پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - سنتشرقى در قلب اروپا - فیاض ابراهیم
سنتشرقى در قلب اروپا
فیاض ابراهیم
١. آلمان، قلب جغرافيايى و معرفتى اروپا است و ضعف و قوت اين قاره، به قلب آن بستگى دارد; چرا كه اگر امروز اروپاى ضعيف در مقابل امريكاى قوى قرار گرفته، به اين علت است كه قلب آن بعد از جنگ جهانى دوم توسط امريكا، ضعيف شد.
٢. زبان آلمانى - كه زبان مشترك دو كشور آلمان و اتريش و قسمتى از سوئيس، مجارستان و لهستان و هم ريشه و شبيه به زبان دانماركى، هلندى و اسكانديناوى (سوئد و فنلاند و نروژ) است - مىتواند يك مركز تعامل معرفتى بين حوزه شرق، يعنى اروپاى شرقى و حوزه غرب، يعنى اروپاى غربى از يك سو و نيز اروپاى جنوبى (يعنى حوزه عرفانى كوه آلپ) با اروپاى عقلى شمالى، از سوى ديگر باشد.
٣. اروپاى جنوبى كه اروپاى احساسى - عرفانى را تشكيل مىدهد، حوزه تخيلساز اروپا است كه دانشهايى چون موسيقى و معمارى و ادبيات و... در آن شكل گرفته و آن را زيربنايى براى آلمان فلسفهساز قرار مىدهد; يعنى تخيل جنوب، معناساز رمانتيسم آلمانى است.
٤. اروپاى شرقى، تكيهگاه و تقويتكننده سنتگرايى آلمان است. به همين دليل آلمانىهاى سنتگرا از نظر معرفتشديدا بر آلمان شرقى تكيه دارند و دولت پروس شرقى را الگوى آرمانى خود مىدانند; اما در همين حال، قالب و صورت خود را از سنتگرايى ارتدوكس و تا حدى كاتوليك شرقى مىگيرند.
٥. تعامل زبانى و دينى اروپاى شمالى با آلمان، آن را به صورت تكيهگاهى براى اروپاى شمالى در مىآورد كه در نتيجه به قدرتمند شدن آلمان در صنعت و توليد دانش و فناورى اروپاى شمالى منجر شد و پس از آن به صورت بنيان صنعتى براى شمال اروپا و يك كشور صنعتى در اروپا مطرح شد.
٦. زبان آلمانى، بر عكس زبان فرانسوى يا انگليسى، همانطور كه نوشته مىشود، خوانده مىشود و اين خود حاكى از يك حالت صداقت آلمانى و عدم دوگانگى در خلق و خوى آلمانىها و گرايش به يگانگى در فكر و عمل است و از عقلگرايى آلمانىها خبر مىدهد.
٧. در زبان آلمانى تا جمله تمام نشود، معناى جمله فهميده نمىشود. فعل جمله در برخى موارد، در آخر مىآيد و اين حالت زبانى سبب تمامگرايى (Holism) در انديشه آلمانى شده است. لذا انديشه اصلى آلمانى بر تركيب و تكميل، تاكيد كرده، فلسفه خود را بر آن استوار مىكند.
٨. زبان آلمانى طورى نوشته و خوانده مىشود كه حالت تفهمى به خود مىگيرد; يعنى بهسادگى معناى جمله به دست نمىآيد; زيرا به گونهاى كلمات و حروف اضافه و حروف تعريف در آن وارد مىشود كه جملهها معناى مستقيمى ندارند و اين حالت استفهامى و تفهمى زبان آلمانى، مكتب تفسيرى و تفهمى را بر فلسفه آلمانى مسلط مىكند.
٩. زبان آلمانى مىتواند جملههاى بسيارى را در يك جمله جمع كرده، چند كلمه را در يك كلمه تركيب كند. به همين دليل اين زبان داراى بطون متعدد و لايههاى معنايى است كه بر همگان بهويژه بر انگلوساكسونها روشن نمىشود. اين پذيرش چندلايهاى معنا، سبب بهوجود آمدن ايدهآليسم فلسفى يا فلسفه ايدهآليستى آلمان شده است.
١٠. آلمان با تكيه بر تخيل جنوب اروپا به رمانتيسم ادبى نائل گشت و از سنتگرايى اروپاى شرقى به سنتگرايى در فلسفه ستيازيد و از زبان آلمانى مكتب تفسيرى و ايدهآليسم و كلگرايى روشى و يگانهگرايى را بهدست آورد. به عبارتى تمام اين دستاوردها در يك بستر اصلى و معنوى و يك جهانبينى خاص، يعنى پروتستانتيزم صورت گرفته است.
١١. پروتستانتيزم در مقابل سنتگرايى آلمانى يا ملىگرايى يا قومگرايى آلمانى (قيام پادشاهان آلمانى در برابر سلطه سياسى كليساى ايتاليا) و عقلگرايى آلمانى در مقابل احساسگرايى ايتاليايى از طريق تفسير يهودى و مسيحيتبهوجود آمد كه فرآيند آن با ترجمه دو كتاب عهد عتيق (تورات) و عهد جديد (انجيل) به زبان آلمانى (ملىگرايى) آغاز و سپس با تفسير انجيل براساس تورات و در نهايتبا پشتيبانى پادشاهان آلمانى، به ثمر رسيد.
١٢. آلمانىها به عنوان بنيانگذار مذهب پروتستانتيزم، يك نوع جهانبينى را بهوجود آوردند كه توانست آيندهاى را براى آنها رقم بزند كه در تمامى تار و پود آنها رسوخ كند و فرهنگگرايى آنها را در برابر جامعهگرايى فرانسوىها بنيانگذارى كند. به اين ترتيب آلمان اساس تحليل خود را در علوم انسانى و به طور خاص فلسفه براساس فرهنگ، بنا كرده و لذا آلمانىها فرهنگمحور و در نتيجه آن نيز سنتمحور مىشوند; سنتى كه داراى پشتوانهاى شرقى است كه از طريق اتريش و اروپاى شرقى آن را تحصيل كرده است. تاثير عرفان شرقى بر انديشه فلسفى آلمانى و تاثير حافظ بر گوته (رمانتيسم آلمانى) و نيز تاثير مولوى بر هگل (ايدهآليسم فلسفى) و يا شيخ اشراق بر هايدگر (وجودگرايى آلمانى) از نمونههاى اين پشتوانهها است. به عبارتى آلمانىها عرفان شرقى را تبديل به فلسفه مىكنند تا بتوانند فلسفه خود را شكل دهند.
١٣. از آنجا كه ريشه فلسفى آلمان در شرق است، پس تاريخگرا و سنتگرا هستند; يعنى تاريخگرايى آلمان از گرايش آلمان به شرق بوده و سيلان تاريخى آن نيز از جبروت عرفانى شرقى گرفته شده است كه از آن، هرمنوتيك تاريخى و زمانى آلمانى بيرون مىآيد.
علاوه بر آن، هرمنوتيك جغرافيايى نيز از عرفان شرقى در ارتباط با اقوام و پيوند معنوى آنها (قصه مولوى) گرفته شده است.
١٤. بنا به دلايل فوق، كاركرد معرفتى آلمان يك كاركرد سنتزى، تركيبى، سازمانبخشى و نظاميابى معرفتى است كه براساس ارتباط شرق و غرب صورت مىگيرد. به عبارت ديگر قلب اروپا بر اساس سنت كه ميراث شرق است و در آلمان به صورت تركيبى بازتوليد مىشود، مىتپد و حيات فلسفى آلمان در دنياى امروز، به شرطى تجديد مىشود كه ارتباط ميان شرق و غرب در آلمان صورت بگيرد.