پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - عقل عرفى، عقل اشرافى - فیاض ابراهیم
عقل عرفى، عقل اشرافى
فیاض ابراهیم
١. عقل عرفى، در سطح معرفتشناسى، همان عقل فطرى است كه در بعد و سطح روششناسى، عقل عرفى ناميده مىشود كه در سطح معرفتشناسى، در كلام و فلسفه و عرفان مىتوان پرداخت؛ ولى در بعد روششناسى در اصول فقه يا فلسفه اعتبارى و دانشهايى مانند آن (فلسفه دانش يا فلسفه فلسفه يا فلسفه علم، مىتوان از آن بحث كرد.
٢. عقل عرفى هدايتگر زندگى انسانهاست و حكمت نيز از آن استخراج مىشود، پس مىتوان گفت كه عقل عرفى بُعد نرمافزارى زندگى انسانها را تشكيل مىدهد و زندگى انسانها را حكيمانه مىكند و مشروعيت قراردادهاى اجتماعى جوامع را تامين مىكند و شرع كه با اين قراردادهاى پيش از خود، امضايى عمل مىكند، از همين رويه و اعتبار عقل عرفى تبعيت مىكند؛ گاهى هم قرار داد شكنى مىكند، چون قراردادهاى آنها براساس عقل عرفى و حكيمانه نيست.
٣. عقل عرفى در برابر عقل اشرافى است و پيامبران بر آن تأكيدى كردهاند، به همين دليل پيامبران براى زندهكردن انسانها و حيات بخشى به آن مىآمدهاند، چون عقل عرفى، عقل زندگى است و فقط عمل پيامبران ذكر و يادآورى آن عقل زندگى و عرضى بوده است. برعكس مخالفان آنها كه عقل آنها، عقل اشرافى بوده است؛ عقلى كه براى آنها كفر يا غفلت را به ارمغان مىآورد. عقل اشرافى چون عقلى استعلايى و برترى جو است، تكبّر و بزرگبينى در بطن آن قرار دارد، به همين دليل پيروان انبياء را با عبارت »اراذلنا بادى الراى« مىخواندند.
٤. عقل اشرافى، عقل برترى جو است، به همين دليل ابزارى شيطانى است، چون به برترى جويى را در طول تاريخ دامن زده است و جنگهاى بشرى را به وجود آورده است، به همين دليل »عقل جنگ طلبان عقل اشرافى« است و در مقابل »عقل صلح طلبان عرفى«. عقل مترفين و عقل سرمايهدارى جهانى نيز اشرافى است كه موجب جنگ جهانى اول و دوم گرديد.
٥. عقلى كه به تحريك شيطان، انسان را از بهشت بيرون راند، همان عقل اشرافى بود. متأسفانه گاهى از اين عقل اشرافى به »آگاهى« تعبير شده است(در مسيحيت). اين همان عقلى است كه قابيل برترى جو را به قتل برادر واداشت.
٦. تاريخ دين را مىتوان، براساس همين تقابل عقل عرفى و اشرافى ترسيم كرد. انبيا عقل عرفى را ترويج مىكردند، چون عقل مروج زندگىاى بود كه از راه توحيد، محورى توليد مىكند؛ ولى عقل اشرافى آن را شركگونه مىكند كه به وسيله بزرگان و مترفين و علماى منحرف دينى رخ مىدهد و دين را وسيله برترىطلبى خود در جامعه،قرار مىدهند. به اين ترتيب فساد و بىعدالتى، بسيار عظيم و گسترده مىشود و پيامبر بعدى كه با عقل عرفى، به جنگ عقل اشرافى مىرود، به استهزا، دشنام و تحقير مىگيرند و او را به مخالفت با سنت آنها كه براساس عقل اشرافى است، متهم مىكنند.
٧. تحجر دينى نيز از عقل اشرافى به وجود مىآيد؛ يعنى زمانى كه سنت اشرافى خود را در قالب دين بازتوليد مىكند و اين كار را با عقل اشرافى خود انجام مىدهند، پس دين متحجر مىشود و از تطابق زمانى و مكانى باز مىماند و دين به صورتى بدون محتوا تبديل مىشود. به اين ترتيب خود دين تحجرزا مىشود، چون بزرگترين معناساز اين سنت اشرافى خود دين است. در اين حالت سنتهاى دين از حالت جزئى و زندگى محورى خارج شده، صورت تجملى به خود مىگيرد كه از نظر روشى به شدت انتزاعى مىشود و علوم دينى به علومى تبديل مىشوند كه به دنبال حل موضوعات نيستند، بلكه خود هدف مىشوند و حالت علم براى علم مىيابد.
٨. قرون وسطى در مسيحيت، به حالت فوق دچار شده بود و كار دانشمندان، حاشيه خوانى و حاشيه نويسى بود، به همين دليل از زمان، مكان و تحولات فرهنگى جامعه اروپا به شدت عقب ماند. اين مسئله تا آنجا پيش رفت كه اصول علمى يك دانشمند بطلميوس را، اصول دينى فرض كرد و مخالفت با آن را ارتداد خواند. و باز موجب شد كه در كاتوليسم، »سازمان دينى« دين قلمداد شود؛ يعنى دين به سازمان تبديل شد كه اين نيز خود موجب تحجر دين مسيحيت به صورتى روز افزون گرديده(در دوره دوم قرون وسطى). اين همه از عقل اشرافى حاكم بر كليسا نشأت مىگرفت.
٩. در همان زمان، عدهاى كشيش، براى آنكه بتوانند، كليسا را از اين وضعيت نجات دهند، سعى كردند با عقل عرفى گرا به يارى آن بروند؛ ولى با آمدن تعاليم تورات و پادشاهان مرعوب كليسا و سپس عقل دكارتى (من فكر مىكنم پس هستم)، دوباره در عقل اشرافىِ دولت محورِ ناپلئونى گرفتار ماندند و با عقل استعلايى روشنفكرى اشرافى كانتى همراه شدند و كشتار اروپا و سپس خاورميانه را در پى داشت.
١٠. تفسير علمى و مدرن از دين كه روز به روز تفسير مىكند هم، از عقل تجربى كه خود يك عقل دانشمند تجربى محور است، به وجود مىآيد كه خود عقل اشرافى ديگرى است اين عقل خود را به انسانها و زندگى آنها تحميل مىكند. اين مسئله در قالب عقلانيت ابزارى تجلى يافت و با قانونگرايى سخت، استبداد قانونى بر جامعه غربى مسلط گرديد؛ به طورى كه اگر كسى خط قرمز جامعه غربى را نقض كند، به اشد مجازات محكوم مىشود (فيلم ديوانه از قفس پريد).
١١. عقل اشرافى سنت گرا و عقل اشرافى تجدد گرا هر دو »غفلت انسان از زندگى و حيات« خود را رقم زدند؛ اولى به بهانه رشد معنوى و دومى به بهانه پيشرفت مادى. انقلاب اسلامى حامل عقل عرفى بود و براى نجات بشر از عقل اشرافى مدرن آمد؛ ولى خود با دو عقل اشرافى تحجرى (اسلام متحجرين) و عقل اشرافى تجدد(اسلام امريكايى) رو به رو شد و در حال گذر از اين دو عقل است. اگر با موفقيت بگذرد، مىتواند نويد بخش عقل عرفى باشد كه زندگى و حيات را به انسانها برگرداند.
١٢. دانشگاههاى ايران، با تجدد زدگى تاريخى، عدم بومى شدن و عدم حرفهاى شدن خود، از بزرگترين موانع عقل عرفى حاكم بر انقلاب اسلامى است و دانشگاه را در مقابل جامعه تحليل مىكند.
از طرف ديگر حركتهاى عقل اشرافى تجددى، آنها را به طرف مشكلات سرطانى، چون قصه ISI پيش مىبرد و در جهت عكس خدمتگزارى جامعه هدايت مىكند.
١٣. حوزههاى علميه نيز بايد با رجوع به تاريخ روششناسى پوياى خود پيش از مشروطه (زمان شيخ انصارى كه استاد شهيد مطهرى به اين نكته سخت توجه داشت) و با بازسازى عقل عرفى حاكم بر اصول فقه آن دوره، به دوبارهسازى روشهاى خود دست يازد. به خصوص روشهايى كه با زمان و مكان تطابق يابد، به همين دليل، بحثهاى روششناسى براى حوزههاى امروز، با توجه به علوم انسانى ضرورى است، چون هم مىتواند به بازسازى روشهاى خود دست يازد و هم جايگاه خود را در جهان امروز مشخص كند.
١٤. بيهودگى بشر و خونريزىهاى بيكران عقل اشرافى مدرن كه امروزه تحت عنوان عقل جهانى، ايدئولوژى جهانى شدن را مىپراكند، جهان را در تاريكى بسيار عظيمى فرو مىبرد. انسان امروز دچار سرگشتگى شده كه در تاريخ او سابقه نداشته است.
اگر عقل عرفى كه عقلى ميان فرهنگى است، بتواند به ميدان بيايد و انسانها را آرامش دهد، مىتواند جهان امروز را از اين وضعيت نجات دهد. در اين صورت اين عقل عرفى، »عقل منجى« خواهد بود كه هدايت فقهى و عرفانى شيعه را تشكيل مىدهد.
استخراج اين عقل وظيفه ضرورى امروز حوزهها و دانشگاهها، با هم است اساس و بنياد سياستگذارى علوم انسانى را در كشور ما تشكيل مىدهد.