پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - كمال مطلوب علوى در منشور غدير - انزابی مصطفی

كمال مطلوب علوى در منشور غدير
انزابی مصطفی

مقدمه:
آغازين روزهايى كه آدم و حوا از بهشت خارج شده، مرحله خاص زندگى خويش را در كره خاكى شروع نمودند، بازگشت دوباره به جايگاه نخست را در سر مى‌پروراندند؛ چرا كه رفاه و آسايش را در آن تجربه كرده و چشيده بودند، اما چون راه بازگشت به آن را نمى‌دانستند، بر آن شدند كه بهشتى زمينى در اين كره دوّار براى خود فراهم كنند و آرزوها و خواسته‌هاى فطرى و غريزى خود را در آن محقق سازند.
از اين رو از آن لحظه‌اى كه انسان خود را شناخته و تاريخ به ياد دارد، نام آورانى چون ارسطو، افلاطون، فارابى و...، در پى ترسيم مدينه فاضله‌اى بودند كه جايگاه بر آورده شدن چنين خواسته‌اى بود؛ هر چند در ميان نظريه‌هاى جديد رشحاتى از روح الهى و ماوراى طبيعى بر گرفته از تعاليم انبياى الهى كمتر ديده مى‌شود، ولى اغلب اين انديشه‌ها در پى رساندن انسان به كمال و سعادتى بودند كه البته خود آن را ترسيم كرده بودند. خداى سبحان انسان را نه تنها به بهشت آرزوهايش، بلكه به بالاتر از آنكه خود بينديشند، يعنى همان قرب مطلق ربوبى، وعده داده است و در اين راه از هيچ يارى و راهنمايى دروغ نكرده است. مهم‌ترين و اصلى‌ترين عنايت و لطف پروردگار متعال، ارسال رسل و انزال كتب براى راهنمايى بشر و رسيدن به اين هدف و الاست. در حقيقت اين كره خاكى و تمام كهكشان وكائنات، وسيله‌اى است در اختيار بشر، براى وصول به همين مقام.
ابرو باد و مه و خورشيد و فلك در كارند، تا انسان از جماد و حيوان بگذرد و از ملك قربان شود و آنچه در وهم نايد، آن شود؛ از اين رو انبيا، و اوليا و اوصيا از آدم عليه السلام تا خاتم صلى الله عليه و آله و از او تا قائم ارواحنا فداء، همه در پى آن بودند كه با بيدارى فطرى بشر، او را به جامعه آرمانى كه مظهر اسماى حسناى الهى است، برسانند؛ جامعه‌اى كه شاخصه بارز شهروندان آن چنين است:
وقتى اوراق تاريخ حيات فكرى و روحى بشر را ورق مى‌زنيم، در مسير كاروان انسانى، به نقطه‌اى مى‌رسيم كه به شعاع نورش، همه جهانيان خفته در خواب غفلت را در مى‌نوردد و پتانسيل فطرى آنان را با نداى »فَفّروُا الى الله« به جهش وا مى‌دارد با اين اتفاق عظيم آغاز نبوت حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى صلوات الله عليه و آله است. كاروان بشرى در نقطه عطف ديگرى استمرار نبوت خاتم الانبيا صلوات الله عليه و آله را دنبال مى‌كند كه همانا ابلاغ منشور غدير و آغاز رسمى امامت و ولايت اميرمؤمنان على و اولاد او (عليهم السلام) است:
و الله لو لا حيدر ما كانت
الدنيا و لا جمع البرية مجمع
به خدا قسم اگر حيدر نمى‌بود نه اين جهان بر پا بود و نه مردم جهان در آن گرد آمده بودند.
با نظرى در خطابه پيامبر اكرم (ص) در هنگامه غدير خم و اعلام رسمى امامت اميرمؤمنان على(ع)، به ارسطوها، افلاطون‌ها، فارابى‌ها، در آرزوى تحقق نيك شهر و مدينه فاضله خود بودند، بشارتى خواهيم داد كه »پشت درياها و امواج فكرى انسان، شهرى است كه در آن پنجره‌ها سراسر تجلى است!«؛ تجلى ولايت علوى عليه السلام و عدالت مهدوى ارواحنا فداه.

فصل يكم.
نگاهى به تاريخ فكرى بشر:
اگر به آثار و افكار متفكران معروف جهان نظرى بيفكنيم؛ به خصوص آنان كه نمى از يَم درياى نبوت را بهره برده‌اند يا آنان كه هر چند با تكيه بر عقل محض، در پى رساندن بشر به آرزوها و آمالش، عمرى را در شناختن انسان به كمالات و نيازهاى او سپرى نموده‌اند، همه و همه بشر را به جامعه ايده آلى فرا مى‌خوانند كه خود آن را ترسيم نموده‌اند؛ هر چند با الهام از تعاليم انبياى الهى، اما دريغ از تحقق آن جامعه در طول تاريخ حيات بشر.

نيك شهر يا آتلانتيس افلاطون :
در طول تاريخ، هر يك از انديشمندان، دريچه‌اى خاص از مدينه فاضله را مورد ارزيابى قرار داده‌اند كه بيشتر به نابه‌سامانى‌هاى موجود در جامعه و عصر زندگى آنان باز مى‌گردد.
ديدگاه افلاطون به جامعه مطلوب، ديدگاهى سياسى است، زيرا او در تمدنى مى‌زيست كه اشكال متنوعى از حكومت و كشور دارى را تجربه كرده، ناكامى نظام‌هاى سياسى موجود در تأمين سعادت جوامع انسانى را به خوبى ديده بود. مدينه فاضله او معمايى فلسفى - سياسى است كه از يك دلواپسى فلسفى نشأت مى‌گيرد، چرا كه در جامعه او، جايگاه سياسى يك فيلسوف، مفقود شده بود. وى مى‌گويد: »فيلسوف مى‌تواند به تحصيل معرفتى نايل گردد كه نتيجه آن توانايى او در طرح منشورها و قوانين اساسى كشور، بر پايه اصول عقلانى است. به اين ترتيب ديگر لزومى نخواهد داشت كه نوع بشر در انتظار صدقه الهى بنشينند تا شرايطى را كه در آن تحصيل فضيلت امكان‌پذير باشد، به وجود آيد، لازم است كه فلاسفه بر اريكه قدرت تكيه زنند كه پس از آن، بنا كردن يك دولت خوب و منطبق با موازين عقلى، كارى دشوار نيست«. نيك شهر افلاطونى بى عدالت نيست، ولى عدالت در آن امرى فردى است: »عدالت مدينه در اين است كه هر كس بدون دخالت در كار ديگران، مواظب و متوجه كار خود باشد...«.


مدينه فاضله ؛ ارسطو ؛
ارسطو كه استاد افلاطون است، در طرح مدينه فاضله خويش، نوعى قرائت فلسفى - سياسى دارد. از اين رو مسائلى كه مطرح مى‌كند، از نوع حكومت طبقات و استعدادهاى افراد بر مبناى فضيلت (دانايى و عدالت) است. او مى‌گويد: »معيار ما در تعيين بهترين سازمان حكومت و بهترين شيوه زندگى براى بيشتر كشورها و مردمان، نه فضائلى است كه از دسترس عوام به دور باشد؛ نه تربيتى است كه فقط در پرتو استعدادهاى طبيعى و به دست يارى ثروت حاصل آيد نه شيوه حكومتى است كه بيشتر مردمان و كشورها را آسان ياب و پذيرفتنى نمايد... سعادت راستين در آن است كه بر پايه ميانه روى باشد تا همه كس بتوانند به آن برسند. همين معيار بايد درباره خوبى و بدى يك حكومت و سازمان آن درست باشد، زيرا سازمان حكومت هر كشور نماينده شيوه زندگى آن است«.
و بالاخره ارسطو بشر را اينگونه اميدوار مى‌كند كه او را به پيروى از دين الهى فرا مى‌خواند: »شاخص‌ترين حقايق تاريخ، گواهى مى‌دهد كه بشر با تمرد از فرمان الهى مرتكب گناهى نامحدود شد، و به همين دليل مستحق مجازاتى بى‌پايان است و اقنوم دوم يا فرزند خدا با تجلى به صورت بشرى و تحمل بدنامى و رنج مرگ، گنجينه‌اى از فيض‌هاى نجاتبخش خود را به وجود آورد كه به بركت آن انسان مى‌تواند على‌رغم گناه كارى ذاتى، رستگار شود«.

فارابى ،معلم ثانى ؛
فارابى نيز از فيلسوفانى است كه به ارائه الگويى براى مدينه فاضله پرداخته است؛ هر چند نظريات او بر گرفته از نظريات افلاطون است؛ و ليكن اعتقادات اسلامى و الهى در آن راه يافته و در معيارهايش گنجانده شده است. گرچه در نظرات ارسطو نيز رشحاتى از اين تعاليم الهى با عنوان فضيلت‌هاى اخلاقى به چشم مى‌خورد. در نگاه فارابى مدينه فاضله، جامعه‌اى است كه در آن تعاون براى رسيدن به سعادت حاصل مى‌گردد و امتى كه بر اين مهم قيام كند، امت فاضل به شمار مى‌آيد.
در مدينه فاضله فارابى قلب همان رئيس مدينه است و اعضاى ديگر كه بر حسب قواى طبيعى خود در مراتب نازل‌تر اجتماعى واقع شده‌اند تنها فرمانبردار هستند. او درباره رئيس مدينه كه معيار و نمونه تكامل شهروندان آن است، خصوصياتى ذكر مى‌كند. مهم‌ترين خصوصيت مورد نظر وى اين است كه رئيس مدينه بايد به درجه اتصال با عقل فعال ارتقا يافته باشد، تا از طريق دريافت وحى و الهام، بتواند حقايق امور و مصالح اجتماعى را آنگونه كه توده مردم، خود تشخيص نمى‌دهند، از افقى بالاتر دريافت داشته و تشخيص دهد.
فارابى مدينه فاضله خود را در مقابل سه نوع ديگر مدينه جاهله، فاسقه و ضاله قرار مى‌دهد.

رنسانس:
اگر بخواهيم اين تفكر را با سير تاريخى دنبال كنيم، بايد قرون وسطا و پس از آن عهد رنسانس را مورد بررسى قرار دهيم. در اواخر قرون وسطا، يعنى در قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادى، طلايه‌هاى پيدايى و پرورش روشنفكرى غربى پديدار مى‌شود. رفته رفته با پايان اين سالها (قرون وسطا) كه برخى نويسندگان آن را سال‌هاى تاريكى فكر و انديشه ناميده‌اند، دوران طلايى شكوفايى تفكر غرب نمايان مى‌شود. در واقع قرن سيزدهم مرحله نهادينه شدن توسعه شهرى قرون وسطا بود كه البته نشانگر توجه به معانى جامعه ايده آل و كار بردى كردن تجربه نظريات مختلف در حوزه عمل است. البته با ورود به عصر نورزايى و تجديد حيات غرب در دوره رنسانس، نهضت‌هاى فكرى - عقلانى و علمى - تجربى، جايگزين فلسفه و انديشه قرون وسطايى شد و انديشه‌اى نوين را به ارمغان آورد.
در ابتداى اين دوره، بحث‌هاى علمى بيشتر در تنازع ميان فلاسفه و كليسا (پاپ) داير بود كه در آن ميان مكتب‌هاى فكرى فراوانى به وجود آمد.
اما نظريه‌اى كه طى سال‌هاى بعد مورد توجه بيشترى قرار مى‌گيرد، ماكياولى و مكتب اوست كه با هياهوى خاصى در عالم سياست نوين نمايان گرديد. الگويى كه او براى جامعه ايده آل ارائه كرده است، همواره از دين و فضائل اخلاقى گريزان بوده و در نهايت به استفاده ابزارى از آنها اعتقاد دارد.
مكتب ماكياوليسم كه آن را فلسفه استبداد جديد مى‌خوانند، مجموعه اصول و دستوراتى است كه در آن شرط شده است:
- تاسيس دولت‌هاى متحد و قوى نبايد تابع كليسا باشد.
- طرفدارى از ظلم و استبداد و حكومت نامحدود.
- انسان موجودى سياسى و فطرتا شرور است. لذا براى علاج شرارت انسان، حكومتى مقتدر و مستبد لازم است.
- اخلاق و مذهب تابع سياست زمامدار است.
استفاده ابزارى ماكياولى از ديدن و فضايل اخلاقى، به اندازه‌اى است كه سفارش مى‌كند، وقتى نياز است، فرمانروا بايد حامى دين و به ظاهر دين‌دار نشان دهد، در حالى باطن او چيز ديگرى است. وى مى‌گويد: »گرچه شهريار به داشتن تمام فضايل محتاج نيست، تظاهر به داشتن آنها برايش مفيد است، براى مثال خوب است كه رحيم، مخلص، پاكيزه خو، ديندار و صميمى به نظر برسد. همچنين مفيد است كه واقعاً داراى اين صفات باشد، اما بايد داراى ذهنى چنان قابل انعطاف باشد كه به هنگام ضرورت به عكس رفتار كند«.
اين چهره شهريار يا رئيس جامعه‌اى است كه ماكياولى ترسيم كرده است و در واقع نماينده چند چهرگان منافقى است كه در هر موقعيت و شرايطى خود را به صورتى جلوه مى‌دهد. حال شهريار و فرمانروايى با اين صفات، در نظر ماكياولى بر چه مردمى و با كدام صفات حكومت خواهد كرد!

آتلانتيس نو ، فرانسيس بيكن:
در ادامه اين سير تاريخى، نظرات فرانسيس بيكن به توجه بيشترى نياز دارد. او كه به قول مكولى »عقل‌هايى را به حركت در آورد كه آنها دنيا را به حركت در آوردند«، با اينكه در كتاب پيشرفت دانش، از مدينه‌هايى فاضله، با عنوان صورى خيالى، صريحاً انتقاد كرده و نوشته است: »فيلسوفان قانون‌هاى خيالى براى جامعه‌هاى خيالى مى‌نويسند. قوانين‌شان مانند ستارگان‌اند كه به دليل دورى بسيار، نور كمى به ما مى‌دهند«.
اما وى در اواخر عمر، در ذهن خود مدينه فاضله‌اى را ترسيم كرد كه ماهيت اجتماعى پژوهش‌هاى علمى در آن مطرح شده و هم يارى و همكارى پژوهشگران، پيش بينى شده و روش‌هاى تحقيقى ارائه شده و تقسيم كار در تحقيقات علمى، دقيقاً مورد توجه قرار گرفته است.
آتلانتيس نو يا مدينه فاضله بيكن، بيشتر شبيه يك آكادمى پيشرفته با تحقيقات گسترده علمى و صنعتى و فرهنگى است كه حاكمان آن عالمان و انديشمندان‌اند؛ ولى به ابعاد سياسى، نظامى، اقتصادى و دينى آن توجهى نشده است يا در حاشيه قرار دارد و اومانيسم او به رفاه و آسايش دنيايى انسان در سايه علم تجربى و طبيعى مشروط است. او با تأكيد بسيار بر مسئله پيشرفت علم در آتلانتيس نو مى‌گويد: »در آنجا خانه‌اى به نام خانه سليمان قرار دارد كه به منزله دارالشورى و مقر حكومت است. اين خانه در خدمت تمام بشريت است كه هدف از تأسيس آن، توسعه علوم و معارف بشرى است«.

ناكجا آباد مدرنيسم:
پس از اين مختصر، نظرى كوتاه پس از رنسانس مى‌افكنيم؛ به ناكجا آباد غرب در عصر مدرنيسم. ناكجا آباد نام تصورى جزيره‌اى در نوشته توماس مور (١٥١٦ م) است كه اوتوپيا نام دارد.
اين واژه مركب از كلمه (او) به معناى نفى و كلمه(توپوس) به معناى مكان تركيب شده است، به معناى لا مكان است و به تعبير فيلسوف بزرگ ايرانى، شيخ شهاب الدين سهروردى (ناكجا آباد).
اين واژه با اشاره به عناصرى از افسانه و به صورت صفت براى نشان دادن خوش بينى نسبت به امكان ناپذيرها به كار مى‌رود. با اين همه، ناكجا آبادهاى تدوين شده نه تنها مى‌توانند جنبه تئورى، معنوى و انديشه‌اى داشته باشند، بلكه مى‌توانند در عين حال، جنبه عملى يا هزلى و افسانه‌اى نيز داشته باشند.
حال ببينيد غرب، مردم را به چه ناكجا آبادى وعده مى‌دهد؟! ناكجا آبادى كه لا مكان است و وجود حقيقى نخواهد داشت.
مدينه‌هاى فاضله در عصر رنسانس و پس از آن، تصور و معناى تازه‌اى در مقايسه با پيش از آن دارند. زمانى از ابعاد انتزاعى و آسمانى آن كاسته شده و بر ابعاد عينى، انسانى (اومانيستى) و زمينى آن افزوده مى‌شود كه از تفكرات ماترياليستى، اومانيستى و اگزيستانسياليستى و شايد ماكياوليستى بى‌بهره نيست كه همه در پى جدايى علم از دين در غرب به وجود آمده‌اند و به اذعان خودشان، »بسيارى از ناكجاآبادها جنبه افسانه‌اى و هزلى داشته‌اند«.

به دنبال راه نجات؛ پست مدرنيسم:
اگر از يادآورى نظريه‌ها و تئورى‌هاى غربى كه از هدايت بشر به سر منزل مقصود وامانده‌اند، صرف‌نظر كنيم و به پس‌مانده تمدن‌هاى شكست خورده در عصر پست مدرنيسم سرى بزنيم، به همان ديدگاه‌هاى تك بعدى يا چند بعدى ناتمام خواهيم رسيد كه ناشى از اوضاع نابه‌سامان جامعه‌اى است كه متفكران در آن زندگى كرده‌اند يا تحت تأثير امپرياليسم فكرى سرمايه‌داران و سردمداران اقتصاد و سياست غرب قرار گرفته‌اند.
در نظر برخى، پست مدرنيسم هرگز نمى‌تواند، راه فرار نهايى و نجات از ميراث به جاى مانده از غربِ مدرن و سلطه حاكم بر سياست و فرهنگ جامعه باشد. به نظر برخى ديگر، پست مدرنيسم نمايانگر تلاش جدى روشنفكران چپ گراى غربى است كه به هدف از هم پاشيدن تمدن مدرن صورت گرفته است؛ اما هنوز در نظر ديگران، پست مدرنيسم مجموعه‌اى از بيانات، اظهارات، خط مشى‌ها و اصول مواضع كاملا مبهم نويسندگانى است كه واقعا نمى‌دانند، درباره چه چيزى و بر چه اساس سخن مى‌گويند.
ظهور بحران‌هايى فراگير در غرب ليبرال، ترويج گسترده و وسيع نسبيت ارزش‌ها، بحران در حوزه انسان‌شناسى و رفتار انسان غربى، از خود بيگانگى و عوارض ناشى از آن، احساس يأس و نااميدى و اضطراب و دلهره، احساس پوچى و بى معنايى، بحران در روانشناسى جديد و بحران‌هاى مختلف اقتصادى و سياسى غرب ، همه و همه مولود
نظريه‌پردازى‌هاى منقطع از وحى است.
نظريه‌هايى كه در پيش بينى آينده جهان يا سيطره نهايى ليبراليسم، از طرف برخى چون فرانسيس فوكوياما، الوين تافلر و ساموئل هانتينگتون ارائه شده است، نه تنها انسان‌ها را به پايان تاريخى پر از رفاه و صلح و آرامش فرا نمى‌خواند، بلكه در جنگ جهانى سومى كه پيش‌بينى كرده تمدن‌ها را با يك‌ديگر به برخورد مى‌كشاند و رهبرى جهان را در پايان تاريخ به اربابان ليبرال دموكرات آمريكايى خود مى‌سپارند.
لازم به ذكر است كه در قرآن در مورد آنچه از دهكده جهانى جناب مك لوهان يا نظم نوين جهانى جرج بوش (پدر) ادعا كرده‌اند، با قاطعيت پاسخ داده و حكومت الهى را در قالب دولت كريمه وحى، به بشريت تقديم مى‌دارد: »و نريد ان نَمُنّ على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين.

فصل دوم:
تجديد حيات متعالى بشر:
وقتى تاريخ حيات بشر را ورق مى‌زنيم، به اوراق زرّينى مى‌رسيم كه در آن عالى‌ترين و برترين وعده‌هايى كه تاكنون به بشر داده شده است، به چشم مى‌خورد؛ نويد بهشتى زمينى و جامعه‌اى آرمانى و ايده‌آل كه خداوند وعده تحقق حتمى آن را داده است با بعثت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زمينه براى به وجود آمدن مدينه فاضله‌اى از همه جوانب معرفتى و عملى آماده شده است، زيرا
١. انسان براى خود معنايى واقعى بيابد.
٢. عالى‌ترين طرق برقرارى ارتباطات چهار گانه يعنى ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط انسان با همنوع، تبيين شد.
٣. اساس حقوق پنجگانه انسانها (حق حيات، كرامت، آزادى مسئولانه، تعليم و تربيت و حق مساوات در برابر قوانين و مقررات) با كمال وضوح به رسميت شناخته شد.
٤. تخم محبت حقيقى ميان همه انسان‌ها كاشته شد.
٥. بشر به طور جدى براى ايجاد تمدن انسانى بر مبناى پيشرفت بشريت، تشويق و تحريك شد،
٦. اخلاق عالى انسانى بر مبناى حاكميت وجدان ناب الهى شكل گرفت.
٧. آشنايى مستمر ميان انسان‌هاى جوامع كه به تفاهم واقعى منتهى گردد، ايجاد گرديد.
٨. انسان‌ها با فلسفه و هدف زندگى آشنا شدند.
٩. ارتباط فطرى با خدا، روح تازه به خود گرفت.
١٠. انسان‌هايى پرورش يافتند كه به رشد و كمال عالى انسانى با درجات متفاوت نائل شدند.
١١. عدالت در هر جامعه‌ايى كه مسلمانان بر آن سيطره مى‌يافتند، گسترش مى‌يافت.
١٢. كوشش و تكاپوى بسيار شديد، براى ترويج علوم آغاز شد كه موجب نجات علم از نابودى گرديد.
١٣. زمينه روابط اقتصادى انسان‌ها با عوامل توليد و توزيع به عالى‌ترين درجه خود رسيد.

توقف كاروان حيات:
مسير رشد و كمالى كه كاروان بشرى آغاز كرده بود، با سوء اختيار، يا دست نفاق، عصبيت و نفسانيت انسان‌هايى كه خدا و رسولش از آنها متنفر و بى‌زارند ، به بيراهه كشانده شد و بشر را بار ديگر تا ساليان دراز، به انتظار ظهور منجى واگذاشت و ديگر بار انسان بهايى گزاف نسيان حقوق الهى را تا وقت معلوم خواهد پرداخت.

غدير خم:
اما آن روز پر فروغ، در دشتى سوزان، زير آفتاب.
در آن صحرا، جحفه و بر كنار آن غدير خم.
در حضور آن جمع، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به اطاعت از وحى الهى، قصد دارد. جامعه نوپاى اسلامى و مدينه فاضله نبوى را به كسى بسپارد كه به وصف او چنين است: »... معاشر الناس هذا على اخى و وصيى و واعى علمى و خليفتى على امتى و على تفسير كتاب الله عزوجل و الداعى اليه و العامل بما يرضاه و المحارب لاعدائه و الموالى على طاعته و الناهى عن معصيته خليفه رسول الله و اميرالمؤمنين و الامام الهادى...«؛»او برادر و وصى من است؛ محزن علم؛ خليفه و جانشين من بر امت است؛ على عليه السلام مفسر قرآن، كتاب خداست؛ اوست كه مردم را به حق دعوت مى‌كند؛ اوست كه به هر چه موجب رضا و خوشنودى خداست عمل كننده است؛ اوست كه با دشمنان حق در پيكار و ستيز است؛ و به فرمانبردارى و اطاعت از خدا سخت كوش است؛ و باز دارنده مردمان از معاصى و نافرمانى هاست؛ اوست خليفه و جانشين رسول خدا؛ او امير مؤمنان و پيشوا و هادى خلق خداست« و اين الگوى شهروندان مدينه نبوى صلى الله عليه و آله و سلم است. اكنون بايد
منشور تشكيل اين بهشت خاكى را با دقت بررسى كنيم:
پيامبر اسلام(ص) سخن خود را با حمد و ثناى الهى و توصيف صفاى بارى تعالى آغاز مى‌كند. اوصافى را حمد مى‌گويد كه با هدفش از ايراد خطبه بى‌ارتباط نيست. در آن از خدايى ياد مى‌كند كه امرش بدون مشورت مستشارى جارى و نافذ است؛ يعنى در تعيين رهبر جامعه ايده آل الهى به مشورت نياز ندارد.
خداوند عادلى كه ظلم و ستم نمى‌كند و در همه امور بايد به او رجوع كرد؛ به خصوص مورد اساسى‌ترين ركن جامعه. همه چيز در برابر قدرتش متواضع و خاضع هستند. ... خدايى كه هر چه بخواهد، انجام مى‌دهد واراده‌اش بر جهان حكم فرماست (اما انسان را مختار آفريد تا او را بيازمايد. .
سپس در قسمت دوم خطبه، پيامبر اكرم (ص) به عنوان الگو و اسوه حسنه همه انسان‌ها، خط مشى خود را به عنوان عبد و رسول الهى بيان مى‌دارد: »... و اقر له على نفسى بالعبودية و أشهد له بالربوبية و اودى ما اوحى الى حذر امن أن لا افعل فتحل بى منه قارعة لا يدفعها عنى احد و ان عظمت حيلته...« اعتراف مى‌كنم كه بنده اويم وگواهى مى‌دهم كه او پرورنده و پروردگار من است، و آنچه به من وحى فرموده، به مردم ابلاغ خواهد كرد؛ مباد كه به سبب مسامحه در انجام وظيفه تبليغ، كوبه عذاب بر من فرود آيد؛ عذابى كه هيچ قدرتى را توانايى دفع آن نباشد كه چه بزرگ است تدبير او«. آرى او رهبر راستين انسانيت و خليفه الهى بر زمين است كه مردم را به اطاعت از خدا فرا مى‌خواند كه جز او معبودى نيست.

لا اله الا هو
حضرت پس از اينكه ولى امر واقعى (الله جل و على) را معرفى مى‌كند، مى‌فرمايد مرا به ابلاغ اين پيام امر كرده است؛ چنان‌كه كوتاهى در ابلاغ آن رسالتم را ناتمام خواهد گذاشت. »فاوحى الى بسم الله الرحمن الرحيم يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فى على يعنى فى الخلافة لعلى بن ابى طالب (ع) و ان لم تَفْعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس«. اين چه حكمى است، اين چه دينى است، اين چه نبوتى است، آن كدامين كار و انسالار است كه كاروانيان وامانده در جهالت و متحير در استدلالهاى عقل محض را به اطاعت فرا مى‌خواند و امارت قافله را به دست مى‌سپارد: »اى مردم بدانيد كه خداوند على بن ابى طالب (عليه السلام) را ولى و صاحب اختيار شما معين فرموده است و او را پيشواى واجب الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پيروان ايمانى ايشان، و بر هر بيابانى و شهرى، و بر هر عجم و عرب، و هر بنده و آزاده‌اى، و بر هر صغير و كبيرى، و بر هر سياه و سفيدى و بر هر خداشناس موحد واجب فرموده است و اوامر او را مطاع و بر همه كس نافذ و لازم الاجرا مقرر كرده است.
و اين همان بزرگ‌ترين پيام به مدعيان قيوميت جهان است كه بدانيد: »انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكاة و هم راكعون«.
نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ادامه ايراد منشور الهى‌اش مى‌فرمايد كه اى انسان كه در آرزوى خوشبختى و سعادت هستى؛ »لا حلال الا ما احله اليه و لا حرام الا ما حرمه الله«؛ جز آنچه خدا حلال كرده، حلال نيست و جز آنچه خدا حرام فرموده، حرام نيست.

شهريار ملك عشق:
آنگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، مرحله تازه‌اى از ترسيم شخصيت امير جديد قافله نور را پى مى‌گيريد: »معاشر الناس... فهو الذى يهدى الى الحق و يعمل به ويزهق الباطل و ينهى عنه«؛ اى مردم اوست كه هادى به حق و عامل به حق و نابود كننده باطل است و شما را از ناپسنديده‌ها باز مى‌دارد.
و تو اى انسان! جامعه‌اى كه هزاران سال داغ آن را در دل دارى، در آستانه شكوفايى است كه بايد به دست چنين شخصى هدايت شود و او از هم اكنون امير توست: »مژده كه شد مير عشق، وزير عقل نخست«.
باز انتظار مى‌بايد كشيد:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از معرفى اميرمؤمنان على عليه السلام به وصايت و خلافت خود، و گلايه از اينكه نخواهند گذاشت امير كاروان، كاروانيان را به آسودگى به مقصد برساند ، به معرفى سلاله و نواده علوى(ع)، يعنى مهدى موعود»ارواحنا فداه« مى‌پردازند و مى‌فرمايند: »الا ان خاتم الائمة منا القائم المهدى الا انه الظاهر على الدين الا انه المنتقم من الظالمين الا انه فاتح الحصون و هادمها الا انه قاتل كل قبيلة من أهل الشرك الا انه مدرك بكل ثارلاولياء الله الا انه الناصر لدين الله الا انه الغراف فى بحر عميق الا انه يسم كل ذى فضل بفضله و كل ذى جهل بجهله الا انه خيرة الله و مختاره الا انه و ارث كل علم و المحيط به الا انه المخبر عن ربه عز و جل و المنبه بامر ايمانه الا انه الرشيد السديد الا انه المفوض اليه الا انه قد بشر به من سلف بين يديه الا انه الباقى حجة و لا حجة بعده و لا حق الا معه و لا نور الا عنده الا انه لا غالب له و لا منصور عليه الا و انه ولى الله فى ارضه و حكمه فى خلقه و امينه فى سره و علانيته«.
آگاه باشيد: البته آخرين امام از ما و قائم ما مهدى است؛ او يارى كننده دين خدا و او انتقام گيرنده از ستمگران، گشاينده دژهاى استوار و ويرانگر قلعه‌هاى مستحكم، نابود كننده طوايف مشرك، منتقم خون‌هاى به ناحق ريخته اولياى الهى، حامى دين خدا، جرعه نوش درياى ژرف حقايق و معانى، معرف هر صاحب فضيلتى به برتريش و هرنادان بى فضيلتى به نادانى‌اش، برگزيده خدا و منتخب پروردگار، وارث همه دانش‌ها و محيط به همه علوم، خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ايمان، رشيد و رهسپار صراط مستقيم و استوار، كسى كه امور خلايق به او واگذار شده، كسى كه گذشتگان به ظهور وى بشارت داده‌اند، حجت پايدار خداوند كه حجت ديگرى بعد از او نيست، زيرا كه حقى نيست كه با او نباشد و نورى نيست كه همراه او نباشد، آنكه كسى بر او پيروز نمى‌شود و كسى در برابر او نصرت نتوان كرد، ولى خدا در گستره زمين و فرمانرواى حق در ميان خلايق و امين خدا در پيدا و پنهان.

مدينه فاضله مهدى:
او مى‌آيد و عدالت مهدوى ارواحنا فداه و ولايت علوى عليه السلام را با تجديد دين محمدى(ص) برپا مى‌كند. جامعه‌اى كه او احيا مى‌كند، همان جامعه‌اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پايه ريزى كرد و على عليه السلام پس از او رهبرى آن را بر عهده گرفت و ده بزرگوار از سلاله امير مؤمنان عليه السلام در پى تحقق مجدد آن بر آمدند؛ ليكن همان‌طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در غدير خم اعلام كردند، به اذن خدا، به دست او محقق خواهد شد.
جامعه موعود نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم »جامعه‌اى است عفيف، شجاع، حكيم و جلوه‌گاه عدل. عدالت در تاب و تبش تقوا را به جوش آورده، غليان مى‌بخشد، آن وقت در پرتو امواج خروشان تقوا، پيام قدس و طهارت قلب و جان آدمى را به پرهيز از محرمات الهى وادار ساخته، از سكون نفس و ثبات قلب، آن چنان برخوردار مى‌سازد كه آدمى، هم از كبائر حذر مى‌كند و هم از صغائر. جامعه عادل جامعه‌اى مختار و به گزين است. جامعه‌اى كه انتخاب فضيلت هاونيك كردارى‌ها در آن ملكه است. جامعه‌اى كه مظهر ذات الرقيب است: ان الله كان عليكم رقيبا كه مانع بروز مظاهر ناپسند ناشى از تعصبات قومى و قولى
است: (و اذا قلتم فاعدلوا). چنين جامعه‌اى داراى مردمى پاك نهاد و بزرگوار خواهد بود كه توصيفشان در كلام مايه مباهات و فخر مؤمنان است: »من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه«.
- جامعه عصر ولايت حجت خدا (سلام الله عليه) مظهر ظهور اسماى جميل الهى و مجلاى جلوات جلال حق و عرضه مشيت و اراده ذات كبريائى خواهد بود«.
برخى ويژگى‌هاى فكرى امت اسلامى عبارت است از:
- رشد عقلى و سطح درك و فهم عمومى و قدرت تجزيه و تحليل بسيار بالا.
- جدى بودن مسائل مربوط به سرنوشت نهايى و مبدأ و معاد.
- بداهت هدف‌مند هستى و مبهم نبودن آن براى امت اسلامى.
- پيشرفت سريع و خارق العاده صنعت به دليل آگاهى و تسلط و تسخير قوانين طبيعت از جانب مردم.
- جديت و تلاش روز افزون براى رشد دادن جامعه اسلامى و بالا بردن ثروت و درآمد جامعه اسلامى بر مبناى اقتصاد اسلامى.
- ابزار اطلاعاتى و وسايل ارتباط جمعى و سهولت نقل و انتقال اطلاعات در نهايت گسترش خواهد بود.
و برخى ويژگى‌هاى روحى امت اسلامى عبارت است از:
- جز رسيدن به لقاى الهى هدف ديگر نداشتن.
- تنها اعتماد و توكل به خدا و از غير او نترسيدن و تنها از او ترسيدن.
- احساس امنيت از جانب روسا و كارگزاران در فراهم آوردن زمينه اجتماعى مناسب و مساعد براى رسيدن به هدف اعلاى تكامل در هستى.
- احساس آزادى در اظهار نظر و شيوه عمل در محدوده‌اى كه به ديگر افراد جامعه، ضربه مادى و معنوى نزند.
- قناعت در امور فردى.
- آمادگى كامل براى جانبازى و فداكارى در راه حاكميت دين.
- در مقابل حق سر تسليم فرود آوردن و بنده مخلص خدا بودن.
- دلهاى شهروندان جامعه آرمانى.
- نظير پاره آهن قوى و محكم است.
- ترجيح محبت و عشق الهى به هر محبت ديگر و مصداق.

يحبون الله ويحبهم
و اين است پايان كار جهان و جهانيان در اين عالم كه به قيامت كبرى خواهد پيوست كه همانا قرآن عظيم الشان فرمود: »و عداللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كماآستخلف الذبن من قبلهم«.