پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - افسانه معنويت در داستانهاى كوئيلو - مظاهری سیف حمید رضا

افسانه معنويت در داستان‌هاى كوئيلو
مظاهری سیف حمید رضا

قسمت اول

بدون ترديد، زبان هنر مى‌تواند، حقايق متعالى را در حد خيال فروآورد و راه جويان عالم معنا را راه نمايد؛ اما همين فرصت مى‌تواند، به توهم پردازى‌هاى بى اساس تبديل شود و به جاى راهنمايى و راهگشايى، راه‌زنى كند.
حقيقت انسان به روح اوست و روح، ساكن عالم غيب است؛ از اين رو، روح اگر چه اكنون در جهان ملموس مادى، هم آغوش تن خاكى به سر مى‌برد؛ اما ناآرام و جوياى اصل خود و خواهان بازگشت به وطن خويش در عالم ملكوت است. از همين جاست كه ميل به خيال و توهم براى تصوير پردازى عالمى ديگر، او را به خلق آثارى تخيلى و رؤيايى از دنيايى مرموز، اسرارآميز و ناشناخته واداشته. توگويى روح او در اين جهان محسوس نمى گنجد و با دنياى مادى محض راضى نمى‌شود. هم از اين رو، بشر هيچ گاه از رؤيا جدا نشده و اگر راهى به سوى معنويت آسمانى و الهى نيابد، در برخى پديده‌هاى زمينى و بشرى، مانند هنر و سنت‌هاى معنوى، گريزگاهى به سوى عالم غيب يا دست‌كم لحظاتى خاطره‌انگيز از آن را مى‌جويد.
كوئيلو نيز مانند ميليون‌ها نفر انسان عصر مدرن، آواى روح را در فراق از وطن خويش شنيده و از معدود كسانى‌است كه آن را جدى گرفته و براى التيام درد هجران كارى كرده است؛ ولى اى كاش، او هم مانند ميلياردها بشرى كه ناله روح را مى‌شنوند و كارى نمى‌كنند، خاموش مى‌ماند و دست به كارى نمى‌زد؛ اى كاش، نام خدا و ياد عالم غيب، از راه آثار او به فرهنگ عمومى انسان امروزى باز نمى‌گشت و اى كاش، نويسنده اى چيره دست نبود يا دست كم از خدا و معنويت نمى‌نوشت، زيرا اين خدايى كه در آثار كوئيلو زنده شده، همان خداى ناتوان و خطاكارى است كه در آثار نيچه مرد و رابطه با عالم غيبى كه به نام جادو مطرح مى‌كند، همان خرافات و توهماتى است كه در دوران رُنسانس، مردمان را از ديندارى و معنويت گرايى، ملول و رميده ساخت.
كوئيلو مى‌كوشد، با طرح مسئله سحر و جادو، به مصاف با نيازهاى معنوى بشر برود. به گمان او، اگر بعدى جادويى و سحرآميز به زندگى بيفزاييم، مشكل ارزش و معناى زندگى حل مى‌شود و شور و نشاط به زندگى پوچ غم‌زدگان تمدن غرب باز مى‌گردد. در اين نوشته مى‌كوشيم، تا چيستى سحر و جادو را در انديشه و آثار كوئيلو باز كاويم و نسبت آن را با معناى زندگى بيابيم. و كاستى‌ها و كژى‌هاى انديشه او را بررسى كنيم. از اين رو، مقاله در دو فصل تدوين شده است: فصل نخست به شرح و تبيين انديشه‌هاى پائولو كوئيلو مى‌پردازد و فصل دوم به طرح نقدها اختصاص يافته است.

بخش نخست: سيرى در آثار كوئيلو
سحر و جادو
»ساحر« به زنانى گفته مى‌شود كه با عالم اسرار سروكار دارند و از آن سر در مى‌آورند و مردانى كه از اين ويژگى برخوردارند، »جادوگر« ناميده شده‌اند. اين تفاوت در كتاب »بريدا« و در رابطه با دو استاد زن و مرد بريدا، به خوبى معلوم است. استاد مرد كه با سنت خورشيد آشناست، جادوگر ناميده شده و »ويكا« كه زنى آشنا با سنت اسرارآميز ماه است، ساحر خوانده مى‌شود.
سحر و جادو برقرار كردن ارتباط با جهان نامرئى و مرموز است كه نيروهاى آن دنياى ما را تحت تأثير قرار مى‌دهند؛به بيان ديگر، بين دنياى مرئى و جهان نامرئى ارتباط ايجاد كردن و به دينسان نيروهاى جادويى را از جهان نامرئى در دنياى مرئى به كار گرفتن و كارهاى خارق‌العاده انجام دادن.
با اين نيروها مى‌توان، باد و توفان به راه انداخت يا برخى اشيا را بدون لمس كردن حركت داد يا از بعضى وقايع، پيش از وقوع آگاه شد و به نوعى قدرت پيش‌گويى پيدا كرد. جادوگرى به كارگيرى نيروى‌هاى نامرئى و ناشناخته در جهان مرئى و آشكار است. قرار گرفتن ميان اين دو جهان(١) و واسطه انتقال نيروهاى آن شدن، با فنون سحر و جادو صورت مى‌گيرد.
با دقت در آثار پائولو كوئيلو معلوم مى‌شود، جهان نامرئى‌اى كه او از آن سخن مى‌گويد، در برابر جهان مرئى نيست، بلكه در برابر دنياى واقعى است و حقيقتى غير از توهم ندارد؛ از اين رو به صراحت، سحر و جادو را موهوم و تخيلى اعلام مى‌كند.(٢) ماجرا از اين قرار است كه او براى نيروهاى عادى روانى كه با نيروهاى مادى فيزيكى متفاوت است و فعال كردن و به كار گيرى آنها، با كنترل تصورات و احساسات امكان پذير است؛ جهانى تخيلى به نام جهان نامرئى ساخته و تسلط بر آنها را با نام نمادين سحر و جادو معرفى كرده است. هيجانات شادى، اميد، لذت، خشم و نفرت، نيروهاى جادويى جهان نامرئى پائولوست كه اگر به زندگى راه يابد، با آنها مى‌توان كارهاى بزرگى انجام داد و زندگى را متحول ساخت.
او مفاهيم: »خوارق عادت« و »تصرف در جهان« را نماد تغيير نگرش به خويش، جهان و زندگى مى‌داند. و تحول زندگى را كيمياگرى. مهار و به كارگيرى نيروهاى روانى، براى دستيابى به اهداف و تحقق رؤياها كيميايى حقيقى است كه به سادگى مى‌توان، در درون خود يافت و چون انسان‌ها حقايق ساده را نمى پذيرند و باورشان نمى شود كه گنج شان زير سرشان است، اساتيد معنوى و كيمياگران به زبان رمزى و پيچيده، آن را نوشته‌اند(٣) و راهنمايان جاده‌هاى معنا، اين گوهرها را از راه‌هاى دور و پر پيچ و خم، به دست جويندگان مى‌رسانند، تا زاير نوپا و جست و جوگر نو خواسته، باور كند كه اين كيميا است يا معجزه. بنابراين سحر و جادو در نظر كوئيلو، تحولى درونى است كه احساسات و عواطف را در زندگى سرد و بى روح به جريان مى‌اندازد و همانند كيميا، زندگى‌هاى بى‌حرارت و تاريك را پر از نور وشور كرده، افسردگى پيرى را به شور جوانى مبدل مى‌كند.
او با تخيلاتى اسرارآميز، تجارب روان درمانى خود را روايت كرده است؛ اما نمادهايى كه برگزيده، آميزه‌اى از سنت‌هاى معنوى تعاليم جادويى و اديان الهى است كه از معناى حقيقى خود فاصله گرفته، به معانى مجازى و نمادين در ادبيات كوئيلو پيوسته است. سحر و جادو، يعنى تغيير تصوير بى‌روح و بى‌نشاط، زندگى به تصورى پرشور و جذاب، به نوعى از چهار چوب خشك منطقى و مرسوم خارج شدن و با شوق و هيجان زندگى كردن؛ مانند يك مكانيك كه كار خود را دوست دارد و مهارت كافى را پيدا كرده و به موتور اتومبيل مى‌نگرد، اشكال را تشخيص مى‌دهد؛ گويا با ماشين حرف مى‌زند و سخن آن را مى‌شنود. او غرق كار شده و طى درد چند لحظه ماشين را مى‌فهمد، چون با احساسش كار مى‌كند.(٤) جادو نامى براى كشف اين شوق و شور ساده در زندگى است. در هر كار و لحظه لحظه زيستن، همراه با شعف، اشتياق و سرانجام موفقيت و كاميابى. هر لحظه زندگى يك ساحر، كشف يك معجزه شور انگيز است، زيرا او هستى را لمس مى‌كند و از زيستن و تجربه كردن به هيجان مى‌آيد. زندگى او متفاوت است، چون متفاوت مى‌نگرد وجهان را پر از رمز، راز و اسرار مى‌بيند و هر لحظه منتظر و آماده پذيرش چيزى خارق‌العاده است، پس از هر چيزى هيجان زده شده و لذت مى‌برد.
خدا اصل و سرچشمه همه هيجانات و عشقى است كه در زندگى جريان مى‌يابد و لحظات تاريك و بى احساس زندگى را سرشار از نور و شور مى‌سازد؛ از اين رو، خدا را مى‌توان در همه جا حس كرد؛ البته در صورتى كه با اشتياق و ايمان به اسرار، به هر سو نگاه كنى: به باليد يك گياه و شكفتن يك غنچه و شكوه اسرار آميز آسمان يا پرواز پرندگان. اگر با اشتياق به اينها بنگرى، خدا را ديده‌اى و حضور او را احساس كرده‌اى. او برتر از عقل عادى و سرچشمه احساسات و هيجانات است و او خرد اعظم است كه با او مى‌توان، فراتر از تصورات معمول و شناخت عادى، جهان را احساس كرد. درك حضور خدا، يعنى با احساس بودن و با شور و اشتياق زيستن؛ دست كشيدن از تلاش، براى شفاف كردن همه چيز با عقل و با احساس زيستن، به جاى انديشمندانه عمل كردن.
كارهاى خارق‌العاده‌اى كه ساحران و جادوگران آثار كوئيلو انجام مى‌دهند، تحول احساسى و هيجانى در زندگى‌است كه با شور آفرينى و نشاط انگيزى، زندگى را ارزشمند، معنادار و جذاب ساخته، به خرد اعظم نزديك مى‌شوند؛ البته »جادوگرى يكى از راه‌هاى نزديكى به خرد اعظم است؛ اما هر كار ديگرى كه آدم مى‌كند تا زمانى كه با قلبى سرشار از عشق كار مى‌كند، مى‌تواند او را تا اين مرحله برساند«.(٥) جهان نامرئى وجود دارد و هر كس با اشتياق و هيجان زندگى مى‌كند، با آن مرتبط است؛ وبدين ترتيب، همه كارها مى‌تواند، جادويى باشد. به شرطى كه نيروهاى‌هيجانى را برانگيزد و سردى و مرگ را از روح و زندگى بازستاند. شهامت كنار گذاشتن راه‌هاى روشن عادى و معقول و رها كردن احساسات و با اشتياق زندگى كردن شالوده دستيابى به سحر و جادو و سرشار كردن زندگى از معناست.

روح جهانى
همه عالم، جنبه نامرئى و پنهانى دارد كه به واسطه آن با خدا ارتباط برقرار كرده، نيروى زندگى و حيات را از سوى او در يافت مى‌كند. جهان نامرئى ماورا، پر از نيروهاى سحرآميز و جادويى است. آموزه‌هاى سرى و تعاليم جادويى كمك مى‌كند، تا انسان از بعد مرئى جهان بگذرد و كالبد كيهانى را به روح كيهانى پيوند زند. با درك ربط جهان مرئى و نامرئى، حضور روح كيهانى در همه چيز احساس مى‌شود و نوعى حيات و زندگى در تمام پديده‌هاى عالم محسوس مى‌گردد؛ هم از اين رو »ويكا« به »بريدا« مى‌گويد: »هميشه خود را روى پل جهان مرئى و نامرئى بگذار. تمام كيهان جان دارد، سعى كن هميشه با اين زندگى ارتباط داشته باشى. اين زندگى زبان تو را مى‌فهمد و كم كم جهان اهميت ديگرى پيدا مى‌كند«.(٦)
وقتى جهان، اشيا و پديده‌هاى آن با شعور باشند، پس مى‌توان ارتباطى شعورمند با آنها بر قرار كرد؛ مثل ارتباطى كه دو انسان با هم برقرار مى‌كنند. براى مثال شما از كسى كمك مى‌خواهيد يابه او عشق مى‌ورزيد. در علوم جادويى كه مى‌كوشند، به نيروهاى خارق العاده دست يابند. در حقيقت تلاش، براى رسيدن به روح كيهانى يا دست كم بخشى از آن است تا به اين ترتيب بتوانند، در شعور كائنات نفوذ كنند و از اين طريق كارهاى غير عادى انجام دهند.
براى ارتباط با روح جهان، بايد به او توجه كرد، به صداى او و هياهويى كه در جهان برانگيخته، گوش فرا داد؛ از اين رو ويكا به بريدا توصيه مى‌كند كه در گوشه‌اى از خانه‌اش، شمعى برافروزد و با نگريستن و تمركز بر آن، به هياهوى جهان گوش سپارد. او مى‌گفت: »اين هياهويى ابدى است كه در كوه‌ها، در شهرها، در آسمان‌ها و در ژرفاى دريا وجود دارد. در اين هياهو كه به ارتعاشى مى‌ماند، روح جهان در حال دگرديسى است كه به سوى نور حركت مى‌كند«.(٧) هياهوى جهان شور، هيجان و احساسى است كه در همه چيز حضور دارد و حركت به سوى نور، تكاپو به سوى معنا، ارزش، بودن و زيستن است.
روح كيهانى روح مادرى است كه حيات و روح همه موجودات از او و در اوست و هر كس روح خود را به آن برساند و به او بپيوندد، به سرچشمه زندگى همه كائنات رسيده و مى‌تواند، ارتباطى مؤثر با آنها برقرار كند. نيز پى‌مى‌برد كه »روح جهان، بخشى از روح خدا است و.... روح خدا روح خود اوست و......بدين ترتيب مى‌تواند، معجزه كند«(٨)؛ به بيان ديگر مى‌تواند، از طريق ارتباط با روح جهانى با روح خدا مرتبط شده، بر امور عالم تاثير گذارد.
چنان كه جوان چوپان در كيمياگر، پس از ملاقات با روح خورشيد، باد و بيابان، روح جهان را درك كرده و با دست آفرينش‌گر و تقديرنگار آشنا شد و در اين لحظه، اراده خود را در اراده او ديد و بى اينكه حرفى بزند، نيايشى در سكوت انجام داد و آن طور كه خواسته بود، بادى عظيم برانگيخت.(٩)
وقتى انسان با روح جهان ارتباط برقرار كند و در يابد كه همه چيز زنده است و بخشى از روح جهان را در خود دارد و به واسطه آن مى‌تواند، به درك روح كل برسد، پى مى‌برد كه »تمام اين دنيا مقدس است و يك دانه مى‌تواند، پلى‌به سوى نامرئى باشد«.(١٠) شكفتن يك غنچه، شفافيت يك قطره، آواز زيباى پرندگان، درخشش ستارگان، ريگ‌هاى بيابان و نوازش نسيم، همه معجزه، سرشار از معنا و براى زيستن اشتياق آور و شور آفرين است. وقتى شخصى به روح كيهانى مى‌رسد، قدرت و ظرفيت‌هاى خويش را در يگانگى و وحدت با جهان باور مى‌كند. قدرتى كه با درك خدا پديد مى‌آيد و زندگى را معنا مى‌بخشد، هم از اين رو، »از نظر ساحران، زندگى يگانگى با روح جهان است«.(١١)

افسانه شخص
افسانه شخصى، نيرويى جادويى دارد و شخص را به جهان نامرئى نزديك مى‌كند و او را به روح جهان مى‌رساند. افسانه شخصى رؤيايى است كه هر كس از دوران كودكى يا نوجوانى با آن زندگى مى‌كند. در همان آغاز، رؤياى خود را تحقق پذير مى‌پندارد و بى ابهام و ترديد، آن را مى‌خواهد و معناى زندگى خويش را در آن افسانه شخصى و رؤيا مى‌يابد؛ اما همين كه افراد به زندگى واقعى يا شايد هم ساختگى روزمره اجتماعى پا مى‌گذارند، راه‌هايى خط كشى‌شده و مشخص هست كه بايد از آنها عبور كرد، تحصيلات، مدرك، شغل و حرفه اى آبرومند از نظر ديگران كه در آمد مناسب داشته باشد، ازدواج، زندگى و پيشرفت شغلى. معمولاً مردم خود را به همين راه‌هاى تعريف شده سپرده، امنيت را به آرزوها و افسانه شخصى خود ترجيح مى‌دهند. در نتيجه، به تدريج رؤياشان از دست رفته، احساس بى معنايى و افسردگى، همه وجودشان را فرامى‌گيرد. در اين وضعيت، آنچه امنيت مى‌پنداشت، به تكرارى فرساينده و سرد تبديل مى‌شود؛ در حالى كه راه درست زندگى و با معنى زيستن حفظ افسانه شخصى و سير به سوى آن است، زيرا آنها را به جهان نامرئى نزديك كرده، نيروهاى جادويى را در زندگى‌شان جريان مى‌دهد.
افسانه شخصى هركس، چيزى تحقق نيافته در عالم مرئى است كه در اثر كوشش و پى‌گيرى، مى‌تواند محقق شود. بنابراين، دنبال كردن افسانه شخصى كاملاً جادويى است، زيرا چيزى را از وضعيت نامرئى به دنيا، مرئى و مشهود آوردن است؛ از اين رو پى‌گيرى افسانه شخصى، نيروهاى جادويى را در ما برانگيخته و ما را ميان اين دو عالم قرار مى‌دهد؛ يعنى همان جايى كه اسرار ساحرى و رموز جادويى نهفته است. با دستيابى به نيروهاى جادويى است كه زندگى از شور و هيجان پر مى‌شود و زيستن ارزش مى‌يابد.
كوئيلو در نوشته‌هاى گوناگون خود مى‌كوشد، تا نشان دهد كه بازگشت به رؤياهاى دوران كودكى و تلاش براى تحقق آنها، زندگى را از شور، نور، هيجان و شكوه سرشار مى‌كند و چنان معنى برانگيزنده و روشن و گرمى به زندگى مى‌دهد كه انسان مى‌تواند، سختى‌هاى بزرگ را تحمل كند و رنج‌ها را به جان بخرد و در نهايت فرياد بر آورد كه زندگى‌ام به مبارزه‌ام و رنج‌هايى كه كشيدم مى‌ارزد.(١٢)
در »خاطرات يك مغ«، پيدا كردن شمشيرى را كه رهاورد سير مراحل معنوى است، معناى زندگى معرفى كرده و در پى جست و جوى آن بر مى‌آيد. او با گذر از مراحل دشوار، شمشير خود را پيدا مى‌كند؛ البته در خلال اين سير و جست و جو، درس‌هاى زندگى را فرا مى‌گيرد.
در »كيمياگر« گنجى كه در رؤياى جوان چوپان، به او نمايانده بود، به زندگى و سفر پرماجرايش معنى مى‌بخشد. در »بريدا« فراگيرى اسرار جادوگرى، گفت و گو با ارواح و دخترك را به جست و جو وا مى‌دارد و در اين كشاكش، نيمه ديگرش را مى‌جويد.
در »شيطان و دوشيزه پريم« آرزوى دخترك خدمت كار هتل، براى رسيدن به ثروت و زندگى مجلل در يك شهر بزرگ، زندگى او را سرشار از شور، معنا و تحرك مى‌سازد و نيروى لازم را براى مبارزه و تحمل رنج‌ها به او مى‌بخشد.
"كنار رود پيدار نشستم و گريستم" داستان عشق مرد كشيش را به دوست دختر دوران نوجوانى‌اش باز مى‌گويد كه پس از سالها فاصله رؤياى عشق شان را واقعى مى‌سازند. ساير آثار او نيز، نمونه‌هايى از معناى زندگى و خروج از مسير پيش بينى شده زندگى و مبارزه و رنج براى تحقق افسانه شخصى است. در لابه لاى اين ماجراها، عشق و اشتياق و تحرك زندگى‌هايى كه با اين رؤياها هدايت مى‌شوند، به نمايش گذاشته مى‌شود.
افسانه شخصى هر كس با ديگرى متفاوت است؛ در حقيقت معناى زندگى، طيف گسترده اى از خواسته‌ها را فرا مى‌گيرد: يافتن يك شى‌ء مثل شمشير، گنج، رسيدن به عشق دوران كودكى، درك عشق حقيقى و فارغ از تملك و تعلق، چنان كه در »زهير« تصوير مى‌شود، هدايت ملتى به سوى توحيد، همانند پيامبر اسرائيلى در رمان »كوه پنجم« و نيز ترويج شرك و كفر در بين مردم، مثل رؤيايى كه ملكه لبنانى در همان رمان در سر و دل مى‌پروراند و به خاطر آن به مبارزه وارد شده بود، همه و همه مى‌تواند، معناى زندگى شخصى را تشكيل دهد. هر كس بايد معناى زندگى‌يا به تعبيرى كه رمان بريدا مى‌آموزد، عطيه خود را پيدا و كشف كند.
مهم نيست كه اين رؤيا چيست؛ توحيد يا شرك؛ هر چه باشد، سزاوار است كه دنبال شود، چون ما را روى پل جهان نامرئى قرار داده و به زندگى، معنايى سحرآميز مى‌دهد.

بُعد انفسى افسانه شخصى
كوئيلو با همه تأكيدى كه بر پى گيرى افسانه شخصى مى‌كند، آن را اصل و نهايت زندگى نمى داند، بلكه آنچه به عنوان افسانه شخصى در زندگى كسى وارد مى‌شود، ارزش ذاتى نداشته، به خودى خود بهانه‌اى بيش نيست. بهانه‌اى كه جوهره زيستن را تحقق مى‌بخشد و ميان روح و جسم انسان و حقيقت حيات، ارتباط برقرار مى‌كند.
اهميت افسانه شخصى يا آنچه معنا را به زندگى وارد مى‌كند، تنها به دليل تكاپويى است كه در زندگى ايجاد كرده و آن را به جريان مى‌آورد و خود چه يافت شود و چه يافت نشود، اهميتى ندارد.(١٣) مهم كاركرد پويا بخشى آن به زندگى است. اينكه زندگى گردش عادى اتفاقات تكرارى نباشد، لذت‌هاى آن، شيرينى خود را از دست ندهد و زندگى جذاب و سر گرم كننده شود.
از اين رو، درك عميق معناى زندگى، در حقيقت گذار از متعلق آن است، چنان كه در خاطرات يك مغ، شمشير گمشده و يافتن آن، اهميت خود را از دست مى‌دهد و زائر به ارزش ابزارى و اهميت كاركردى آن براى چيزى برتر، يعنى همان تلاش براى شادكامى، جست و جوى يك آرزو و درك لحظه‌هاى بودن در اين جهان پى مى‌برد.
چوپان نيز در رمان كيمياگر، مى‌فهمد كه گنج پنهان و پيدا كردنش، اهميتى ندارد؛ مهم همين مبارزه و زندگى و هر ثانيه را زيستن است.
از همه واضح‌تر، در رمان »ورونيكا تصميم مى‌گيرد كه بميرد«، وقتى كه ورونيكا پس از ناكام ماندن در اقدام به خودكشى و انتقال به بيمارستان روانى، آنگاه كه دكتر ايگور او را با مرگ رو به رو مى‌سازد و به او مى‌قبولاند كه يك هفته بيشتر زنده نخواهد ماند، تازه او قدر زندگى را مى‌فهمد و مى‌كوشد، تا از ثانيه‌هاى باقى مانده، نهايت بهره را ببرد. در اين ماجرا، ورونيكا كم كم زندگى را درك مى‌كند و تقريباً مرگ اهميت و هراس انگيزى خود را از دست مى‌دهد. او به درك عميق لحظات زنده بودن و هر دم را غنيمت شمردن دست مى‌يابد و به رؤياى فراموش شده پيانيست شدن و حتى عشق ورزيدن و لذت جنسى روى مى‌آورد.
افسانه شخصى، به صورت يك ابژه يا شى‌ء عينى به زندگى وارد مى‌شود و دريچه‌اى به روى جهان نامرئى گشوده، به زندگى معنا مى‌بخشد. در آغاز، انسان همان را مى‌طلبد و به زيستن همچون يك مبارز نور رومى‌آورد؛ اما به تدريج حقيقت زندگى را در يافته، از آن ابژه فراتر مى‌رود و به شور، اشتياق و نيز نوعى استحاله مى‌رسد كه در اثر آن، نيروهاى جادويى و اسرار ساحرى را در خويش يافته، به اين ترتيب از آن ابژه، به سوژه منتقل مى‌شود و شخص با جهان نامرئى مرتبط شده، معناى زندگى را در خويش مى‌يابد؛ البته آن ابژه هم بخشى از جهان نامرئى و معناى‌زندگى اوست، پس مثل يك بازى بى تعلق و وابستگى، آن شى‌ء را مى‌جويد؛ حال اينكه در حقيقت مى‌خواهد، ارتباط با عالم نامرئى را حفظ كرده، معنا و شور زندگى را در درون خود بر افروخته و برپادارد.
بنابراين، ارتباط با جهان نامرئى و برخوردارى از نيروهاى جادويى، دو مرحله دارد: نخست جنبه عينى و ابژكتيو آن كه تمناى يك شى‌ء يا شخص يا پديده‌اى واقعى در جهان است و شخص آرزوى دستيابى به آن را در دل مى‌پروراند.
دوم جنبه درونى آن و كشف نيروى حيات به صورت درك لحظه‌ها و لمس عميق بودن خويش در زندگى و جست و جوى لذت و شادكامى‌و پذيرش زندگى است. ميان اين دو بعد سحرآميز و معنا بخش به زندگى، رابطه‌اى نظير رابطه ميان لفظ و معناى كلمات بر قرار است، چنان كه در كار آمدى واژگان براى دستيابى به مفهوم و معناى آنهاست، جنبه عينى معناى زندگى كه افسانه شخصى را تشكيل مى‌دهد، براى دستيابى به بعد درونى معناى‌زندگى است.
معمولاً در آثار كوئيلو، شخصيت‌هاى داستان، پس از اينكه به ارزش ابزارى جنبه ابژكتيو معناى زندگى پى مى‌برند، به بعد درونى آن دست مى‌يابند و از نيروهاى جادويى و سحرآميز بهرمند مى‌شوند؛ اما گاهى سرنوشت‌هاى گوناگونى‌براى اين شخصيت‌ها و افسانه شخصى‌شان پيش مى‌آيد و اين طور نيست كه همواره كامياب برآيند؛ براى مثال ورونيكا ظاهراً رؤياى مرگ را از دست مى‌دهد و در نهايت زندگى را بر مى‌گزيند.
در »زهير« ماريا دختر هنر پيشه‌اى است كه دلبسته نقش اول داستان مى‌شود و نمى‌تواند آن را به دست آورد و در نهايت فقط دل خوش است كه براى رؤيايش مبارزه كرده و شكست برايش چندان اهميتى ندارد. اگر چه تا حدودى غم و افسردگى به روح او راه يابد؛ البته او همين اندوه را نيز با آغوش گشوده مى‌پذيرد و از افسردگى به عنوان بخشى از بازى زندگى استقبال مى‌كند.
ولى در بيشتر موارد، ما خودمان مسئول شكست‌ها وناكامى‌هاى زندگى هستيم، چون نمى‌توانيم، نيروهاى جادويى‌را به زندگى وارد كرده، معناى زندگى را حفظ كنيم. مشكل اين است كه ما تنها كالبد و پيكر عالم را مى‌شناسيم و از روح آن بى خبريم؛ يعنى بعد نامرئى آن را درك نكرده، هيچ ارتباطى با آن نداريم؛ به همين علت وقتى‌به خواسته‌هاى خود نزديك مى‌شويم و در آستانه يافتن گنج يا شمشير خود قرار مى‌گيريم، از آن دست مى‌كشيم، زيرا ديگر معناى مرموز زندگى را در آن احساس نكرده، شور خود را از دست مى‌دهيم. تا زمانى كه افسانه شخصى، دور از دسترس بود، رازمندى و معنا بخشى آن درك مى‌شد و شوق انگيز بود؛ اما وقتى به آن نزديك مى‌شويم، همه چيز عادى مى‌شود و اسرار جهان نامرئى در آن درك نمى شود و نيروهاى جادويى از آن مى‌گريزند؛ به همين دليل مردمان »بسيارى، آنگاه كه مى‌بينند، رؤياشان تحقق پذير است، از آن دست مى‌كشند. از جنگيدن در نبرد نيك سر مى‌پيچند، چون نمى دانند با شادى شان چه كنند«.(١٤)
بنابراين، در جست و جوى رؤيا و دنبال كردن افسانه شخصى، رازى نهفته و آن، باور به حقيقت نامرئى عالم و روح كيهانى است. دستيابى به افسانه شخصى، بيش از آنكه يافتن گنج يا پيدا كردن شمشير يا عشقى دوردست يا هر چيز ديگر باشد، تشرف به روح جهانى است. كسى كه به روح جهان راه يابد، در حقيقت پيوندى باطنى با كل جهان پيدا كرده و همان طور كه مى‌تواند دست خود را حركت دهد، مى‌تواند تغييراتى در عالم پديد آورد و به راز كيمياگران پى مى‌برد. »كيمياگرى همان نفوذ به روح جهان است«(١٥) و در اين صورت، ديگر پديده‌ها براى او عادى نيست و هدف و رؤيايى كه تحقق يافته، هنوز هم رازآميز و جادويى است او منتظر است تا با آن رؤيا و ساير پديده‌هاى جهان شگفت زده شود و شور و هيجان خويش را حفظ مى‌كند، زيرا نيروهاى نامرئى و سحرآميز را درك كرده، به خدا ايمان دارد؛ مى‌داند كه با تحقق يك رؤيا، خدا تمام نمى شود و جهان نامرئى سراسر آشكار نمى‌گردد، پس هنوز مى‌توان منتظر بود؛ اشتياق ورزيد و هدف و معنايى به زندگى بخشيد.

آواى دل
راه‌يابى به روح جهان، با درك عميق روح خود امكان پذير است. بايد نداى درونى را شنيد و به سخن دل گوش فرا داد؛ كسى كه مى‌خواهد به روح جهان برسد، بايد به ژرفاى روح خود سفر كرده، ببيند كه چه آرزويى دارد و تصور چه چيزى او را به شور و هيجان مى‌آورد. در صورت سركشى به قلب و مشاهده و كشفِ خواست عميق درونى، در حقيقت زبان دل را گشوده و پاى سخنش نشسته‌ايم و با راهنمايى او مى‌توانيم، به روح جهان نزديك شده، روح جهان را لمس كنيم و از نيروهاى جادويى آن لبريز شويم. قلب انسان به بعد نامرئى وجود او و بخشى از روح جهان مربوط است؛ از اين رو سخن دل، الهام روح كيهانى بوده و پيگيرى آن، موجب رسيدن به روح جهان مى‌شود.
بسيار روشن است كه اگر مى‌خواهيم نيروهاى سحرآميز را به روح خود راه دهيم و روحى شاداب و پرنشاط داشته باشيم كه طعم زندگى به كام او گوارا آيد و لحظه‌هاى زندگى‌مان جادويى شود، لازم است ببينيم كه چه مى‌خواهد و چه مى‌گويد، آنگاه براى تحقق خواسته‌هايش بكوشيم و مبارزه را بپذيريم.
دل از روح جهان است(١٦) و آواى دل، پيام روح كيهانى يا روح خداوند را به انسان مى‌رساند. به اين علت، گوش كردن به دل كه به رؤياها فرا مى‌خواند، زندگى را به لحظه‌هاى ابدى الهى پيوند مى‌زند(١٧) و راه گذر از رنج‌ها و ضعف‌ها را به سوى نيروهاى جادويى و شادكامى سحرآميز مى‌نمايد. با پذيرش دعوت دل و آواى قلب، به روح كيهانى و خدا نزديك شده، بلكه با او يكى مى‌شويم و آنگاه هر چه كنيم، معنوى است. نداى روح، انسان را به روح جهان رسانده، نيروهاى ماورايى را كه تحول آفرين‌اند، در دسترس قرار مى‌دهد.
انسان‌ها به حدى زندگى خود را از آداب و ملاحظات پر كرده‌اند كه ديگر مجالى براى شنيدن طنين درونى خود نمى‌يابند. ارزش‌هاى آموخته شده و هنجارهاى اجتماعى، مسير را براى زندگى ما مشخص كرده و جرأت خروج از آن را از ما گرفته است و جايى براى شنيدن آهنگ قلب باقى نمى‌گذارد، چون كسانى كه از چارچوب معيارهاى فراگير اجتماعى بيرون مى‌زنند، ديوانه و مشكل دار به شمار مى‌آيند.
ادوارد در رمان ورونيكا، تصميم مى‌گيرد كه بميرد، بيمارى اسكينز فرنيايى است كه پديد آوردن مجموعه نقاشى »رؤياى بهشت« را در سر مى‌پروراند؛ اما پدر و مادرش مى‌خواهند، او يك شخصيت سرشناس و با نفوذ سياسى‌شود. دست آخر ادوارد، به خاطر عشق به پدر و مادر و مشاهده نگرانى و دلسوزى آنها، رؤياى خود را ترك مى‌كند؛ اما در حقيقت، هويت خود را رها كرد تا جايى كه با نگاهى مات و قلبى متوقف، با ابزار عشق و علاقه ورونيكا روبرو مى‌شود.(١٨) به دليل ضربه اى كه عشق خانوادگى به او زده، نه جسارت نزديك شدن به رؤياى خود را دارد؛ نه جرأت قرار گرفتن در چارچوب‌هاى اجتماعى را پيدا مى‌كند.
بيشتر مردم به دليل تسليم شدن به شرايط اجتماعى و ارزش‌هاى روزمره، دل خود را ميرانده و نداى آن را خفه كرده‌اند، چون اگر به دل توجه نكنى و آهنگ آن را نشنوى و پى نگيرى، واپس رانده شده(١٩) و ديگر حرف‌هايش شنيده نمى‌شود، آنگاه ديگر راهى براى دستيابى به روح جهان و نيروهاى جهان نامرئى بازنمى‌شود و انگيزه و شورى در زندگى باقى نمى ماند و جريان عادى امور، انسان را مثل فسيلى بى روح، به مرده‌اى شبيه زنده‌ها مى‌كند. كوئيلو در كيمياگر، از زبان قلب چوپان مى‌نويسد: »هر انسانى بر زمين گنجى دارد كه انتظارش را مى‌كشد. ما قلب‌ها چندان عادت به سخن گفتن از اين گنج‌ها نداريم، چون انسان‌ها ديگر نمى‌خواهند، آن را بيابند. تنها با كودكان درباره آنها سخن مى‌گوييم. سپس مى‌گذاريم زندگى، هر يك از آنها را به سوى سرنوشت خويش هدايت كند؛ اما دريغ اندك افرادى، راهى را كه براى آنها تعيين شده، راه افسانه شخصى يا راه خوش بختى پى مى‌گيرند. بيشتر آنها جهان را چيزى تهديد كننده مى‌پندارند. ... و به همين دليل، جهان به چيزى تهديد كننده تبديل مى‌شود. آن گاه صداى قلب‌ها، مدام آهسته و آهسته‌تر مى‌شود؛ اما هرگز خاموش نمى‌شويم. مى‌كوشيم كه حرف‌هامان شنيده نشود: نمى خواهيم آدم‌ها به دليل پيروى نكردن از قلب‌هاشان رنج بكشند«.(٢٠)
انكار صدايى درونى از طريق عوامل هنجارپذيرى به هر كس منتقل مى‌شود و آنكه با ضعف و سستى تسليم اين القائات شود، موهبت شنوايى قلب را از دست داده، امكان دستيابى به نيروهاى جادويى زندگى را از دست مى‌دهد و با پيروى از نداى درون است كه فرد به نيروهاى سحرآميز رسيده، نه تنها زندگى خود، بلكه زندگى ديگران را نيز متحول مى‌سازد.
در داستان كوه پنجم، اين فراز از انديشه كوئيلو بسيار بالا مى‌گيرد، پيامبرى به نام ايليا را معرفى مى‌كند كه از دوران كودكى، قدرت گفت و گو با فرشتگان را داشته، به همين علت، از سوى كاهنان، پيامبرى او تاييد و به عنوان نبى معرفى شده است؛ اما بر اثر در خواست پدر و مادر، به اين آواها كه نمادى از فرشته درونى و نداى دل است، بى توجهى مى‌كند و به تدريج اين آهنگ خاموش مى‌شود.(٢١) او تا سن بيست و سه سالگى، بدون شنيدن صدايى زندگى كرده، به نجارى رو مى‌آورد تا اينكه آن صداها دوباره تكرار مى‌شود.(٢٢) او اين بار، از آزمون پيروز برآمده و ندا را اجابت مى‌كند. در نهايت كارش به جايى مى‌رسد كه سرزمين خود را از شرّ ملكه كافر كيش و پرستش بعل و ساير بت‌ها نجات مى‌دهد.
او گاهى با عبارتى ديگر، از دل و آواى آن ياد مى‌كند؛ غير اينكه در والكرى‌ها نداى درونى و آواى دل را به عنوان فرشته درونى معرفى مى‌كند، در برخى آثارش آن را نيروى غريزه مى‌داند. نيرويى كه با آن كندى و كاستى انديشه و خرد، در كشاكش روزگار و فراز و فرود زندگى، جبران و تكميل مى‌شود. آنجا كه انديشه از تكاپو و تصميم گيرى و فرمان دهى باز مى‌ماند، اين نيرو راه را به او نشان مى‌دهد، چنان كه در حيوانات عمل مى‌كند و آنها را بى اينكه از انديشه و خردى روشن و دور انديش و محاسبه گر برخوردار باشند، راهنمايى مى‌كند. نيرويى كه انسان را به اشراق رسانده، سخن خدا را مفهوم مى‌سازد.

خداى خطاكار
البته نداى دل و درك آن، روشن و صريح نيست. قلب انسان كاملاً طبيعى است و فراز و فرودهايى دارد؛ اگر چه پيام آن راهنما است؛ اما گاهى اوقات خلاف خوانى هم مى‌كند. مى‌توان گفت كه نيروهاى جادويى، هميشه مثبت و معجزه كننده نيست و گاهى هم شيطانى و ويران‌گر است؛ براى مثال به امور ساده رضايت مى‌دهد و از رؤياهاى خواستنى خود دست مى‌كشد. اين نوسانات دل، در رمان كيمياگر، به خوبى توصيف شده است؛ چوپان جوان به كيمياگر مى‌گويد: »قلب من خيانت كار است. نمى خواهد ادامه بدهم. كيمياگر پاسخ داد: اين خوب است، ثابت مى‌كند كه قلبت زنده است. طبيعى است كه از مبادله هر آنچه به دست آورده‌ايم، با يك رؤيا بترسيم.
پس چرا بايد به قلبم گوش بسپرم.
چون هر گز نمى توانى خاموشش كنى و حتى اگر وانمود كنى به او گوش نمى‌دهى، باز هميشه در درون سينه‌ات به تكرار نظرش درباره زندگى و جهان ادامه مى‌دهد.
حتى اگر خيانت كار باشد؟
خيانت ضربه اى است كه انتظارش را ندارى؛ اگر قلبت را خوب بشناسى، هرگز در اين كار موفق نمى شود، چون رؤياها و تمناهايش را مى‌شناسى و شيوه كنار آمدن با آن را در مى‌يابى«.(٢٣)
غير از اين نوسانات ضد و نقيض، ديگر به همه گفته‌ها و خواسته‌هاى دل بايد گوش داد، زيرا لحظه‌هاى زندگى را سرشار از معنا و درك هستى و اراده مى‌سازد و نبايد آن را سركوب كرد، بلكه بايد با آن انس گرفت و با شناخت درست از نيرنگ‌هايش دورى گزيد. نيرنگ‌هايى كه با ترس و سركوب عشق و اشتياق، انسان را از دستيابى به روح جهان باز مى‌دارد.
در اينجا كم كم به مسائل جالبى مى‌رسيم. دل همواره هدايت گر نيست، بلكه گاهى اوقات وسوسه مى‌كند، زيرا به گفته كيمياگر، دلِ يك انسان است و گاهى ترس و ترديد، و هراس و سستى در پى گيرى رؤياها را تلقين مى‌كند يا به تعبير چوپان، خيانت كار مى‌شود. اين مقدمه، در كنار مطالب پيشين كه دل را پاره‌اى از روح جهان مى‌شمرد، نشان مى‌دهد كه در واقع روح كيهانى، اين وسوسه‌ها را در دل مى‌افكند، چنان‌كه خود كوئيلو مى‌نويسد:
»قلب جوان، آغاز به سخن گفتن درباره ترس كرد. داستان‌هايى را براى او تعريف كرد كه از روح جهان شنيده بود؛ داستان‌هاى انسان‌هايى كه به جست وجوى گنج شان مى‌رفتند و هرگز آن را نمى يافتند. گاهى جوان را از اين فكر كه ممكن است به گنجش نرسد يا در صحرا بميرد، به هراس مى‌انداخت. گاهى نيز مى‌گفت، ديگر راضى شده كه تا همين جا هم يك عشق و چندين سكه زر يافته«.(٢٤)
بنابراين، اين روح جهان بعدى شيطانى، وسوسه گر و فريبنده دارد. پائولو براين اساس، معتقد است كه بايد شيطان خويش را يافت، در زندگى با او مشورت كرد و حتى اجازه داد كه گاهى اوقات در زندگى جولان دهد، چنان كه كوئيلو در سفر زيارتى خود، از جاده سانتياگو، تمرينى را از استاد خويش فرا مى‌گيرد كه به واسطه آن شيطان ظاهر شده و با او گفت و گو و مشورت مى‌كند و نام آن را پيام آور مى‌گذارد.(٢٥) از او مى‌توان اشتباهات و خطاها را ياد گرفت، چنان كه از فرشته نگهدارنده مى‌توان راه‌هاى درست را آموخت.
تا اينجا معلوم شد كه دل هم الهام فرشته‌گون دارد و هم وسوسه شيطانى، زيرا روح كيهانى داراى دو بعد فرشته‌اى و شيطانى است. با اين توضيحات، معناى دقيق كودك درون آشكار مى‌شود؛ عبارتى كه در كنار رود پيدار، از زبان موعظه‌گر جوان بيان مى‌شود.(٢٦) كودك ساده و با احساس است، كارهاى خوب انجام مى‌دهد؛ اما شيطنت هم مى‌كند؛ تنها به اين دليل كه دلش خواسته و ميلش او را به انجام كارى نادرست واداشته و او بدون احساس گناه، آن را مرتكب شده و در نهايت، ممكن است عذر خواهى كند؛ ولى باز هم اگر دلش بخواهد، آن كار را تكرار مى‌كند.
حال اگر اين نتيجه را كه روح كيهانى دو جنبه فرشته گون و شيطانى دارد، كنار اين مطلب بگذاريم كه »روح جهان بخشى از روح خداوند است«(٢٧)، نتيجه به دست آمده اين است كه خداوند داراى صفات شيطانى، وسوسه‌ها و خطاهاست؛ از صفات نيكش فرشتگان پديد مى‌آيند و از صفات پليدش شيطان‌ها. كوئيلو از اين نتيجه گيرى غافل نبوده، بلكه به صراحت اذعان مى‌دارد و تأثيرات آن را در زندگى بررسى مى‌كند.
خداى كوئيلو تمنا دارد، پس بى‌نياز نيست. اگر چيزى بخواهد، بايد صبر كند، چون قادر مطلق نيست. به همين دليل خطا مى‌كند؛ اميال نادرست در او پديد مى‌آيد؛ پشيمان مى‌شود؛ شكست در برابر شيطان را تجربه مى‌كند. با همين نگرش، در يادداشت آغازين شيطان و دوشيزه پريم مى‌نويسد. »ايزد زمان، زروان پس از خلق گيتى، هماهنگى گرداگردش را دريافت؛ اما كمبود بسيار مهمى را احساس كرد؛ يك همراه كه در اين زيبايى با او سهيم شود. يك هزار سال براى آوردن پسرى نيايش كرد. داستان نمى‌گويد، به كدام درگاه نيايش كرد، چرا كه او قادر متعال بود، پروردگار يگانه و اعلى؛ هر چه كرد، تا سرانجام باردار شد.
آن گاه كه ايزد زمان، به تمناى دلش دست يافت، پشيمان شد، زيرا دريافت كه تعادل جهان بسيار ناپايدار شده است؛ اما ديگر دير شده بود و پسرش در راه بود. پشيمانى‌اش تنها به يك نتيجه انجاميده، پسر ديگرى نيز در زهدانش پديد آمد.
اسطوره مى‌گويد: از نيايش آغازين خداى زمان، نيكى(هورمزد)پديد آمد و از پشيمانى اش، بدى(اهريمن)، جفت و همزاد هورمزد شد. پدر، نگران، همه چيز را چنان نظم داد تا هور مزد، پيش از برادرش از زهدان بيرون بيايد تا اهريمن را از شر رساندن به جهان باز دارد؛ اما از آنجا كه بدى چيره دست و تواناست، اهريمن توانست، به نيرنگى پيش از هورمزد زاده شود و پيش از او ستارگان را ببيند«.(٢٨)
با اين مبنا، كوئيلو پيشنهاد مى‌كند كه زياد نگران اشتباهات خود نباشيد، زيرا خدا هم اشتباه مى‌كند، پس بهتر است كه آنها را فراموش كنيد. معصوميت و بى گناهى، يعنى ترك احساس گناه، نه ترك خطاها. در واقع تحولى در احساس است؛ نه تغيير عملكرد. همچنين اگر مشكلات و ناملايمات و موانع و شكست شما را مى‌آزارد، با آرامش آنها را بپذيريد، زيرا اينها اشتباهات خداست و شما هم اشتباه مى‌كنيد، پس بهتر است كه خدا را بخشيد تا او هم شما را ببخشد. پائولو در رمان شيطان و دوشيزه پريم، يكى از كارهاى آحاب، مصلح دهكده ويسكوز و اطراف آن را اختراع روز آمرزش معرفى مى‌كند.
در اين روز، اهالى خود را در خانه حبس كرده، دو فهرست آماده مى‌كردند، سپس به بلندترين كوه روى آورده، نخستين فهرست را سوى آسمان مى‌گرفتند. اين فهرست خطاهاى شان، از قبيل شيادى‌هاى شغلى، بى عفتى، بى‌عدالتى و اين جور چيزها بود كه مى‌خواندند و مى‌گفتند: پروردگارا، اين گناهان من است نسبت به تو. خيلى گناه كرده‌ام و از تو آمرزش مى‌خواهم كه اين طور آزرده‌ات كردم.
ابتكار آحاب اين بود كه فهرست دوم را از جيب بيرون مى‌آورد، باز رو به همان كوه مى‌كردند و فهرست دوم را به طرف آسمان مى‌گرفتند، و چيزى شبيه به اين مى‌گفتند: اما پروردگارا، اين هم فهرستى از گناهان تو نسبت به من است: وادارم كردى، بيش از حد كار كنم، با وجود تمام دعاها، دخترم بيمار شد، هر چند مى‌كوشيم، شريف باشيم، از من دزدى كردند و بيش از حد لازم رنج بردم.
پس از خواندن دومين فهرست، مراسم را تمام مى‌كردند: من نسبت به تو نامنصف بوده‌ام و تو نسبت به من نامنصف بوده‌اى، پس چون امروز روز آمرزش است، تو گناهان مرا فراموش مى‌كنى، من گناهان تو را، و مى‌توانيم يك سال ديگر با هم ادامه بدهيم.(٢٩)
بنابراين، ارتباط با روح جهان از طريق دنبال كردن رؤياها، انسان را به خدا نزديك مى‌كند و با كشف جهان نامرئى، زندگى سرشار از شور و معنا مى‌شود و حتى انسان با خطاهاى خود و خطاهاى خداوند، در حق خودش كنار آيد و زندگى را آسوده تر سپرى مى‌كند.

رزم آور نور
رزم آور نور كسى است كه مى‌كوشد، زندگى خود را جادويى كند و نيروهاى سحرآميز را كشف كند. او مى‌داند كه زندگى در كشاكش موانع و مشكلات و ناكامى‌ها پيچيده شده، تا انسان خود را دگرگون سازد و ظرفيت ملاقات با رؤياى خود را بيابد. رزم آور نور به نداى دلش گوش مى‌دهد، با رؤيايش زندگى مى‌كند، رنج‌ها را مى‌پذيرد و سرانجام مى‌فهمد كه زندگى »ارزش رنج او را دارد«(٣٠). او از چيزهايى كه ديگران چسبيده‌اند، دست مى‌كشد و به سوى رؤيا و افسانه شخصى خود مى‌رود؛ مثل سانتياگو كه در راه اهرام مصر و يافتن گنجينه‌اش، با محبوب خود وداع كرد، موقعيت و جايگاه اجتماعى را كه در ميان قبايل عرب يافته بود، وا گذاشت. شغل خوب و در آمد عالى را كه با استكان فروشى به دست آورد، رها كرد و به سوى رؤيايش حركت كرد. بنابراين رزم آور نور، همه چيز را وا مى‌نهد، زيرا براى آنها ساخته نشده و در نهايت با آنها كامياب نخواهد بود، بلكه كارى را آغاز مى‌كند و تا فرجام ادامه مى‌دهد كه او را به رؤيايش برساند.
البته رزم‌آور نور هم گاهى اوقات اشتباه مى‌كند؛ ايمانش را از دست مى‌دهد؛ افسانه‌اش را باور نمى‌كند؛ هيجان رؤياهايش فرو مى‌نشيند؛ فرشته‌اش با او سخن نمى‌گويد؛ دلش او را فريب مى‌دهد؛ اما او منتظر و اميدوار است و مى‌داند كه اين وضع به پايان خواهد رسيد، زيرا او پى گير رؤياها و افسانه شخصى است. اينها همان نداهاى شيطانى روح جهان و خطاهاى خدا در حق انسان است.
در همه نوشته‌هاى پائولو، مرحله‌اى است كه قهرمان داستان، اين وضعيت را تجربه مى‌كند. پريم كه در آرزوى ثروت و زندگى در شهرى بزرگ بود، ناگهان تصميم مى‌گيرد كه همه چيز را رها كند و در همان دهكده متروك، با آرامش به سر ببرد يا در خاطرات يك مغ، پائولو در جايى از جست و جوى شمشيرش نااميد مى‌شود و قصد مى‌كند، از سفر جادويى خود بازگردد. كوئيلو مى‌كوشد اين پيام را منتقل سازد كه همين فراز و فرودها و كش و قوس‌هاست كه به رزم و نبرد او معنا مى دهد و از او رزم آور نور و پيكارگر روشنايى مى‌سازد؛ در غير اين صورت، اگر رزمى در كار نباشد و راهى به سوى نور وجود نداشته باشد يا تاريكى محض است يا روشنايى خالص و به هر حال، بدون رنج، نبرد و شكست، موفقيت و فتحى در كار نيست و همه چيز پوچ مى‌شود. بنابراين، براى رزم آور نور، خطاها، رذايل، ترديد و ترس و شكست ضرورى است تا از او رزم آورى دلاور بسازد.
»رزم آوران نور، درخشش ديد خويش را حفظ مى‌كنند؛ دنيايى‌اند؛ بخشى از زندگى ديگران اند، و سفر خويش را بى كشكول و پاپوش مى‌آغازند؛ بارها مى‌ترسند؛ همواره درست عمل نمى كنند؛ براى چيزهاى بيهوده رنج مى‌برند؛گاه كردارى پست از آنان سرمى زند؛ گاه خود را از باليدن ناتوان مى‌يابند؛ اغلب خود را سزاوار بركت يا معجزه‌اى نمى‌دانند؛ هميشه به كارى كه انجام مى‌دهند، ايمان ندارند؛ شب‌هاى بسيار در نور شمع بيدار مى‌مانند؛ گمان مى‌كنند كه زندگى شان معنايى ندارد؛ براى همين رزم آور نوراند، چون اشتباه مى‌كنند؛ چون ترديد مى‌كنند؛ چون دليلى جويند.....و بى ترديد آن را خواهند يافت«.(٣١)
»هر رزم آور نور، پيش از اين، از ورود به نبرد ترسيده؛ خيانت و دروغ ديده؛ ايمانش را به آينده از دست داده؛ به راهى گام گذاشته كه راه او نبوده؛ به دليل مسايل بى‌اهميت رنج كشيده؛ شك كرده كه رزم آور نور نيست؛ در اجراى تعهدات روح خويش شكست خورده؛ گفته آرى، حال آن مقصود وى نبوده؛ رنجانده كسى را كه دوستش داشته؛ براى همين رزم آور نور است. همه اينها را تاب آورده؛ اما اميدش را به بهروزى از دست نداده است«.(٣٢)
با اين توضيح معلوم مى‌شود كه رزم آور نور، انسان در اوج يا فرد دست يافته به نيروهاى جادويى و ساحرى نيست، بلكه رزم آور نور آماده و منتظر است. از ديدگاه دانش مكتوم يا علوم غريبه و جادو، انسان‌ها به سه گروه تقسيم مى‌شوند: خفتگان (the asleep)، بيداران the awak) (ened و روشنيدگان (the enlhqhtened).
انسان خفته نمى‌داند كه تنها از بخش كوچكى از نيروى عظيم بالقوه خود استفاده مى‌كند. اين شخص، در زندگى‌راه خود را به گونه اى خواب آلود و در اسارت ذهن عادى و حواس پنج گانه خود مى‌پيمايد. ممكن است از جهات دنيوى »موفق« باشد؛ ممكن است انسانى »شاد« و »راضى«، به مفهوم عادى اين واژه‌ها به نظر آيد؛ اما اگر نتواند ماوراى حواسش را درك كند و از ذهن عادى خود فراتر رود، به او »خفته« مى‌گويند.
شخص »بيدار«، در يافته كه از ذخيره عظيم نيروهاى بالقوه خود استفاده نمى‌كند و به طور غريزى مى‌داند كه اگر راه استفاده از آنها را بداند، نيروهاى قدرتمندى در دسترس هستند. انسان »بيدار«، در تلاش استفاده از نيروى خفته خود است و او همان رزم آور نور است.
انسان »روشنيده«، محصول نهايى بشر است. اين انسان، قواى نهفته خود را بيدار كرده و دراختيار گرفته است. از ذهن عادى خود فراتر رفته و مى‌تواند خود را با ذهن كيهانى يكپارچه كند؛ بدين ترتيب، ديگر تحت تاثير هراس‌ها اضطراب و ضعف مردم عادى نيست كه همچنان اسير اين احساسات اند. تنها انسان »روشنيده«، سرشت حقيقى جهان و ارتباط خود را با آن درك مى‌كند و به اين ادراك پايدار رسيده است كه از كيهان جدا نيست و بخشى درونى از آن است. او كيهان خود را برمى افرازد و به همين دليل به آرامش ابدى دست مى‌يابد.(٣٣)

احساس جانشين خرد
كوئيلو در جاى ديگر، به جاى مفهوم »روشنيده« يا ساحر، واژه »خردمند« را به كار مى‌گيرد. اين هم يك كاربرد نمادين است. خرد در لفظ جانشين احساس و هيجان شده و معناى احساس و هيجان و به اين مفهوم تزريق شده است. موضوعى‌كه در يكى از ملاقات‌هاى بريدا با استاد ساحرش، يعنى ويكا از ذهنش مى‌گذشت. بريدا به ويكا نگاه مى‌كرد و با خود مى انديشيد كه او يك خردمند حقيقى است: »خردمندانى كه تمام زندگى‌شان را به جست و جوى پاسخى مى‌گذراندند كه وجود نداشت و با درك اين حقيقت، توضيحاتى جعل كردند. تمام عمر خود را فروتنانه در جهانى‌گذراندند كه نمى‌توانستند، درك كنند؛ اما مى‌توانستند در آن مشاركت كنند و تنها روش ممكن، تعقيب آرزوها و رؤياهاى شخصى شان بود، چون از اين راه بود كه انسان مى‌توانست، به ابزار خداوند تبديل شود.
پرسيد: »پس جست و جو چه ارزشى دارد؟«
[ويكا پاسخ داد:] »ما جست و جو نمى‌كنيم و بدين ترتيب، زندگى پرشورتر و درخشان تر است چون مى‌فهميم هر گام ما، در تمامى لحظه‌هاى زندگى‌مان، معناى عظيم تر از خودمان دارد. درك مى‌كنيم كه در هر كجاى زمان و مكان، پاسخ اين پرسش داده شده. مى‌فهميم كه انگيزه‌اى براى بودن ما در اينجا وجود دارد و همين كافى است.(٣٤) ابهام، رازآميزى و در جهل ماندن، بهتر شور و هيجان را بر مى‌انگيزد؛ كسى كه نمى انديشد، از اتفاقات ساده شگفت زده مى‌شود؛ گاهى خيالش راحت تر است و مثل كودكان بى خبر و نادان، با شادى، بازى، ستيز، غصه، گريه و فراموشى زندگى مى‌كند. شور و معنا زندگى را به سادگى احساس مى‌كند.
پرسش از معناى زندگى، پاسخى شفاهى، ذهنى و زبانى ندارد كه در واژگان و مفاهيم بگنجد، بلكه پاسخ آن را بايد لحظه به لحظه با زندگى كردن و بودن و درك هستى خود تجربه كرد. با زيستن روى پل ميان جهان نامرئى و دنياى مرئى، مى‌توان به نيروهاى جادويى رسيد و به كمك آنها، معناى زندگى را يافت. هنگامى كه جست و جوگر دست از كنكاش مى‌كشد و هر لحظه پذيراى آن چيزى مى‌شود كه نيروى برتر جهان اراده كرده و تسليم خواست او مى‌شود و به واسطه دلش، خواست خدا را فهميده، خود را تسليم او مى‌كند، معناى زندگى را مى‌يابد.
اگر بخواهيم، به طور نظرى معناى زندگى را بفهميم، كارى محال و بيهوده انجام داده‌ايم؛ مثل اشتباهى كه جوان انگليسى در جست و جوى دانش كيمياگرى انجام مى‌داد و در رمان كيمياگر، سانتياگو كه بيش از او تسليم رؤياهايش بود و به قلب خود و نشانه‌هاى پيرامون توجه مى‌كرد، زودتر به استاد كيمياگر رسيد؛ با اينكه در پى يافتن او نبود.
خرد با اسرار كنار نمى آيد. با احساس مى‌توان جام معنا را در ثانيه‌هاى زندگى نوشيد و آن معنا را زندگى كرد. در رمان كوه پنجم، ايليا كه هنوز رزم آور نور نشده بود، پرسش‌هاى نامربوطى از راهب مى‌پرسيد و او حقايقى را كه در زندگى‌و براى زندگى با خود شرط كرده بود و به آنها ايمان داشت، به او گفت؛ مثل اينكه خدا هست و...، پس آنها را پذيرفته و تسليم همين رؤياها بود؛ اما ايليا در تحيّر و اضطراب به سر مى‌برد و همواره پرسش‌هايى از كاهن مى‌پرسيد كه »خدا كيست«؟(٣٥) »اگر او قادر متعال است، چرا مانع از رنج كشيدن آنانى نمى‌شود كه دوستش مى‌دارند. چرا آنان را نجات نمى دهد، به جاى اينكه قدرت و افتخار به دشمنانش ارزانى دارد؟«(٣٦) كاهن در پاسخ به او مى‌گويد: »نمى‌دانم؛ ولى دليل دارد اميدوارم به زودى از آن آگاه شوم. تو خيلى وحشت زده‌اى؛ اما من سرنوشت خويش را پذيرفته‌ام«.(٣٧)
رزم آور نور، شرايط و پيشامدها را هر چه باشد مى‌پذيرد و مشكلات و رنج‌ها را بخشى از آهنگ زندگى خويش مى‌داند كه معناى زندگى را كامل مى‌كند و او با درك عميق خود و پديده‌هاى جهان معنا را دريافته، با همه ابهام و رازآميزى اش. همين راز آلودى است كه همه چيز را به يك پديده شگفت، معجزه و معناى ژرف تبديل مى‌كند كه درك و كشف آن زندگى را از شور و معنا لبريز مى‌سازد. آگاهى نظرى، هيچ حقيقتى را به انسان نشان نمى‌دهد؛ »ما هميشه نگران يافتن پاسخيم. گمان مى‌كنيم، اين پاسخ‌ها براى درك معناى زندگى مهم‌اند. مهم‌تر آن است كه به تمامى زندگى كنيم و بگذاريم زمان رازهاى هستى را بر ما آشكار كند«.(٣٨)
بنابراين رزم آور، از آگاهى عادى مى‌گذرد و به سطحى از آگاهى شهودى و قلبى نزديك مى‌شود كه شايد آن را روشنايى ظلمت يا درك تاريكى يا فروغ شب ناميد. چيزى كه استاد سنت خورشيد در نخستين ملاقات با بريدا به او مى‌آموزد. وقتى كه او را در جنگل تنها مى‌گذارد و او به تنهايى، پس از تجربه ترس و توهم با ايمانى كه به خود تلقين مى‌كند، آرامش يافته و آن شب تاريك را با روشنايى درونى به صبح مى‌رساند و صبح دم، خطاب به جنگل مى‌گويد: »درباره شب تاريك آموختم. فهميدم كه جست و جوى خدا، يك شب تاريك است كه ايمان يك شب تاريك است. تعجبى ندارد. هر روز انسان يك شب تاريك است. هيچ كس نمى‌داند، دقيقه بعد چه رخ مى‌دهد و با اين وجود، همه رو به جلو پيش مى‌روند. چون اعتماد مى‌كنند، چون ايمان دارند«.(٣٩)
پذيرش تاريكى، جهل و ابهامى كه در زندگى وجود دارد، با نماد جهان نامرئى و تاريكى شب معرفى مى‌شود و ساحرى و جادوگرى، يعنى نزديك شدن به اين غيب و درك نامرئى بودن آن، چنان‌كه جادوگر به بريدا در پاسخ به پرسش از چيستى جادو مى‌گويد: »جادو يك پل است؛ پلى كه اجازه مى‌دهد، از جهانى مرئى به جهان نامرئى راه پيدا كنى، و از هر دو جهان درس بگيرى«.
بريدا مى‌پرسد: »چه طور مى‌توانم گذر از اين پل را ياد بگيرم؟«
استاد پاسخ مى‌دهد: »با كشف شيوه عبورخودت. هر كس شيوه خودش را دارد«.(٤٠)
راه هر كس در رؤياى اوست؛ زيرا رؤياها هنوز تحقق نيافته اند و به جهان نامرئى مربوط هستند و كسى كه به آنها توجه مى‌كند، به آن سو در حركت است و به جهان نامرئى نزديك مى‌شود و خواندن نشانه‌ها كه مرموز و نامعقول است و با احساس و دركى اسرارآميز فهميده مى‌شود.
استاد كسى است كه شاگرد خود را به اين رؤياها متوجه كرده، او را براى تحقق افسانه شخصى‌اش يارى كند و بدينسان از او يك رزم آور نور بسازد. رزم آورى كه براى رفتن به سوى جهان نامرئى و تاريك حركت مى‌كند و براى درك آن و يافتن روشنايى و نور، در آن سوى تاريك و ناآشكار مبارزه مى‌كند، هم چنان كه كشيش مى‌گويد در كنار رود پيدار نشستم و گريستم. به پيلار و مرد جوان كمك مى‌كند و آنها را راهنمايى مى‌كند تا به هم برسند و براى اين وصال مبارزه كنند.
رزم آور نور، پس از اينكه براى دستيابى به افسانه شخصى‌اش، وارد نبرد نيك مى‌شود، خدا شور و هيجان در زندگى را در خود برمى‌انگيزد و اين »رستاخيز خدايى را جشن مى‌گيرد كه در درونش خفته است«.(٤١)
در نبرد نيك كه به فرماندهى احساسات و هيجانات انجام مى‌شود و نه خرد، خوب و بد، و خير و شر معناى ديگرى‌دارد. شرِّ كار و زندگى بدون اشتياق و هيجان است و كسى كه با شور و شوق افسانه‌اش را دنبال مى‌كند، خير است و در حال نبرد نيك به سر مى‌برد. »نبرد نيك نبردى است كه انجامش مى‌دهيم چرا كه قلب‌مان از ما چنين مى‌خواهد«.(٤٢) او هم ملكه كافر كيش و هم پيامبر بنى اسرائيل را تحسين مى‌كند(٤٣)، زيرا هر دو براى رؤياشان عشق و شهامت ورزيدند و شكست و موفقيت را تجربه كردند. بنابراين، در يافتن معناى زندگى، محاسبه‌هاى معمولى عقل به كار نمى‌آيد. »براى ايمان به راه خويش، لازم نيست ثابت كنيم كه راه ديگران نادرست است«.(٤٤) معيار هر كس خود اوست كه بايد راه خويش را براى قرار گرفتن روى پل ميان جهان مرئى و نامرئى پيدا كند.

كنار آمدن با احساسات منفى
كوئيلو، تنها پيروى از خواست دل را پيشنهاد مى‌كند كه اين امر مى‌تواند، احساس بهترى را در زمان حال ايجاد كند؛ براى مثال در رمان زهير، پائولو هوس مى‌كند، رفتار عجيب و غريب از خود نشان دهد يا به كارى بى سابقه، نظير همراهى با ولگردها و گدايى اقدام كند، تا احساس رهايى و سرخوشى به او دست دهد؛ او در حالى كه از گمشدن همسرش افسرده و غمگين است و از تنهايى و يكنواختى اوضاع و بى اهميت شدن همه چيز رنج مى‌برد، با جوانانى رو به رو مى‌شود كه »لباس‌هاى عجيب غريب پوشيده‌اند... لباس‌هاى كثيف؛ اما به شدت ابتكارى... كه از روى يونيفرم‌هاى نظامى يا فيلم‌هاى علمى تخيلى طراحى شده است؛ همه شان يك جاى شان را سوراخ و حلقه‌اى از آن رد كرده‌اند؛ همه موهايشان را به شكلى متفاوت كوتاه كرده‌اند«.(٤٥) او به جمع اين گدانماها وارد شده، ماجرا را اين طور توصيف مى‌كند: »يك بطرى ودكا دوباره دور چرخيد... جرعه اى نوشيدم. تصور كردم كه اگر كسى مرا آنجا ببيند، چه مى‌گويد... فكر كردم مى‌گويند: دارد در مورد موضوع كتاب بعدى‌اش تحقيق مى‌كند و با اين خيال آرام گرفتم... بطرى ودكا يك بار ديگر دست به دست گشت و من تنها كسى بودم كه اصلاً احساس خوشى نداشت؛ اما من از خودم متعجب بودم: سال‌ها بود كه در خيابانى در پاريس روى زمين ننشسته بودم و اين راضى‌ام مى‌كرد«.(٤٦)
پائولو با كسانى همراه مى‌شود كه خود را انگشت نما كرده، با خشونت رفتار مى‌كنند. او براى يافتن همسر گمشده‌اش كه يكى از آنها نشانى از او دارد، با آنها همراه شده است. نگران آبروى خود بوده، در مجموع احساس خوبى ندارد؛ اما چون كار متفاوت و عجيبى است و زندگى پوچ و يكنواخت را به تنوع و تلاطم مى‌آورد، به اين وضعيت رضايت‌دهد. او مى‌آموزد كه بايد به احساس بهتر كه همان شور و هيجان در زندگى است؛ رسيد و براى رهايى از احساس افسردگى و سردى و پوچى به هر كارى مى‌توان دست زد، زيرا هيچ معيارى غير از دستيابى به احساس بهتر دركار نيست. براى رسيدن به احساس بهتر، به نداى دل گوش داده و هر چه او مى‌خواهد انجام دهيد.
اما قلب، هميشه به رفتار و زندگى متعادل و درستى دعوت نمى كند و قرار هم نيست كه چنين كند، »چون قلب انسان ميدان نبرد تمامى فرشتگان و شياطين است«.(٤٧) و با خدايى خطاكار و شكست پذير در اتباط بوده، حتى بخشى از آن خدا به شمار مى‌آيد، پس اگر انسان خود را به خواسته‌هاى چنين دلى بسپارد و آنچه او مى‌گويد، انجام دهد، گاهى‌تعارض و ناكامى و پشيمانى و رنج روح‌اش را فرا گرفته و روانش را مى‌آزارد. تا جايى كه سبك زندگى و كرده‌هاى شخصى برايش غير قابل تحمل مى‌شود و ناگزير بايد گذشته را از خود دور كند.
پائولو معتقد است كه اينها واقعيات زندگى است و بايد آنها را پذيرفت و با آنها كنار آمد؛ افسردگى، ناآرامى، عصبى بودن، پرخاشگرى، نارضايتى، ترس و نگرانى هم وجود دارد و بسيارى آنها نتيجه عملكرد خود ماست. به اين علت مى‌گويد: »سعى‌دارم فراموش كنم كى‌ام، نمى توانم بار تمام گذشته‌ام را بر دوش بكشم«.(٤٨)
با پيروى از نداهاى شيطانى كه در دل طنين مى‌اندازد، زندگى جاى زيادى براى افتخار و ماندگارى ندارد، بلكه بايد آن را به فراموشى سپرد و به زمان حال انديشيد، »زيرا زندگى همين لحظه‌اى است كه در آن زندگى مى‌كنيم«.(٤٩) و به محض گذر از زمان، همه را دور ريخت. در اين زندگى دور ريختنى، معنايى غير از هيجان و لذتى در زمان حال وجود ندارد كه رنج‌هاى بسيارى به دنبال مى‌آورد و براى فراموش كردن آن بايد به مشروب و مستى پناه برد؛ از اين رو كوئيلو در سراسر آثارش، استفاده از مشروبات الكلى را مطرح كرده، سرخوشى ساعتى را كه در حال مستى مى‌گذرد، تجليل مى‌كند؛ اگر چه پس از آن فشار و رنج روانى مى‌آيد؛ ولى بايد آن را پذيرفت و فرياد كشيد كه اين رنج به آن خوشى مى‌ارزد. در اينجاست كه مشروب كاركردى جادويى مى‌يابد و مى‌تواند انسان را از رنج‌ها نجات دهد؛ اگر چه براى‌ساعتى باشد. نوشيدنى‌هاى الكلى ساعاتى الهى ايجاد مى‌كنند كه از سرخوشى لبريز است، زيرا خدا به معناى‌سرچشمه شور و هيجان و رهايى از افسردگى و بى معنايى بود.

زبان نشانه‌ها
كسى كه به دل خود گوش سپرده و افسانه شخصى اش را دنبال كرده است، زبان نشانه‌ها را مى‌فهمد، زيرا نشانه‌ها را با اشراق مى‌توان فهميد و اشراق، نه با حواس ظاهرى دريافت مى‌شود و نه با عقل عادى در قلب‌ها مى‌تابد. نشانه‌ها با دل سخن مى‌گويند و پيام خود را به دل‌ها مى‌رسانند؛ از اين رو قلب‌هايى كه مورد توجه بوده‌اند، امكان درك نشانه‌ها را داشته و جسارت پيروى از پيام آنها را دارند. »رزم آور مى‌داند كه اشراق، الفباى خداوند است و همچنان به باد گوش‌سپارد و با ستارگان سخن مى‌گويد«.(٥٠) تا او را در تحقق افسانه شخصى اش راهنمايى كنند و درك عميق زندگى را برايش ميسر سازند.
نشانه‌ها زبان جهان اند و درك آنها ارتباط با روح جهان و رابطه با جهان نامرئى را ميسر مى‌سازد. كسى كه نشانه‌ها را مى فهمد و از آنها پيروى مى‌كند، به جهان نامرئى نزديك شده، به نيروهاى جادويى دست مى‌يابد. دنبال كردن نشانه، زندگى را در ميسر تحقق افسانه شخصى پيش برده و شور و هيجان را به زندگى سرازير مى‌كند.
رزم آور نور، با احساس، زندگى مى‌كند و كمتر به عقل و انديشه تكيه دارد. او در ظلمات نادانى‌هايى خويش فروغ هيجان و احساس را مى‌تابد و زندگى جادويى و اسرار آميزى را از سر مى‌گذراند. او به دنبال تحقق رؤياى خويش است و براى رفتن اين راه، آنچه لازم است بداند، از نشانه‌ها و نمادها و معانى سحرآميز رويدادها مى‌فهمد و با توجه به آن‌ها پيش مى‌رود. اگر كسى از تعقيب رؤياى خود دست بردارد، همراه با خفه شدن نداى درونى‌اش، قدرت خواندن نشانه‌ها و فهم زبان آنها را از دست مى‌دهد.(٥١)
خواندن نشانه‌ها و درك زبان جهان نمادى از قدرت سازگارى با دنيا و كاهش تنش‌هاى درونى است. اين هر چيز را به نوعى موافق و همراه با خود دانسته، به منزله نيرويى كه خدا براى يارى مان فرستاده است، قلمداد كنيم. كسى در برقرارى اين ارتباط و يكى شدن با جهان موفق است كه شهامت دنبال كردن رؤياهايش را داشته باشد.(٥٢) كسى كه بايستد و آماده باشد تا ناملايمات را از سربگذراند، يگانگى با جهان رإ؛ تجربه مى‌كند.
ادامه دارد

پى نوشت‌ها:
١. بريدا ص ٧٩و ٨٠
٢. والكرى‌ها. ص١٤٢.
٣. كيمياگر ص
٤. بريدا ص ٢٠٣ و٢٠٤.
٥. بريدا ص ٢٠٤.
٦. بريدا ص ٧٩و ٨٠
٧. برديا ص١٤٦.
٨. كيمياگر ص ٢٢٣
٩. كيمياگر ص ٢٢٠و ٢٢٢
١٠. بريدا ص ٢٣٢
١١. بريدا ص٢٨٦.
١٢. راهنماى رزم آور نور ص ٧١.
١٣. خاطرات يك مغ ص٨٨.
١٤. خاطرات يك مغ ص ٣٠٧
١٥. همان ص ٢٠٥
١٦. همان صفحه ١٣٢
١٧. همان صفحه ١٠٨
١٨. ورونيكا تصميم مى‌گيرد بميرد. ص١٦٤- ١٦٧.
١٩. كيمياگر ص١٩٩.
٢٠. كيمياگر ص ١٩٩
٢١. كوه پنجم ص١٤
٢٢. همان ص ١٨
٢٣. كيمياگر ص١٩٧ و ١٩٨.
٢٤. كيمياگر ص ١٩٧
٢٥. خاطرات يك مغ ص ١١٢و ١١٣
٢٦. كنار رود پيدار نشستم و گريستم ص ٤٦ و ٤٧
٢٧. كيمياگر ص ٢٢٣
٢٨. شيطان و دوشيزه پريم ص ٩
٢٩. همان ص ١٤٨ و نيز كوه پنجم ص٢٣٩.
٣٠. رزم آور ص ٧١
٣١. رزم آور نور ص ٢٥
٣٢. همان ص ٣٦
٣٣. بريدا ص ١٣١
٣٤. بريدا ص ٢٠٨ و ٢٠٩
٣٥. كوه پنجم ص ١٠
٣٦. همان ص ١١
٣٧. همان ص١١
٣٨. مكتوب ص ٦٥
٣٩. بريدا ص ٤٠
٤٠. همان ص٢٩
٤١. خاطرات يك مغ ص ٣٠٩
٤٢. خاطرات يك مغ ص ٨٦.
٤٣. كوه پنجم ص١٦٦. اين نسبيت گرايى ارزشى و تأكيد محض روى نبرد در ساير آثار او نيز ديده مى‌شود. نظير خاطرات يك مغ ص٣١٠.
٤٤. راهنماى رزم آور نور ص٣٢.
٤٥. زهير ص٣٠٨ و ٣٠٩.
٤٦. زهير ص ٣٠٩ - ٣١١.
٤٧. شيطان و دوشيزه پريم، ص ١٩١.
٤٨. زهير ص ٢٧٩.
٤٩. كيمياگر ص٩١. نشر فردوسى.
٥٠. رزم آور نور ص ٦٠
٥١. كيمياگر ص
٥٢. كيمياگر ص١١٦. نسخه فردوسى