پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - كالبد شكافي يك متن(٢) - میراحسان احمد

كالبد شكافي يك متن(٢)
میراحسان احمد

كانون‌هاي اصلي سخن آغاجري در همدان مبين يك نگاه رائج و ريشه‌دار در سازمان‌ها و گردهمايي‌هاي روشنفكري ديني است و ريشه آن در نگره‌هاي روشنفكران سابق است كه آميزه‌اي از احساسات و عواطف فردي اسلامي و تأويلات و تفسيرات مبتني بر نگاه مدرن و باورهاي علوم جديد گسسته از نگره الهياتي است و هر زمان بنا به رواج و سيطره فكر و ايدئولوژي مدرن و نوعي مكتب غربي، تحت تأثير آن‌ها بوده‌اند. از جمله مي‌توان از ملكم خان و تأثيرات استوارت ميل، مهندس بازرگان و تأثيرات نگرش نوكانتي و پوزيتيويستي و اگوست كنتي، دكتر شريعتي و تأثيرات سوسياليستي، و دكتر سروش و تأثيرات راسيونال ليبراليستي نام برد.
سازمان مجاهدين خلق، نمونه روشن التقاطي است كه از تاثيرات نهضت آزادي تا سوسياليستي و بالاخره با اثر پذيري از ماركسيسم - لنينيسم ـ مائوئيسم، پرش نهايي را به سوي يك نگرش بسته چريكي و باورهاي جزم‌گرايانه با ادبيات التقاطي اسلامي - ماركسيستي انجام داد و چون كشتي سرگشته‌اي در درياي تأثيرات روشنفكري پس از انقلاب، كم‌كم به سوي يك پوشش ليبراليستي شناور شد و بالاخره براي كسب قدرت، سياست خشونت‌باري را بروز داد.
اين سياليّت نشان كامل بي‌باوري روشنفكر جديد ايراني بود كه براي او صرفا كسب قدرت معنادار مي‌نمود و هرگز از اصول و منش وفادارانه نهضت آزادي به آرمان‌هاي ليبرالي‌اش برخوردار نبوده است؛ اگرچه هر گروهي كه گام تازه‌اي به سوي ليبراليته بر مي‌دارد، مي‌كوشد با ثبت تمايزش با نهضت آزادي، به خود مشروعيت ببخشد و خودش را پا برجاتر و در درك دموكراسي مدرن‌تر بنماياند. از جمله، روشنفكران پيرو دكتر شريعتي كه امروز به سوي نقطه مقابل باورهاي عدالت‌جويانه او راه مي‌پيمايند، و از ديروز خود فاصله گرفته‌اند، مي‌كوشند هم رفتارهاي «انقلابي‌گونه ديروز خود را توجيه كنند و هم با كوبيدن نهضت آزادي به ليبراليته جديد خود رنگ و بويي پيشروتر بدهند.
در اين جا با درك ريشه واحد همه آن جريانات، مي‌كوشيم به كُنه نگاه اين دسته‌هاي نوپديد در قلمرو دفاع از رجعت به ليبراليته، در آينه سخن آغاجري بپردازيم.
شاخه‌هاي اصلي انديشه آغاجري در سخنراني همدان بر حول اين نقاط است.
١. «جامعه ماجامعه‌اي در حال انحطاط بود و... اين انحطاط در مركزش دين قرار دارد؛ دينِ منحط. تا اين دين منحط تغيير پيدا نكند و اصلاح نشود، اميدي به هيچ اصلاحي نيست. به همين دليل دكتر شريعتي تمام رساله‌ها و برنامه‌ها و چهارچوب حركتي‌اش را خلاصه كرد در يك پروژه: پروژه پروتستانيزم اسلامي.
اين پروژه البته دقيقا در همه ويژگي‌ها با پروژه پروتستانيزم مسيحي يكسان نبود؛ ولي ويژگي‌هاي خاص خودش را دارد.اما در عين حال اعتراض بود به مذهب رسمي، و شريعتي تمام تلاشش را مصروف اين كرد كه اولاً: اين دين انحطاط را نقادي بكند. ثانيا عناصري را كه در دين حقيقي وجود دارد، بازسازي مجدد كند. يعني ساختارشكني از دين سنتي و نقادي و نفي آن و بازسازي دين نو؛ ديني كه تراز انسان ترقي‌خواه و اصلاح‌طلب و دموكراسي عصر حاضر باشد.»
٢. «يكي از كارهايي كه شريعتي در دين ميسر كرد، تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخي بود و گفت كه بسياري از چيزهايي كه نهاد رسمي و سنتي دين، [و [متوليان دين به نام اسلام مطرح مي‌كنند، اين اسلام ذاتي نيست. اسلام تاريخي است. اسلام تاريخي يعني چه؟ يعني آنچه روحانيون، علما و مردمان اعصار و قرون گذشته، انديشيده‌اند و تجربه كرده‌اند. اين‌ها بر روي هم جمع شده و امروز صرفا به دليل اين‌كه مربوط به گذشته است، مقدس است.»
٣. «ما در اسلام روحاني نداشته‌ايم؛ طبقه روحاني، طبقه جديدي است. در تاريخ ما بسياري از اين عناوين آن‌چنان تازه است كه گاه عمرش از ٥٠ سال يا ٦٠ سال اين ورتر است».
٤. «شريعتي مي‌گفت رابطه دين‌شناسان با مردم، رابطه معلم و متعلم است، نه رابطه مراد و مريد، رابطه مقلّد و متقلّد كه مردم از او تقليد بكنند. مگر مردم ميمون هستند كه از او تقليد بكنند. متعلم مي‌فهمد و بعد عمل مي‌كند و بعد سعي مي‌كند كه اين فهم خود را رشد بدهد تا روزي كه خودش بي نياز شود از اين معلم،[و] خودش بتواند مستقيم مراجعه كند و استنباط بكند ودرك نمايد».
٥. «شريعتي به دانشجويان و جوانان مي‌گفت شما برويد سراغ قرآن. متأسفانه فضاي فكري آن سال‌ها طوري بود كه جوانان مي‌ترسيدند قرآن بخوانند. مي‌گفت من حق ندارم قرآن باز كنم. من بايد بروم از ملاّ بپرسم كه در قرآن چي هست. و قرآن مهم‌ترين كاركردش چي بود؟ همان كه در مجلس عزاداري و سر قبرستان بود.»
«نسل نو اصلاً به آن اجازه تفكر و تدبر در قرآن داده نمي‌شد. مي‌گفتند شما را چه رسد به اين‌كه قرآن بفهميد. قرآن صد و يك علم و تخصص لازم دارد براي فهميدنش؛ شما هيچيك از آن‌ها را نداريد. آن چنان فهم ودرك و انديشه درباره قرآن را بزرگ و دشوار مي‌كردند كه اصلاً جوان مي‌ترسيد قرآن بخواند. شريعتي آمد و شكست اين تابوها را. به جوان‌هاو دانشجويان مي‌گفت: خودتان برويد قرآن را بخوانيد. اگر متد داشته باشيد، بهتر از بسياري از روحانيون مي‌توانيد قرآن را بفهميد. يك دانشجو اگر با متد علمي با روش برود سراغ مطالعه قرآن، چيزهايي درك مي‌كند و مي‌فهمد كه آن آقايي كه يك خروار علوم قديمه هم مي‌داند، اما متد و روش نمي‌داند، هيچ‌گاه آن‌ها رادرك نخواهدكرد».
٦. «بالاخره اين‌كه طرح پروتستانتيزم اسلامي يك پروژه مستمر است كه دائم به آن احتياج داريم؛ چرا؟ چون اگر فهم و تفكر ديني ما دچار تحجّر و تصلّب شد، انحطاط ما بالا مي‌رود.»
«فهم ديني ما، چهارچوبي است كه ما تجربه شخصي و جمعي خودمان را دائم در آن تكرار مي‌كنيم و از آن جايي كه دوره به دوره ومرحله به مرحله شرايط ما، نيازها و مقتضيات ماعوض مي‌شود، ما دائم بايد به آن چهارچوب، از منظري نقادانه نگاه كنيم و آن را نوسازي كنيم. در تشيع اسم اين را گذاشته‌اند اجتهاد، و شريعتي هم راجع به اجتهاد نقادي‌هاي بسيار اساسي و جدّي دارد. اجتهاد اولاً در انحصار يك گروه و طبقه خاصي نيست.»
براي آن‌كه اين نقد مشمول پيشداوري و انگ و تهمت نشود، از پيش اعلام مي‌كنم كه: به عنوان يك موجود زنده و اهل مطالعه و تأمل هرگز منكر وجود مشكلات عديده در قشر روحانيتِ شيعي نبوده‌ام و فكر مي‌كنم از همان دوران اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ تا امروز، مسئله آموزش تخصصي اسلام مطرح بوده و همزمان مدام اسلام در معرض انواع ادراكات غلط افراد متخصص قرار داشته كه اخباري‌گري يك نمونه آن است. پس اين نقد، هرگز به معناي بستن راه هر انتقاد و يا ضرورت اصلاح مناسبات دروني روحانيت نيست. بلكه صرفا اثبات نادرستي منظر هاشم آغاجري در سخنراني همدان است.
اولاً همان گونه كه آشكار است، هاشم آغاجري، نقدش را مبتني كرده است بر انديشه‌هاي دكتر شريعتي. دكتر شريعتي موضوع بسيار مهمي براي يك بررسي تاريخي است. اين نوشته، ظرفيت آن بررسي لازم را ندارد. اما اولاً بايد بين خطاهاي دكتر شريعتي و خطاهاي آغاجري فرق نهاد و ثانيا در ضمن تمايز، متوجه اصول مشتركي بود كه سبب انحراف آگاهي هر دو است. فقدان تسلط و احاطه بر علم دين و تأثير نقد مدرنيته از دين و كسب نگاه مدرن و فهم تاريخي از دين و اساس قرار دادن آگاهي‌هاي جديد و نظر حصولي اثبات‌گرايانه براي انكار حقيقتِ پايدار و همه‌زماني دين، همان شباهت‌هاي ماهوي است كه هم سبب پيدايش اشكالات اساسي در جهان‌بيني دكتر شريعتي شده و هم به پيروي از او و در نقطه‌اي جديد، انحراف آغاجري و امثال او را به طور حادتر سبب گرديده است.
تقليد از ماجراي مسيحيت و تحولات كليسا در عصر جديد، خطاي ديگر هر دو استاد و شاگرد است، كه در طرح پروتستانيزم اسلامي تجلّي يافته است. درك مكانيكي و گرته‌برداري دراين حيطه، بدون توجه به تفاوت‌هاي ماهوي اسلام و مسيحيت و حضور كلام الله مجيد به مثابه عين وحي و نقش دين خاتم و همه مفاهيم منبعث از آن و نيز باور به عقل مدرن و نگاه انسان‌محورانه و معيارهاي معرفت‌شناختي غرب، باعث يك قرينه‌پردازي نابه‌جا در متن سخنراني آغاجري شده است. با اين همه ماهيت نگاه او همان تاثير نگرش مدرنيته و انكار حقيقت پايدار وحي و مقدم شمردن تفسير به راي از دين و نفي ضرورت آگاهي منظم و مضبوط و كارشناسانه در داوري نسبت به مسائل ديني است.
گذشته از ادبياتِ خشن، مستبدانه، اقتدارجو، پر از استهزا و خشم و خودمحوري خام، مبناي سخنراني آغاجري بر تكبر و جهل استوار است. نظير يك پادشاه كه چون در حوزه قدرت و سياست و سلطه بر مردم، توانمند است، خود را محق بداند كه در حوزه جامعه‌شناسي يا روانشناسي و يا علم الهيات نيز فرمانروايي كند. آغاجري به عنوان يك روشنفكر، خود را نگران تحول در جامعه ايران معرفي مي‌كند و مي‌خواهد جامعه ايران را از عقب‌ماندگي نجات دهد. پس او خود را در موضع يك راهبر مي‌بيند، و از موضع يك رهبر نيز به شناسايي عقب‌ماندگي اقدام مي‌كند و آن عامل مركزي انحطاط را دين(دين منحط) معرفي مي‌كند كه بايد اصلاح شود. چگونه اصلاح شود؟ با پروژه پروتستانتيزم؟ يعني رفرمي براي وفق دادن دين با عصر جديد و تأسيس دين نو. البته آن اصطلاح «تراز انسان ترقي خواه» را آغاجري از ادبيات استاليني وام گرفته و ليكن اساس ديدگاهش تحت تأثير همان رفرم‌هاي مدرنيّت براي عرفي كردن دين است.
از منظر آغاجري رهبري ديني بايد از دست عالمان و كارشناسان متخصص در الهيات و روحانيون شيعي خارج شود، تا او و ياران روشنفكرش بتوانند اين رهبري را به دست گرفته، دين را نوسازي كنند. دين منحط را نابود سازند و مقدمه نفي انحطاط ايران را فراهم آورند.
اين انديشه، بسيار نزديك به آن نگره مدرن است كه اساس و سبب انحطاط را در ايران، باورهاي ديني و اسلام معرفي مي‌كند. آغاجري، البته از نابودي اسلام حرف نمي‌زند، اما از پروتستانيزم اسلامي و نفي نهاد سنتي و رسمي و اسلامِ غبار گرفته و دين منحط سخن مي‌راند كه روشنفكراني چون او بايد آن را نفي و اسلامِ‌ذاتي را غبارزدايي كنند. واقعاً آغاجري مي‌پندارد در اين دويست سال اخير، عالمان درجه يك نظير آيت الله نائيني، آيت الله اصفهاني، آيت الله خميني، آيت الله طباطبايي، سيد محمد باقر صدر، آيت الله مطهري، آيت الله بهشتي و آيت الله خامنه‌اي و صدها چهره‌تابان اجتهاد رسمي شيعه، اسلام ذاتي را نشناخته‌اند و او اسلام اصيل را بدون اجتهاد بهتر از آن عالمان مبرز شناخته است و از آن‌ها، براي نفي انحطاط ديني، توانمندتر و بر حق‌تر است؟ به چه علت و با كدام برهان و كدام سند اين قدرت رايافته است؟ و چرا ما بايد اين داعيه را باور كنيم؟ تنها مدرك و سند بي‌دليل مي‌تواند اين باشد كه روشنفكر مكتب نرفته ما، با شهامت در پي تأويل خود رأي دين، بنا بر ضرورت مدرنيته است و در پوسته «اسلام» آن آگاهي‌هاي پراكنده را كه از لاي كتاب‌هاي ترجمه شده و ترجمه نشده مدرن، گردآورده، پر مي‌كند و به باور خود پاسخ مي‌گويد و اسلام را مناسب افكار مدرن وتحمّل‌پذير براي آن در مي‌آورد. گويي اسلام، نامي است بي‌باورانه نسبت به حقيقت و وجود حق‌تعالي و وحي او، و هر زمان كسي لازم است كه آن را به رنگ زمانه درآورد و افكار بشري خود را به نام دين حق و مذهب به مردم ارائه دهد و از اين بازي سود جويد! حال خواه يك سود اجتماعي مثلاً اصلاح‌طلبانه براي توسعه آزادي و عدالت از نظر خود، و يا يك سود كاملاً نامشروع فردي مثل كسب قدرت به نام دين!
از اين منظر، گويي همه داستان خدا و پيامبري و امامت و غيبت چيزي فراتر از سوره‌ها و افسانه‌هاي دست‌ساخت فكر بشري نيست كه پس از دوران اسطوره‌ها، به شكل دين توحيدي پرداخته شد و حال در دوران مدرن ما بايد آن را بازسازي و نوسازي كنيم و همين كه افرادي مدرن و باورمند به مدرنيته هستيم، حق اين بازسازي را داريم و چون عالمان سنتي، مزاحم اين تغييرند، پس نخست بايد به نام انحطاط نهاد رسمي دين و كهنه‌پرستي روحانيون و مقابله با امتيازطلبي‌شان، آن‌ها را از ميدان به در كنيم. و از آن‌جا كه عملكرد گروهي از روحانيت، كه هميشه در هر جريان انساني مي‌تواند پديد آيد، موجب نارضايي و ناخشنودي مردم است، اين انحراف و تحجر و اقتدارگرايي و كهنه‌پرستي و خرافه‌گويي و اخباري‌گري مي‌تواند بهانه انحلال‌طلبي روشنفكران مرعوب غرب قرار گيرد.
در اين زمينه، در پاسخ جمعي از نويسندگان و فضلاي حوزه علميه قم به سخنان آغاجري، چنين آمده است:
«قبل از ورود به حوزه نقدونظر توجه به سه نكته، لازم و ضروري است:
نكته اول: اسلام در سه افق حضور دارد: ساحت اول متن و حقيقت اسلام است؛ يعني همان اراده تشريعي خداوند در مجموعه‌اي از عقايد، اخلاق و رفتارهاي مردمي و اجتماعي انسان‌ها و [اين] همان مفاد آيه‌اي كريمه است:
ناقم وجهك الذي حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليما لاتبديل لخلق الله ذلك الذين القيم (روم ٣١). ساحت دوم: ظرف علم و آگاهي آدميان است. زيرا اگر حقيقت دين در عرصه آگاهي انسان وارد نشود و آدمي توانايي و راه ارتباط‌يابي با آن را نداشته باشد، از رشد و تعالي باز مي‌ماند و گزينش و انتخاب او در قلمرو محدود متوقف مي‌ماند.
در دين ساحت «عقل» و «وحي» دو حجت شناخته شده الهي‌اند و كساني كه اين منابع معرفتي را به گونه‌هاي گوناگون، مورد تشكيك و ترديد قرار مي‌دهند، خواسته و ناخواسته به محروميت بشر از ديانت نظر مي‌دهند.
ساحت سوم: اسلام در عرصه زيست و زندگي تاريخي و اجتماعي است. كساني كه مي‌كوشند دو ساحت نخست را مغفول انگارند و ادراك ديني را به عرف و جامعه ملحق سازند و آن را صرفا تاريخي بينگارند، آگاهانه يا ناآگاهانه در مسير گروهي قرار مي‌گيرند كه به انكار حقيقت و ذات دين مي‌پردازند.
نكته دوم: نقش عمده سازمان ديني و عالمان دين‌شناس در تمامي اديان، مضبوط‌سازي شناخت دوم است؛ يعني «دين در حوزه آگاهي انسان». حضور سازمان ديني، براي آن بوده است كه «فهم موهوم و مجعول» جايگزين «درك روشمند و مضبوط» نگردد. وجود سازمان ديني در اديان گوناگون نشان دهنده آن است كه دين نياز به «جوهره ناطق» دارد. اين «گوهر ناطق» در اديان الهي، پيامبران و اوصيا و علما بوده‌اند. بيهوده نبود كه انديشه انحرافي خوارج «ان الحكم الا لله» و شعار «حسبُنا كتاب الله» كه به نفي «گوهر ناطق دين» برمي‌خاست در هيچيك از مذاهب اسلامي پژواك نيافت.
نكته سوم: شبيه‌سازي تاريخي و مثال‌آوري از روحانيت مسيحي قرون وسطي، شيوه نادرستي است كه در مقابله با اصل نياز به عالمان ديني به كار مي‌رود. بي‌ترديد بنا به گفته استاد مطهري، در رويكرد ماديگرايانه قرن اخير، ديدگاه‌ها وبرخورهاي ناصواب كليسا در قرون وسطي دخيل بوده است. اما تعميم آن به كل دوره‌هاي تاريخي اديان و مسيحيت جفاي علمي به نهاد دين و يك طبقه مؤثر اجتماعي است.
اين مغالطه جزء و كل، گرچه ممكن است به سوت و كف مستعمان كم‌آزموده بينجامد و پاره‌اي از احساسات و عقده‌هاي فروخفته را ارضا كند، اما مخاطبان فهيم را مي‌آزارد كه چگونه مي‌توان برهه‌اي از تاريخ يك ديانت را براي تهاجم به ضرورت و كيان مجموعه‌اي به كار گرفت كه براي فهم مضبوط ديني تلاش مي‌ورزند.»
(ادامه دارد)