىدهد که گزارشى است از «فرنگىهایى که در این روزگار به سرزمینهاى اسلام آمدهاند»؛ این کتاب نوشتهى حمدان بن عبدالرحیم الاثاربى، از نویسندگان قرن ششم قمرى / دوازدهم میلادى است[١٨] مانند همیشه این کتاب حتى به شکل منقول نیز باقى نمانده است. رشد اصلى شناخت مسلمانان نسبت به اروپا از شرق صورت نپذیرفت، بلکه از غربِ [اسلامى] و آن هم نویسندگان اندلسى، صقّلى و افریقى، مانند ابوعبید بکرى، الادریسى، ابن سعید و ابن عبدالمنعم الحمیرى شکل یافت. این مؤلفان اطلاعات جغرافیایى کاملتر و دقیقترى را فراهم نمودند که اساس بیشتر گزارشهاى شرقى متأخرى را که به زبان عربى است، تشکیل مىدهد.
نخستین اثر موجود اسلامى در باب تاریخ فرنگ ـ جداى از فهرست شاهان مسعودى ـ فهرستى است که [خواجه] رشیدالدین [فضل اللّه همدانى] در تاریخ عمومى خویش، جامع التواریخ فراهم آورده است. مخبر او جهانگردى فرنگى و احتمالاً، راهبى بود که ایلچى درگاه پاپ در دربار ایلخانان مغول ایران بود. رشیدالدین از طریق او توانست از کتاب یک وقایعنگار اروپایى که یان او را مارتین تروپویى[١٤] معرفى مىکند استفاده نماید. این وقایعنگار به مارتین پولونو[١٥] (م ١٢٧٨ م) نیز شهرت دارد. رشیدالدین توانست از این منبع که با اطلاعات شفاهى تکمیل شده بود، تاریخى مختصر از امپراتوران دوم مقدس تا البرت اول[١٦] و از پاپها تا بِندیکْت یازدهم[١٧] گرد آورد؛ هر دو فهرست به درستى [آنها را] همان گونه که در آن روزگار مىزیستهاند، وصف مىکند.
به نظر مىرسد که جداى از دیگر آثار مشابه یا مبتنى بر جامع التواریخ، هیچ مؤلف مسلمان دیگرى تا قرن ١٠ قمرى / ١٦ میلادى دربارهى فرنگ چیزى ننوشته باشد. حتى ابن خلدون آگاه هم مطالب اندکى در باب اروپاى مسیحى ابراز مىنماید. او صرفا، با احتیاطى آشکار مىگوید در این اواخر شنیده است که علوم فلسفى در آن نواحى رونق گرفته است، ولى خداوند به آنچه در آنجا مىگذرد آگاهتر است[١٩] در دورههاى اولیه بىتردید مسلمانان دلایل درستى در خوددارى از ابراز همان توجه علمىاى که به یونانیان، ایرانیان و هندیان مبذول مىکردند، نسبت به فرنگىها داشتند. اما در قرن هشتم قمرى / چهاردهم میلادى این رویکرد به طور خطرناکى منسوخ گردید. حتى رشد سریع روابط تجارى و سیاسى پدید آمده پس از جنگهاى صلیبى هم عملاً علاقهى محدودى را ایجاد کرد. در حدود ٧٤١ قمرى / ١٣٤٠ میلادى شهابالدین العمرى دو شاه غربى یعنى پادشاه اسپانیا و فرانسه را در فهرست شاهانى ذکر مىکند که با سلطان مصر مکاتبه داشتهاند، به علاوهى جزئیاتى اندک، همراه عنوان درست و رسمِ مخاطب قرار دادن هر کدام از آنها. در نسخهى تجدید نظر شدهى بعدى با عنوان «تثقیف»، چند نام دیگر افزوده شد، اما قلقشندى فهرستى بسیار کاملتر از دولتها و حاکمان اروپایى ارائه مىکند که حاوى اطلاعاتى در مورد هر کدام از آنهاست[٢٠]
عثمانىها از دیرباز با گروههاى گوناگون فرنگى، اعم از بازرگانان، دشمنان، همسایگان و سفیران سیاسى رابطه داشتند. آنان در یونان امیرنشینهاى فرنگى را تسخیر و به سال ١٤٤٤ در وارنا[١٨] شوالیههاى فرنگى را اسیر کردند و در جامههاى با شکوهشان در سراسر سرزمینهاى اسلامى تا هرات به نمایش درآوردند[٢١] در قرن شانزدهم آنان روابط گسترده و پیچیدهاى با دولتهاى اروپایى داشتند. علایق عثمانىها به اروپاى مسیحى تا همه جانبه بودن بسیار فاصله داشت، به طور قابل ملاحظهاى از علایق ملل مسلمان اولیه بیشتر بود. این علایق در اثر تماسهاى نزدیکتر، سرازیر شدن جهانگردان و نومسلمانان اروپایى به جهان اسلام و گاه در اثر بروز آگاهى فزایندهى عثمانى از قدرت و ثروت اروپا فزونى یافت.
یک حالت از این علایق، مطالعهى تاریخ اروپاست که در عین محدودیت قلمرو و تأثیر، مىتواند نشان دهندهى تغییر در بىتوجهى تقریبا کامل دورههاى اولیه باشد. به سال ٥٨٠ قمرى / ١٥٧٢ میلادى دو نویسنده که یکى از آنها مترجم و دیگرى کاتب بود، به فرمان رییس افندى فریدون بک [مدخل] تحریرى ترکى از تاریخ فرانسه از فارامون اسطورهاى[١٩] تا سال ١٥٦٠ میلادى فراهم ساختند. این تحریر به شکل نسخهى خطى منحصر به فردى موجود است. این کتاب با تاریخ الهند الغربى که گزارشى است مقتبس از منابع اروپایى دربارهى کشف دنیاى جدید، آغاز گردید و در قرون هفدهم و هیجدهم با شمارى از آثار تاریخى و جغرافیایى دیگر که برخى گزارشها را در باب اروپا به دست مىدهند و عمدتا هم از منابع اروپایى اخذ شدهاند، ادامه یافت. طى قرن هیجدهم سلسله سفراى عثمانى که به مأموریتهایى در پایتختهاى اروپا مىرفتند، برخى اطلاعات دیگر ـ اگر چه بیشتر قالبى ـ را فراهم کردند. در مراکش و ایران نیز گزارشهاى مشابهى از سفر به اروپا عمدتا توسطِ فرستادگان رسمى، به رشتهى تحریر درآمد[٢٢] از هندوستان نیز دو جهانگرد برجسته، شیخ اعتصامالدین و ابوطالب خان [هر دو مدخل] گزارشهایى از سفر خویش به اروپا برجاى نهادهاند؛ اولى گزارش خود را در سالهاى ١٧٦٥ ـ ١٧٦٦ و دومى در فاصلهى سالهاى ١٧٩٩ ـ ١٨٠٣ نگاشتهاند. هر دو کتاب به انگلیسى هم ترجمه شدهاند.
در فاصلهى قرون شانزدهم تا نوزدهم، در بیشتر کشورهاى اسلامى اصطلاح فرنگ به طور عام براى اروپاییان مسیحى متداول گردید، لیکن همانگونه که سامى فراشرى[٢٠] توضیح مىدهد،[٢٣] این اصطلاح به کاتولیکها و پروتستانها محدود ماند و روسها، یونانىها، بلغارها، صربها و دیگر ملل ارتدوکس را شامل نشد. همچنین این اصطلاح گاه براى چیزهاى گوناگونى که دستاورد فرنگىها به شمار مىآیند مانندِ سفلیس،[٢٤] توپ (نظامى)، لباسهاى اروپایى و تمدن جدید نیز به کار مىرود[٢٥]
اندلس
در نوشتههاى عربهاى اندلس و مغرب، اصطلاح افرنج (همچنین اغلب افرنجه بهمعناى دیگر«سرزمین افرنج») به هر یک از مردمان مسیحى اشاره دارد که نویسندگانِ [مسلمان] با آنان آشنایند. اصطلاح متداولتر «روم» یا براى مسیحیانِ شبه جزیره،[٢٦] «جلالقه»[٢٧] یا «بَشکُنِش» [مدخل] است. به نظر مىآید که در اینجا تمایزى میان افرنج و روم نباشد و علىرغم اینکه ممکن است نویسندگانى خاص در کاربرد این دو اصطلاح به شیوهاى دقیق تردید داشته باشند، تمایز آشکار این دو اصطلاح امکان ندارد؛ یقینا نظر نویسندگان در این باب متفاوت است و بدون وجود مدارک مؤید همهى حالات ویژه، اطمینانى نیست که بتوان بنابر کاربرد اصطلاح افرنجه نتیجهاى قطعى در این زمینه به دست داد. از اینروست که ابن الابّار مىگوید که به سال ٦١٤ قمرى / ١٢١٧ میلادى افرنج، الکاسردوسال[٢١] را گرفتند[٢٨] این گزارش در روض المعطار (ذیلِ قجر ابى دانیس) عبارت روم را دارد. نویسندهى روض القرطاس (ذیلِ سال ٦١٤ ق) به سادگى تعبیر العدّو را (که استعمالى عام دارد) مىآورد. مسیحیان مورد توجه در این حدود پرتغالىهایى بودند که صلیبىهاى آلمانى آنان را یارى مىکردند. استعمال واقعى نوشتههاى تاریخى، این فرض طبیعى را که افرنج عمدتا به معناى «فرانکها»ست، تأیید نمىکند؛ براى نمونه، ابن الخطیب یکى از شاهان مسیحى شمال غرب اندلس را از شاهان افرنجه مىداند،[٢٩] اما به یورشى بر بلاد الروم اشاره دارد که به طور قطع آن بلاد الروم، ناحیهى ناربونه[٢٢] است[٣٠] به نظر مىرسد که پیش از همه، ابتدا نویسندهاى اندلسى، ابن القوطیه (م ٣٦٧ ق / ٩٧٧ م) واژهى افرنج را به کار برده باشد؛ وى این واژه را براى ساکنان ناحیهى سرقسطه به کار مىبرد[٣١]
این ابهامِ واژگانى باعث ابهام در شناخت نیز مىگردد، چرا که شاید همین ابهامِ واژگانى نتیجهى فقدان کنجکاوى باشد که حتى در افرادى که صریحا ادعاى عرضهى اطلاعات را مىکنند هم به چشم مىخورد. وجود این کمبود نسبى و اطلاعات آشفتهاى که این گروه از نویسندگان ارائه مىدهند، صحت این نظر را تأیید مىکنند که افرنج همان فرانکها هستند. در طبقات الامم٣٢ [قاضى] صاعد الاندلسى کاربرد آغازین سلسله روایاتى را مىبینیم که اصطلاح «الارض الکبیره» را براى منطقهى شمال کوههاى پیرنه استعمال کردهاند و این ویژگى، آنها را از دیگر روایات متمایز مىسازد. صاعد «افرنجه العظمى» را با الارض الکبیره یکسان مىگیرد، ولى آن را از اِفرانسه جدا مىکند. بکرى (زنده در ٤٦٠ ق / ١٠٦٧) معاصر صاعد و دیگر نویسندگان پس از وى، مانند عبدالمنعم الحمیرى از اصطلاحات مشابهى استفاده مىنمایند، لکن اشاره به اِفرانسه را حذف مىسازند[٣٣] گویا این سنتى محلى است که ربطى به شرق ندارد، اما گروه عمدهى دیگرى از روایات هستند که ابتدا در آثار مسعودى متجلى مىگردد[٣٤] مطالب قابل ملاحظهى گزارش مسعودى عبارت است از اینکه افرنج غیر از جلالقهاند؛ یعنى آنان ساکن شبه جزیره نیستند و یا پایتختشان پاریس است. هم بکرى٣٥ و هم عبدالمنعم اطلاعات مسعودى را با مطالبى برگرفته از منبعى ناشناخته مورد استفاده قرار مىدهند، ولى هیچیک از این دو نویسنده مطالب مسعودى را به شیوهاى دستکارى نمىکنند که خواننده را مجاب سازد که مطالب فوق روز آمد شده و یا با اطلاعات دیگرى مقابله گردیدهاند؛ بنابراین هرچند مدخلِ افرنجه در الروض المعطار به شیوهاى منطقى گزارشى منسجم از فرانسه به دست مىدهد، مدخلِ بوردیل (بوردو)[٢٣] به گونهاى دقیق این شهر را در جلّیقیه دانسته، مىگوید که بارسلونا اقامتگاه شاه افرنجه است. هیچکدام از گزارشهاى باقى مانده از جهانگردان مسلمان چون غزال، طرطوشى، ربیع بن زید مشهور به رِسِموندو[٢٤] اطلاعاتى درباب افرنج / فرانکها ارائه نمىکنند.
تصویرى که از اروپاى غربى شکل مىیابد، تصویرى است از سرزمینى وسیع، سرد، اما حاصلخیز که از جانب شمال تا آنجا که سکونتگاهى هست، امتداد دارد؛ این سرزمین از طرف شرق نیز به کوهها و جنگلهایى محدود مىگردد که صقالبه در خود آنها و وراى آنها اقامت گزیدهاند. افرنج مسیحى علىرغم عادات کثیفشان جنگجویانى قوى و خوباند. از دیرباز آنان مردمان پادشاهى به شمارند که پایتختش پاریس یا لیون است و یا اینکه بوده است. این تصویر چنان مبهم و ناقص است که انسان حق دارد تردید کند که آیا آثار موجود، اطلاعات مسلمانان اندلس را از اروپاى غربى دقیقا نشان مىدهند!
پی نوشت ها:
[١] این گفتار ترجمهى مقالهى Ifrandj مندرج در Encyclopeadia of Islam، چاپ دوم است. مترجم عنوان این نوشتار را «فرنگىها» نهاد؛ چرا که به گمان وى این اصطلاح براى ما فارسى زبانها آشناتر است. بخش اول مقالهى نوشتهى برنارد لوئیس (B.Lewis) و بخش دوم آن (اندلس) نوشتهى ج. ف. پ. هاپکینز (J.F.P. Hopkins) است.
[٢] ر.ک: اندلس، جِلّیقیه، [در دایرة المعارف اسلام] و ادامهى این گفتار.
[٣] ر.ک: صقالبه، [در دایرة المعارف اسلام].
[٤] ر.ک: مجوس، بخش ٢، در دایرة المعارف اسلام.
[٥] geographikê hyphêgêsis.
[٦] دربارهى این اقتباس و بررسى شیوهى خوارزمى، ر.ک: برنارد لوئیس، نخستین مسلمانان در اروپا، ترجمهى م. قائد، ص ١٨٦ نیز، یگناتى یولیانوویچ کراچکوفسکى، تاریخ نوشتههاى جغرافیایى در جهان اسلامى، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، ص ٧٧.
[٧] B.G.A. , vi, ٩٠.
[٨] Ibid, P ١٥٥.
[٩] Ibid, P ١٥٣ - ٤.c.cahen, Ya-t-ileudes Rahdánites?, in REJ, ivesér, iii (cxxiii), ١٩٦٤, P ٤٩٩ - ٥٠٥,
وى در این نوشتار تردیدهاى مستندى را دربارهى این ماجرا بیان مىدارد.
[١٠] B.G.A., vii, ٨٥.
[١١] Ibid, P ١٢٧ - ١٣٠;
همچنین ر.ک: رومیه، در دایرة المعارف اسلام.
[١٢] براى بحثى دقیق از این نوع اسراى آزاد شده، جاسوسان عرب در روم و سفارتهایى که همگى منجر به کسب اطلاعاتى از اروپا شدهاند، ر.ک: کراچکوفسکى، همان، ص ١١٠ ـ ١٠٤؛ لوئیس، همان، ص ١٢١ مترجم.
[١٣] ٣ / ٦٦ ـ ٦٧، ٦٩ ـ ٧٢، تصحیح و ترجمهى شارل پلّا (ch. Pellat) ر.ک: ص ٩١٠ ـ ٩١١، ٩١٤ ـ ٩١٦.
[١٤] B.G.A. viii, P ٢٢ - ١٧٦ .و غیره
[١٥] Socineniya, vi, Moscow ١٩٦٦, ٣٤٢ - ٦٤, = khristianskiy Vostok, i (١٩١٢), ٦٩ - ٩٤;
براى نظرى مقابل این نظریه ر.ک:
F.W. Buckler, Harunu'l-Rashid and charles the Great, Camlbridge ١٩٣١; قس, F.F.Schmideدر Isl, iii (١٩١٢), ٤٠٩ - ||; Barthold, Soc, vi, ٤٣٢ - ٦١ = khrist. Vostok, iii (١٩٢٧), ٢٣٣ - ٥; S. Runciman, Charlemagne and palestine, در English Historical Review, ١ (١٩٣٥), ٦٠٦ - ١٩;
ماجد خدّورى، الصلات الدبلوماطیقیه بین هارون الرشید و شارلمان؛
G.Musca, carlo magno ed Harunal - Rashid, Bari ١٩٦٣.
[١٦] M.Hamidullah, Embassy of Queen Bertha to caliph al - Muktafi billa in Baghdad ٢٩٣ / ٩٠٦, در J. Pak. His. soc., i (١٩٥٣), ٢٧٢ - ٣٠٠; همو درIslam Tetkikleri Enstitüsü Dergisi, ii (١٩٥٦ - ٧), ١١٥ - ٤٥; G. Levi Della vida, la corrispondenza di Berta di Toscana col califfo Muktafi, درRivista Storica Italiana, lxvi (١٩٥٤), ٢١ - ٣٨ = همو , Aneddoti e svaghi arabi e non arabi, Milan - Naples ١٩٥٩, ٢٦ - ٤٤.
[١٧] ابن ندیم، فهرست، تصحیح گ. فلوگل (G.Flügel) ص ٢٠؛ دربارهى شهرت فراوان شمشیرهاى اروپایى میان مسلمانان، ر.ک: ا . زکى ولیدى، [طوغان]،
Die Schwerter der Germanen nach arabischen Berichten des ٩ - ١١ Jahrhunderts, در ZDMG, ×c (١٩٣٦), ١٩ - ٣٧.
ابن ندیم در بحث خویش، خط فرنگىها را با خط روسىها مقایسه مىکند، ولى گزارش وى از سفر فرستادهى برتا تا اندازهاى با آنچه نویسندگان آوردهاند و ما نیز آنرا ترجمه نمودیم، متفاوت است. ر.ک: ابن ندیم، الفهرست، تصحیح ر.تجدّد، مترجم.
[١٨] ابن مُیَسَّر، اخبار مصر، تصحیح ه . ماسه (H.Massé)، منقول در
F.Rosental, A history of Muslim historiography٢, Leiden ١٩٦٨ , ٦٢.
[١٩] مقدمه، تصحیحِ کاترمر (Quatremère) ج ٣، ص ٩٣، ترجمهى
Rosenthal, iii, ١١٧ - ٨.
[٢٠] عُمرى، التعریف بالمصطلح الشریف، ص ٦٠ ـ ٦٥؛ قلقشندى، صبح الاعشى، ج ٨، ص ٣٣ ـ ٥٣.
[٢١] قس: فقراتى که ز.و. طوغان در
Türk Dili ve Edebiyati Dergisi, iii (١٩٣٠). ٥٣٥.
اینکه عثمانىها توانسته باشند، اسراى خویش را در هرات و حدود آن نمایش دهند، محل تردید است. مترجم.
[٢٢] در باب گزارشهاى ترکى، ر.ک:
Babinger, ٣٢٣ و به بعدKoray٢,١٩٦ - ٧;
در باب گزارشهاى فارسى،
Storey, i/٢, ١٠٦٦ - ٧١, ١١٥٣, ١١٩٥;
در باب جهانگردان مراکشى،
H. Pérès, L'Espagne. vue Par les voyageurs musulmans de ١٦١٠ à ١٩٣٠, Paris, ١٩٣٧, ٩ Hesperis Zamuda, ;در جاهاى متعدد
همچنین ر.ک: سفیر و سفارتنامه [در دایرة المعارف اسلام]، براى ملاحظهى بحثى دقیق و نقادانه درباب گزارشهاى فارسى ر.ک: عبدالهادى حائرى، نخستین رویارویىهاى اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب ١٥٨ به بعد، مترجم.
[٢٣] قاموس الاعلام، ذیل مدخل «فِرِنک».
[٢٤] همان، آبله فرنگى، مترجم.
[٢٥] ر.ک: تَفَرْنُجْ.
[٢٦] منظور شبه جزیرهى ایبرى است. مترجم.
[٢٧] ر.ک: جلّیقیه، [در دایرة المعارف اسلام].
[٢٨] حلّه [السیراء]، ج ٢، ص ٢٩٠.
[٢٩] اعمال [الاعلام]، ج ٢، ص ٢٣.
[٣٠] اعمال [الاعلام]، ج ٢، ص ١١ ـ ١٢.
[٣١] [تاریخ افتتاح الاندلس]، ص ١٣٣.
[٣٢] قاضى صاعد الاندلسى، طبقات الامم، ص ٨٥.
[٣٣] بکرى، جغرافیة الاندلسى و الأروبا، تصحیح عبدالرحمن الحاجّى، ص ٦٦ ـ ٦٧؛ الروض المعطار، ذیل مدخل «افرنجه».
[٣٤] مروج، ج ٣، ص ٦٧؛ تصحیح و ترجمهى پلّا، ص ٩١١.
[٣٥] بکرى، همان، ص ١٣٧ به بعد.
منابع:
- I. Guidi, "l'Europa occidentale negli antichi geografi arabi," in Florilegium Melchior de vogüé, Paris ١٩٠٩, ٢٦٣ - ٩.
- B. lewis, "The Muslim discovery of Europe," in BSOAS, xx (١٩٥٧), ٤٠٩ - ١٦.
- Idem, Masudi on the kings of the Franks, in Al-Masudi millenary Commemoration volume, Aligarh ١٩٦٠, P ٧ - ١٠.
- Idem, "The use by Muslim historians of non-Muslim Sources," in B.Lewis and P.M.Holt, Historians of the Middle East٢, London ١٩٦٤, P ١٨٠ - ٩١.
- D.M. Dunlop, The British Isles, according to medieval Arabic authors, in IQ, iv (١٩٥٧), ١١ - ٢٨.
- T. lewicki, "Die Vorstellungen arabischer Schriftsteller des" [٩]und [١٠]Jahrhunderts von der Geographie und von den ethnischen verhältnissen Osteuropas, in Isl., xxxv (١٩٥٩), ٢٦ - ٤١.
- Idem, L'apport des sources arabes mediévales (Ixe-xe siecles)à la connaissance de l'Europe centrale et orientale, in L'occidente e l'Islam nell'alto medioevo, i, Spoleto ١٩٦٥, ٤٧١ ff.
ـ مجموعهاى از مقالات عبدالرحمن على الحاجى دربارهى روابط بین امویان اسپانیا و اروپاى مسیحى در
IQ, ix (١٩٦٥), ٤٦ - ٥٥; x (١٩٦٦), ١٩ - ٢٥ and ٨٤ - ٩٤; xi (١٩٦٧), ١٢٩ - ٣٦ xiii (١٩٦٩), ٢٦ - ١١٣.
- Rashid al-Din Fadl Allah, kitab Tárikh-i Ifrandj (Historie des Francs), ed. with French translation by K.Jahn, Leiden, ١٩٥١.
- H.Lammens, correspondance diplomatique entre les sultans mamlouks d'Egypte et les puissnces chrétiennes, in Roc, ix (١٩٠٤), ١٥١ - ٨٧.
- E.Ashtor, checosa sapevanoi geografi arabi dell' Europa Occiden tale?, in Riv. stor. It., lxxxi / ٣ (١٩٦٩) ٤٥٣ - ٧٩.
________________________________________
١ دانشجوى دکترى تاریخ، فرهنگ و تمدن اسلامى ـ دانشگاه تهران.
[٢]engamelrahC
[٣]ymelotP
[٤]noxaS - olgnA
٥ .ariwaB
٦ .aziraB
٧ .sivolC
٨ .VI siuoL
٩ .dlohtraB
١٠ .ahtreB
١١ .eniarroL fo II riahtol gniK
١٢ .hciR eht trebladA
١٣ .éervI fo siuqraM
١٤ .uapporT fo nitraM
١٥ .sunoloP nitraM
١٦ .I treblA
١٧ . I× tcideneB
١٨ .anraV
١٩ .dnumaraF yradnegeL
٢٠ .irehsarF imàS
٢١ .las od recáclA
٢٢ .ennobraN
٢٣ .)xuaedroB( lidruB
٢٤ .
اِفْرَنج یا فِرَنج، تعبیر عربى فرانکها است. این اصطلاح که به احتمالى از طریق بیزانسىها به مسلمانان رسیده است، در اصل براى ساکنان امپراتورى شارلمانى[٢] به کار مىرفت و بعدها اروپایىها را به طور کلى در برگرفت. در سدههاى میانه، اصطلاح فوق معمولاً مسیحیان اسپانیایى،[٢] اسلاوها٣ یا وایکینگها٤ را در بر نمىگرفت، بلکه به گونهاى دیگر و نسبتا گسترده، قارهى اروپا و جزایر بریتانیا را مد نظر داشت. [در عربى] سرزمین فرنگىها اِفْرَنجه (و در فارسى و ترکى فرنگستان) خوانده مىشود.
نخستین تصورات مسلمانان از ترکیب جغرافیایى اروپاى غربى، از کتاب نظریهى جغرافى٥ بطلمیوس[٣] نشأت مىگیرد. این کتاب را الخوارزمى به عربى اقتباس نموده٦ و مسلمانان آن را به طور کامل مىشناسند. جغرافىدانان متقدم مسلمان اطلاعات اندکى را بر این اثر افزودهاند. ابن خرداذبه (حدود ٢٣٢ ق / ٨٤٦ م) مىداند که افرنجه همراه دیگر «سرزمینهاى شرک» به اندلس پیوسته (تجاور الاندلس)٧ و بخشى از اروپاست که وى آن را اروفا٨ مىنامد. او بندگان فرنگى و مرجان را از جملهى وارداتى مىداند که از آن سوى دریاى مدیترانه به جهان اسلام مىرسد. علاوه بر این، گزارشى کنجکاوانه و بیشتر منقول از خبر دیگران، از گروهى یهودى به نام راذانیه [مدخل] مىدهد که گویند میان بنادر افرنجه و خاورمیانه به تجارت مىپرداختهاند[٩] دیگر جغرافىدانان متقدم نیز در باب افرنجه اطلاعاتى اندک ارائه مىکنند، با وجود این، ابن رُسته (حدود ٢٩٠ ـ ٣٠٠ ق / ٩٠٣ ـ ٩١٣ م) جزایر بریتانیا را یاد کرده١٠ و کاملترین گزارشها را دربارهى رم به دست مىدهد[١١] این گزارشها بر روایت اسیر آزاد شدهاى به نام هارون بن یحیى١٢ مبتنى است و ابن رسته مطالب مختصرى در باب افرنجه و بریتانیا به وصف هارون از رم مىافزاید. سخن او مبنى بر اینکه بریتانیا را «هفت پادشاه» اداره مىکردهاند، ظاهرا اشارهاى است دیر به حکومت منسوخ و هفت شاهىِ انگلوساکسون[٤] که پیش از این گزارش وجود داشته است. اما مسعودى اطلاعات نسبتا بیشترى در اختیار داشته است؛ وى هم در مروج١٣ و هم در تنبیه١٤ به فرنگىها اشاره مىکند. او مىگوید که فرنگىها از تبار یافث و مردمى بىشمار، شجاع، منظم و مرتب، با قلمرویى گسترده و یکپارچه هستند. آنان حدود ١٥٠ شهر به مرکزیّت باویره[٥] (باریزه؟)[٦] دارند. در میان نویسندگان عصرش، تنها مسعودى فهرستى از شاهان فرنگى، از کلوویس[٧] تا لویى چهارم[٨] به دست مىدهد که به گفتهى وى این فهرست مبتنى است بر کتابى که اسقفى مسیحى به سال ٣٢٨ قمرى / ٩٣٩ میلادى براى حکم ولیعهد (و سپس خلیفهى) اندلس فراهم کرده بود. مسعودى یک نسخه از این کتاب را به سال ٣٣٦ قمرى / ٩٤٧ میلادى در مصر به دست آورده بود.
تماسهاى سیاسى بین فرنگىها و دستگاه خلافت اندک بود و آثار کمى نیز در این باره بر جاى مانده است. مبادلهى مشهور سفارتهایى چند میان شارلمانى و هارون الرشید را تنها از یک منبع فرنگى مىتوان شناخت؛ با این حال اگر اصولاً چنین سفارتهایى انجام شده باشد، اهمیتى کافى براى جلب توجه وقایعنگاران مسلمان نیافته است؛ زیرا آنان هیچ توجهى بدان ننمودهاند. بارتولد[٩] در واقع تمام داستان را معتبر نمىداند و آن را رد مىکند[١٥] نخستین گزارش قطعى از سفر یک هیأت فرنگى به بغداد، تاریخ سال ٢٩٣ قمرى / ٩٠٦ میلادى را دارد، آنگاه که بنا بر کتاب الذخائر و التحف نوشتهى الأوحدى، سفارتى از جانب برتا[١٠] دختر شاه لوتار دوم لارانى[١١] و همسر آدالبرت توانگر،[١٢] مارکوس[١٣] ایورى به دربار المکتفى آمد[١٦] فرستاده که خواجهاى اهل شمال افریقا بود، هدایاى گوناگون و نامهاى به خط فرنگى شبیه یونانى، اما مستقیمتر با خود داشت. بعد از قدرى جستوجو یک فرنگى را که در دکانى جامهدوزى کار مىکرد، یافتند و او نامه را خواند و آنرا به یونانى و سپس اسحق بن حنین آنرا از یونانى به عربى ترجمه نمود. حدود ٨٠ سال بعد ابن ندیم این مطالب را به مطالب خویش در باب خط فرنگى افزوده و آن را در بحث خود از خط مىآمیزد و مىافزاید که این خط را اغلب بر شمشیرهاى فرنگى دیده است[١٧]
تا دورههاى بعد، مهمترین سیاح مشهورى که در این دوره از سرزمینهاى اسلامى به اروپا رفته است، ابراهیم بن یعقوب [مدخل] یهودى اندلسى اهل طُرْطُوشه است؛ وى حدود سال ٣٥٤ قمرى / ٩٦٥ میلادى مفصلاً به فرنگ سفر کرده و به احتمال، نوعى مأموریت رسمى را در سفر خویش براى خلیفهى اموى قرطبه انجام مىداده است. گزارش خود ابن یعقوب مفقود شده، اما از نقل جغرافىدانان دورههاى بعد، به ویژه بکرى و قزوینى روشن مىگردد. این گزارش تنها توصیفى شخصى از اروپاى غربى است که جهانگردى از جهان اسلام تا پیدایى نخستین گزارشهاى عثمانى از اروپا، به دست داده است.
در خلال قرن یازدهم پیشروى مسیحیت در غرب، مرکز و شرق مدیترانه روابط جدیدى را علیه اسلام شکل داد. بیش از دو قرن فرنگىها و مسلمانان در تماس نزدیک و منظم با یکدیگر ـ بیشتر در نبرد، تجارت، روابط سیاسى و حتى گاه اتحاد ـ بودند. اکنون شناخت فرنگىها و سرزمینشان براى مسلمانان تنها حاصل کنجکاوى عقلانى نبود، بلکه ضرورت عملى نیز داشت؛ از اینرو بسیار قابل ملاحظه است که ببینیم مسلمانان همچنان توجه اندکى به فرنگىها نمودند. در شرق، وقایعنگاران مسلمان مطالب بیشترى براى گفتن دربارهى اقدامات نظامى و ـ در مقیاسى کوچکتر ـ سیاسى صلیبیانى که مسلمانان معمولاً آنان را افرنج مىخواندند، داشتند، لیکن آنان هم علاقهى بسیار اندکى به مسائل داخلى دولتهاى صلیبى و نیز تفاوتهاى میان ملتهاى گوناگون صلیبى نشان مىدادند و هیچ علاقهاى به خاستگاه ایشان و علت حملهشان به [سرزمینهاى اسلامى] از خود ابراز نمىکردند. افرادى چون ابن جبیر و اسامة بن مُنقِذ برداشتهاى شخصى از تماس مسلمانان و صلیبىها در شرق مطرح نمودند، اما این افراد استثنا بودند و تأثیرى بر نویسندگان دورههاى بعد نگذاشتند. تنها یک کتاب را ذکر کردهاند که چنین نشان مىدهد که گزارشى است از «فرنگىهایى که در این روزگار به سرزمینهاى اسلام آمدهاند»؛ این کتاب نوشتهى حمدان بن عبدالرحیم الاثاربى، از نویسندگان قرن ششم قمرى / دوازدهم میلادى است[١٨] مانند همیشه این کتاب حتى به شکل منقول نیز باقى نمانده است. رشد اصلى شناخت مسلمانان نسبت به اروپا از شرق صورت نپذیرفت، بلکه از غربِ [اسلامى] و آن هم نویسندگان اندلسى، صقّلى و افریقى، مانند ابوعبید بکرى، الادریسى، ابن سعید و ابن عبدالمنعم الحمیرى شکل یافت. این مؤلفان اطلاعات جغرافیایى کاملتر و دقیقترى را فراهم نمودند که اساس بیشتر گزارشهاى شرقى متأخرى را که به زبان عربى است، تشکیل مىدهد.
نخستین اثر موجود اسلامى در باب تاریخ فرنگ ـ جداى از فهرست شاهان مسعودى ـ فهرستى است که [خواجه] رشیدالدین [فضل اللّه همدانى] در تاریخ عمومى خویش، جامع التواریخ فراهم آورده است. مخبر او جهانگردى فرنگى و احتمالاً، راهبى بود که ایلچى درگاه پاپ در دربار ایلخانان مغول ایران بود. رشیدالدین از طریق او توانست از کتاب یک وقایعنگار اروپایى که یان او را مارتین تروپویى[١٤] معرفى مىکند استفاده نماید. این وقایعنگار به مارتین پولونو[١٥] (م ١٢٧٨ م) نیز شهرت دارد. رشیدالدین توانست از این منبع که با اطلاعات شفاهى تکمیل شده بود، تاریخى مختصر از امپراتوران دوم مقدس تا البرت اول[١٦] و از پاپها تا بِندیکْت یازدهم[١٧] گرد آورد؛ هر دو فهرست به درستى [آنها را] همان گونه که در آن روزگار مىزیستهاند، وصف مىکند.
به نظر مىرسد که جداى از دیگر آثار مشابه یا مبتنى بر جامع التواریخ، هیچ مؤلف مسلمان دیگرى تا قرن ١٠ قمرى / ١٦ میلادى دربارهى فرنگ چیزى ننوشته باشد. حتى ابن خلدون آگاه هم مطالب اندکى در باب اروپاى مسیحى ابراز مىنماید. او صرفا، با احتیاطى آشکار مىگوید در این اواخر شنیده است که علوم فلسفى در آن نواحى رونق گرفته است، ولى خداوند به آنچه در آنجا مىگذرد آگاهتر است[١٩] در دورههاى اولیه بىتردید مسلمانان دلایل درستى در خوددارى از ابراز همان توجه علمىاى که به یونانیان، ایرانیان و هندیان مبذول مىکردند، نسبت به فرنگىها داشتند. اما در قرن هشتم قمرى / چهاردهم میلادى این رویکرد به طور خطرناکى منسوخ گردید. حتى رشد سریع روابط تجارى و سیاسى پدید آمده پس از جنگهاى صلیبى هم عملاً علاقهى محدودى را ایجاد کرد. در حدود ٧٤١ قمرى / ١٣٤٠ میلادى شهابالدین العمرى دو شاه غربى یعنى پادشاه اسپانیا و فرانسه را در فهرست شاهانى ذکر مىکند که با سلطان مصر مکاتبه داشتهاند، به علاوهى جزئیاتى اندک، همراه عنوان درست و رسمِ مخاطب قرار دادن هر کدام از آنها. در نسخهى تجدید نظر شدهى بعدى با عنوان «تثقیف»، چند نام دیگر افزوده شد، اما قلقشندى فهرستى بسیار کاملتر از دولتها و حاکمان اروپایى ارائه مىکند که حاوى اطلاعاتى در مورد هر کدام از آنهاست[٢٠]
عثمانىها از دیرباز با گروههاى گوناگون فرنگى، اعم از بازرگانان، دشمنان، همسایگان و سفیران سیاسى رابطه داشتند. آنان در یونان امیرنشینهاى فرنگى را تسخیر و به سال ١٤٤٤ در وارنا[١٨] شوالیههاى فرنگى را اسیر کردند و در جامههاى با شکوهشان در سراسر سرزمینهاى اسلامى تا هرات به نمایش درآوردند[٢١] در قرن شانزدهم آنان روابط گسترده و پیچیدهاى با دولتهاى اروپایى داشتند. علایق عثمانىها به اروپاى مسیحى تا همه جانبه بودن بسیار فاصله داشت، به طور قابل ملاحظهاى از علایق ملل مسلمان اولیه بیشتر بود. این علایق در اثر تماسهاى نزدیکتر، سرازیر شدن جهانگردان و نومسلمانان اروپایى به جهان اسلام و گاه در اثر بروز آگاهى فزایندهى عثمانى از قدرت و ثروت اروپا فزونى یافت.
یک حالت از این علایق، مطالعهى تاریخ اروپاست که در عین محدودیت قلمرو و تأثیر، مىتواند نشان دهندهى تغییر در بىتوجهى تقریبا کامل دورههاى اولیه باشد. به سال ٥٨٠ قمرى / ١٥٧٢ میلادى دو نویسنده که یکى از آنها مترجم و دیگرى کاتب بود، به فرمان رییس افندى فریدون بک [مدخل] تحریرى ترکى از تاریخ فرانسه از فارامون اسطورهاى[١٩] تا سال ١٥٦٠ میلادى فراهم ساختند. این تحریر به شکل نسخهى خطى منحصر به فردى موجود است. این کتاب با تاریخ الهند الغربى که گزارشى است مقتبس از منابع اروپایى دربارهى کشف دنیاى جدید، آغاز گردید و در قرون هفدهم و هیجدهم با شمارى از آثار تاریخى و جغرافیایى دیگر که برخى گزارشها را در باب اروپا به دست مىدهند و عمدتا هم از منابع اروپایى اخذ شدهاند، ادامه یافت. طى قرن هیجدهم سلسله سفراى عثمانى که به مأموریتهایى در پایتختهاى اروپا مىرفتند، برخى اطلاعات دیگر ـ اگر چه بیشتر قالبى ـ را فراهم کردند. در مراکش و ایران نیز گزارشهاى مشابهى از سفر به اروپا عمدتا توسطِ فرستادگان رسمى، به رشتهى تحریر درآمد[٢٢] از هندوستان نیز دو جهانگرد برجسته، شیخ اعتصامالدین و ابوطالب خان [هر دو مدخل] گزارشهایى از سفر خویش به اروپا برجاى نهادهاند؛ اولى گزارش خود را در سالهاى ١٧٦٥ ـ ١٧٦٦ و دومى در فاصلهى سالهاى ١٧٩٩ ـ ١٨٠٣ نگاشتهاند. هر دو کتاب به انگلیسى هم ترجمه شدهاند.
در فاصلهى قرون شانزدهم تا نوزدهم، در بیشتر کشورهاى اسلامى اصطلاح فرنگ به طور عام براى اروپاییان مسیحى متداول گردید، لیکن همانگونه که سامى فراشرى[٢٠] توضیح مىدهد،[٢٣] این اصطلاح به کاتولیکها و پروتستانها محدود ماند و روسها، یونانىها، بلغارها، صربها و دیگر ملل ارتدوکس را شامل نشد. همچنین این اصطلاح گاه براى چیزهاى گوناگونى که دستاورد فرنگىها به شمار مىآیند مانندِ سفلیس،[٢٤] توپ (نظامى)، لباسهاى اروپایى و تمدن جدید نیز به کار مىرود[٢٥]
اندلس
در نوشتههاى عربهاى اندلس و مغرب، اصطلاح افرنج (همچنین اغلب افرنجه بهمعناى دیگر«سرزمین افرنج») به هر یک از مردمان مسیحى اشاره دارد که نویسندگانِ [مسلمان] با آنان آشنایند. اصطلاح متداولتر «روم» یا براى مسیحیانِ شبه جزیره،[٢٦] «جلالقه»[٢٧] یا «بَشکُنِش» [مدخل] است. به نظر مىآید که در اینجا تمایزى میان افرنج و روم نباشد و علىرغم اینکه ممکن است نویسندگانى خاص در کاربرد این دو اصطلاح به شیوهاى دقیق تردید داشته باشند، تمایز آشکار این دو اصطلاح امکان ندارد؛ یقینا نظر نویسندگان در این باب متفاوت است و بدون وجود مدارک مؤید همهى حالات ویژه، اطمینانى نیست که بتوان بنابر کاربرد اصطلاح افرنجه نتیجهاى قطعى در این زمینه به دست داد. از اینروست که ابن الابّار مىگوید که به سال ٦١٤ قمرى / ١٢١٧ میلادى افرنج، الکاسردوسال[٢١] را گرفتند[٢٨] این گزارش در روض المعطار (ذیلِ قجر ابى دانیس) عبارت روم را دارد. نویسندهى روض القرطاس (ذیلِ سال ٦١٤ ق) به سادگى تعبیر العدّو را (که استعمالى عام دارد) مىآورد. مسیحیان مورد توجه در این حدود پرتغالىهایى بودند که صلیبىهاى آلمانى آنان را یارى مىکردند. استعمال واقعى نوشتههاى تاریخى، این فرض طبیعى را که افرنج عمدتا به معناى «فرانکها»ست، تأیید نمىکند؛ براى نمونه، ابن الخطیب یکى از شاهان مسیحى شمال غرب اندلس را از شاهان افرنجه مىداند،[٢٩] اما به یورشى بر بلاد الروم اشاره دارد که به طور قطع آن بلاد الروم، ناحیهى ناربونه[٢٢] است[٣٠] به نظر مىرسد که پیش از همه، ابتدا نویسندهاى اندلسى، ابن القوطیه (م ٣٦٧ ق / ٩٧٧ م) واژهى افرنج را به کار برده باشد؛ وى این واژه را براى ساکنان ناحیهى سرقسطه به کار مىبرد[٣١]
این ابهامِ واژگانى باعث ابهام در شناخت نیز مىگردد، چرا که شاید همین ابهامِ واژگانى نتیجهى فقدان کنجکاوى باشد که حتى در افرادى که صریحا ادعاى عرضهى اطلاعات را مىکنند هم به چشم مىخورد. وجود این کمبود نسبى و اطلاعات آشفتهاى که این گروه از نویسندگان ارائه مىدهند، صحت این نظر را تأیید مىکنند که افرنج همان فرانکها هستند. در طبقات الامم٣٢ [قاضى] صاعد الاندلسى کاربرد آغازین سلسله روایاتى را مىبینیم که اصطلاح «الارض الکبیره» را براى منطقهى شمال کوههاى پیرنه استعمال کردهاند و این ویژگى، آنها را از دیگر روایات متمایز مىسازد. صاعد «افرنجه العظمى» را با الارض الکبیره یکسان مىگیرد، ولى آن را از اِفرانسه جدا مىکند. بکرى (زنده در ٤٦٠ ق / ١٠٦٧) معاصر صاعد و دیگر نویسندگان پس از وى، مانند عبدالمنعم الحمیرى از اصطلاحات مشابهى استفاده مىنمایند، لکن اشاره به اِفرانسه را حذف مىسازند[٣٣] گویا این سنتى محلى است که ربطى به شرق ندارد، اما گروه عمدهى دیگرى از روایات هستند که ابتدا در آثار مسعودى متجلى مىگردد[٣٤] مطالب قابل ملاحظهى گزارش مسعودى عبارت است از اینکه افرنج غیر از جلالقهاند؛ یعنى آنان ساکن شبه جزیره نیستند و یا پایتختشان پاریس است. هم بکرى٣٥ و هم عبدالمنعم اطلاعات مسعودى را با مطالبى برگرفته از منبعى ناشناخته مورد استفاده قرار مىدهند، ولى هیچیک از این دو نویسنده مطالب مسعودى را به شیوهاى دستکارى نمىکنند که خواننده را مجاب سازد که مطالب فوق روز آمد شده و یا با اطلاعات دیگرى مقابله گردیدهاند؛ بنابراین هرچند مدخلِ افرنجه در الروض المعطار به شیوهاى منطقى گزارشى منسجم از فرانسه به دست مىدهد، مدخلِ بوردیل (بوردو)[٢٣] به گونهاى دقیق این شهر را در جلّیقیه دانسته، مىگوید که بارسلونا اقامتگاه شاه افرنجه است. هیچکدام از گزارشهاى باقى مانده از جهانگردان مسلمان چون غزال، طرطوشى، ربیع بن زید مشهور به رِسِموندو[٢٤] اطلاعاتى درباب افرنج / فرانکها ارائه نمىکنند.
تصویرى که از اروپاى غربى شکل مىیابد، تصویرى است از سرزمینى وسیع، سرد، اما حاصلخیز که از جانب شمال تا آنجا که سکونتگاهى هست، امتداد دارد؛ این سرزمین از طرف شرق نیز به کوهها و جنگلهایى محدود مىگردد که صقالبه در خود آنها و وراى آنها اقامت گزیدهاند. افرنج مسیحى علىرغم عادات کثیفشان جنگجویانى قوى و خوباند. از دیرباز آنان مردمان پادشاهى به شمارند که پایتختش پاریس یا لیون است و یا اینکه بوده است. این تصویر چنان مبهم و ناقص است که انسان حق دارد تردید کند که آیا آثار موجود، اطلاعات مسلمانان اندلس را از اروپاى غربى دقیقا نشان مىدهند!
پی نوشت ها:
[١] این گفتار ترجمهى مقالهى Ifrandj مندرج در Encyclopeadia of Islam، چاپ دوم است. مترجم عنوان این نوشتار را «فرنگىها» نهاد؛ چرا که به گمان وى این اصطلاح براى ما فارسى زبانها آشناتر است. بخش اول مقالهى نوشتهى برنارد لوئیس (B.Lewis) و بخش دوم آن (اندلس) نوشتهى ج. ف. پ. هاپکینز (J.F.P. Hopkins) است.
[٢] ر.ک: اندلس، جِلّیقیه، [در دایرة المعارف اسلام] و ادامهى این گفتار.
[٣] ر.ک: صقالبه، [در دایرة المعارف اسلام].
[٤] ر.ک: مجوس، بخش ٢، در دایرة المعارف اسلام.
[٥] geographikê hyphêgêsis.
[٦] دربارهى این اقتباس و بررسى شیوهى خوارزمى، ر.ک: برنارد لوئیس، نخستین مسلمانان در اروپا، ترجمهى م. قائد، ص ١٨٦ نیز، یگناتى یولیانوویچ کراچکوفسکى، تاریخ نوشتههاى جغرافیایى در جهان اسلامى، ترجمهى ابوالقاسم پاینده، ص ٧٧.
[٧] B.G.A. , vi, ٩٠.
[٨] Ibid, P ١٥٥.
[٩] Ibid, P ١٥٣ - ٤.c.cahen, Ya-t-ileudes Rahdánites?, in REJ, ivesér, iii (cxxiii), ١٩٦٤, P ٤٩٩ - ٥٠٥,
وى در این نوشتار تردیدهاى مستندى را دربارهى این ماجرا بیان مىدارد.
[١٠] B.G.A., vii, ٨٥.
[١١] Ibid, P ١٢٧ - ١٣٠;
همچنین ر.ک: رومیه، در دایرة المعارف اسلام.
[١٢] براى بحثى دقیق از این نوع اسراى آزاد شده، جاسوسان عرب در روم و سفارتهایى که همگى منجر به کسب اطلاعاتى از اروپا شدهاند، ر.ک: کراچکوفسکى، همان، ص ١١٠ ـ ١٠٤؛ لوئیس، همان، ص ١٢١ مترجم.
[١٣] ٣ / ٦٦ ـ ٦٧، ٦٩ ـ ٧٢، تصحیح و ترجمهى شارل پلّا (ch. Pellat) ر.ک: ص ٩١٠ ـ ٩١١، ٩١٤ ـ ٩١٦.
[١٤] B.G.A. viii, P ٢٢ - ١٧٦ .و غیره
[١٥] Socineniya, vi, Moscow ١٩٦٦, ٣٤٢ - ٦٤, = khristianskiy Vostok, i (١٩١٢), ٦٩ - ٩٤;
براى نظرى مقابل این نظریه ر.ک:
F.W. Buckler, Harunu'l-Rashid and charles the Great, Camlbridge ١٩٣١; قس, F.F.Schmideدر Isl, iii (١٩١٢), ٤٠٩ - ||; Barthold, Soc, vi, ٤٣٢ - ٦١ = khrist. Vostok, iii (١٩٢٧), ٢٣٣ - ٥; S. Runciman, Charlemagne and palestine, در English Historical Review, ١ (١٩٣٥), ٦٠٦ - ١٩;
ماجد خدّورى، الصلات الدبلوماطیقیه بین هارون الرشید و شارلمان؛
G.Musca, carlo magno ed Harunal - Rashid, Bari ١٩٦٣.
[١٦] M.Hamidullah, Embassy of Queen Bertha to caliph al - Muktafi billa in Baghdad ٢٩٣ / ٩٠٦, در J. Pak. His. soc., i (١٩٥٣), ٢٧٢ - ٣٠٠; همو درIslam Tetkikleri Enstitüsü Dergisi, ii (١٩٥٦ - ٧), ١١٥ - ٤٥; G. Levi Della vida, la corrispondenza di Berta di Toscana col califfo Muktafi, درRivista Storica Italiana, lxvi (١٩٥٤), ٢١ - ٣٨ = همو , Aneddoti e svaghi arabi e non arabi, Milan - Naples ١٩٥٩, ٢٦ - ٤٤.
[١٧] ابن ندیم، فهرست، تصحیح گ. فلوگل (G.Flügel) ص ٢٠؛ دربارهى شهرت فراوان شمشیرهاى اروپایى میان مسلمانان، ر.ک: ا . زکى ولیدى، [طوغان]،
Die Schwerter der Germanen nach arabischen Berichten des ٩ - ١١ Jahrhunderts, در ZDMG, ×c (١٩٣٦), ١٩ - ٣٧.
ابن ندیم در بحث خویش، خط فرنگىها را با خط روسىها مقایسه مىکند، ولى گزارش وى از سفر فرستادهى برتا تا اندازهاى با آنچه نویسندگان آوردهاند و ما نیز آنرا ترجمه نمودیم، متفاوت است. ر.ک: ابن ندیم، الفهرست، تصحیح ر.تجدّد، مترجم.
[١٨] ابن مُیَسَّر، اخبار مصر، تصحیح ه . ماسه (H.Massé)، منقول در
F.Rosental, A history of Muslim historiography٢, Leiden ١٩٦٨ , ٦٢.
[١٩] مقدمه، تصحیحِ کاترمر (Quatremère) ج ٣، ص ٩٣، ترجمهى
Rosenthal, iii, ١١٧ - ٨.
[٢٠] عُمرى، التعریف بالمصطلح الشریف، ص ٦٠ ـ ٦٥؛ قلقشندى، صبح الاعشى، ج ٨، ص ٣٣ ـ ٥٣.
[٢١] قس: فقراتى که ز.و. طوغان در
Türk Dili ve Edebiyati Dergisi, iii (١٩٣٠). ٥٣٥.
اینکه عثمانىها توانسته باشند، اسراى خویش را در هرات و حدود آن نمایش دهند، محل تردید است. مترجم.
[٢٢] در باب گزارشهاى ترکى، ر.ک:
Babinger, ٣٢٣ و به بعدKoray٢,١٩٦ - ٧;
در باب گزارشهاى فارسى،
Storey, i/٢, ١٠٦٦ - ٧١, ١١٥٣, ١١٩٥;
در باب جهانگردان مراکشى،
H. Pérès, L'Espagne. vue Par les voyageurs musulmans de ١٦١٠ à ١٩٣٠, Paris, ١٩٣٧, ٩ Hesperis Zamuda, ;در جاهاى متعدد
همچنین ر.ک: سفیر و سفارتنامه [در دایرة المعارف اسلام]، براى ملاحظهى بحثى دقیق و نقادانه درباب گزارشهاى فارسى ر.ک: عبدالهادى حائرى، نخستین رویارویىهاى اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازى غرب ١٥٨ به بعد، مترجم.
[٢٣] قاموس الاعلام، ذیل مدخل «فِرِنک».
[٢٤] همان، آبله فرنگى، مترجم.
[٢٥] ر.ک: تَفَرْنُجْ.
[٢٦] منظور شبه جزیرهى ایبرى است. مترجم.
[٢٧] ر.ک: جلّیقیه، [در دایرة المعارف اسلام].
[٢٨] حلّه [السیراء]، ج ٢، ص ٢٩٠.
[٢٩] اعمال [الاعلام]، ج ٢، ص ٢٣.
[٣٠] اعمال [الاعلام]، ج ٢، ص ١١ ـ ١٢.
[٣١] [تاریخ افتتاح الاندلس]، ص ١٣٣.
[٣٢] قاضى صاعد الاندلسى، طبقات الامم، ص ٨٥.
[٣٣] بکرى، جغرافیة الاندلسى و الأروبا، تصحیح عبدالرحمن الحاجّى، ص ٦٦ ـ ٦٧؛ الروض المعطار، ذیل مدخل «افرنجه».
[٣٤] مروج، ج ٣، ص ٦٧؛ تصحیح و ترجمهى پلّا، ص ٩١١.
[٣٥] بکرى، همان، ص ١٣٧ به بعد.
منابع:
- I. Guidi, "l'Europa occidentale negli antichi geografi arabi," in Florilegium Melchior de vogüé, Paris ١٩٠٩, ٢٦٣ - ٩.
- B. lewis, "The Muslim discovery of Europe," in BSOAS, xx (١٩٥٧), ٤٠٩ - ١٦.
- Idem, Masudi on the kings of the Franks, in Al-Masudi millenary Commemoration volume, Aligarh ١٩٦٠, P ٧ - ١٠.
- Idem, "The use by Muslim historians of non-Muslim Sources," in B.Lewis and P.M.Holt, Historians of the Middle East٢, London ١٩٦٤, P ١٨٠ - ٩١.
- D.M. Dunlop, The British Isles, according to medieval Arabic authors, in IQ, iv (١٩٥٧), ١١ - ٢٨.
- T. lewicki, "Die Vorstellungen arabischer Schriftsteller des" [٩]und [١٠]Jahrhunderts von der Geographie und von den ethnischen verhältnissen Osteuropas, in Isl., xxxv (١٩٥٩), ٢٦ - ٤١.
- Idem, L'apport des sources arabes mediévales (Ixe-xe siecles)à la connaissance de l'Europe centrale et orientale, in L'occidente e l'Islam nell'alto medioevo, i, Spoleto ١٩٦٥, ٤٧١ ff.
ـ مجموعهاى از مقالات عبدالرحمن على الحاجى دربارهى روابط بین امویان اسپانیا و اروپاى مسیحى در
IQ, ix (١٩٦٥), ٤٦ - ٥٥; x (١٩٦٦), ١٩ - ٢٥ and ٨٤ - ٩٤; xi (١٩٦٧), ١٢٩ - ٣٦ xiii (١٩٦٩), ٢٦ - ١١٣.
- Rashid al-Din Fadl Allah, kitab Tárikh-i Ifrandj (Historie des Francs), ed. with French translation by K.Jahn, Leiden, ١٩٥١.
- H.Lammens, correspondance diplomatique entre les sultans mamlouks d'Egypte et les puissnces chrétiennes, in Roc, ix (١٩٠٤), ١٥١ - ٨٧.
- E.Ashtor, checosa sapevanoi geografi arabi dell' Europa Occiden tale?, in Riv. stor. It., lxxxi / ٣ (١٩٦٩) ٤٥٣ - ٧٩.
________________________________________
١ دانشجوى دکترى تاریخ، فرهنگ و تمدن اسلامى ـ دانشگاه تهران.
[٢]engamelrahC
[٣]ymelotP
[٤]noxaS - olgnA
٥ .ariwaB
٦ .aziraB
٧ .sivolC
٨ .VI siuoL
٩ .dlohtraB
١٠ .ahtreB
١١ .eniarroL fo II riahtol gniK
١٢ .hciR eht trebladA
١٣ .éervI fo siuqraM
١٤ .uapporT fo nitraM
١٥ .sunoloP nitraM
١٦ .I treblA
١٧ . I× tcideneB
١٨ .anraV
١٩ .dnumaraF yradnegeL
٢٠ .irehsarF imàS
٢١ .las od recáclA
٢٢ .ennobraN
٢٣ .)xuaedroB( lidruB
٢٤ .