پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نرمافزارگرايى امريكا از منظر تاريخ

نرم‌افزارگرايى امريكا از منظر تاريخ


اشاره:

گرايش‌هاى سياست‌خارجى امريكا در بسترى تاريخى و در امتداد قدرت‌هايى شكل گرفته است كه هر كدام بنا به اقتضائات عصر خود، آميزه‌هايى از فرهنگ و هويت ليبراليستى امريكا را دستمايه اين گرايش‌ها ساخته و به آن شكل عينى بخشيده‌اند.
ترسيم خطوط سياست‌خارجى ايالات متحده، در عصر كنونى برپايه هژمونى مسلط و بلامنازع و پى‌ريزى قواعد نظم‌نوين جهانى و جهانى‌سازى قدرت و تسلط آن بر ساير كشورهاى ملهم، از يك ايدئولوژى تاريخى است كه دكتر اصغر كيوان حسينى، تحت عنوان «نرم‌افزارگرايى در سياست‌خارجى امريكا» ادوار مختلف آن را بررسى كرده و زمانى نسبتا طولانى از زمان پيورتين‌ها و حتى از قبل استقلال تا فروپاشى شوروى و مقطع يا تقاطع پس از آن تا زمان به قدرت رسيدن بوش پدر و رويكرد امريكا به ايدئولوژى و سياست جهانى‌گرايى و برنامه نظم نوين جهانى را دربردارد:
* *  *

ايالات متحده امريكا پس از فروپاشى شوروى براى تاثيرگذارى بر ساير كشورها مى‌بايستى منافع جديدى را در نظر مى‌گرفت كه اين منابع متمايز از منابع سخت‌افزارى گذشته و با ملاحظاتى فراتر از ملاحظات سخت‌افزارى و حتى استراتژيك بود; مباحثى مانند فرهنگ امريكايى كه استفاده از بستر ارتباطات جهانى و ترويج اقتصاد ليبراليستى از آن جمله است. مؤلفه نرم‌افزارى، سه حوزه مفهومى را در برمى‌گيرد: نكته اول به منابع نرم قدرت كه در اختيار امريكاست‌برمى‌گردد مفهوم. (Soft Power) بنابراين نرم‌افزارگرايى به آن طيف از مؤلفه‌هاى حاكم بر رفتارهاى خارجى امريكا بر مى‌گردد كه از دست‌مايه‌هاى ايدئولوژى ليبراليستى و يك دسته از آميزه‌هاى فرهنگى و هويتى امريكا مانند Lider Ship شكل گرفته و در بطن آن مفهوم استثناگرايى امريكايى و به‌خصوص مفهوم هژمونى خيرخواهانه نهفته است و اين مجموعه عناصر، مفهوم اصلى نرم‌افزارگرايى را در برمى‌گيرد.
نكته دوم آن كه شناخت‌سياست نرم‌افزارگرايى امريكا جز با نگاهى تاريخى به سياست‌خارجى اين كشور ميسر نمى‌شود.
اساسا شناخت هويت امريكايى با يك بررسى تاريخى مربوط به دوره پيش از انقلاب استقلال ممكن است. آنچه هويت امريكا و جامعه امريكا را نشان مى‌دهد، عملا بر دو پايه استوار است:

١. مفهوم فرهنگ; ٢ مفهوم اصول.

فرهنگ از مؤلفه‌هاى آرمانى و اخلاقى اقتباس مى‌شود; مؤلفه‌هايى كه به پيش از انقلاب استقلال بر مى‌گردد; يعنى از زمان ورود مهاجران به سرزمين امريكا كه سعى كردند گم‌شده‌هاى خود را پيدا كنند و خود از آن به نام ديگ ذوب نام مى‌برند (پيورتين‌ها) ; چرا كه ويژگى جغرافيايى در شكل‌گيرى مؤلفه‌هاى امريكايى تاثير به‌سزايى داشته است.
اصول نيز مجموعه قواعدى است كه با بهره گرفتن از آن مؤلفه‌هاى فرهنگى، هويت‌خاص اصولى پيدا كرده‌اند. مباحثى از قبيل دفاع از دموكراسى، دفاع از آزادى، ترويج‌حقوق بشر، اشاعه اقتصاد مبتنى بر ارزش‌هاى ليبراليستى يا حتى مفهوم ماموريت‌هاى امريكايى و مفهوم امريكايى و مفهوم استثناگرايى امريكايى، مجموعه اين اصول و قواعد را تشكيل مى‌دهند و مؤلفه‌هاى اخلاقى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى در مضامينى مانند اعلاميه استقلال، قانون اساسى امريكا و سياست‌خارجى امريكاى نوپا هويت پيدا مى‌كند.
در سال ١٨٠٣ بستر جغرافيايى مناسب براى شكل‌گيرى امريكا پديد آمد و در واقع امريكا، در سايه همان انزواطلبى خاص خودش، توسعه‌طلبى را در غرب ادامه داد; تا اين كه قاره امروز امريكا شكل گرفت و بعد از جفرسون، تفكر جفرسونى در سياست‌خارجى امريكا نقش خاصى ايفا كرد. معمولا سياست‌خارجى امريكا را در كته‌گورى‌هاى متفاوتى طبقه‌بندى مى‌كنند كه از معروف‌ترين آنها، سياست‌خارجى جفرسونى يا روزولتى يا ويلسونى است.
جفرسون، بنيانگذار امريكاى نوپاى بعد از استقلال است و مؤلفه‌هاى فكرى جفرسونى در وزارت خارجه امريكا نهادينه شده است. در دهه آخر قرن نوزدهم، امريكايى‌ها با يك اندوخته سنگين از رشد اقتصادى، تصميم به بين‌الملل‌گرايى مى‌گيرند و اين رسالت‌به عهده تئودور روزولت قرار مى‌گيرد. بنابراين مجموعه‌اى از مؤلفه‌هاى اقتصادى، اجتماعى، اقتصادى و استراتژيك، به خصوص فرهنگى در واقع مبانى تنوع‌طلبى امريكا را تشكيل مى‌دهد و به همين دليل در دهه آخر قرن نوزدهم، شاهد مهم‌ترين فراز در سياست‌خارجى امريكا، يعنى بين‌الملل‌گرايى هستيم. از ميان مؤلفه‌هاى ياد شده، مؤلفه‌هاى اخلاقى در خدمت‌سياست جديد امريكا قرار مى‌گيرد و زمينه را براى ورود امريكا به صحنه بين‌الملل فراهم مى‌كند و از سال ١٩٠١ تا ١٩١١ قدم‌هاى بسيار بلندى به خصوص در امريكاى لاتين برداشته مى‌شود كه مسئله كانال پاناما و مسائلى از اين دست، در سايه اقتدار تئودور روزولت از آن جمله است.
ماموريت امريكايى و استثناگرايى در واقع يك ريشه ٤٠٠ ساله دارد. در سال ١٦٦٠ ميلادى فرماندار ايالت ماساچوست امريكا، مسئله شهر درخشان برفراز بلندى (City Of Hiall Shinig) را مطرح مى‌كند كه همين سه واژه بيانگر استثناگرايى امريكايى است و امريكايى‌ها اين را در تمام طول تاريخ، به عنوان يك رسالت و ماموريتى الهى تلقى مى‌كنند و ديگران مقيد به پذيرش اين رسالت‌اند. امريكا پس از انقلاب استقلال، فرازى را تجربه مى‌كند كه بيشتر به بازسازى داخلى خودش توجه دارد (در زمان جفرسون). پس از آن روزولت‌باب بين‌الملل‌گرايى را با تاكيد بر مؤلفه‌هاى اخلاق‌گرايانه باز مى‌كند و از آن پس امريكا شروع به توسعه‌طلبى در قاره امريكا، امريكاى لاتين و كشورهاى ديگر دارد. كيسينجر در فصل اول كتابش، با نام «نظم نوين جهانى‌» (New Order) بنا دارد كه سياست‌خارجى امريكا را از زمان جفرسون مورد بحث قرار دهد و اين پيش‌زمينه‌اى است كه امروز هم در ميان دولتمردان و تصميم‌سازان امريكايى وجود دارد و در واقع از زمان ويلسون (New Men) متولد شده است. ويلسون در دهه دوم قرن بيستم با ارائه اعلاميه چهارماده‌اى، سعى در نهادينه كردن مؤلفه‌هاى ليبراليستى در وزارت خارجه امريكا دارد. اما جالب توجه آن كه بيشترين آمار دخالت در كشورهاى منطقه، در دوران ويلسون - نسبت‌به دو رئيس جمهور پيش از او - اتفاق مى‌افتد. پس از ويلسون در امريكا به جهت چالش در معناى تصميم‌سازى و عدم همكارى كنگره با قوه مجريه، وفاق لازم براى ادامه نقش بين‌الملل‌گرايى تحقق پيدا نمى‌كند و به درك انزواگرايانه خود برمى‌گردد. در گام دوم و در شرايط جنگ جهانى دوم، روزولت دوم (فرانفكين روزولت) تصميم به خارج ساختن امريكا از انزوا مى‌گيرد و حادثه «پرل هاربر» اتفاق مى‌افتد كه در تاريخ امريكا حادثه بسيار مشكوكى است. به اين دليل كه امريكايى‌ها با توجه به مراكز اطلاعاتى قوى خود چگونه از اين حمله بى‌خبر ماندند. و حادثه پرل هاربر عملا توجيه مناسبى در اختيار رهبران امريكا قرار داد تا بتوانند وارد صحنه بين‌الملل‌گرايى پس از جنگ شوند; صحنه‌اى كه تا به امروز نيز ادامه دارد.
مرحله بعد، مرحله جنگ سرد است كه اخلاق‌گرايى امريكايى در آن نمود خاصى پيدا مى‌كند.
در دوران ترومن. امريكايى‌ها قدم‌هاى بزرگى را براى تثبيت‌حقوق بشر در سازمان ملل برداشتند; به طورى كه اولين خط از متن دكترين ترومن با عنوان كمك به مردم آزاد جهان شروع مى‌شود. در دوران آيزنهاور، حاكميت مؤلفه‌هاى استراتژيك و ياست‌خارجى امريكا به شدت تقويت مى‌شود و شاهد تضعيف شديد واقع‌گرايى در سياست‌خارجى امريكا هستيم. از طرفى از زاويه اخلاق‌گرايى و نرم‌افزارگرايى و مضامينى از اين دست، در اين دوره به ضعف مى‌گرايد; چرا كه نقش‌آفرينى در دوران جنگ سرد، مى‌بايست در همين دوران عملى مى‌شد. در دوران كندى، شاهد مسلط كردن رفتارگرايى خاصى بر سياست‌خارجى امريكا هستيم و شعارهاى خاص اخلاق‌گرايى در دوران او مطرح مى‌شود. شعار معروف سپاه صلح كه آقاى بوش اخيرا بعد از واقع ١١ سپتامبر با عبارت سپاه‌آزاديخواه مطرح كرد، از شعارهاى معروفى است كه از زمان كندى باقى مانده و به عقيده بسيارى، اين تركيب وام گرفته از همان سپاه صلح كندى است. تبيين و اشاعه حقوق دموكراسى، تقويت جامعه مدنى و تثبيت كاپيتاليسم در امريكاى لاتين، از جمله حركت‌هاى كندى است كه البته دوران او بسيار كوتاه بود. عمدتا از اين مقطع به بعد تا دوران جنگ ويتنام، سياست‌خارجى امريكا درگير مؤلفه‌هاى سخت‌افزارى است.
جنگ ويتنام از چند زاويه بر اخلاق‌گرايى امريكايى‌ها اثرگذار بود. از يك زاويه موجب شد تا آن اسطوره (Shinig City Of Hill شهر درخشان) شكسته شود و تحليل‌گرايان امريكايى تصريح مى‌كنند كه جنگ ويتنام آن حميت استثناگرايى امريكايى را مخدوش كرد و همچنين تصريح دارند كه ريگان تنها فردى بود كه دوباره پس از جنگ ويتنام، نگاهى به پروسه اجماع‌آفرينى در تصميم‌سازى خارجى امريكا دارد. در مقطع جنگ ويتنام، چالشى ميان قوه مجريه و مقننه ديده نمى‌شود و كنگره با رئيس جمهور هماهنگ است. اما جنگ ويتنام با خودش تفكر جديدى را پيش آورد و آن اين كه كنگره بايد نقش جديدى در ياست‌خارجى آمريكا ايفا كند تا از تكرار چنين عارضه‌هايى جلوگيرى كند. لذا كنگره وارد صحنه مى‌شود و سعى دارد بااستفاده از مؤلفه‌هاى حقوق بشر گرايانه در سياست‌خارجى آمريكا عملا راه را براى رجعت دوباره سياست‌خارجى آمريكا به مؤلفه‌هاى استراتژيك باز كند. لذا از اين دوره، شاهد تلاش نهادهاى خاص و قوانين خاص در كنگره هستيم كه به واسطه آن سياست‌خارجى امريكا، رهبران اين كشور را وامى‌دارد كه در برابر برقرارى ارتباط با كشورها و اعطاى كمك‌هاى اقتصادى و كمك‌هاى امنيتى و استراتژيك به اين كشورها، مقيد به دفاع از حقوق بشر باشند; يعنى اگر كشورى به نقض حقوق بشر متهم است، نمى‌تواند در ليست كمك‌هاى اقتصادى خاص آمريكا قرار بگيرد. مرحله بعدى، مرحله به قدرت رسيدن تيم كيسينجر - نيكسون است. كيسينجر با تفكر رئاليستى، موجب پيدايش چالش جديد ميان قوه مجريه و مقننه شد و كنفرانس‌هاى نظير هلسينكى كه طى آن شوروى را مقيد به حقوق بشر مى‌سازند، در اين زمينه قابل تامل است. هانتينگتون نيز در كتاب موج سوم دموكراسى به آن مى‌پردازد. پس از آن كارتر به عنوان دموكرات‌ترين كابينه آمريكايى در دوران جنگ سرد، به قدرت مى‌رسد; البته اين كه تيم كارتر هم چه قدر از حقوق بشر سر در مى‌آورد، در ميان خود آمريكايى‌ها هم مبهم است. كابينه او حداقل در دو سال اول، كابينه‌اى حقوق بشرگراست; اما بعد از مصادف شدن با مشكلات افغانستان و شوروى، شاهد مسلط شدن مؤلفه‌هاى استراتژيك بر كابينه كارتر هستيم. پس از آن دوران جنگ سرد دوم، زمان به قدرت رسيدن ريگان است كه در دو دوره كابينه وى، چندان اثرى از حقوق بشر در سياست‌خارجى آمريكا ديده نمى‌شود; زيرا زمينه براى جنگ سرد دوم در حال شكل‌گيرى بود و بحث‌ها مغلوب مسائلى مانند طرح ملى موشكى بود. در كابينه دوم به واسطه تحركات و انقلاب‌هايى كه در جهان سوم اتفاق مى‌افتد، امريكا تصميم مى‌گيرد تا در مؤلفه‌هاى اخلاق گرايى و حقوق بشر گرايى خود مقدارى تعديل كند. با پايان جنگ سرد آمريكا در مقابل دو مسئله قرار مى‌گيرد: مسئله اول، رهايى از تهديدى ١٠ ساله به نام خطر كمونيزم. البته اين مسئله كه آمريكايى‌ها در فروپاشى شوروى نقش داشتند يا نه، تفاوتى در سرافرازى آمريكايى‌ها ندارد; چون آنها در نهايت‌خودشان را پيروز ميدان تلقى مى‌كنند. از طرف ديگر آمريكايى‌ها با يك مشكل حاد ديگر مواجه مى‌شوند و آن هويت آمريكايى است. اين هويت همواره بر يك توصيف ناخوشايند از ديگرى اتفاق مى‌افتد. اين توصيف ناخوشايند از ديگرى، عمق تصويرى است كه هانتينگتون آن را در سال ١٩٩٧ در مقاله معروفش با عنوان «فرسايش ملى آمريكا» مطرح كرده است. زيرا پس از فروپاشى شوروى، ديگر ناخوشايندى وجود نداشت. اين همان موضوعى است كه مشاور امنيت ملى بوش (كاندوليزارايس) طى مقاله‌اى در سال ٢٠٠٠ (قبل از حادثه ١١ سپتامبر) تحت عنوان «پيشبرد منافع ملى‌» در مجله فارين‌ژورنال مطرح مى‌كند. مى‌گويد: فروپاشى شوروى، آمريكا را از يك مؤلفه انسجام بخش محروم كرده است كه بايد دوباره احيا شود. شعار نظم نوين جهانى كه در دوران بوش پدر مطرح شد، سعى مى‌كند با يك ژست اخلاق‌گرايانه، بخشى از اين چالش را پاسخ بدهد، اما حادثه خليج فارس تناقض و پارادوكس اين تعامل را نشان مى‌دهد كه به نظر مى‌رسد رسالت اصلى و انجام اين كار به كلينتون سپرده مى‌شود. كلينتون با دو شعار «هم درگيرى، هم گسترش‌» به قدرت مى‌رسد. در زمان كلينتون ما شاهد گسترش يك الگوى رفتارى بين‌الملل گرا هستيم. كلينتون تصريح مى‌كند كه من پيرو ويلسون هستم و سياست‌خارجى من هم سياست ويلسونى است كه منجر به تثبيت اخلاق‌گرايى بر محور دموكراسى، حقوق بشر و مؤلفه‌هاى ليبراليستى در سياست‌خارجى آمريكا مى‌شود و به موجب آن تفكيكى ميان كشورها قائل مى‌شوند; مانند تقسيم كشورها به كشورهاى ياغى و سركش و كشورهاى ناقض حقوق بشر. كلينتون در حوزه قوه مجريه، دست‌به ايجاد نهادها و سازمان‌هايى مى‌زند كه كارشان فقط پيگيرى بحث دموكراسى است. مصوباتى كه به كمك كلينتون و كنگره تصويب شد و اقدامات آنها در سازمان ملل، تاكيدى است‌بر مؤلفه‌هاى اخلاق‌گرايى در استراتژى امنيت آمريكا كه هر سال طبق برنامه خاصى توسط رئيس جمهور تنظيم مى‌شود. وجه مشخصه كابينه هشت‌ساله كلينتون، بين‌الملل‌گرايى ليبرال است; به عنوان مثال بحث مداخله حقوق بشردوستانه، از مباحثى بود كه به شدت در دوران كلينتون تثبيت‌شد و با همين توصيه وارد هائيتى و سومالى و كوزوو شدند. البته سازمان ملل و اروپا را هم با خودشان همراه كردند و به عنوان ارتش صلح سازمان ملل وارد صحنه شدند. با نام مداخله حقوق بشردوستانه، قطعنامه‌هايى را در سازمان ملل تصويب كردند و حتى از طريق شوراى امنيت، دبير كل را موظف كردند كه تحت عنوان ايجاد مردمسالارى به سومالى برود و حتى مفهوم تغيير رژيم سياسى در سومالى را در قطعنامه آوردند. با اين حال كلينتون در مورد هائيتى و سومالى - در آغاز رياست جمهورى‌اش - موفق نبود و كوزوو، خود فرازى از يك برزخ است. آمريكا در دهه آخر قرن بيستم عملا نتوانست آن بستر لازم را براى هويت‌بخشى به خودش فراهم آورد و به رغم همه مؤلفه‌ها در يك دوره برزخ و در دايره ابهام ماند تا آن كه دوران كلينتون به سر رسيد و بوش پسر به قدرت رسيد.
همزمان با به قدرت رسيدن بوش، حادثه ١١ سپتامبر اتفاق مى‌افتد; حادثه‌اى كه يك تهديد بود، اما آمريكايى‌ها به نحو احسن آن را به يك فرصت تبديل كردند; بحرانى با يك مديريت استثنايى كه چند درس اصولى به همراه داشت، از جمله آن كه ياست‌خارجى آمريكا تحمل هزينه‌هاى بالا را ندارد; چون آمريكا در دوران قبل بخصوص دهه آخر قرن بيستم، در هر صحنه‌اى كه وارد مى‌شد با پيروزى خارج مى‌شد و هيچ بهاى شگفتى هم پرداخت نمى‌كرد.
به هر حال با وقوع حاد ١١ سپتامبر و امنيتى كردن نظام جهانى، و با تحميل مؤلفه‌هايى مانند جنگ و امنيت استراتژيك، بوش عملا شرايط جديدى را به دنيا تحميل كرد; شرايطى كه در واقع نوعى واپسگرايى در سياست‌خارجى آمريكا به سمت مؤلفه‌هاى نرم‌افزارى بود.
وى در سخنرانى ٢٩ ژانويه ٢٠٠٢، بحث‌سپاه صلح‌خواهى آمريكا را مطرح مى‌كند (سخنرانى سازمان ملل) و مى‌گويد: اين سپاه سه ماموريت دارد: پاسخ به بحران‌هاى داخلى، بازسازى جوامع و گروه‌ها، گسترش احساس همدردى با آمريكا در سراسر جهان. در شهريور ٨١ نيز در سازمان ملل سخنرانى كرده، مى‌گويد: ايالات متحده به جهان مى‌پيوندد و به عنوان نهادى متعهد بر شان و مرتبت‌بشرى، بايستى از ميان دنياى ترس و دنياى پيشرفت‌يكى را برگزينيم. ما بايستى براى حفظ امنيت‌خود و حقوق دائمى و اميدوارى‌هاى بشرى تلاش و مقاومت كنيم. در استراتژى آمريكا كه در سايت كاخ سفيد به تاريخ سپتامبر ٢٠٠٢ وجود دارد، چند فصل به چشم مى‌خورد: فصل اول مقدمه است، فصل دوم در مورد سرنوشت‌بشر صحبت مى‌كند و فصل سوم درباره مبارزه با تروريزم; يعنى مؤلفه‌هاى نرم‌افزارى.
نكته مهم آن است كه آمريكايى‌ها نسبت‌به پيشبرد مفهوم دموكراسى، حقوق بشر و به خصوص پيشبرد دموكراسى چه رويكردى دارند و چگونه در دوران بوش، مفهوم نرم افزارگرايى در حوزه پيشبرد دموكراسى هويت پيدا مى‌كند.
آمريكايى‌ها با همين شعار وارد افغانستان مى‌شوند و بوش در شب اول حمله رسما اعلام مى‌كند ما براى حفظ صلح و اعطاى آزادى به اين ملت وارد صحنه افغانستان مى‌شويم و طى آن بحث مردمسالارى، تضعيف رژيم سياسى و به قدرت رساندن رژيم مردمسالار را مطرح مى‌كند و در ماه‌هايى كه افكار عمومى داخلى و منطقه را براى دخالت در عراق مساعد مى‌كنند، دائما صحبت از اين است كه صدام نه تنها به دنبال سلاح‌هاى كشتار جمعى است، بلكه ناقض حقوق بشر نيز هست. پاول رسما در اين زمينه موضع مى‌گيرد. در حادثه تهاجم به عراق تمام رگه‌هاى اخلاق‌گرايى قابل مشاهده است. در همان شب اول حمله بوش بحث دفاع از آزادى و آزادساختن مردم در دفاع از ايجاد مردمسالارى را مطرح مى‌كند. خانم رايس هم مصاحبه‌اى انجام داد و از ايجاد كميته‌اى در عراق صحبت كرد; تحت عنوان كميسيون كمك به بازسازى عراق و ايجاد مردمسالارى در اين كشور كه تمام وزارتخانه‌هاى آمريكا و تمام كشورهايى كه در اشغال نظامى عراق سهم داشتند، در آن عضويت دارند. البته در حادثه عراق چهره رفتار آمريكا بيش از گذشته، سخت‌افزارى و استراتژيك است. حادثه عراق چهره اخلاق گرايى آمريكا را مخدوش مى‌كند; اما آمريكايى‌ها به طور كلى يك وزن خاص را به مؤلفه‌هاى نرم‌افزار گرايى در سياست‌خارجى خودشان وارد كردند.
در يك جمع بندى كلى از آنچه گفته شد، مى‌توان نتيجه گرفت كه آمريكايى‌ها همواره نسبت‌به نرم افزارگرايى مقيد بودند و نمى‌توان نقش آمريكا را در ارتقاى حقوق بشر در سطح جهانى ناديده گرفت، اما در عين حال آمريكايى‌ها همواره با حقوق بشر گزينشى برخورد كرده‌اند; يعنى هر جا ميان ملاحظات استراتژيك آمريكا و ملاحظات اخلاق گرايى آن تعارضى پيدا شده، وزنه به سمت ملاحظات استراتژيك رفته است كه اين موضوع در دوران جنگ سرد و دوران دموكرات‌ترين رئيس جمهور، يعنى كارتر ديده مى‌شود.
نكته سوم آن است كه آمريكايى‌ها پس از جنگ سرد و زمينه مقابله با جهان سوم و پاسخ‌گويى به تهديدهايى كه از نظر آنها در جنگ سوم مطرح است، به گونه‌اى ويژه از حقوق بشر در مؤلفه‌هاى نرم‌افزارگرايى بعد از جنگ جهانى بهره گرفتند. پس از جنگ سرد، الگوى رفتارى و عمده ملاحظات قدرت‌هاى بزرگ در رابطه با جهان سوم به همان الگوى تعامل استراتژيك باز مى‌گشت; اما امروز وضع خيلى پيچيده‌تر شده است; يعنى مفهوم دولت‌هاى ورشكسته و مدل هنجارسازى كه آمريكايى‌ها پس از جنگ سرد و ١١ سپتامبر شروع كردند، به رغم شعارهاى نرم‌افزارگرايى، در زير چكمه‌هاى سخت‌افزارگرايى آمريكا اساسا جايى براى مؤلفه‌هايى مانند حقوق بشر و حاكميت مفهوم عدم مداخله در امور داخلى كشورها باقى نمى‌ماند و شاهديم كه نوعى هنجارسازى و نوعى نهادسازى نوين در صحنه بين‌الملل در حال اتفاق است كه مخاطب اصلى‌اش جهان سوم است. البته خود آمريكايى‌ها مى گويند كه جنگ عراق، اولين جنگ چهارم جهانى است; اما وجه خطرناك آن كاربست‌هاى نوين اين قضيه است; يعنى يكسان‌سازى، جهانى‌سازى، هنجارسازى رفتارى، چگونگى عمل به تعهدات بين‌المللى، مثل كبوتر صلح كه همه نشان‌دهنده يك نوع رفتار و هنجارسازى جديدى است كه با شعارهاى اخلاق‌گرايانه اتفاق مى‌افتد.
به طور مثال اخيرا شاهديم نشريه واشنگتن كوارترى در زمينه مفهوم دولت‌هاى ناكام و تاثيرى كه آمريكا از زاويه مفهوم دولت‌هاى ناكام و علوم اجتماعى مى‌تواند بگذارد، مقالاتى به چاپ رسانده است. در يكى از اين مقالات به اين موضوع پرداخته شده است كه چگونه آنان از مفاهيم جنگ سرد براى تخطئه سياست‌ها و تاثيرگذارى بر ملاحظات امنيتى در جهان سوم استفاده مى‌كنند.
نرم‌افزار گرايى در صحنه سياست‌خارجى آمريكا به اين معنا نيست كه واقعا ديگر آمريكايى‌ها يك قديس جهانى باشند و كارى به ملاحظات سخت‌افزارى نداشته باشند; بلكه آمريكايى‌ها پس از ١١ سپتامبر به هيچ عنوان بحث نرم‌افزار را حتى در سطح سياست‌هاى اعلامى خود، مطرح نخواهند كرد; زيرا از آن به عنوان ابزارى جهت اجراى ملاحظات و تحقق منافع استراتژيك خود استفاده مى‌كنند و مفهوم دولت‌هاى ناكام، مفهومى بسيار خطرناك است كه هيچ پوسته‌اى از حاكميت‌حقوق بشر و قواعد آمره را به رسميت نمى‌شناسد. در واقع آنها مى‌گويند ما بايد دولت‌هايى را كه توان ايجاد مردمسالارى ندارند، خلع كنيم و دولتى ايجاد كنيم كه توان ايجاد اين تغيير را داشته باشد; مانند كارى كه با عراق كردند و دستاوردهاى آن را براى عربستان يا حتى چين، ايران و سوريه تعميم خواهند داد. حال اين احتمال تا چه اندازه محقق مى‌شود، نامعلوم است; زيرا دنياى سياست، دنياى نسبيت‌گرايى است.