پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - اسلام از چشم دیگران - شیدا محمدجواد

اسلام از چشم دیگران
شیدا محمدجواد

اشاره:
يكى از عناصر مهمى كه در تحليل گفتمان مورد توجه است، اهتمام هر گفتمان به غيريت سازى، براى تأكيد بر خويشتن است. دير گاهى است كه غرب با تقسيم بندى‌هاى مختلف جهان، بر برترى ارزش‌هاى خويش پاى مى‌فشرد؛ اما حادثه يازدهم سپتامبر، جهان اسلام را به عمده‌ترين ركن غيريت يا ديگرى غرب تبديل كرد .
به ياد داريم كه در دوران جنگ سرد، اتحاد جماهير شوروى و ارزش‌هاى سوسياليستى، هدف حملات رسانه‌هاى غربى قرار داشتند. مطبوعات و رسانه‌هاى تبليغاتى غرب، مهم‌ترين عناصر تاثير گذار بر ذهنيت مردم و از عوامل اثرگذار بر سياست‌هاى رسمى هستند. در گزارشى كه در پى مى‌آيد، با محورها و مسائل عمده‌اى كه پس از يازدهم سپتامبر، در موضوع جهان اسلام، اسلام و رابطه اسلام با مدرنيته و تروريسم در مطبوعات و كتاب‌هاى فرانسوى زبان مطرح شده، آشنا خواهيم شد .
***
"سيماى اسلام و مسلمانان در ادبيات فرانسوى زبان، پس از يازدهم سپتامبر" عنوان گزارشى است كه دكتر احمد نقيب زاده، استاد علوم سياسى دانشگاه شهيد بهشتى، به سفارش مركز مطالعات فرهنگى و بين المللى سازمان فرهنگ و ارتباطات سامان داده است. وى با حضور در نشستى كه براى معرفى اين اثر، در مركز مطالعات فرهنگى و بين المللى برگزار شد، به بيان مهم‌ترين ابعاد آن پرداخت. اين اثر در يك مقدمه و چهار فصل و يك نتيجه‌گيرى كلى تنظيم شده است. در مقدمه اين پژوهش پيشينه عداوت غرب نسبت به مسلمانان به قرن هشتم ميلادى باز گردانده شده كه مسلمانان بر شبه جزيره ايبرى مسلط و عبدالرحمان عرب تا ميانه خاك فرانسه پيش رفت و در آنجا شارل مارتل در سال ٧٣٢ ميلادى از پيشروى وى جلوگيرى و او را به عقب نشينى مجبور كرد. اين پيروزى چندان مهم بود كه فرزندش كارلمان توانست به پشتوانه محبوبيت پدر، سلطنت فرانسه را از سلسله مرو و نژين‌ها گرفته، به خانواده خود منتقل سازد و سلسله كار ولانژين‌ها را تاسيس كنند.
ادامه اين خصومت‌ها موجب بروز جنگ‌هاى صليبى در آستانه قرن دوازدهم شد. نقيب زاده يادآور مى‌شود كه نمونه اين خصومت‌ها ميان مسيحيان و يهوديان نيز تا پيش از جنگ جهانى دوم وجود داشته كه پس از آن به دوستى تبديل مى‌شود.
نويسنده در پايان مقدمه متذكر مى‌شود كه در اين گزارش، به بررسى مطالب مندرج در كتاب‌ها، مقالات و نوشته‌هاى فرانسوى زبان درباره اسلام و مسلمانان، پس از يازدهم سپتامبر پرداخته و چنين كارى را در طراحى يك سياست درست، مفيد بر مى‌شمارد.
فصل نخست اين پژوهش، به پيوند دادن اسلام و تروريسم يا تروريسم اسلامى در آثار مكتوب فرانسوى اختصاص دارد. نويسنده با استفاده از منابع فرانسوى زبان، ادعا مى‌كند كه تا پيش از سال ٢٠٠٠ ميلادى، اگر چه صحبت از اسلام و حركت‌هاى اسلامى فراوان بود، اما در اذهان غربى، پيوندى ميان اسلام و تروريسم برقرار نشده بود. با وقوع حادثه يازدهم سپتامبر، اسلام به عنوان منبع اصلى تروريسم معرفى شد و همراه تروريسم مورد حمله قرار گرفت. شاهد مثال وى، مقاله دلسول با عنوان »چرا آنها از ما نفرت دارند؟«، در مجله ژئوپولتيك شماره ٧٦ سپتامبر - اكتبر ٢٠٠١ است كه نويسنده در آن، اسلام را نوع سوم تماميت خواهى و توتاليتاريسم، پس از كمونيسم و نازيسم معرفى كرده و خطر آن را به اندازه نظام‌هاى توتاليتر بزرگ جلوه مى‌دهد و مى‌افزايد: ما غربى‌ها چون خودمان دموكرات و آزادمنش هستيم و از كسى بدمان نمى‌آيد، نبايد فكر كنيم كه همه مانند ما هستند .اينك بايد چشم‌هايمان را باز كنيم و دشمن بدطينت خود را ببينيم. او از غربى‌ها انتقاد مى‌كند كه ميلوسويچ را جنايتكار معرفى مى‌كنند، چون مسلمانان را كشته است؛ ولى هرگز از خود نمى‌پرسند چرا؟ در حالى كه بن لادن به مراتب از او جنايتكارتر است.
شاهد مثال ديگر، مقاله‌اى ديگر از همين مجله، تحت عنوان »جهاد، اسلام گرايى و اسلام« است كه نويسنده در آن نتيجه مى‌گيرد: وجود چند مسلمان ميانه رو، نبايد ما »غربى‌ها« را فريب دهد. درست است كه تنوع زيادى در ميان مسلمانان و كشورهاى اسلامى وجود دارد؛ ولى اگر به متون اصلى اسلام رجوع كنيم، خواهيم ديد كه با چه ادبياتى سر و كار داريم.
نويسنده اين مقاله »پيرلورى«، واژه‌هايى مانند جهاد و قتال را به عنوان واژه‌هاى كليدى اسلام معرفى كرده و تركيبى از آنها را موجب پديد آمدن يازدهم سپتامبر دانسته است. وى تصور قابل تغيير بودن مسلمانان را خطا بر شمرده است.
نويسنده فرانسوى ديگرى نيز اسلام و تاريخ اسلام را سرچشمه انديشه‌هاى بنيادگرايى، تعصب و تروريسم معاصر معرفى كرده است؛ از اين رو، گفت و گوى اسلام و مسيحيت را امرى محال و بيهوده دانسته، هشدار داده كه پيوند محكمى ميان امت اسلام بر قرار است و در آينده بايد منتظر رويارويى اين امت با همه اديان ديگر، به ويژه مسيحيت و غرب بود. اروپايى‌ها بايد كمربند خود را براى اين رويارويى محكم ببندند.
مثال ديگر، مقاله يك استاد جغرافياى دانشگاه سوربن است كه پس از اشاره به آمار توزيع جمعيت مسلمانان در آسيا، افريقا و اروپا، در پاسخ به اين پرسش كه آيا مسلمانان مخالف غرب هستند مى‌گويد: همبستگى مردم مسلمان آسيا با مردم فلسطين، هيچ شكى باقى نمى‌گذارد كه غرب مورد نفرت آنها است و به دليل وجود آموزه‌هاى استكبار ستيز در اسلام، نبايد تصور كرد كه اگر كشورى چون مالزى، به توسعه دست يافت، با غرب هم سر آشتى خواهد يافت.
در ادامه اين گزارش، نشان داده شده كه رسانه‌هاى غربى، چگونه سعى در تثبيت مفهومى به نام تروريسم اسلامى دارند. نقيب‌زاده به گزارشى استناد مى‌كند كه نشان مى‌دهد، ريشه بنيادگرايى افراطى و تروريسمى كه از آن سرچشمه گرفت، در حقيقت در نبرد امريكا عليه روس‌ها نهفته است و وقتى روس‌ها از افغانستان بيرون رفتند، اين تعليم ديدگان، سلاح‌هاى خود را عليه غرب به كار گرفتند؛ به اين ترتيب مى‌توان نتيجه گرفت كه القاعده خود محصول اسلام امريكايى و محصول مكر امريكايى‌ها براى استفاده از احساسات مسلمانان، عليه دشمن بزرگ امريكا، يعنى شوروى است.
محور ديگرى كه مورد توجه قرار گرفته، ايجاد ترس از مسلمانان در كشورهاى غربى است. ايجاد ترس از اينكه در برخى كشورهاى اسلامى، هنوز به دنبال احياى خلافت هستند و اگر جغرافياى اسلام كه پهنه وسيعى از كره زمين و جزاير به ظاهر پراكنده‌اى را تشكيل مى‌دهد، روزى شاهد پيوند جوامع اسلامى باشد، جوامع غربى بايد خود را براى يك نبرد طولانى مدت آماده كنند.
در كنار نگره‌هاى ستيزه جويانه‌اى كه نسبت به اسلام و مسلمانان در آثار مكتوب فرانسوى زبان، پس از يازدهم سپتامبر عرضه شده و تلاش كرده تا ميان اسلام و تروريسم رابطه برقرار كند؛ تحليل‌هاى واقع بينانه‌اى نيز از پديده تروريسم ارائه شده است؛ براى نمونه، مقاله پروفسور والزر در لوموند ديپلماتيك، مورد توجه قرار گرفته كه نوشته است: نفرت مسلمانان نسبت به غربى‌ها، ناشى از بى عدالتى جهانى است؛ نه از آسمان و خدا. در اين دنياى ناعادلانه، عده‌اى از يأس به تعصب گذار كرده و دست به اسلحه مى‌برند و اين ر ا بايد به حساب يك استراتژى گذاشت. هم‌چنين تحليل ژيل كپل اشاره مى‌كند كه نشان مى‌دهد، چگونه امريكا استراتژى جديدى طراحى كرده تا جنگ را به درون دارالاسلام - يعنى سرزمين‌هاى اسلامى - بكشاند؛ يعنى به جاى آنكه اسلام گرايان به درون امريكا نفوذ كرده و خسارت‌هاى جدى به بار آورند كه مى‌تواند دولت اين كشور را هم زير سؤال ببرد، از خود نمادى در درون سرزمين‌هاى اسلامى بسازد و اسلام گرايان را به مبارزه در درون جوامع خود بكشاند. در اين صورت اگر هزاران نفر هم در عمليات تروريستى جان خود را از دست بدهند، ٩٩ درصد آنها مسلمان و يك درصد غربى خواهند بود. علاوه بر آن حضور امريكا در سرزمين‌هاى نفت خيز، تضمينى براى مهار و نظارت بر جريان نفت هم خواهد بود.
از نكات جالب ديگرى كه در كتاب ژيل كپل با نام »فتنه، جنگ در قلب اسلام« آمده، تشريح سياست‌هاى نو محافظه‌كاران امريكاست كه ريشه آن در دهه ١٩٦٠ شكل گرفت و هدف اصلى آن كمونيسم بوده است؛ اما تمهيدات نظامى اين راهبرد دراز مدت، زمانى به نتيجه رسيد كه ديگر كمونيسمى وجود نداشت. در نتيجه اين سلاح‌ها در موارد جديدى به كار گرفته شد كه جنگ با عراق نقطه اوج آن بود. هم زمان با كار بست سلاح‌هاى جديد و ترجمان جديد استراتژى نو محافظه‌كاران از جنگ همه جانبه با كمونيسم به جنگ همه جانبه با تروريسم، سياست اسلام گرايان نيز تغيير يافت. اين دگرگونى نتيجه شكست »جهاد« اسلام گرايان در دهه ١٩٩٠ بود.
آنان در همه جا، از بوسنى تا مصر و از عربستان تا الجزاير، با شكست رو به رو شده و نتوانستند توده‌هاى مسلمان را در پشت سر خود بسيج كرده، حكومت‌هاى دست نشانده يا به قول خودشان دشمن داخلى را سرنگون سازند؛ از اين رو نظريه پرداز اصلى اين حركت‌ها، يعنى ايمن الظواهرى، تصميم گرفت كه دشمن را از دور هدف قرار داده و بارقه اميد را در دل جهاد گران شعله ور سازد.
از سوى ديگر، حمله به امريكا، حمله به تمامى اين رژيم‌هاى دست نشانده تلقى مى‌شد. اين مسائل در اعلاميه اينترنتى ايمن الظواهرى كه بلافاصله پس از حادثه يازده سپتامبر منتشر شد، منعكس است؛ اما اين حادثه خود مورد بهره‌بردارى امريكا و اسرائيل هم قرار گرفت. سياست امريكا كه تا اين زمان، بر موازنه ميان دو الزام و ضرورت، يعنى امنيت اسرائيل و تأمين جريان نفت استوار بود، به اولويت امنيت اسرائيل، مبارزه بى امان با تروريسم و تعديل روابط با عربستان تغيير جهت يافت، جنگ با تروريسم بر سه پايه استوار بود: تله انداختن القاعده، فشار بر عربستان سعودى و سرنگونى صدام حسين، به همراه اشغال عراق.
محور ديگر اين فصل، مسئله فلسطين به عنوان نطفه اصلى، فقر به عنوان محرك اصلى و خاور ميانه به عنوان خاستگاه اصلى تروريسم است كه در آثار مكتوب فرانسوى زبان منعكس شده است. نقيب زاده از مجموع مقالاتى كه در اين موضوع منتشر شده، نتيجه گرفته است كه جنايات اسرائيل در فلسطين و همدستى امريكا با آن، به حوادثى مانند يازدهم سپتامبر مى‌انجامد و يازدهم سپتامبر نيز دور جديدى از خشونت‌ها و سخت‌گيرى‌ها عليه فلسطينى‌ها را در پى دارد و سخت‌گيرى عليه فلسطينى‌ها همراه با تحقير مسلمانان، به انفجارهاى لندن و شورش‌هاى پاريس مى‌رسد و معلوم نيست اين دور به كجا پايان مى‌يابد. فقر نيز از عواملى است كه مسلمانان زير ستم ر ا به راه‌هاى جديد مبارزه و تفسيرهاى اسلامى آن وا مى‌دارد.
فصل دوم، داورى‌هاى درست و نادرست در مورد اسلام را بازتاب داده است. دكتر نقيب زاده، در مقدمه اين فصل، به افزايش حس كنجكاوى غربى‌ها نسبت به اسلام از آغاز دهه ٨٠ كه با پيروزى انقلاب اسلامى نهضت‌هاى اسلامى فراگير شد. اشاره كرده و علت گرايش جوانان اروپايى به اسلام را بديل بودن آنان در صورت افول تمدن غرب دانسته كه همين عامل موجب افزايش احساس خطر دولت‌هاى اروپايى نسبت به اسلام شده است. وى در اين فصل، معرفى سه جريان در موضوع داورى‌هاى سره و ناسره در باره اسلام مى‌پردازد: يكى زير سؤال بردن اسلام در كليت آن كه متأسفانه اغلب به قلم مسلمانان شمال افريقا كه در برابر تمدن غرب احساس حقارت مى‌كنند يا دلخورى‌هاى روشنفكرانه از رفتار هم دينان خود دارند، تقويت شده و اسلام را سرچشمه تمام عقب ماندگى‌ها و تحجرها و يكى از موانع عمده توسعه در سرزمين‌هاى اسلامى معرفى مى‌كند. روش اينان به ظاهر علمى و بى‌طرفانه است؛ ولى ضربه‌اى كه وارد مى‌كنند، به مراتب عميق‌تر از رمان‌هايى چون آيات شيطانى است. جريان دوم، اسلام را مى‌پذيرد، به شرط آنكه مسلمانان به تجديد نظر اساسى در آن پرداخته و دست كم، بسيارى قوانين آن را كه امروزه از حيز انتفاع افتاده، به طور رسمى لغو و از واژگان فرهنگى خود حذف كند. جريان سوم بيشتر به تشريح تاريخ اسلام و اخبار و احاديث مى‌پردازند؛ بى آنكه داورى خاصى نسبت به آن داشته باشند؛ البته گاه چنان به نگارش تاريخ اسلام مى‌پردازند كه خود به خود فضاى بدبينى را مى‌گشايد؛ براى مثال مى‌گويند: حضرت على در جريان فتح قلعه خيبر، هزاران يهودى بى‌گناه را از دم تيغ گذراند.
در تشريح موضوع جريان نخست، نوشته‌هاى شمارى از نويسندگان افريقايى ساكن غرب و فرانسه مورد توجه قرار گرفته كه مغرضانه يا جاهلانه، به تحليل و تعليل بحران اسلام و اسلام گرايى معاصر پرداخته‌اند. براى مثال فتحى بن سلامه، به تقليد از فرويد در كتاب »موسى و توحيد«، تصميم گرفته است كه به تاريكخانه اسلام تاخته و ريشه‌هاى آنچه ناكامى، سرخوردگى، پدر يابى، عقده‌هاى جنسى و توهمات روانى خوانده، بيابد.
ارجاع مكرر وى به كتاب آيات شيطانى سلمان رشدى، نشان از همسويى عقيدتى با وى دارد. وى در كتاب ديگرى با نام »اعلاميه تسليم ناپذيرى«، مشكل جوامع اسلامى را به خود اسلام باز مى‌گرداند كه با غرب ناسازگار است. وى مى‌گويد: در گذشته مترجمان متون يونانى، فقط به ترجمه چيزهايى پرداخته‌اند كه خود مى‌خواستند و هرگز به ترجمه مفاهيم مربوط به شهروندى نپرداختند. پس از آن نيز از ابداعات سياسى غرب، مانند دموكراسى بهره‌اى نگرفتند و در متونشان نيز هيچ اشاره‌اى به اين موضوعات نشده است. آنچه مورد توجه علماى اسلام قرار گرفت، جمهور افلاطون و فيلسوف شاه او بود كه در نوشته‌هاى فارابى آشكار شد. ابن رشد هم به اخلاق نيكوماخوس ارسطو پرداخته، ولى كتاب »سياست« او را ناديده گرفته است. دليل اين امر، فقدان اين مفاهيم و انديشه شهروندى در تاريخ مسلمانان است. كمبودى سيستماتيك كه بايد به آن پرداخته شود.
وى در ادامه، نبود مفهوم لائيسيته در فرهنگ اسلامى را مشكل اساسى مى‌داند و مى‌گويد: به محض آنكه از قانون سخن به ميان آيد، همه توجه‌ها به شريعت معطوف مى‌شود و به مجرد آن كه يك مسلمان بخواهد، ميان امور روحانى و قانونگذارى تفكيك قائل شود، با مشكل مواجه مى‌شود. وى در ادامه اعتراف مى‌كند كه اگر در اروپا ظهور جامعه‌اى خارج از بنيادهاى مذهبى امكان‌پذير بود، در جوامع اسلامى امكان‌پذير نيست.
فتحى سلامه در كتاب ديگرى با نام حقيقت در اسلام كه به همراهى ناديا تازى نوشته است، مشكل سكس را عامل اصلى كجروى‌ها و سرپوش گذارى‌ها بر حقايق در جهان اسلام معرفى مى‌كند. وى در اين كتاب، از ديدگاهى فرويديستى، مسلمانان را موضوع مطالعه قرار داده، مثال‌هاى زيادى از كتاب‌هاى تاريخى و ادبى عرب‌ها در اهميت رجوليت و مردانگى نزد مسلمانان مى‌آورد، تا ثابت كند كه مسلمانان مشغله‌اى جز امور جنسى نداشته‌اند و اينك هم توانمندى جنسى را عامل تمام پيروزى‌ها مى‌دانند.
در ادامه اين فصل از پژوهش، به كتابى به نام »بيمارى اسلام« اثر عبدالوهاب مدب، شاعر و نويسنده تونسى اشاره شده كه در پشت جلد آن، براى معرفى كتاب چنين آمده است: »اگر ولتر ناروا دارى را بيمارى مذهب كاتوليك معرفى مى‌كرد و اگر به قول توماس مان، نازيسم بيمارى آلمان بود، بنيادگرايى هم بيمارى اسلام است«.
مدب در ابتداى كتاب خود، دو حادثه را در بروز واقعه يازدهم سپتامبر و اعمال ترويستى پيش از آن، مؤثر توصيف كرده است: انقلاب اسلامى ايران و اشغال افغانستان از سوى شوروى. نويسنده از اين دو حادثه فراتر مى‌رود و به كاوش در تاريخ، سنت، فرهنگ و متون اسلامى مى‌پردازد تا ريشه‌هاى تروريسم را به آنها پيوند دهد. وى به حجم عظيم محكوميت‌هايى كه از سوى مسلمانان و متفكران جهان اسلام، متوجه حادثه يازدهم سپتامبر و عوامل آن شد، توجهى نمى‌كند و ريشه اين حادثه را به آيات جهاد باز مى‌گرداند.
وى مى‌گويد: بايد از دو حادثه ياد شده گذشت و به سنت تأويل و ادبياتى بازگشت كه جنگ را تشويق مى‌كنند و بحث تكفير و جهاد را پيش مى‌كشند. روزى كه برج‌هاى دو قلو در نيويورك فرو ريختند و ابر، غبار و دود آسمان را فرا گرفت، تصويرى وحشتناك براى سياستمداران بود. اما من به نيكى مى‌دانم كه در جهان اسلام، بسيارى از مردم حظ وافر بردند و مى‌دانم كه دليل اين شادى و لذت، چه تعبير و تفسيرى است كه در ذهن آنها نقش بسته است... آنها كه مانند من، فقط به صورت نمادين به دنياى اسلام تعلق دارند، به خوبى مى‌دانند كه ريشه‌هاى اين درام در خود اسلام نهفته است.
وى در ادامه مى‌نويسد: من با آنها كه مى‌گويند، بايد ميان اسلام خوب و اسلام بد تفاوت قائل شد، موافق نيستم و قبول نمى‌كنم كه اصول گرايى انحراف از اسلام است. بارها در تاريخ اسلام رويدادهاى وحشتناكى به نام دين صورت گرفته و كسى جرأت نداشته كه به محتواى متون بپردازد.
تناقض گويى نويسنده آنجا آشكار مى‌شود كه عربستان سعودى را مروج بدترين نوع اسلام مى‌شمارد و صريحاً مى‌پذيرد كه تصوير واحدى از اسلام از سوى همه مسلمانان عرضه نشده است. وى در جاى ديگر از كتاب خود، ناخودآگاه تصريح مى‌كند كه در همه دوران‌هاى اسلام متفكرانى بوده‌اند كه از راه عرفان، در پى اصلاح گرى بوده‌اند. تناقض گويى ديگر نويسنده آن است كه در جايى اسلام را به دليل وجود آيات جهاد در قرآن كريم، منشأ تروريسم مى‌داند و در فصل آخر كتاب به آيات مدارا و تشويق آن توجه مى‌كند، گويى كه هنگام نگاشتن فصل‌هاى گذشته كتاب، اين آيات در قرآن وجود نداشته و به تازگى نازل شده‌اند !
وى به آياتى چون آيه ٩٩ سوره يونس (ولوشاء ربك لامن من فى الارض كلهم جميعاً، افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين؛ اگر پروردگار تو مى‌خواست، قطعاً هر كه در زمين است، همه آنها يكسر ايمان مى‌آوردند، پس آيا تو مردم را ناگزير مى‌كنى كه بگروند؟) و آيه ٤٦ سوره عنكبوت (ولا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن الا الذين ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون؛ و با اهل كتاب، جز به شيوه‌اى كه بهتر است، مجادله نكنيد. مگر كسانى از آنان كه ستم كرده‌اند و بگوييد: »به آنچه به سوى ما نازل شده و آنچه به سوى شما نازل گرديده، ايمان آورديم و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم«، اشاره مى‌كند و مى‌گويد: اينها آياتى است كه بايد به گوش افراط گرايانى كه خود را همراه ديگران، به سرزمين مرگ مى‌فرستند، خوانده شود تا تساهل و مدارا را بياموزند.
بخش دوم اين فصل، به نظريه‌هاى اصلاحى‌اى معطوف است كه در آثار مكتوب فرانسوى زبان عرضه شده است. اينان معتقدند كه با برخى اصلاحات در قوانين و نگرش‌هاى اسلامى، مى‌توان اسلام و مسلمانان را از وضعيت كنونى و حالت خشم، ترور و مغايرت با مظاهر تمدن غرب خارج ساخت. يكى از اين نظريه‌ها، نظريه آشتى عقل و اسلام است كه مالك شبل، مردم شناس مسلمان، در كتاب اسلام و عقل ارائه كرده و در اعلاميه »براى يك اسلام روشنگرى« شرح داده است. او در اين اعلاميه علت همه نابسامانى‌ها را در فقدان يك عصر روشنگرى در تاريخ مسلمانان مانند آنچه در قرن هجدهم براى غرب اتفاق افتاد مى‌داند.
وى در كتاب اسلام و عقل نيز ضمن اشاره به جريان‌هاى عقل گرا در تاريخ مسلمانان - به ويژه جريان معتزله - نتيجه مى‌گيرد كه نه تنها در گذشته، عقل به عنوان كفرى غير قابل قبول تعبير مى‌شده، بلكه امروزه هم مدافعان اسلام ارتدكس، آن را از فراورده‌هاى غرب و بسيار مضر و خطرناك براى اسلام تلقى مى‌كنند... عقل هم چنان خط قرمزى را تشكيل مى‌دهد كه دو دسته از انسان‌ها را از هم جدا مى‌كند.
در ادامه اين بخش، كتاب ديگرى از متفكرى فرانسوى، با نام ريشارد بنزين، با عنوان »متفكران تازه اسلام« مورد بررسى قرار گرفته است. در معرفى پشت جلد اين كتاب آمده است: اين كتاب براى تمام كسانى كه فكر مى‌كنند، جهان اسلام محكوم به ماندن در حصار گذشته و الهيات متصلب و خشك است، رديه‌اى استادانه آورده كه نشان مى‌دهد، اسلام معاصر، به بركت انديشمندان جديد، با شهامت و استوارى، بحث‌هاى اساسى را از سر مى‌گذارند. نويسنده اين كتاب، انقلاب اسلامى ايران را سرآغاز موج جديدى از اسلام گرايى معرفى كرده، مطبوعات غربى را متهم مى‌كند كه با هماهنگى، هر روزه به يك وجه اسلام مى‌پردازند كه عبارت است از اسلام ابزارى در خدمت قدرت يا در خدمت اين يا آن جريان و هيچ گاه به نفس اسلام توجه نشده است؛ يعنى اسلام كه به منزله يك دين يا ايمان، در زندگى ميليون‌ها نفوس انسانى، الهام بخش صلح بوده و هست.
غربى‌ها با خوشحالى از تاريك انديشى و انحصارطلبى گروه‌هايى خاص، به عنوان ذات اسلام و دينى كه قادر به بازسازى و انطباق خود با جهان مدرن نيست، ياد مى‌كنند و از ساير جنبه‌هاى اين دين و جريان‌هاى مختلفى كه در ميان يك ميليارد و سيصد ميليون مسلمان مى‌گذرد، غفلت مى‌ورزند. در حالى كه از قرن نوزدهم، گروهى از متفكران اسلامى، از سيد جمال الدين اسدآبادى، محمد عبده مصرى، رشيد رضا سوره، على عبدالرازق و طه حسين و... در پى يافتن راه‌هاى جديد حيات اسلام و سازگار كردن آن با تجدد برآمده‌اند و اين راه، همچنان ادامه دارد.
بخش سوم اين فصل، به تحليل‌هاى تاريخى درباره اسلام و مسلمانان، در آثار مكتوب غربى مى‌پردازد؛ هر چند تاريخ نگارى درباره اسلام، در غرب پيشينه‌اى دراز دارد، اما پس از يازدهم سپتامبر، موضوعات خاصى مانند خشونت و عدم تساهل، بيشتر مورد توجه قرار گرفت. در اين بخش، ابتدا مقاله‌اى از كريستف پيكار، استاد تاريخ دانشگاه تولوز فرانسه، با عنوان »عصر طلايى اسلام«، مورد توجه قرار گرفته است كه در آن آمده است: ميان قرون هشتم و يازدهم ميلادى، جهان اسلام به دوران طلايى و شكوفايى رسيد و مسلمانان در حوزه‌هاى طب، جغرافيا و اخترشناسى، به پيشرفت‌هاى عظيمى دست يافتند؛ اما در دوران رنسانس كه غرب به پيش مى‌رفت، جهان اسلام چنان بود كه گويى به هر پيشرفتى پشت كرده است. از همين دوره بدخلقى مسلمانان هم شروع مى‌شود، در حالى كه در دوره شكوفايى، مسلمانان علاوه بر آن كه از مواريث امپراطورى‌هاى بيزانس و ايران، در غناى خود كمك مى‌گرفتند، زمينه‌هاى رشد دانشمندان مسلمان و غير مسلمان را فراهم مى‌آوردند.
رشد جريان‌هاى غير اسلامى در اروپا و جريان‌هاى كفرآميز در اطراف امپراطورى‌هاى اسلامى، مسلمانان را بيمناك و به احتياط وا داشت. مأمون كه جريان معتزله را تشويق مى‌كرد، با مخالفت ابن حنبل رو به رو شد و بالاخره خليفه المتوكل، باب تعمق و تأمل و تفسير را به طور رسمى بست.
فصل سوم، با موضوع »رابطه اسلام با مدرنيته غرب و مظاهر آن«، دو ديدگاه متفاوت، بلكه متضاد ناسازگارى اسلام با مدرنيته و سازگارى اسلام با مدرنيته را در روزنامه و كتاب‌هاى فرانسه زبان تعقيب كرده است. در بخش نخست، به مقاله‌اى از روزنامه لومونر ديپلماتيك اشاره شده كه در آن ادعا شده، رژيم‌هاى اسلامى و جنبش‌هاى اسلامى در انطباق خود با مدرنيته، دچار مشكل هستند و نيز به مطلب نويسنده‌اى ديگر اشاره شده كه عدم سازگارى اسلام با ارزش‌هاى غربى را محكم‌ترين عامل در ضرورت عدم پذيرش تركيه در اتحاديه اروپا عنوان كرد و مى‌نويسد: »اگر جمهورى تركيه خود را لائيك مى‌داند، جامعه تركيه به شدت مذهبى بوده و زنان اين جامعه، بر پايه معيارهاى اسلامى، مورد رفتار خشك و زننده قرار مى‌گيرند. اگر ٦٠ ميليون مسلمان ترك به اتحاديه اروپا اضافه شوند، جوامع را با چالش‌هاى جدى رو به رو خواهند كرد. در ژرفاى ذهنيت مسلمان ضديتى پايدار با ارزش‌هاى مدرن غربى وجود دارد كه ناديده گرفتن آن ما را به پرداخت تاوانى گزاف مجبور خواهد ساخت«.
در بخش دوم به آرايى اشاره شده كه اسلام را با مدرنيته سازگار مى‌داند و به قابليت اسلام با خود گرايى عصر مدرنيته و ساير وجوه تجدد معتقد است.
در فصل چهارم با عنوان مسلمانان اروپا، به محورهايى چون اسلام اروپايى يا مسلمانان اروپايى و وضعيت مسلمانان در كشورهاى اروپايى، مسئله حجاب و القاى ترس از مسلمانان اروپا مى‌پردازد. نقيب زاده درباره مسئله حجاب مى‌نويسد: شايد هيچ يك از ابعاد اسلام، به اندازه حجاب براى اروپايى‌ها مسئله ساز نباشد، علت آن هم نماد و نمايش است كه حجاب در يك جامعه عريان به وجود مى‌آورد؛ به عبارت ديگر، نماز و روزه در معابر عمومى نمادى ندارد؛ اما حجاب خود را نشان مى‌دهد.
بررسى‌هاى مختلف و تفاسيرى جامعه شناختى و روان شناختى از اين پديده صورت گرفته است كه هر يك بر بعد خاصى تكيه دارند. بسيارى نظر خواهى‌ها از دختران مسلمان نشان مى‌دهد كه انگيزه آنان صرفاً و الزاماً مذهبى نيست، بلكه گاه نوعى لجاجت و گاه نوعى خود نمايى و گاه راهى براى كسب هويت را تداعى مى‌كند. يكى از نويسندگان فرانسوى در مقاله‌اى با عنوان سنت، مذهب و رهايى، به بررسى پديده حجاب در اروپا پرداخته و مى‌گويد: فرضيه من اين است كه چادر الزاماً به معناى بازگشت ناگهانى به ايمان يا نشانى از بحران هويت نيست، بلكه نتيجه كارى عميق است كه پس از انقلاب اسلامى ايران آغاز شد تا خلا نهادهاى اجتماعى و ايدئولوژى سياسى را كه مسلمانان با آن رو به رو بودند، پر كند. در اقليت مبارز مسلمان، هيجانات سنتى و انقلابى با هم برخورد كرده و باور جديدى را به وجود آورده است. ورود اسلام گرايى به فرانسه و ساير كشورهاى غربى، بى حمايت زنان تحصيلكرده مسلمان امكان‌پذير نبود. اين گونه زنان كه عمدتاً در غرب متولد شده و تحصيل كرده‌اند، به ضرورت همايش اسلام و مدرنيته براى رهايى و ارج نهادن به خويش باور دارند كه بر اين امر، الزام رعايت ممنوعيت‌ها در مورد جسم زنان نيز افزوده مى‌شود .
جالب آنكه بر خلاف باورهاى عمومى، بسيارى از اين زنان، گرايش فمينيستى هم دارند. سال‌ها طول كشيد تا من بفهمم كه حجاب دختران مسلمان، به انگيزه بازگشت به سنت نيست، بلكه در رد آن است؛ يعنى اين زنان ديگر نمى‌خواهند از پدر، برادر يا شوهر خود اطاعت كنند؛ خلاصه آن كه قبول قوانين قرآنى براى آنها نوعى رهايى و ورود به مدرنيته است.
نقيب زاده در پايان، به نتايج در خور توجهى دست يافته است: اين كه جهان اسلام با چالش همه جانبه، چند بعدى و پيچيده رو به رو است كه بخش اعظم آن را تبليغات فرهنگى تشكيل مى‌دهد. ربط دادن اسلام به تروريسم و بهانه قرار دادن اعمال تروريستى كه نزد همه جهانيان محكوم و منفور تلقى مى‌شود، بهترين دستاويز براى زير سؤال بردن اسلام قرار گرفته است... .
واقعيت تلخ اين است كه متعصبان كور و ناآگاه، بيشترين خدمت را به دشمنان اسلام مى‌كنند. انديشمندان جهان اسلام وظيفه‌اى سخت و خطير فرا روى دارند تا از طريق ارائه ديدگاه‌ها و تشريح مضامين رأفت و رحمت دين مبين اسلام، به جنگ اين تبليغات رفته و حساب تروريست‌ها را از اسلام جدا كنند. بايد هم چنين اشتباهات غرب را در برانگيختن اين تعصبات، در جهت بهره‌گيرى‌هاى سياسى به آنها گوشزد كرد. از ميان جريان‌هاى مختلفى كه در بين مسلمانان وجود دارد، سياست و ديدگاه جمهورى اسلامى، روشنگرترين، واقع بينانه‌ترين و مسالمت‌آميزترين رويكرد را عرضه مى‌كند، زيرا نه غرب را به طور كلى رد مى‌كند و نه در بست مى‌پذيرد. بلكه قائل به گفت و گو ميان اديان و هم زيستى آنها است... خنثى كردن سياست‌هاى تبليغاتى غرب، از عهده يك كشور خارج است و بسيجى همگانى را از سويى همه جوامع اسلامى مى‌طلبد، زيرا از سويى نيازمند انديشمندان توانايى است كه به جاى حكم تكفير و قتل، بتوانند پاسخ‌هاى منطقى و كوبنده‌اى به چالش‌هاى به ظاهر علمى غرب و غرب گرايان بدهند... و از سويى ديگر، تبليغات وسيعى را مى‌طلبد كه از پس دستگاه‌هاى پيچيده و توانمند تبليغاتى غرب برآيند... بزرگ كردن خطر اسلام، همان سياستى است كه منادى آن هانتينگتون بود و امروزه عملاً مسلمانان متعصب و ناآگاه بر آن مهر تأييد مى‌نهند.